نقد فیلم سگ را بجنبان Wag The Dog – هدایت افکار عمومی

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

لوینسون که عموما با آثار سیاسی و نقادانه‌اش در سینمای جهان شناخته می‌شود و فیلم‌های مهمی همچون «مرد بارانی» و «صبح بخیر ویتنام» را در کارنامه دارد، در اواخر قرن بیستم از فیلم تازه خود به نام «سگ را بجنبان» رونمایی کرد.

این فیلم با پایبندی به قواعد کمدی کلاسیک، بیشتر از آن‌که نقد رویکرد و رفتارهای سیاست‌مداران باشد، اثری درباره نقد افکار عمومی مردم آمریکا محسوب می‌شود؛ یعنی انتقاد از مردمی که ذهن خود را به رسانه‌های جمعی سپرده و با بی‌خردی خود، به صحنه‌گردانان عرصه سیاست اجازه می‌دهند که افکار عمومی را، در مسیر نیل به اهداف حزبی و منافع شخصی و گروهی خود، هدایت کنند.

«سگ را بجنبان» با یک استعاره عجیب و نوشتاری آغاز می‌شود. پیش از هر چیزی، نوشته‌های روی تصویر خودنمایی می‌کنند که از جنباندن دم توسط سگ حرف می‌زنند. استعاره‌ای که تعمدا افکار عمومی را مورد وهن قرار می‌دهد و از این موضوع حکایت دارد که سیاست‌مداران، با ترفندهای تبلیغاتی خود، مانند سگی که دم خود را تکان می‌دهد، اذهان مردم را به مسیر دلخواه خودشان، هدایت می‌کنند. این کنایه سنگین و گزنده، راه فیلمساز برای ورود به بدنه اصلی قصه را هموار می‌کند.

فیلم سینمایی سگ را بجنبان

فیلم داستان خود را در حاشیه یکی از دوره‌های انتخابات ریاست جمهوری آمریکا روایت می‌کند؛ جایی که رییس جمهور مستقر آمریکا که یکی از نامزدهای انتخابات پیش روست، در مظان اتهام یک رسوایی اخلاقی قرار گرفته و بخاطر آزار جنسی یک دختر پیشاهنگ، محبوبیتش به شدت در شیب تند نزول افتاده است.

تیم حمایتی و مشاوران رییس جمهور به فکر چاره‌جویی می‌افتند و قصد دارند تمهیداتی بیاندیشند که حواس مردم را در بازه زمانی یازده روزه تا انتخابات، از مسائل پیش آمده پرت کنند تا انتخابات با کمترین آسیب برای رییس جمهور برگزار شود. دو نفر از تیم تبلیغاتی کاخ سفید، به نام‌های کنراد برین (با بازی رابرت دنیرو) و وینفرد آیمز (با بازی آن هیش)، به سراغ یک تهیه‌کننده باسابقه هالیوودی به نام استنلی ماتس (با بازی داستین هافمن) می‌روند تا انحراف افکار عمومی از مسئله رسوایی اخلاقی رییس جمهور را، با ترفندهای کارساز رسانه‌ای برنامه‌ریزی و اجرا کنند.

فیلم سینمایی سگ را بجنبان

این گروه سه نفره که در فیلم «سگ را بجنبان» محوریت دارند، در چند مرحله یک جنگ خیالی ایجاد می‌کنند و با ترفندهای سینمایی، سناریوهایی ترتیب می‎دهند که محبوبیت رییس جمهور را، نسبت به رقیب انتخاباتی خود، افزایش دهند. فراز و نشیب‌های عملیات تبلیغاتی این گروه سه نفره و برگرداندن بازی به نفع رییس جمهور، پیرنگ اصلی فیلم را تشکیل می‌دهد و موقعیت‌های جالبی خلق می‌کند.

طراحی کلی قصه و ظرفیت‌های موجود در فیلمنامه «سگ را بجنبان»، مبنای تولید یک اثر باکیفیت و تامل‌برانگیز را در اختیار کارگردان قرار داده است. این متن، علاوه بر ایده جذابی که از آن بهره می‌برد، به شوخی‌های کلامی کنایه‌آمیز و موقعیت‌های جالب کمدی نیز آراسته شده؛ عناصری که بخش عمده آن‌ها بر دوش دنیرو و هافمن است و با ورود وودی هارلسون (در نقش شومون) به اوج می‌رسد.

کنایه‌های پرتعداد موجود در متن همزمان دستگاه سیاسی آمریکا، افکار عمومی و رسانه‌های جمعی به عنوان دستگاه پروپاگاندای تبلیغاتی حاکمان این کشور را هدف قرار داده و با توپخانه پرمهماتش، بنیادهای ملی، شعارهای ناظر به آزادی و سیاست‌های کلی جامعه آمریکا را به رگبار می‌بندد.

فیلم سینمایی سگ را بجنبان

پرداخت درست شخصیت‌ها، وقتی با پیرنگ و اجرای باکیفیت اثر همراه می‌شود، «سگ را بجنبان» را به فیلمی سرپا و اثرگذار تبدیل می‌کند. هافمن و دنیرو، زوج متوازنی که هر کدام از جهانی متفاوت آمده‌اند و برای یک هدف مشترک مقطعی در کنار هم قرار گرفته‌اند، در مرکز قصه بار دراماتیک و کمدی را با ظرافت هرچه تمام‌تر به دوش می‌کشند و موقعیت‌ها را با وسواسی مثال زدنی، اجرا می‌کنند.

هافمن، به عنوان یکی از بازیگران اسطوره‌ای تاریخ سینمای جهان، با بهره‌گیری از یک عمر حضور موثرش در سطح اول فیلمسازی و آشنایی کامل با استلزامات و مناسبات پشت پرده حاکم بر این صنعت، نقش یک تهیه‌کننده هالیوودی را با جزئیاتی دقیق رنگ‌آمیزی کرده و عملیات ریشخند آمریکای رویایی را که هالیوود پرچمدار آن است، اجرایی می‌کند.

فیلم سینمایی سگ را بجنبان

اما در مورد رابرت دنیرو که کارنامه‌اش مملو از نقش‌های اثرگذار در شاهکارهای مختلف سینماست، می‌توان گفت که او ارزش‌های خود را در اثری این‌چنینی بیشتر به معرض نمایش گذاشته است. در واقع، دنیرو در فیلمی مانند «سگ را بجنبان» که قطعا یک شاهکار ماندگار سینمایی نیست، بیشتر به چشم می‌آید و موفق می‌شود اثری که بدون او امروز شاید کاملا امروز فراموش شده بود را نجات دهد.

این بازیگر کارکشته از مرحله اجرای خوب یک کاراکتر فراتر رفته و توانسته شخصیت مردی مرموز و سایه‌ای در پشت پرده سیاست‌های آمریکایی را با دقت طراحی کند. بنابراین شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم که دنیرو «سگ را بجنبان» را از یک فیلم متوسط به یک فیلم خوب تبدیل کرده و شمایل واقعی و متفاوت کار چاق کن و مغز متفکر تبلیغاتی را با جزئیات فراوان و دقیقی که فقط از یک بازیگر درجه یک انتظار می‌رود، آراسته است.

فیلم سینمایی سگ را بجنبانبه این‌ها وودی هارلسون را هم اضافه کنید که نقش کوچک خود را با  تبحر اجرا کرده و چهره یک جنایتکار روانی و نامتعادل را با مایه‌های طنز درآمیخته است. شخصیت ایمز اما، یکی از نقاط ضعف «سگ را بجنبان» است که نه پرداخت مناسبی دارد و نه آن هیش موفق می‌شود با اجرای مناسب، از آن یک مکمل جاافتاده و کلاسیک دربیاورد.

البته باید به این بازیگر حق بدهیم که در کنار دو غول بازیگری نامدار سینمای جهان، ضعف‌های اجرایش به چشم بیاید؛ اما در مجموع، این شخصیت در فیلم، سردرگم و ناپخته ظاهر می‌شود و نمی‌تواند پا به پای دو چهره دیگر، اثرگذار و تعیین‌کننده نشان دهد یا لااقل به اندازه بقیه به پیشرفت درام یاری رساند.

«سگ را بجنبان» با یک پایان‌بندی ویژه به انتها می‌رسد؛ اختتامیه‌ای که از جهت تدارک فیلمساز برای رهنمون شدن به سیاهی و نمایش خباثت مطلق، تامل‌برانگیز و نقادانه به نظر می‌رسد؛ اما بخاطر آغشته شدنش به شعار و تاکید چند باره یکی از حاضران در برنامه تلویزیونی بر روی کلمه «تبلیغات»، قدری گل‌درشت و نمایشی از آب درآمده است.

نوشته نقد فیلم سگ را بجنبان Wag The Dog – هدایت افکار عمومی اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b3%da%af-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%ac%d9%86%d8%a8%d8%a7%d9%86-wag-the-dog-%d9%87%d8%af%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%81%da%a9%d8%a7%d8%b1-%d8%b9%d9%85/

نقد فیلم روی صخره ها On the Rocks‎ – شکست تراژیک

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

بیل موری به شکلی دوستانه در یک فیلم «high-concept» حضور دارد (در این دسته فیلم‌ها‌، ما کاراکترهای زیادی نداریم و داستانش را هم می‌توان در یک خط خلاصه کرد.) حضور موری در فیلم  «روی صخره» به نویسندگی و کارگردانی سوفیا کاپولا، به طرز شگفت انگیزی شبیه یک نوشیدنی ترکیبی است که نسبت به یک فاجعه قریب الوقوع هشدار می‌دهد.

واقعیت این است که فیلم به یک بیل موری نیاز داشت تا بار دیگر نقش یک مرد سرد و گرم چشیده و بذله گو و دلتنگ را بازآفرینی کند. دقیقا شبیه مردی که در فیلم دیگری از سوفیا کاپولا به نام «گمشده در ترجمه» بازی کرده بود. فیلمی که سال ۲۰۰۳ ساخته شد و قصه‌اش در شهر توکیو می‌گذشت.

در آن فیلم موری با زنی تنها و سرخورده و جوان‌تر از خودش با بازی اسکارلت جوهانسون، یک رابطه عاطفی برقرار می‌کرد. اما او حالا در وضعیتی مشابه، پیرمردی جذاب شده که مقابل راشیدا جونز ستودنی بازی می‌کند. جونز هم قرار است نقش دختر موری را بازی کند.

فیلم سینمایی روی صخره

«روی صخره» موتیف پدرانه‌ای دارد که پیش از این، کاپولا شبیه آن را در سال ۲۰۱۰ با فیلمی به نام «یک جایی» رو کرده بود. همین‌طور ترکیبی است از دیدگاهی هم‌چون مرثیه وودی آلن در فیلم کلاسیک «منهتن» و ماجراهای طنزآمیز یک کمدی سبک که بدون نتیجه واقعی در یک شهر خیالی رخ می‌دهد.

موری در همه جای این فیلم جلوه‌ای جذاب و شوخ‌طبع از خود به نمایش می‌گذارد و این چیزی است که تنها از عهده او برمی‌آید. به نظر می‌رسد او می‌تواند از پس هرچیزی بربیاید و تن صدای یکنواخت او هم این توانایی را دارد که از همه چیز تا هیچ چیز را حکایت کند. این ویژگی او به طرز حیرت‌آوری سرگرم‌کننده و جذاب است اما مانند هر کمیک عالی، او هنوز نیازمند یک موقعیت است.

فیلم سینمایی روی صخره

موری در فیلم «روی صخره»، در نقش فلیکس، یک دلال آثار هنری ظاهر می‌شود. بدیهی است که او به اندازه کافی ثروتمند باشد و نیازی به سخت کار کردن هم ندارد. او سبک زندگی غیرقابل پیش‌بینی و غیرمسئولانه‌ای را تجربه می‌کند و با اتومبیل‌ اسپرت خود مشغول گشت زدن در نیویورک است و با راننده وفادارش به همه جا می‌رود. فلیکس به حفظ زندگی دخترش لورا (با بازی جونز) علاقه‌مند است.

با این حال، لورا دل خوشی از پدرش ندارد؛ چون دوران کودکی او را با فریب دادن مادرش و سبک زندگی خودخواهانه‌اش خراب کرده است. قصه از جایی شروع می‌شود که لورا با دین (با بازی مارلون ویانز) ازدواج کرده اما فلیکس به همسر لورا به عنوان رقیب عاطفی نگاه می‌کند و به او بی اعتماد است. وقتی لورا به همسرش مشکوک می‌شود و گمان می‌کند که دین با همکار زیبای خود فیونا (با بازی جسیکا هنویک بازیگر سریال بازی تاج و تخت) به او خیانت می کند؛ ترس‌هایش را بی محابا به پدرش می‌گوید و فلیکس هم به اصرار از لورا می‌خواهد که دین را از طریق رفقایش تحت نظر داشته باشد.

فیلم سینمایی روی صخره

همین شک لورا باعث شکل گیری یک تیم دونفره جاسوسی پدر و دختری می‌شود تا وقتی دین به رستوران و کلوب می‌رود، تحت نظر آنها باشد. لورای بیچاره به راهنمایی‌های پدرش برای شناخت بینش مردان نیاز دارد اما یادآوری خیانت پدرش در زندگی گذشته مادرش هم او را آزار می‌دهد. هنگامی که فلیکس می‌خواهد از کار جاسوسی طفره برود، لورا بسیار ناراحت می‌شود چون متوجه اشتراک بین زندگی خودش با آنچه که پدرش در روزهای شیکش داشته، می‌شود.

لحظات مفرح و سرگرم کننده‌ای در فیلم وجود دارد و من به شکل سنتی خواهان این شکل صحنه‌های روتین هستم که مثلا شخصی با عجله دوربین دوچشمی را از بغل دستی‌اش می قاپد و بندهای دوربین از روی صورت مضطرب شخصی کشیده می‌شود. اما خلق چنین صحنه‌هایی نیازمند ظرافتی است که باید به محتوای فیلم نامه مرتبط باشد و ما این را در فیلم نمی‌بینیم یا اینکه به اندازه نیست و به نظر می‌رسد لحظات جدی فیلم گرفتار غفلتی است که باعث شده فیلم از ریخت بیفتد.

فیلم سینمایی روی صخره

یک جایی از فیلم، فلیکس به لورا می‌گوید زن جوانی که مادرش را به خاطر او ترک کرده، حالا مرده است و فلیکس لحظه‌ای از درک اینکه بیشتر از معشوقه‌اش، زنده مانده مبهوت می‌شود. اما فقط همین و به نظر نمی‌رسد این شوکه شدن، چیزی بیش از لرزشی جزئی یا تلوتلو خوردن ناشی از خوردن یک نوشیدنی باشد. یا اینکه جونز برای ایفای نقش لورا ضرورتی نمی‌بیند که به یک عصبانیت واقعی برسد و همچنان مقهور و نگران این است که عصبانیت یک تقلید مضحک شود.

جزئیات خوبی هم در برخی لحظات فیلم وجود دارد، مادر خود فلیکس (با بازی باربارا بین) هنوز زنده است و بازی روان و خونسردی دارد و در یک صحنه خانوادگی بلافاصله نسبت به احتمال ازدواج نوه‌اش هشدار می‌دهد. من اجرای جنی اسلیت را هم دوست داشتم (این بازیگر هم مانند جونز، از قدیمی‌های کمدی تلویزیونی «پارک‌ها و تفریحات» است که قدر دانسته نشد) کسی که لورا مجبور است مکالمه‌ای مودبانه را در هنگام ترک مدرسه با او داشته باشد، به خصوص آنجایی که بی وقفه در مورد زندگی عاطفی‌اش صحبت می‌کند.

فیلم سینمایی روی صخره

«روی صخره» به طور طبیعی، تحت تاثیر ایفای نقش بیل موری است و هیچ  رویکرد دیگری هم نمی‌توانست برای این فیلم کارساز باشد. او در سرگرم‌کننده شدن فیلم نقش دارد به خصوص جایی که آهنگ «Mexicali Way» را به زیبایی اجرا می‌کند. به هر صورت، مواجهه واقعی با این فیلم به معنای یک شکست تراژیک است و تغییر لحنش به سمت آثاری متفاوت از جنس خود فیلم، باعث شده که توزان همه چیز به هم بریزد.

فیلم نتوانسته هم‌ردیف عاشقانه ویران‌کننده‌ای باشد که موری با جوهانسون در «گمشده در ترجمه» به نمایش گذاشت. این فیلم، روی صخره‌ها نیست؛ فقط محتاطانه ساحل را بغل کرده است.

نوشته نقد فیلم روی صخره ها On the Rocks‎ – شکست تراژیک اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b1%d9%88%db%8c-%d8%b5%d8%ae%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7-on-the-rocks%e2%80%8e-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d8%aa%d8%b1%d8%a7%da%98%db%8c%da%a9/

نقد فیلم روی صخره ها On the Rocks‎ – شکست تراژیک

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

بیل موری به شکلی دوستانه در یک فیلم «high-concept» حضور دارد (در این دسته فیلم‌ها‌، ما کاراکترهای زیادی نداریم و داستانش را هم می‌توان در یک خط خلاصه کرد.) حضور موری در فیلم  «روی صخره» به نویسندگی و کارگردانی سوفیا کاپولا، به طرز شگفت انگیزی شبیه یک نوشیدنی ترکیبی است که نسبت به یک فاجعه قریب الوقوع هشدار می‌دهد.

واقعیت این است که فیلم به یک بیل موری نیاز داشت تا بار دیگر نقش یک مرد سرد و گرم چشیده و بذله گو و دلتنگ را بازآفرینی کند. دقیقا شبیه مردی که در فیلم دیگری از سوفیا کاپولا به نام «گمشده در ترجمه» بازی کرده بود. فیلمی که سال ۲۰۰۳ ساخته شد و قصه‌اش در شهر توکیو می‌گذشت.

در آن فیلم موری با زنی تنها و سرخورده و جوان‌تر از خودش با بازی اسکارلت جوهانسون، یک رابطه عاطفی برقرار می‌کرد. اما او حالا در وضعیتی مشابه، پیرمردی جذاب شده که مقابل راشیدا جونز ستودنی بازی می‌کند. جونز هم قرار است نقش دختر موری را بازی کند.

فیلم سینمایی روی صخره

«روی صخره» موتیف پدرانه‌ای دارد که پیش از این، کاپولا شبیه آن را در سال ۲۰۱۰ با فیلمی به نام «یک جایی» رو کرده بود. همین‌طور ترکیبی است از دیدگاهی هم‌چون مرثیه وودی آلن در فیلم کلاسیک «منهتن» و ماجراهای طنزآمیز یک کمدی سبک که بدون نتیجه واقعی در یک شهر خیالی رخ می‌دهد.

موری در همه جای این فیلم جلوه‌ای جذاب و شوخ‌طبع از خود به نمایش می‌گذارد و این چیزی است که تنها از عهده او برمی‌آید. به نظر می‌رسد او می‌تواند از پس هرچیزی بربیاید و تن صدای یکنواخت او هم این توانایی را دارد که از همه چیز تا هیچ چیز را حکایت کند. این ویژگی او به طرز حیرت‌آوری سرگرم‌کننده و جذاب است اما مانند هر کمیک عالی، او هنوز نیازمند یک موقعیت است.

فیلم سینمایی روی صخره

موری در فیلم «روی صخره»، در نقش فلیکس، یک دلال آثار هنری ظاهر می‌شود. بدیهی است که او به اندازه کافی ثروتمند باشد و نیازی به سخت کار کردن هم ندارد. او سبک زندگی غیرقابل پیش‌بینی و غیرمسئولانه‌ای را تجربه می‌کند و با اتومبیل‌ اسپرت خود مشغول گشت زدن در نیویورک است و با راننده وفادارش به همه جا می‌رود. فلیکس به حفظ زندگی دخترش لورا (با بازی جونز) علاقه‌مند است.

با این حال، لورا دل خوشی از پدرش ندارد؛ چون دوران کودکی او را با فریب دادن مادرش و سبک زندگی خودخواهانه‌اش خراب کرده است. قصه از جایی شروع می‌شود که لورا با دین (با بازی مارلون ویانز) ازدواج کرده اما فلیکس به همسر لورا به عنوان رقیب عاطفی نگاه می‌کند و به او بی اعتماد است. وقتی لورا به همسرش مشکوک می‌شود و گمان می‌کند که دین با همکار زیبای خود فیونا (با بازی جسیکا هنویک بازیگر سریال بازی تاج و تخت) به او خیانت می کند؛ ترس‌هایش را بی محابا به پدرش می‌گوید و فلیکس هم به اصرار از لورا می‌خواهد که دین را از طریق رفقایش تحت نظر داشته باشد.

فیلم سینمایی روی صخره

همین شک لورا باعث شکل گیری یک تیم دونفره جاسوسی پدر و دختری می‌شود تا وقتی دین به رستوران و کلوب می‌رود، تحت نظر آنها باشد. لورای بیچاره به راهنمایی‌های پدرش برای شناخت بینش مردان نیاز دارد اما یادآوری خیانت پدرش در زندگی گذشته مادرش هم او را آزار می‌دهد. هنگامی که فلیکس می‌خواهد از کار جاسوسی طفره برود، لورا بسیار ناراحت می‌شود چون متوجه اشتراک بین زندگی خودش با آنچه که پدرش در روزهای شیکش داشته، می‌شود.

لحظات مفرح و سرگرم کننده‌ای در فیلم وجود دارد و من به شکل سنتی خواهان این شکل صحنه‌های روتین هستم که مثلا شخصی با عجله دوربین دوچشمی را از بغل دستی‌اش می قاپد و بندهای دوربین از روی صورت مضطرب شخصی کشیده می‌شود. اما خلق چنین صحنه‌هایی نیازمند ظرافتی است که باید به محتوای فیلم نامه مرتبط باشد و ما این را در فیلم نمی‌بینیم یا اینکه به اندازه نیست و به نظر می‌رسد لحظات جدی فیلم گرفتار غفلتی است که باعث شده فیلم از ریخت بیفتد.

فیلم سینمایی روی صخره

یک جایی از فیلم، فلیکس به لورا می‌گوید زن جوانی که مادرش را به خاطر او ترک کرده، حالا مرده است و فلیکس لحظه‌ای از درک اینکه بیشتر از معشوقه‌اش، زنده مانده مبهوت می‌شود. اما فقط همین و به نظر نمی‌رسد این شوکه شدن، چیزی بیش از لرزشی جزئی یا تلوتلو خوردن ناشی از خوردن یک نوشیدنی باشد. یا اینکه جونز برای ایفای نقش لورا ضرورتی نمی‌بیند که به یک عصبانیت واقعی برسد و همچنان مقهور و نگران این است که عصبانیت یک تقلید مضحک شود.

جزئیات خوبی هم در برخی لحظات فیلم وجود دارد، مادر خود فلیکس (با بازی باربارا بین) هنوز زنده است و بازی روان و خونسردی دارد و در یک صحنه خانوادگی بلافاصله نسبت به احتمال ازدواج نوه‌اش هشدار می‌دهد. من اجرای جنی اسلیت را هم دوست داشتم (این بازیگر هم مانند جونز، از قدیمی‌های کمدی تلویزیونی «پارک‌ها و تفریحات» است که قدر دانسته نشد) کسی که لورا مجبور است مکالمه‌ای مودبانه را در هنگام ترک مدرسه با او داشته باشد، به خصوص آنجایی که بی وقفه در مورد زندگی عاطفی‌اش صحبت می‌کند.

فیلم سینمایی روی صخره

«روی صخره» به طور طبیعی، تحت تاثیر ایفای نقش بیل موری است و هیچ  رویکرد دیگری هم نمی‌توانست برای این فیلم کارساز باشد. او در سرگرم‌کننده شدن فیلم نقش دارد به خصوص جایی که آهنگ «Mexicali Way» را به زیبایی اجرا می‌کند. به هر صورت، مواجهه واقعی با این فیلم به معنای یک شکست تراژیک است و تغییر لحنش به سمت آثاری متفاوت از جنس خود فیلم، باعث شده که توزان همه چیز به هم بریزد.

فیلم نتوانسته هم‌ردیف عاشقانه ویران‌کننده‌ای باشد که موری با جوهانسون در «گمشده در ترجمه» به نمایش گذاشت. این فیلم، روی صخره‌ها نیست؛ فقط محتاطانه ساحل را بغل کرده است.

نوشته نقد فیلم روی صخره ها On the Rocks‎ – شکست تراژیک اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b1%d9%88%db%8c-%d8%b5%d8%ae%d8%b1%d9%87-%d9%87%d8%a7-on-the-rocks%e2%80%8e-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d8%aa%d8%b1%d8%a7%da%98%db%8c%da%a9/

نقد مستند معضل اجتماعی The Social Dilemma – عصر اینترنت

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«معضل اجتماعی» جف اورلوسکی شاید شفاف‌ترین، موجزترین و عمیقاً هراس‌انگیزترین تجزیه و تحلیل درباره‌ی رسانه‌های اجتماعی است که تابه‌حال به طور گسترده ارائه شده. این فیلم همان کاری را با فیسبوک می‌کند که مستندهای قبلی‌اش «به دنبال یخ» و «به دنبال مرجان» با تغییرات اقلیمی کرده بودند (دیدگاه تازه‌ی تأثیرگذاری برای یک موضوع آشنا ارائه می‌دهد در عین حال که بند دلتان را پاره می‌کند).

در حالی که فیلم به این حجم از گستردگی گیج‌کننده‌ی موضوعات و زیرشاخه‌هایش می‌پردازد – و به نوعی هم موفق به مهار آنها می‌شود – یک جمله‌ی کوچک به سادگی تمام مفاهیم مدنظر فیلم را انتقال می‌دهد و نقطه‌ی پایانی بر این بحران موجود می‌گذارد: روسیه فیسبوک را هک نکرد، روسیه از فیسبوک استفاده کرد.

شاید این ایده برای کسی که در عصر اینترنت رشد کرده ایده‌ی حیرت‌آوری به ‌نظر نرسد، اما اشتباه است اگر فکر کنیم که فیلم اورلووسکی تنها قدیمی‌ترها را مخاطب قرار می‌دهد.

با وجود اینکه «معضل اجتماعی» خطاب به همه‌ی انسان‌های روی کره‌ی زمین است و باید حتی برای بیگانه‌ترین افراد با تکنولوژی هم (متعصبان مذهبی، مجلس سنای آمریکا و غیره) به اندازه‌ی کافی قابل درک باشد، اما جامعه‌ی آماری مدنظرش شامل گروه‌هایی از افراد دائماً آنلاین هم می‌شود که گمان می‌کنند چنان عصر اطلاعات را دریافته‌اند که این فیلم چیزی برایشان ندارد.

مستند معضل اجتماعی

نسل z (زومرها)، نسل هزاره‌ها و مخاطبان مجله‌ی اینترنتی اسکرین جانکیز، که به دیدن مستندهای هشداردهنده‌ و پندآموزی که به آنها یادآوری می‌کند چطور باید وقت‌شان را بیشتر در فضای بیرون از خانه بگذرانند، کمترین علاقه‌ای هم ندارند.

فیلم اورلووسکی با رویکرد جزءبه‌کل و وارونه در مواجهه با ماهیت اصلی استفاده از رسانه‌های اجتماعی، وقتش را برای اثبات حسن‌نیتش تلف نمی‌کند (و بدین‌وسیله ترس را به جانتان می‌اندازد). فیلم با قطعه‌ی شومی از حکمت سوفوکلس آغاز می‌شود که می‌توانست در توئیتر نابود ‌شود: “هیچ عظمتی به زندگی آدمی پای نمی‌گذارد مگر با ناسزا.”

سپس اورلووسکی بینندگان را با چندی از نگران‌ترین سفیدپوست‌های این‌ روزها آشنا می‌کند: چندی از طراحان، مهندسان، و مدیران اجرایی‌ که خود مبدع رسانه‌های اجتماعی بودند، اما زمانی که به تهدید حیاتی‌ آن برای فرهنگ جامعه پی بردند، کارشان را رها کردند. کسی که دکمه‌ی “لایک” را ابداع کرد، یک مدیر اسبق اینستاگرام. حتی یکی از مسئولان فنی جی‌میل و گوگل‌درایو. همانقدر که حرف کسی که به شما می‌گوید فیسبوک را رها کنید می‌تواند آزاردهنده باشد، به همان اندازه هم باور اینکه کسی در واقعیت فیسبوک را رها کرده باشد دشوار است.

مستند معضل اجتماعی

با این وجود، ستاره‌ی بخش مصاحبه‌ی فیلم اولووسکی، کسی‌ست که اغلب از او به عنوان “ندای وجدان سیلیکون ولی” (سیلیکون ولی منطقه‌ای در کالیفرنیای آمریکاست که به قرار داشتن بسیاری از شرکت‌های مطرح انفورماتیک جهان در آن مشهور است.) یاد می‌شود؛ نامش تریستان هریس است که یکی از بنیانگذاران مرکز فناوری انسانی است و وقتی که فیلم «معضل اجتماعی» می‌کوشد تا بر شکاف میان این تهدیدهای انتزاعی با پیامدهای مستقیمش پل بزند، هشدار‌های حساب‌شده‌‌ی او در طول فیلم همچون صدای نگران منطق عمل می‌کند.

گسترده‌ترین بخش آن نگرانی‌های عمده مربوط به الگوی تجاری “استفاده‌ی رایگان” است که مردم را وامی‌دارد تا به عزت نفسشان پشت پا بزنند. به قول معروف (که در این قسمت فیلم نقل می‌شود): “اگر هزینه‌ی کالایی را پرداخت نمی‌کنید، خودتان کالا هستید.”

اورلووسکی با کمک شواهد صریح، ابزارهای بصری روشنگر و نظریه‌ای با پرداخت خوب که با ظرافت هرچه تمام‌تر رابطه‌ی میان تکنولوژی ترغیب‌کننده و رفتارهای انسان را بیان می‌کند، به همان بحث قدیمی قوت می‌بخشد که اعتیاد از عوارض جانبی رسانه‌های اجتماعی نیست، بلکه خود الگوی تجاری این صنعت است. داده‌های ما حکم واحد پول رایج این شرکت‌ها را دارند، اما زمان ما متاع گران‌بهاتری است، چقدر از زندگی‌هایمان را می‌بایست در ازایشان نابود کنیم؟

مستند معضل اجتماعی

هرچه بیشتر در رسانه‌های اجتماعی زمان صرف می‌کنیم، آینده‌ی بشر “گران‌بهاتر” می شود و هرچه آینده‌ی بشر گران‌بهاتر شود، تبلیغ‌کنندگان مبلغ بیشتری برای تبلیغاتشان طلب می‌کنند. چطور یک شرکت مثل فیسبوک یا یوتیوب ما را متقاعد می‌کند تا زمان بیشتری در بستر آنها سپری کنیم؟ با طراحی الگوریتم‌، آنها برداشت ما از واقعیت را از اساس تغییر می‌دهند تا تمام ظرفیت‌هایمان را اشغال کنند؛ صف داده‌هایی که ما را چنان هیجان‌زده می‌کنند یا برمی‌آشوبند که در دامشان بیفتیم، و ما را هرچه‌بیشتر در لاک خودمان فروببرند و همگی‌مان را به واقعیت‌های جداافتاده‌مان تبعید کنند. این نظارت بیش از حد سرمایه‌داری است، که مثل یک دستورالعمل واحد تأثیرگذار در جهت افراط‌گرایی عمل می‌کند.

اورلووسکی، با درک اینکه تشخیص مسئله در چنین مقیاس گسترده‌ای به خودی خود کافیست تا عاقل‌ترین انسان‌ها هم بیمار اسکیزوفرنی پارانویا به نظر برسند، راه برجسته و نیمه موفقی باز کرد که این مفاهیم نکوهیده، ملموس‌تر و واقعی‌تر (به ابعاد زندگی) به چشم بیایند.

هرازگاهی، اورلووسکی در فیلمنامه گریزی به داستان یک خانواده‌ی معمولی آمریکایی از طبقه‌ی متوسط می‌زند تا تأثیر رسانه‌های اجتماعی بر زندگی‌های ما را در عمل، به تصویر بکشد. نگارنده (منتقد) با عبارت “زندگی‌های ما” می خواهد تأکید کند که «معضل اجتماعی» بیشتر قصد دارد درباره میانگین تأثیر فیسبوک بر نوجوانان بپردازد تا تأثیر فیسبوک بر نسل‌کشی مسلمانان روهینگیایی در میانمار. اما اورلووسکی مخاطبانش را می‌شناسد.

مستند معضل اجتماعی

بازیگر “باهوش باسواد” این فیلم، اسکایلر گیسوندو نقش یک دانش‌آموز دبیرستانی به نام بن را ایفا می‌کند که به تلفنش به شدت وابسته است، کارا هیوارد بازیگر فیلم «قلمرو طلوع ماه» در نقش خواهر بزرگتر و نگرانش است، و ستاره‌ی سریال «مردان دیوانه»، ونسنت کارتیزر – با نشانی بی‌شائبه از نبوغ – که نمودهای انسانی متنوعی از الگوریتم را ارائه می‌کند، به بن دلیل‌هایی می‌فروشد تا همچنان در وابستگی به تلفنش باقی بماند؛ به نوعی شبیه نقش پیت کمپل ویرانشهری. این سکانس‌ها با ناراحتی دلهره‌آور یک برنامه‌ی بعد از مدرسه شروع می‌شوند و به نظر می‌رسد مصمم‌اند که نوجوانان را شگفت‌زده کنند.

اگرچه این نمایش‌ها کمی بیش از حد اغراق‌آمیزند، اما به یکباره – و خیلی مفرح – همراه با یک جور خودآگاهی‌ که بر خودمان بازتاب داده می‌شود، برطرف می‌شوند؛ البته حد بخصوصی از طنز و کنایه لازم است تا با کسانی که مرتباً توئیت می‌کنند که چقدر از توئیتر بیزارند ارتباط برقرار کنیم.

کمترین تأثیر این لحظات می‌تواند این باشد که حس کنیم «معضل اجتماعی» اقناع‌کنندگی استدلال‌هایش را دست‌کم می‌گیرد، اما این بخش ارزنده‌ی فیلم کمک می‌کند تا صدای هشداردهنده‌ی بخصوصی در جای‌جای فیلم طنین‌انداز شود: “ما آنقدر نگران چیرگی قدرت تکنولوژی بر توانمندی‌های انسان هستیم که توجهی به چیرگی قدرت تکنولوژی بر ضعف‌های انسان نمی‌کنیم.” خوب است دریابیم رسانه‌های اجتماعی چگونه می‌توانند نیاز درونی ما به تأیید گرفتن را برانگیزانند، و مردم را از هر ریسکی که موجب جداافتادنشان از جامعه‌ی آنلاین شود، بر حذر دارند.

مستند معضل اجتماعی

وقتی “الگوریتم” بن را از رابطه‌ی تازه‌ی دوست‌دختر سابقش مطلع می‌کند و باعث می‌شود زمان بیشتری را به مرور عکس‌های او بپردازد، برایمان باور پذیر است؛ و اینکه در ادامه، دنبال کردن “الگوریتم” – به شکلی فرسایشی و ناامیدکننده‌ – اطلاعات دریافتی صفحه‌ی بن را پر از ویدئوهایی می‌کند که او را به شکلی افراطی به بخشی از یک جنبش سیاسی به نام “کانون افراط‌گرایی” سوق می دهد؛ اشاره‌ی ظریفی که با این وجود، تصویر نابرابری از چپ و راست ترسیم می‌کند.

آیا «معضل اجتماعی» به اندازه کافی قانع‌کننده است که بتواند ناسیونالیست‌های تندروی آمریکایی را متقاعد کند که از تماشای مداوم تفاسیر چرند بن شاپیرو دست بکشند و در عوض اشتراک روزنامه‌ای را خریداری کنند؟ پاسخ به این سوال سخت است. اما این فیلم قطعاً شما را بر آن می‌دارد تا نسبت به باورهای خودتان آگاهی بیشتری پیدا کنید – نه فقط نسبت به اینکه شما چطور از اینترنت استفاده می‌کنید، بلکه آگاهی نسبت به اینکه اینترنت چطور از شما استفاده می‌کند.

فیلم بیشتر از اینکه مثل نوعی مشاوره باشد، شبیه زنگ بیدارباش عمل می‌کند؛ اورلووسکی و سوژه‌هایش تشخیص می‌دهند که چطور اینترنت در آن واحد آرمانشهر و ویرانشهری برپا می‌کند که چندان متوهمانه نیستند که بتوانیم نادیده فرضشان کنیم. مستند آنها آنقدر آموزنده نیست که به عنوان راهنما در نظر گرفته شود، اما در عین حال چشم‌گیرترین تأثیر از مفاهیم را در ذهنتان باقی می‌گذارد تا در اوقات فراغت باز به آنها فکر کنید.

مستند معضل اجتماعیچگونه رسانه‌های اجتماعی برای فکر کردن ما درباره‌ی چیزهایی مثل سیاست، نژاد، و سرگرمی مسیری فراهم می‌کنند؟ فرو بردن انسان‌ها در لاک شخصی‌شان در واقعیت، چه تأثیری بر باورهایمان برای همدلی کردن، صمیمیت حقیقی و نوعی درک مشترک می‌گذارد؟ و در عوض آیا این طبیعت الگوریتمی و جدا‌افتاده‌ی جریان تصویر آن مفاهیم را تا حد یک جایگزین صرفاً نمایشی تقلیل نداده است؟ با رسیدن آینده‌ی بشر به زمان حال، پاسخ به این سؤالات ضروری‌تر می شود.

تا آن موقع اما فیسبوک را ترک کنید، روی تبلیغات اینستاگرامی کلیک نکنید، و اطمینان حاصل کنید که اخبار اکانت توئیترتان بر حسب ترتیب زمانی‌شان نمایش داده می‌شوند نه اینکه “بهترین توئیت‌ها را اول به شما نشان دهد” چرا که تنها روزنه‌ی امید باقی مانده‌مان در این است که تلقی شما از محتوای خوب، با  انتخاب الگوریتم متفاوت باشد.

نوشته نقد مستند معضل اجتماعی The Social Dilemma – عصر اینترنت اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af-%d9%85%d8%b9%d8%b6%d9%84-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-the-social-dilemma-%d8%b9%d8%b5%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1/

بهترین درام های دادگاهی سینمای جهان

در عصر دیجیتال که جهان سراسر در سیطره‌ی انبوه اطلاعات قرار دارد، یکی از معضلات همیشگی علاقه‌مندان به سینما انتخاب فیلم است. همه ساله در کشورهای مختلف، فیلم های بسیاری ساخته می‌شوند و فیلمسازان جدید از نقاط مختلف جهان سر بر می‌آورند و فیلمسازان قدیمی نیز در تکمیل گذشته‌ی درخشان خود، آثار جدیدشان را جلوی دوربین می‌برند. از سوی دیگر تاریخ سینما با آن عظمت حیرت انگیز و تاریخچه‌ی غنی خود در دسترس همگان قرار دارد.

امروز و با ظهور هاردهای کوچک، بیش از صد و ‌بیست سال گنجینه‌ی تمام نشدنی سینما در جیب ما جا خوش کرده‌ و ما را به عیشی مداوم دعوت می‌کند. از آثار صامت تا ناطق، از سیاه و سفید تا رنگی و از کمدی‌ها و وسترن‌های کلاسیک تا فیلم‌های مدرن و هنری، همه و همه به راحتی در جهان بی‌کران دیجیتال برای تماشا موجود است. در این هجوم اطلاعاتی، مخاطبان در بسیاری از موارد برای انتخاب فیلم‌ها برای دیدن گیج می‌شوند و بین آثار متعدد سرگردان می‌شوند.

هر چهارشنبه در بخش “فیلم محبوب من”، منتقدان ما در یک موضوع خاص به معرفی آثار مورد علاقه‌شان به همراه یک بررسی کوتاه از آن می‌پردازند. در این نوبت سیدمحمد نیاکی، دانیال هاشمی‌پور، شهرزاد شاه‌کرمی و پژمان خلیل‌زاده به معرفی فیلم‌های مورد علاقه‌ی خود از بین آثار درام دادگاهی پرداخته‌اند.

 ۱- دوازده مرد خشمگین – ۱۲ Angry Men (سیدنی لومت)

نویسنده: سیدمحمد نیاکی

«۱۲ مرد خشمگین» نمونه بارز یک سینما با تولیدی ساده اما هیجان‌انگیز است. ساده از این جهت که اکثر زمان فیلم در یک لوکیشن تصویربرداری شده و داستان نه اکشن‌های خارق‌العاده‌ای به نمایش می‌گذارد و نه ابر قهرمان‌هایی مانند هالک، ثور، مرد عنکبوتی، ثانوس و… را برای تهییج به صف می‌کند. مخاطب امروزی سینما هم اگر تصویر و یا اطلاعاتی از فیلم نداند به جهت هم خانواده بودن اسم فیلم با نام‌هایی مانند ۴ شگفت‌انگیز و… با تصور یک فیلم مارول با یک فیلم کلاسیک سیاه و سفید مواجه می‌شود که به واقع این کجا و آن کجا!

فیلم سینمایی 12 مرد خشمگین«۱۲ مرد خشمگین» اولین و بهترین ساخته سیدنی لومت یک شاهکار تمام عیار در مفهوم میزانسن است. به قول الکساندر آستروک، میزانسن را وسیله‌ای می‌بینم برای از آنِ خود کردن نمایش، میزانسن لزوما میل به دادن معنایی جدید به جهان نیست بلکه نه بار از ده بار مبتنی بر اطمینان نهان از داشتن پاره‌ای از حقیقت است، نخست درباره انسان و سپس درباره اثر هنری که مصداق آستروک میزوگوچی(اوگتسو مونوگاتاری) است اما به نظرم در «۱۲مرد خشمگین» هم می‌توان این حقیقت درباره انسان و اثر هنری را به شکل کاملش یافت و مصداق این تعریف قرار داد.

شاهکار فیلم آنجایی است که در عین این سادگی در تولید، ریتم، تمپو، تعلیق و… در بالاترین سطح قرار دارد. برای نمونه شما را دعوت به دیدن یکی از خاص‌ترین سکانس‌های تاریخ سینما می‌کنم، آنجایی که میزانسن سیدنی لومت ۱۱ نگاه به نمای نقطه نظری می‌سازد که ما آن را نمی‌بینیم ولی می‌دانیم کیست، چیست و چرا زیر نگاه بازجویانه‌ی ۱۱ نفر دیگر قرار می‌گیرد. به قولی لومت میزانسن دوازده منهای یک می‌‌سازد.

۲- کشتن مرغ مقلد – To Kill a Mockingbird (رابرت مولیگان)

نویسنده: دانیال هاشمی‌پور

«کشتن مرغ مقلد» در دقایق نسبتا طولانی که در دادگاه می‌گذرد و ماجرای محاکمه‌ی تام سیاه‌پوست را به تصویر می‌کشد، نزدیک به سینمای موسوم به درام دادگاهی شده و با بکارگیری الگوهای متداول در این گونه‌ی سینمایی، روایت خود را پیش می‌برد. مهم‌ترین فیلم کارنامه‌ی رابرت مولیگان در بستری پیش می‌رود که در آن سیاهان همواره به عنوان جنس دوم شناخته می‌شوند.

فیلم سینمایی کشتن مرغ مقلد

فیلم آمریکا را در تقریبا سه دهه پیش از ظهور رهبران جنبش سیاهان مانند مارتین لوترکینگ و مالکوم ایکس به تصویر می‌کشد و راوی عصری‌ست که در آن کوکلاس کلان‌ها هنوز نفوذ عمیقی بین توده‌ی سفیدپوست جامعه داشتند و در مقابل، سیاهان اوج فشار و خفقان را تحمل می‌کردند. در چنین شرایطی، فردی مانند آتیکوس فینچ در مقام وکیلی شریف با باورهای بشر دوستانه‌ی خود سعی می‌کند در مقابل خانواده‌ای سفیدپوست از جوانی سیاه دفاع کند که اکثر مردم حتی او را لایق بردگی برای آن خانواده نیز نمی‌دانند.

این موقعیت سبب شکل‌گیری دوقطبی سفیدپوستِ خوب/سفیدپوستِ بد به عنوان دو سر قطب پروتاگونیست/آنتاگونیست داستان می‌شود و آتیکوس را در اذهان مردم جاهل نژادپرست، در مقام یک “عشق کاکاسیاه” معرفی می‌کند و اساسا محوریت درام نیز بر مبنای همین دو قطبی بین آتیکوس و جامعه استوار می‌گردد. در واقع شرافتمندی آتیکوس سبب می‌شود تا برای دفاع از مردی که می‌داند گناهی مرتکب نشده از آرامش و محبوبیت خود بگذرد و آن‌ها را در قبال پایبندی به اصولی که در ذهن خود دارد، فدا کند.

۳- فیلادلفیا – Philadelphia (جاناتان دمی)

نویسنده: شهرزاد شاه‌کرمی

مرور دوباره فیلم فیلادلفیا در این روزها که دنیا گویی به نسخه تصویری رمان طاعون آلبر کامو بدل شده است، تماشاگر را به درک و دریافت دیگری ـ متفاوت با دهه‌های پیشین ‌ـ  از مرگ، زندگی و بیماری می‌رساند. یک شخصیت فرعی در فیلم وجود دارد که هنگام شهادت در دادگاه اندرو بکت (تام هنکس)، قربانی بودن انسان و تقدیرگرایی سرنوشت محتوم او را به تصویر می‌کشد.

فیلم سینمایی فیلادلفیا

زنی که به عنوان شاهد احضار شده قربانی ویروس ایدز است؛ نه به دلیل رفتارها و انتخاب‌های جنسی و نه به دلیل سایر عوامل ابتلای این ویروس، بلکه به دلیلی کاملاً ناخواسته. او پس از تولد فرزندش در بیمارستان نیاز به خون داشته است، خون آلوده به بدنش تزریق می‌شود و حالا او مبتلا به اچ‌آی‌وی است. این سکانس یکی از تأثیرگذارترین فصل‌های فیلادلفیا است. فیلمی که با موسیقی و ترانه آغاز می‌شود و پایان می‌یابد و در افتتاحیه هرگز هشداری برای آن روی سکه سرنوشت شخصیت‌هایش نمی‌دهد.

شکست و فروپاشی در اوج موفقیت و آرام آرام غوطه‌ور شدن در مرگ با شروع تولد، زیرمتن فیلادلفیا است. فیلمی که شاید بتوان آن را از زاویه‌ای دیگر، تلاش یک وکیل سیاه‌پوست ضد تبعیض دانست. اما این بار نه تبعیض نژاد و جنسیت، بلکه تبعیضی از جنس دنیای سرمایه‌داری نسبت به نوع بشر، نه به عنوان یک موجود که در نقش شیئ ازخودبیگانه برای ارضای نظام سرمایه‌داری.

 ۴- دادگاه شیکاگو ۷ – The Trial of the Chicago 7 (آرون سورکین)

نویسنده: پژ‌مان خلیل‌زاده

«دادگاه شیکاگو ۷» قطعا یکی از درخشان‌ترین آثار امسال است. اثری دراماتیک و دادگاهی با درامی بشدت کوبنده و جذاب و سمپات و هضم کننده. پرونده‌ی جنجالی تاریخ آمریکا در حوزه آزادی‌های مدنی مدرن در دهه‌ی ۶۰ که به سیاهه‌ای تاریک در کالبد تاریخ این کشور تبدیل شد و سورکین با تیم عالی و تیپ‌سازی و شخصیت‌پردازی بجا و تاثیرگذار و در نهایت ساخت اتمسفری از همه جهت مناسب، مخاطب را تا مدت دو ساعت همراهش می‌نماید. «دادگاه شیکاگو ۷» از آن سرگرمی‌های محترم است که در سینمای هالیوود تا سال‌ها ماندگار خواهد ماند.

فیلم دادگاه شیکاگو هفت

داستان تیپ‌محور فیلم با یک الگوریتم روایی شاه‌پیرنگی متداوم در اوج تصویر و اکت پرسوناژ خاکستری، بطن و هسته‌ی خود را تشکیل می‌دهد و مخاطب به هیچ‌ وجه کلاف قصه و ماجرا را گم نخواهد کرد. با اینکه کاراکترها در فرماسیون اثر بیشتر حول پرسونای خاکستری دور می‌زنند اما بشدت ‌معلول محیط و کانسپت و اتمسفراند و هویت خاص خود را دارا هستند.

ما تک‌تک‌شان را درک می‌کنیم؛ از آن هیپی‌ها گرفته تا سیاه‌پوست معترض و حتی وکیل و چقدر نبرد و دوئل این‌ها با قاضی وسترنی است. نماها و نوع کنش در میزانسن و چینش دقیقا گویی در حال نمایش یک وسترن کلاسیک است. لازم به ذکر است گه فضای فیلم با شاهکار سیدنی لومت «دوازده مرد خشمگین» تفاوت دارد و سورکین بشدت دقت کرده که به دام لومت نیفتد.

نوشته بهترین درام های دادگاهی سینمای جهان اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86/

نقد مستند معضل اجتماعی The Social Dilemma – عصر اینترنت

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«معضل اجتماعی» جف اورلوسکی شاید شفاف‌ترین، موجزترین و عمیقاً هراس‌انگیزترین تجزیه و تحلیل درباره‌ی رسانه‌های اجتماعی است که تابه‌حال به طور گسترده ارائه شده. این فیلم همان کاری را با فیسبوک می‌کند که مستندهای قبلی‌اش «به دنبال یخ» و «به دنبال مرجان» با تغییرات اقلیمی کرده بودند (دیدگاه تازه‌ی تأثیرگذاری برای یک موضوع آشنا ارائه می‌دهد در عین حال که بند دلتان را پاره می‌کند).

در حالی که فیلم به این حجم از گستردگی گیج‌کننده‌ی موضوعات و زیرشاخه‌هایش می‌پردازد – و به نوعی هم موفق به مهار آنها می‌شود – یک جمله‌ی کوچک به سادگی تمام مفاهیم مدنظر فیلم را انتقال می‌دهد و نقطه‌ی پایانی بر این بحران موجود می‌گذارد: روسیه فیسبوک را هک نکرد، روسیه از فیسبوک استفاده کرد.

شاید این ایده برای کسی که در عصر اینترنت رشد کرده ایده‌ی حیرت‌آوری به ‌نظر نرسد، اما اشتباه است اگر فکر کنیم که فیلم اورلووسکی تنها قدیمی‌ترها را مخاطب قرار می‌دهد.

با وجود اینکه «معضل اجتماعی» خطاب به همه‌ی انسان‌های روی کره‌ی زمین است و باید حتی برای بیگانه‌ترین افراد با تکنولوژی هم (متعصبان مذهبی، مجلس سنای آمریکا و غیره) به اندازه‌ی کافی قابل درک باشد، اما جامعه‌ی آماری مدنظرش شامل گروه‌هایی از افراد دائماً آنلاین هم می‌شود که گمان می‌کنند چنان عصر اطلاعات را دریافته‌اند که این فیلم چیزی برایشان ندارد.

مستند معضل اجتماعی

نسل z (زومرها)، نسل هزاره‌ها و مخاطبان مجله‌ی اینترنتی اسکرین جانکیز، که به دیدن مستندهای هشداردهنده‌ و پندآموزی که به آنها یادآوری می‌کند چطور باید وقت‌شان را بیشتر در فضای بیرون از خانه بگذرانند، کمترین علاقه‌ای هم ندارند.

فیلم اورلووسکی با رویکرد جزءبه‌کل و وارونه در مواجهه با ماهیت اصلی استفاده از رسانه‌های اجتماعی، وقتش را برای اثبات حسن‌نیتش تلف نمی‌کند (و بدین‌وسیله ترس را به جانتان می‌اندازد). فیلم با قطعه‌ی شومی از حکمت سوفوکلس آغاز می‌شود که می‌توانست در توئیتر نابود ‌شود: “هیچ عظمتی به زندگی آدمی پای نمی‌گذارد مگر با ناسزا.”

سپس اورلووسکی بینندگان را با چندی از نگران‌ترین سفیدپوست‌های این‌ روزها آشنا می‌کند: چندی از طراحان، مهندسان، و مدیران اجرایی‌ که خود مبدع رسانه‌های اجتماعی بودند، اما زمانی که به تهدید حیاتی‌ آن برای فرهنگ جامعه پی بردند، کارشان را رها کردند. کسی که دکمه‌ی “لایک” را ابداع کرد، یک مدیر اسبق اینستاگرام. حتی یکی از مسئولان فنی جی‌میل و گوگل‌درایو. همانقدر که حرف کسی که به شما می‌گوید فیسبوک را رها کنید می‌تواند آزاردهنده باشد، به همان اندازه هم باور اینکه کسی در واقعیت فیسبوک را رها کرده باشد دشوار است.

مستند معضل اجتماعی

با این وجود، ستاره‌ی بخش مصاحبه‌ی فیلم اولووسکی، کسی‌ست که اغلب از او به عنوان “ندای وجدان سیلیکون ولی” (سیلیکون ولی منطقه‌ای در کالیفرنیای آمریکاست که به قرار داشتن بسیاری از شرکت‌های مطرح انفورماتیک جهان در آن مشهور است.) یاد می‌شود؛ نامش تریستان هریس است که یکی از بنیانگذاران مرکز فناوری انسانی است و وقتی که فیلم «معضل اجتماعی» می‌کوشد تا بر شکاف میان این تهدیدهای انتزاعی با پیامدهای مستقیمش پل بزند، هشدار‌های حساب‌شده‌‌ی او در طول فیلم همچون صدای نگران منطق عمل می‌کند.

گسترده‌ترین بخش آن نگرانی‌های عمده مربوط به الگوی تجاری “استفاده‌ی رایگان” است که مردم را وامی‌دارد تا به عزت نفسشان پشت پا بزنند. به قول معروف (که در این قسمت فیلم نقل می‌شود): “اگر هزینه‌ی کالایی را پرداخت نمی‌کنید، خودتان کالا هستید.”

اورلووسکی با کمک شواهد صریح، ابزارهای بصری روشنگر و نظریه‌ای با پرداخت خوب که با ظرافت هرچه تمام‌تر رابطه‌ی میان تکنولوژی ترغیب‌کننده و رفتارهای انسان را بیان می‌کند، به همان بحث قدیمی قوت می‌بخشد که اعتیاد از عوارض جانبی رسانه‌های اجتماعی نیست، بلکه خود الگوی تجاری این صنعت است. داده‌های ما حکم واحد پول رایج این شرکت‌ها را دارند، اما زمان ما متاع گران‌بهاتری است، چقدر از زندگی‌هایمان را می‌بایست در ازایشان نابود کنیم؟

مستند معضل اجتماعی

هرچه بیشتر در رسانه‌های اجتماعی زمان صرف می‌کنیم، آینده‌ی بشر “گران‌بهاتر” می شود و هرچه آینده‌ی بشر گران‌بهاتر شود، تبلیغ‌کنندگان مبلغ بیشتری برای تبلیغاتشان طلب می‌کنند. چطور یک شرکت مثل فیسبوک یا یوتیوب ما را متقاعد می‌کند تا زمان بیشتری در بستر آنها سپری کنیم؟ با طراحی الگوریتم‌، آنها برداشت ما از واقعیت را از اساس تغییر می‌دهند تا تمام ظرفیت‌هایمان را اشغال کنند؛ صف داده‌هایی که ما را چنان هیجان‌زده می‌کنند یا برمی‌آشوبند که در دامشان بیفتیم، و ما را هرچه‌بیشتر در لاک خودمان فروببرند و همگی‌مان را به واقعیت‌های جداافتاده‌مان تبعید کنند. این نظارت بیش از حد سرمایه‌داری است، که مثل یک دستورالعمل واحد تأثیرگذار در جهت افراط‌گرایی عمل می‌کند.

اورلووسکی، با درک اینکه تشخیص مسئله در چنین مقیاس گسترده‌ای به خودی خود کافیست تا عاقل‌ترین انسان‌ها هم بیمار اسکیزوفرنی پارانویا به نظر برسند، راه برجسته و نیمه موفقی باز کرد که این مفاهیم نکوهیده، ملموس‌تر و واقعی‌تر (به ابعاد زندگی) به چشم بیایند.

هرازگاهی، اورلووسکی در فیلمنامه گریزی به داستان یک خانواده‌ی معمولی آمریکایی از طبقه‌ی متوسط می‌زند تا تأثیر رسانه‌های اجتماعی بر زندگی‌های ما را در عمل، به تصویر بکشد. نگارنده (منتقد) با عبارت “زندگی‌های ما” می خواهد تأکید کند که «معضل اجتماعی» بیشتر قصد دارد درباره میانگین تأثیر فیسبوک بر نوجوانان بپردازد تا تأثیر فیسبوک بر نسل‌کشی مسلمانان روهینگیایی در میانمار. اما اورلووسکی مخاطبانش را می‌شناسد.

مستند معضل اجتماعی

بازیگر “باهوش باسواد” این فیلم، اسکایلر گیسوندو نقش یک دانش‌آموز دبیرستانی به نام بن را ایفا می‌کند که به تلفنش به شدت وابسته است، کارا هیوارد بازیگر فیلم «قلمرو طلوع ماه» در نقش خواهر بزرگتر و نگرانش است، و ستاره‌ی سریال «مردان دیوانه»، ونسنت کارتیزر – با نشانی بی‌شائبه از نبوغ – که نمودهای انسانی متنوعی از الگوریتم را ارائه می‌کند، به بن دلیل‌هایی می‌فروشد تا همچنان در وابستگی به تلفنش باقی بماند؛ به نوعی شبیه نقش پیت کمپل ویرانشهری. این سکانس‌ها با ناراحتی دلهره‌آور یک برنامه‌ی بعد از مدرسه شروع می‌شوند و به نظر می‌رسد مصمم‌اند که نوجوانان را شگفت‌زده کنند.

اگرچه این نمایش‌ها کمی بیش از حد اغراق‌آمیزند، اما به یکباره – و خیلی مفرح – همراه با یک جور خودآگاهی‌ که بر خودمان بازتاب داده می‌شود، برطرف می‌شوند؛ البته حد بخصوصی از طنز و کنایه لازم است تا با کسانی که مرتباً توئیت می‌کنند که چقدر از توئیتر بیزارند ارتباط برقرار کنیم.

کمترین تأثیر این لحظات می‌تواند این باشد که حس کنیم «معضل اجتماعی» اقناع‌کنندگی استدلال‌هایش را دست‌کم می‌گیرد، اما این بخش ارزنده‌ی فیلم کمک می‌کند تا صدای هشداردهنده‌ی بخصوصی در جای‌جای فیلم طنین‌انداز شود: “ما آنقدر نگران چیرگی قدرت تکنولوژی بر توانمندی‌های انسان هستیم که توجهی به چیرگی قدرت تکنولوژی بر ضعف‌های انسان نمی‌کنیم.” خوب است دریابیم رسانه‌های اجتماعی چگونه می‌توانند نیاز درونی ما به تأیید گرفتن را برانگیزانند، و مردم را از هر ریسکی که موجب جداافتادنشان از جامعه‌ی آنلاین شود، بر حذر دارند.

مستند معضل اجتماعی

وقتی “الگوریتم” بن را از رابطه‌ی تازه‌ی دوست‌دختر سابقش مطلع می‌کند و باعث می‌شود زمان بیشتری را به مرور عکس‌های او بپردازد، برایمان باور پذیر است؛ و اینکه در ادامه، دنبال کردن “الگوریتم” – به شکلی فرسایشی و ناامیدکننده‌ – اطلاعات دریافتی صفحه‌ی بن را پر از ویدئوهایی می‌کند که او را به شکلی افراطی به بخشی از یک جنبش سیاسی به نام “کانون افراط‌گرایی” سوق می دهد؛ اشاره‌ی ظریفی که با این وجود، تصویر نابرابری از چپ و راست ترسیم می‌کند.

آیا «معضل اجتماعی» به اندازه کافی قانع‌کننده است که بتواند ناسیونالیست‌های تندروی آمریکایی را متقاعد کند که از تماشای مداوم تفاسیر چرند بن شاپیرو دست بکشند و در عوض اشتراک روزنامه‌ای را خریداری کنند؟ پاسخ به این سوال سخت است. اما این فیلم قطعاً شما را بر آن می‌دارد تا نسبت به باورهای خودتان آگاهی بیشتری پیدا کنید – نه فقط نسبت به اینکه شما چطور از اینترنت استفاده می‌کنید، بلکه آگاهی نسبت به اینکه اینترنت چطور از شما استفاده می‌کند.

فیلم بیشتر از اینکه مثل نوعی مشاوره باشد، شبیه زنگ بیدارباش عمل می‌کند؛ اورلووسکی و سوژه‌هایش تشخیص می‌دهند که چطور اینترنت در آن واحد آرمانشهر و ویرانشهری برپا می‌کند که چندان متوهمانه نیستند که بتوانیم نادیده فرضشان کنیم. مستند آنها آنقدر آموزنده نیست که به عنوان راهنما در نظر گرفته شود، اما در عین حال چشم‌گیرترین تأثیر از مفاهیم را در ذهنتان باقی می‌گذارد تا در اوقات فراغت باز به آنها فکر کنید.

مستند معضل اجتماعیچگونه رسانه‌های اجتماعی برای فکر کردن ما درباره‌ی چیزهایی مثل سیاست، نژاد، و سرگرمی مسیری فراهم می‌کنند؟ فرو بردن انسان‌ها در لاک شخصی‌شان در واقعیت، چه تأثیری بر باورهایمان برای همدلی کردن، صمیمیت حقیقی و نوعی درک مشترک می‌گذارد؟ و در عوض آیا این طبیعت الگوریتمی و جدا‌افتاده‌ی جریان تصویر آن مفاهیم را تا حد یک جایگزین صرفاً نمایشی تقلیل نداده است؟ با رسیدن آینده‌ی بشر به زمان حال، پاسخ به این سؤالات ضروری‌تر می شود.

تا آن موقع اما فیسبوک را ترک کنید، روی تبلیغات اینستاگرامی کلیک نکنید، و اطمینان حاصل کنید که اخبار اکانت توئیترتان بر حسب ترتیب زمانی‌شان نمایش داده می‌شوند نه اینکه “بهترین توئیت‌ها را اول به شما نشان دهد” چرا که تنها روزنه‌ی امید باقی مانده‌مان در این است که تلقی شما از محتوای خوب، با  انتخاب الگوریتم متفاوت باشد.

نوشته نقد مستند معضل اجتماعی The Social Dilemma – عصر اینترنت اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af-%d9%85%d8%b9%d8%b6%d9%84-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-the-social-dilemma-%d8%b9%d8%b5%d8%b1-%d8%a7%db%8c%d9%86%d8%aa%d8%b1/

بهترین درام های دادگاهی سینمای جهان

در عصر دیجیتال که جهان سراسر در سیطره‌ی انبوه اطلاعات قرار دارد، یکی از معضلات همیشگی علاقه‌مندان به سینما انتخاب فیلم است. همه ساله در کشورهای مختلف، فیلم های بسیاری ساخته می‌شوند و فیلمسازان جدید از نقاط مختلف جهان سر بر می‌آورند و فیلمسازان قدیمی نیز در تکمیل گذشته‌ی درخشان خود، آثار جدیدشان را جلوی دوربین می‌برند. از سوی دیگر تاریخ سینما با آن عظمت حیرت انگیز و تاریخچه‌ی غنی خود در دسترس همگان قرار دارد.

امروز و با ظهور هاردهای کوچک، بیش از صد و ‌بیست سال گنجینه‌ی تمام نشدنی سینما در جیب ما جا خوش کرده‌ و ما را به عیشی مداوم دعوت می‌کند. از آثار صامت تا ناطق، از سیاه و سفید تا رنگی و از کمدی‌ها و وسترن‌های کلاسیک تا فیلم‌های مدرن و هنری، همه و همه به راحتی در جهان بی‌کران دیجیتال برای تماشا موجود است. در این هجوم اطلاعاتی، مخاطبان در بسیاری از موارد برای انتخاب فیلم‌ها برای دیدن گیج می‌شوند و بین آثار متعدد سرگردان می‌شوند.

هر چهارشنبه در بخش “فیلم محبوب من”، منتقدان ما در یک موضوع خاص به معرفی آثار مورد علاقه‌شان به همراه یک بررسی کوتاه از آن می‌پردازند. در این نوبت سیدمحمد نیاکی، دانیال هاشمی‌پور، شهرزاد شاه‌کرمی و پژمان خلیل‌زاده به معرفی فیلم‌های مورد علاقه‌ی خود از بین آثار درام دادگاهی پرداخته‌اند.

 ۱- دوازده مرد خشمگین – ۱۲ Angry Men (سیدنی لومت)

نویسنده: سیدمحمد نیاکی

«۱۲ مرد خشمگین» نمونه بارز یک سینما با تولیدی ساده اما هیجان‌انگیز است. ساده از این جهت که اکثر زمان فیلم در یک لوکیشن تصویربرداری شده و داستان نه اکشن‌های خارق‌العاده‌ای به نمایش می‌گذارد و نه ابر قهرمان‌هایی مانند هالک، ثور، مرد عنکبوتی، ثانوس و… را برای تهییج به صف می‌کند. مخاطب امروزی سینما هم اگر تصویر و یا اطلاعاتی از فیلم نداند به جهت هم خانواده بودن اسم فیلم با نام‌هایی مانند ۴ شگفت‌انگیز و… با تصور یک فیلم مارول با یک فیلم کلاسیک سیاه و سفید مواجه می‌شود که به واقع این کجا و آن کجا!

فیلم سینمایی 12 مرد خشمگین«۱۲ مرد خشمگین» اولین و بهترین ساخته سیدنی لومت یک شاهکار تمام عیار در مفهوم میزانسن است. به قول الکساندر آستروک، میزانسن را وسیله‌ای می‌بینم برای از آنِ خود کردن نمایش، میزانسن لزوما میل به دادن معنایی جدید به جهان نیست بلکه نه بار از ده بار مبتنی بر اطمینان نهان از داشتن پاره‌ای از حقیقت است، نخست درباره انسان و سپس درباره اثر هنری که مصداق آستروک میزوگوچی(اوگتسو مونوگاتاری) است اما به نظرم در «۱۲مرد خشمگین» هم می‌توان این حقیقت درباره انسان و اثر هنری را به شکل کاملش یافت و مصداق این تعریف قرار داد.

شاهکار فیلم آنجایی است که در عین این سادگی در تولید، ریتم، تمپو، تعلیق و… در بالاترین سطح قرار دارد. برای نمونه شما را دعوت به دیدن یکی از خاص‌ترین سکانس‌های تاریخ سینما می‌کنم، آنجایی که میزانسن سیدنی لومت ۱۱ نگاه به نمای نقطه نظری می‌سازد که ما آن را نمی‌بینیم ولی می‌دانیم کیست، چیست و چرا زیر نگاه بازجویانه‌ی ۱۱ نفر دیگر قرار می‌گیرد. به قولی لومت میزانسن دوازده منهای یک می‌‌سازد.

۲- کشتن مرغ مقلد – To Kill a Mockingbird (رابرت مولیگان)

نویسنده: دانیال هاشمی‌پور

«کشتن مرغ مقلد» در دقایق نسبتا طولانی که در دادگاه می‌گذرد و ماجرای محاکمه‌ی تام سیاه‌پوست را به تصویر می‌کشد، نزدیک به سینمای موسوم به درام دادگاهی شده و با بکارگیری الگوهای متداول در این گونه‌ی سینمایی، روایت خود را پیش می‌برد. مهم‌ترین فیلم کارنامه‌ی رابرت مولیگان در بستری پیش می‌رود که در آن سیاهان همواره به عنوان جنس دوم شناخته می‌شوند.

فیلم سینمایی کشتن مرغ مقلد

فیلم آمریکا را در تقریبا سه دهه پیش از ظهور رهبران جنبش سیاهان مانند مارتین لوترکینگ و مالکوم ایکس به تصویر می‌کشد و راوی عصری‌ست که در آن کوکلاس کلان‌ها هنوز نفوذ عمیقی بین توده‌ی سفیدپوست جامعه داشتند و در مقابل، سیاهان اوج فشار و خفقان را تحمل می‌کردند. در چنین شرایطی، فردی مانند آتیکوس فینچ در مقام وکیلی شریف با باورهای بشر دوستانه‌ی خود سعی می‌کند در مقابل خانواده‌ای سفیدپوست از جوانی سیاه دفاع کند که اکثر مردم حتی او را لایق بردگی برای آن خانواده نیز نمی‌دانند.

این موقعیت سبب شکل‌گیری دوقطبی سفیدپوستِ خوب/سفیدپوستِ بد به عنوان دو سر قطب پروتاگونیست/آنتاگونیست داستان می‌شود و آتیکوس را در اذهان مردم جاهل نژادپرست، در مقام یک “عشق کاکاسیاه” معرفی می‌کند و اساسا محوریت درام نیز بر مبنای همین دو قطبی بین آتیکوس و جامعه استوار می‌گردد. در واقع شرافتمندی آتیکوس سبب می‌شود تا برای دفاع از مردی که می‌داند گناهی مرتکب نشده از آرامش و محبوبیت خود بگذرد و آن‌ها را در قبال پایبندی به اصولی که در ذهن خود دارد، فدا کند.

۳- فیلادلفیا – Philadelphia (جاناتان دمی)

نویسنده: شهرزاد شاه‌کرمی

مرور دوباره فیلم فیلادلفیا در این روزها که دنیا گویی به نسخه تصویری رمان طاعون آلبر کامو بدل شده است، تماشاگر را به درک و دریافت دیگری ـ متفاوت با دهه‌های پیشین ‌ـ  از مرگ، زندگی و بیماری می‌رساند. یک شخصیت فرعی در فیلم وجود دارد که هنگام شهادت در دادگاه اندرو بکت (تام هنکس)، قربانی بودن انسان و تقدیرگرایی سرنوشت محتوم او را به تصویر می‌کشد.

فیلم سینمایی فیلادلفیا

زنی که به عنوان شاهد احضار شده قربانی ویروس ایدز است؛ نه به دلیل رفتارها و انتخاب‌های جنسی و نه به دلیل سایر عوامل ابتلای این ویروس، بلکه به دلیلی کاملاً ناخواسته. او پس از تولد فرزندش در بیمارستان نیاز به خون داشته است، خون آلوده به بدنش تزریق می‌شود و حالا او مبتلا به اچ‌آی‌وی است. این سکانس یکی از تأثیرگذارترین فصل‌های فیلادلفیا است. فیلمی که با موسیقی و ترانه آغاز می‌شود و پایان می‌یابد و در افتتاحیه هرگز هشداری برای آن روی سکه سرنوشت شخصیت‌هایش نمی‌دهد.

شکست و فروپاشی در اوج موفقیت و آرام آرام غوطه‌ور شدن در مرگ با شروع تولد، زیرمتن فیلادلفیا است. فیلمی که شاید بتوان آن را از زاویه‌ای دیگر، تلاش یک وکیل سیاه‌پوست ضد تبعیض دانست. اما این بار نه تبعیض نژاد و جنسیت، بلکه تبعیضی از جنس دنیای سرمایه‌داری نسبت به نوع بشر، نه به عنوان یک موجود که در نقش شیئ ازخودبیگانه برای ارضای نظام سرمایه‌داری.

 ۴- دادگاه شیکاگو ۷ – The Trial of the Chicago 7 (آرون سورکین)

نویسنده: پژ‌مان خلیل‌زاده

«دادگاه شیکاگو ۷» قطعا یکی از درخشان‌ترین آثار امسال است. اثری دراماتیک و دادگاهی با درامی بشدت کوبنده و جذاب و سمپات و هضم کننده. پرونده‌ی جنجالی تاریخ آمریکا در حوزه آزادی‌های مدنی مدرن در دهه‌ی ۶۰ که به سیاهه‌ای تاریک در کالبد تاریخ این کشور تبدیل شد و سورکین با تیم عالی و تیپ‌سازی و شخصیت‌پردازی بجا و تاثیرگذار و در نهایت ساخت اتمسفری از همه جهت مناسب، مخاطب را تا مدت دو ساعت همراهش می‌نماید. «دادگاه شیکاگو ۷» از آن سرگرمی‌های محترم است که در سینمای هالیوود تا سال‌ها ماندگار خواهد ماند.

فیلم دادگاه شیکاگو هفت

داستان تیپ‌محور فیلم با یک الگوریتم روایی شاه‌پیرنگی متداوم در اوج تصویر و اکت پرسوناژ خاکستری، بطن و هسته‌ی خود را تشکیل می‌دهد و مخاطب به هیچ‌ وجه کلاف قصه و ماجرا را گم نخواهد کرد. با اینکه کاراکترها در فرماسیون اثر بیشتر حول پرسونای خاکستری دور می‌زنند اما بشدت ‌معلول محیط و کانسپت و اتمسفراند و هویت خاص خود را دارا هستند.

ما تک‌تک‌شان را درک می‌کنیم؛ از آن هیپی‌ها گرفته تا سیاه‌پوست معترض و حتی وکیل و چقدر نبرد و دوئل این‌ها با قاضی وسترنی است. نماها و نوع کنش در میزانسن و چینش دقیقا گویی در حال نمایش یک وسترن کلاسیک است. لازم به ذکر است گه فضای فیلم با شاهکار سیدنی لومت «دوازده مرد خشمگین» تفاوت دارد و سورکین بشدت دقت کرده که به دام لومت نیفتد.

نوشته بهترین درام های دادگاهی سینمای جهان اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86/

نقد فیلم تغییر چهره Face Off – خیر و شر با نقاب یکدیگر

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

روایت تقابل و کشمکشِ میان دو فرد در دو قطب مخالف با یکدیگر، همواره در قامت سینما از جذابیت خاصی برخوردار بوده است؛ این روایت در عمده‌‌ترین مورد، رویارویی یک پلیس و یک شخص بزهکار/خلافکار را شامل می‌‌شود که به سبب وجهه‌‌ی نمایشی‌‌اش، سینما تا به حال در ابعادی مختلف از آن رونمایی کرده و اکثراً مورد علاقه‌‌ی تماشاگران واقع شده است.

در بین تمام کارگردانانی که در این زمینه آثارشان به چشم می‌‌خورد، ردپای فیلمساز هنگ کنگی، جان وو با فیلم «تغییر چهره» مشاهده می‌‌شود.

جان وو را با فیلم‌‌های اکشن و به عنوان کارگردانِ سینمای اکشن می‌‌شناسند؛ کسانی که با آثار این فیلمساز آشنا هستند می‌‌دانند او در تصویر کردن صحنه‌‌های اکشن – نبردهای تن به تن و انفجارهای بزرگ و شلیک شدن موجی از گلوله‌‌ها با چاشنی اسلوموشن و غیره – به خوبی می‌‌تواند طرفداران ژانر اکشن را خشنود نگه دارد.

فیلم سینمایی تغییر چهره

مهم‌‌ترین کار جان وو که به مراتب بیش از سایر فیلم‌‌های او دیده شده و اتفاقاً در کشور خودمان هم کم طرفدار ندارد، «تغییر چهره» است. تماشاگران زیادی حتماً «تغییر چهره» را با اسلوموشن‌‌ها و برخی از نماهای سینمایی معروفش به خاطر می‌‌آورند؛ اما دلیل اصلی‌‌ای که این فیلم را در نظر تماشاگران نسبت به اکشن‌‌های هم‌‌تراز آن تمایز می‌‌بخشد، ایده‌‌ی جالبِ “تغییر چهره” است که بر نام فیلم گماشته شده.

فیلم داستانِ رودررویی شان آرچرِ پلیس (جان تراولتا) با کاستر تروی (نیکلاس کیج)، تبهکار حرفه‌‌ای را نقل می‌‌کند که به دنبال به دام انداختن و کشتن دیگری هستند. قرار گرفتن مأمور قانون و یک جنایتکار مقابل یکدیگر در فیلمی اکشن، قصه‌‌ی تازه‌‌ای نیست اما جان وو این داستان را با ایده‌‌ی تغییر چهره ترکیب و منعکس کرده است؛ بدین نحو که دو شخصیت اصلی داستان، چهره‌‌ی یکدیگر را جایگزین چهره‌‌ی خود می‌‌کنند و در قالب هویت هم قرار می‌‌گیرند: کاستر تروی در قالب چهره‌‌ی شان آرچر و شان آرچر با صورت کاستر تروی.

فیلم سینمایی تغییر چهره

نقطه‌‌ی آغازین فیلم به گونه‌‌ای رقم خورده است که با معرفی شدن شخصیت‌‌ها، آنتاگونیست و پروتاگونیست قصه به سرعت شناسایی شده و مهم تر از آن بیننده تا پایان با پروتاگونیست همسو می‌‌شود: اکت ابتدایی کاستر تروی که کشته شدن پسر شان آرچر را درپی دارد (هرچند به طور ناخواسته)، منجر به جاری شدن انتقام و انگیزه‌‌ی شخصی در شان آرچر و به نوعی اتفاقِ ابتدایی، متعاقباً پایه‌‌گذار کنش و واکنش‌‌های بعدی از سوی این دو شخصیت می‌‌شود.

در زمانی که بیننده گمان می‌‌برد تا آخر قرار است شاهد یک تقابل آشنا بین یک پلیس و یک تبهکار باشد، پس از دستگیری و به دام افتادن شخصیت منفی در همان اوایل، جان وو با رو کردن ایده‌‌ی تغییر چهره و جابجایی چهره بین شخصیت مثبت و منفی به داستان قوام می‌‌بخشد.

درست است پیرنگ فیلم همچنان تا پایان بر اساس مقابله‌‌ی دو شخصیت در دو قطب مخالف با یکدیگر شکل گرفته اما هسته‌‌ی مرکزی داستان از همان ایده‌‌ی عوض شدن چهره شکل یافته. گرچه که پذیرش این ایده از سوی تماشاگر مشکل است و پیاده‌‌سازی آن در فیلم به گونه‌‌ای محکم نیست که باورپذیر جلوه کند و جا بیفتد. حتیٰ موافقت شان آرچر با انجام عملِ تغییر چهره، سریع اتفاق می‌‌افتد و همین، به تصمیم او برای این کار شکلِ جالبی نداده است و حسی درست از آن به تماشاگر منتقل نمی‌‌شود.

فیلم سینمایی تغییر چهره

با این وجود پس از عمل تغییر چهره، انگار که داستان در لایه‌‌ای تازه قرار گرفته باشد، موقعیت‌‌های سینمایی تازه‌‌ای در فیلم به وجود می‌‌آید: تماشاگری که در ابتدا چهره‌‌ی جان تراولتا را در قامت یک پلیس و یک شخصیت خوب دیده بود، حال چهره‌‌ی او را در قامت شخصیتی کثیف به نام کاستر تروی می‌‌بیند؛ و بالعکس چهره‌‌ی نیکلاس کیج که ابتدا به عنوان یک فرد تبهکار دیده شد، در قامت شخصیت قهرمان و مثبت قصه ظاهر می‌‌شود؛ یا وقتی شان آرچر در این وضعیتِ بد قرار دارد که کاستر تروی در یک سقف با همسر و دختر او به سر می‌‌برد.

اگر همه چیز زیر سایه‌‌ی صحنه‌‌های اکشن پُرشمار قرار نمی‌‌گرفت، شاید فیلم می‌‌توانست از یک اکشنِ محض فراتر برود و به مسائلی در رابطه با ایده‌‌ی تخیلی‌‌اش، فرصت ظهور و به تماشاگرش اجازه‌‌ی فکر کردن دهد. با اینکه صحنه‌‌های اکشن فیلم در برخی مواقع بسیار هیجان‌‌انگیز هستند (مثلاً در باند فرودگاه) اما با توجه به مدت زمانی دو ساعت و پانزده دقیقه‌‌ای (که می‌‌توانست کمتر باشد) و تکیه‌‌ی بیش از حد فیلم به صحنه‌‌های اکشن، با نزدیک‌‌تر شدن به پایان، این صحنه‌‌ها آن هیجان قبلی را بروز نمی‌‌دهند و در دامِ تکرار می‌افتند؛ خصوصاً که منطقی هم در بسیاری از آن ها نمی‌‌توان پیدا کرد.

فیلم سینمایی تغییر چهره

یک نمونه‌‌اش، فرار شان آرچر از آن زندان فوق مجهز و امنیتی با کلی نگهبان و مأمورِ مسلح آن هم در وسط آب‌‌ها. بسیاری از اتفاقات را به لحاظ منطقی به راحتی می‌‌توان زیر سؤال برد و به همین خاطر به نظرم اگر «تغییر چهره» در پرداختِ جزئیات عملکرد بهتری داشت و به آن بیشتر اهمیت می‌‌داد، می‌‌توانست به مراتب به فیلمی بهتر از چیزی که هست تبدیل شود.

در صحبت از فیلم این را هم نباید فراموش کرد که جان تراولتا و نیکلاس کیج در «تغییر چهره» توانسته‌‌اند بازی خود را به شکل تأثیرگذار نمایش دهند؛ آنچنان که برخی از تماشاگران این دو را با نقش‌‌آفرینی‌‌شان در این فیلم به یاد می‌‌آورند.

فیلم سینمایی تغییر چهرهنکته‌‌ی قابل اشاره در بازی جان تراولتا و نیکلاس کیج در «تغییر چهره» این است که پس از عوض شدن چهره‌‌ی دو کاراکتر اصلی با یگدیگر، هر دو شکلِ بازی خود را به خوبی تغییر می‌‌دهند و آن دو کاراکتر را به درستی درک می‌‌کنند؛ جان تراولتا خصلت یک شخصیت شرور را می‌‌گیرد و نیکلاس کیج به فردی آرام که چهره‌‌ای مثبت از خود نشان می‌‌دهد تبدیل می‌‌شود.

با وجود داشتن برخی مشکلات، «تغییر چهره» به حتم بسیاری از مخاطبین را به خوبی پای فیلم نگه می‌‌دارد. اثر جان وو به رغم اینکه بیش از یک اکشنِ متوسط نیست، خوش‌‌نام و برای بسیاری محبوب و خاطره‌‌انگیز است و طرفداران سینمای اکشن از تماشای آن پشیمان نخواهند شد.

نوشته نقد فیلم تغییر چهره Face Off – خیر و شر با نقاب یکدیگر اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87-face-off-%d8%ae%db%8c%d8%b1-%d9%88-%d8%b4%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%a8-%db%8c%da%a9/

نقد فیلم تغییر چهره Face Off – خیر و شر با نقاب یکدیگر

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

روایت تقابل و کشمکشِ میان دو فرد در دو قطب مخالف با یکدیگر، همواره در قامت سینما از جذابیت خاصی برخوردار بوده است؛ این روایت در عمده‌‌ترین مورد، رویارویی یک پلیس و یک شخص بزهکار/خلافکار را شامل می‌‌شود که به سبب وجهه‌‌ی نمایشی‌‌اش، سینما تا به حال در ابعادی مختلف از آن رونمایی کرده و اکثراً مورد علاقه‌‌ی تماشاگران واقع شده است.

در بین تمام کارگردانانی که در این زمینه آثارشان به چشم می‌‌خورد، ردپای فیلمساز هنگ کنگی، جان وو با فیلم «تغییر چهره» مشاهده می‌‌شود.

جان وو را با فیلم‌‌های اکشن و به عنوان کارگردانِ سینمای اکشن می‌‌شناسند؛ کسانی که با آثار این فیلمساز آشنا هستند می‌‌دانند او در تصویر کردن صحنه‌‌های اکشن – نبردهای تن به تن و انفجارهای بزرگ و شلیک شدن موجی از گلوله‌‌ها با چاشنی اسلوموشن و غیره – به خوبی می‌‌تواند طرفداران ژانر اکشن را خشنود نگه دارد.

فیلم سینمایی تغییر چهره

مهم‌‌ترین کار جان وو که به مراتب بیش از سایر فیلم‌‌های او دیده شده و اتفاقاً در کشور خودمان هم کم طرفدار ندارد، «تغییر چهره» است. تماشاگران زیادی حتماً «تغییر چهره» را با اسلوموشن‌‌ها و برخی از نماهای سینمایی معروفش به خاطر می‌‌آورند؛ اما دلیل اصلی‌‌ای که این فیلم را در نظر تماشاگران نسبت به اکشن‌‌های هم‌‌تراز آن تمایز می‌‌بخشد، ایده‌‌ی جالبِ “تغییر چهره” است که بر نام فیلم گماشته شده.

فیلم داستانِ رودررویی شان آرچرِ پلیس (جان تراولتا) با کاستر تروی (نیکلاس کیج)، تبهکار حرفه‌‌ای را نقل می‌‌کند که به دنبال به دام انداختن و کشتن دیگری هستند. قرار گرفتن مأمور قانون و یک جنایتکار مقابل یکدیگر در فیلمی اکشن، قصه‌‌ی تازه‌‌ای نیست اما جان وو این داستان را با ایده‌‌ی تغییر چهره ترکیب و منعکس کرده است؛ بدین نحو که دو شخصیت اصلی داستان، چهره‌‌ی یکدیگر را جایگزین چهره‌‌ی خود می‌‌کنند و در قالب هویت هم قرار می‌‌گیرند: کاستر تروی در قالب چهره‌‌ی شان آرچر و شان آرچر با صورت کاستر تروی.

فیلم سینمایی تغییر چهره

نقطه‌‌ی آغازین فیلم به گونه‌‌ای رقم خورده است که با معرفی شدن شخصیت‌‌ها، آنتاگونیست و پروتاگونیست قصه به سرعت شناسایی شده و مهم تر از آن بیننده تا پایان با پروتاگونیست همسو می‌‌شود: اکت ابتدایی کاستر تروی که کشته شدن پسر شان آرچر را درپی دارد (هرچند به طور ناخواسته)، منجر به جاری شدن انتقام و انگیزه‌‌ی شخصی در شان آرچر و به نوعی اتفاقِ ابتدایی، متعاقباً پایه‌‌گذار کنش و واکنش‌‌های بعدی از سوی این دو شخصیت می‌‌شود.

در زمانی که بیننده گمان می‌‌برد تا آخر قرار است شاهد یک تقابل آشنا بین یک پلیس و یک تبهکار باشد، پس از دستگیری و به دام افتادن شخصیت منفی در همان اوایل، جان وو با رو کردن ایده‌‌ی تغییر چهره و جابجایی چهره بین شخصیت مثبت و منفی به داستان قوام می‌‌بخشد.

درست است پیرنگ فیلم همچنان تا پایان بر اساس مقابله‌‌ی دو شخصیت در دو قطب مخالف با یکدیگر شکل گرفته اما هسته‌‌ی مرکزی داستان از همان ایده‌‌ی عوض شدن چهره شکل یافته. گرچه که پذیرش این ایده از سوی تماشاگر مشکل است و پیاده‌‌سازی آن در فیلم به گونه‌‌ای محکم نیست که باورپذیر جلوه کند و جا بیفتد. حتیٰ موافقت شان آرچر با انجام عملِ تغییر چهره، سریع اتفاق می‌‌افتد و همین، به تصمیم او برای این کار شکلِ جالبی نداده است و حسی درست از آن به تماشاگر منتقل نمی‌‌شود.

فیلم سینمایی تغییر چهره

با این وجود پس از عمل تغییر چهره، انگار که داستان در لایه‌‌ای تازه قرار گرفته باشد، موقعیت‌‌های سینمایی تازه‌‌ای در فیلم به وجود می‌‌آید: تماشاگری که در ابتدا چهره‌‌ی جان تراولتا را در قامت یک پلیس و یک شخصیت خوب دیده بود، حال چهره‌‌ی او را در قامت شخصیتی کثیف به نام کاستر تروی می‌‌بیند؛ و بالعکس چهره‌‌ی نیکلاس کیج که ابتدا به عنوان یک فرد تبهکار دیده شد، در قامت شخصیت قهرمان و مثبت قصه ظاهر می‌‌شود؛ یا وقتی شان آرچر در این وضعیتِ بد قرار دارد که کاستر تروی در یک سقف با همسر و دختر او به سر می‌‌برد.

اگر همه چیز زیر سایه‌‌ی صحنه‌‌های اکشن پُرشمار قرار نمی‌‌گرفت، شاید فیلم می‌‌توانست از یک اکشنِ محض فراتر برود و به مسائلی در رابطه با ایده‌‌ی تخیلی‌‌اش، فرصت ظهور و به تماشاگرش اجازه‌‌ی فکر کردن دهد. با اینکه صحنه‌‌های اکشن فیلم در برخی مواقع بسیار هیجان‌‌انگیز هستند (مثلاً در باند فرودگاه) اما با توجه به مدت زمانی دو ساعت و پانزده دقیقه‌‌ای (که می‌‌توانست کمتر باشد) و تکیه‌‌ی بیش از حد فیلم به صحنه‌‌های اکشن، با نزدیک‌‌تر شدن به پایان، این صحنه‌‌ها آن هیجان قبلی را بروز نمی‌‌دهند و در دامِ تکرار می‌افتند؛ خصوصاً که منطقی هم در بسیاری از آن ها نمی‌‌توان پیدا کرد.

فیلم سینمایی تغییر چهره

یک نمونه‌‌اش، فرار شان آرچر از آن زندان فوق مجهز و امنیتی با کلی نگهبان و مأمورِ مسلح آن هم در وسط آب‌‌ها. بسیاری از اتفاقات را به لحاظ منطقی به راحتی می‌‌توان زیر سؤال برد و به همین خاطر به نظرم اگر «تغییر چهره» در پرداختِ جزئیات عملکرد بهتری داشت و به آن بیشتر اهمیت می‌‌داد، می‌‌توانست به مراتب به فیلمی بهتر از چیزی که هست تبدیل شود.

در صحبت از فیلم این را هم نباید فراموش کرد که جان تراولتا و نیکلاس کیج در «تغییر چهره» توانسته‌‌اند بازی خود را به شکل تأثیرگذار نمایش دهند؛ آنچنان که برخی از تماشاگران این دو را با نقش‌‌آفرینی‌‌شان در این فیلم به یاد می‌‌آورند.

فیلم سینمایی تغییر چهرهنکته‌‌ی قابل اشاره در بازی جان تراولتا و نیکلاس کیج در «تغییر چهره» این است که پس از عوض شدن چهره‌‌ی دو کاراکتر اصلی با یگدیگر، هر دو شکلِ بازی خود را به خوبی تغییر می‌‌دهند و آن دو کاراکتر را به درستی درک می‌‌کنند؛ جان تراولتا خصلت یک شخصیت شرور را می‌‌گیرد و نیکلاس کیج به فردی آرام که چهره‌‌ای مثبت از خود نشان می‌‌دهد تبدیل می‌‌شود.

با وجود داشتن برخی مشکلات، «تغییر چهره» به حتم بسیاری از مخاطبین را به خوبی پای فیلم نگه می‌‌دارد. اثر جان وو به رغم اینکه بیش از یک اکشنِ متوسط نیست، خوش‌‌نام و برای بسیاری محبوب و خاطره‌‌انگیز است و طرفداران سینمای اکشن از تماشای آن پشیمان نخواهند شد.

نوشته نقد فیلم تغییر چهره Face Off – خیر و شر با نقاب یکدیگر اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%aa%d8%ba%db%8c%db%8c%d8%b1-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87-face-off-%d8%ae%db%8c%d8%b1-%d9%88-%d8%b4%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d9%86%d9%82%d8%a7%d8%a8-%db%8c%da%a9/

نگاهی به فیلم هایی با محوریت انتخابات در سینمای آمریکا – گلادیاتورهای انتخاباتی در آمفی تئاتر سینما

اینکه فیلم‌های آمریکایی لحن سیاسی-جناحی داشته باشند و در بخش‌هایی از روایت‌شان اشاره‌ای به برگزاری انتخابات در این کشور کنند، موردی است که می‌توان نمونه‌های بسیار فراوانی برای آن، خصوصا در سال‌های اخیر یافت. «بورات ۲» که محصول ۲۰۲۰ است یک نمونه برای چنین فیلم‌هایی به‌حساب می‌آید.

از طرفی خیلی از فیلم‌ها بدون اینکه حتی اشاره مستقیمی به انتخابات بکنند، با هدف انتخاباتی ساخته می‌شوند. «بامب‌شل» در سال گذشته و «دادگاه شیکاگو ۷» در سال ۲۰۲۰ نمونه‌هایی برای این نوع فیلم‌ها هستند. از این موارد در سینمای آمریکا فراوان است اما غیر از این‌ها فیلم‌هایی هم هستند که شاید بشود آن‌ها را به طور مستقیم عنوان آثار ژانر انتخاباتی داد.

در عمده‌ این فیلم‌ها یا خود نامزد انتخابات قهرمان قصه است یا کسی که به شغل او اصطلاحا استراتژیست می‌گویند و وظیفه‌اش گفتمان‌سازی برای نامزدها و خلق و پیشبرد تاکتیک‌های تبلیغاتی است. پیروزی در انتخابات مثل یک مسابقه می‌ماند و به همین دلیل می‌شود در بستر چنین موقعیتی، به راحتی یک درام پرکشش خلق کرد.

انتخابات آمریکا

غیر از آمریکا سینمای هند هم درام‌های انتخاباتی فراوانی دارد و اصولاً در هر کشوری وقتی به موضوع انتخابات پرداخته می‌شود، مسائل سیاسی-اجتماعی آن جامعه مطرح شده‌اند و در ضمن، این نوع فیلم‌ها بازتاب‌دهنده لااقل بخشی از روح زمانه خودشان هستند. واقعاً بعید است که بتوان فیلمی را در ژانر انتخاباتی پیدا کرد که کاملاً برای سرگرمی ساخته شده باشد و هیچ گفتمانی در پس آن نباشد.

خیلی از این فیلم‌ها در حقیقت با شخصیت اصلی‌شان سر ناسازگاری دارند؛ یعنی هوادار پیروزی آن نامزد یا موفقیت آن استراتژیستی نیستند که محور روایت قرار گرفته و اتفاقاً دارند چنین آدم‌هایی را به‌شدت نقد می‌کنند. البته همیشه هدف از چنین چینشی، نقد جامع‌الاطراف سیاسیون نیست و این یکی از تاکتیک‌های مهم و پرکاربرد هالیوود برای این است که یک فیلم، هم موضع‌گیری سیاسی بکند و هم منصف به نظر برسد.

فیلم‌های ژانر انتخاباتی آمریکا از روزگار سینمای صامت وجود داشته‌اند و همچنان ساخته می‌شوند و تعدادی از آنها در زمره آثار شاخص تاریخ سینما در آمده‌اند.

بتی بوپ برای ریاست‌جمهوری ۱۹۳۲

سال ۱۹۳۲، در اوج دوران افسردگی بزرگ آمریکا، برادران فلیشر کارتونی یک حلقه‌ای به نام «بتی بوپ برای ریاست‌جمهوری» را منتشر کردند که در آن آوازخوان مونثی با لقب بتی، قول‌های عجیبی به رای‌دهندگان می‌دهد و می‌گوید: «من وقتی رئیس‌جمهور بشوم، بوسه بزرگی به شما شهروندان خواهم داد!» این درحالی است که شعارهای رقیب او که نامش آقای هیچ‌کس است، کاهش مالیات و حفاظت از شهروندان است.

مبارزات انتخاباتی بتی به یک توهم سورئال از اتومبیل‌هایی که از بلوک‌های آپارتمانی بالا می‌روند و یا یک چتر غول‌پیکر برای محافظت از آمریکا در برابر باران و موارد دیگر تبدیل می‌شود. اما مهم‌تر از همه وعده‌ها برای شهروندانی که تحت قانون ممنوعیت مصرف مشروبات الکلی در آمریکا زندگی می‌کنند، یک لیوان بزرگ آبجو است.

فیلم سینمایی بتی بوپ برای ریاست‌جمهوری

البته سازندگان فیلم نمی‌دانستند که سال بعد قرار است این قانون لغو شود. تصویری که این فیلم از انتخابات نشان می‌دهد، کاملا مردانه است؛ یعنی اگر دقت کنیم، تمام وعده‌ها برای مردان داده می‌شوند. قانون منع مصرف مشروبات الکلی در آمریکا پس از آن تصویب شد که دوازده سال پیش از ساخته شدن این فیلم، زنان این کشور حق رای پیدا کردند و این قانون را به تصویب رساندند.

بوسه بتی هم که وعده اصلی او در انتخابات است، بیشتر به درد مردان می‌خورد تا زنان! این فیلم در آستانه آن دوره از انتخابات ریاست‌جمهوری ایالات‌متحده ساخته شد که به شکست قاطع هربرت هوور، رئیس‌جمهور جمهوری‌خواه وقت، توسط فرانکلین روزولت دموکرات انجامید. آمریکایی‌ها روزولت را یکی از رهبران تغییر شکل‌دهنده ملت‌شان می‌دانند و هوور عنوان یکی از بی‌کفایت‌ترین دولت‌های ایالات‌متحده در تاریخ آن را داشته است. نگاه نومیدانه این فیلم تحت تاثیر دوران حکمرانی هوور شکل گرفته است و به طور کل انتخابات را یک سیرک بزرگ می‌داند.

اسب تیره ۱۹۳۲

در همان سال ۱۹۳۲ که  «بتی بوپ برای ریاست‌جمهوری» ساخته شد، یک فیلم انتخاباتی دیگر هم منتشر شد که نگاهی کاملا مغایر با کارتون برادران فلیشر داشت. این فیلم «اسب تیره» به کارگردانی آلفرد ای.گرین بود که در آن مخاطب همراه با استراتژیست کمپین دموکرات‌ها، شاهد پیروزی بر جمهوری‌خواهان است.

فیلم سینمایی اسب سیاه

این فیلم کاملا متعلق به کمپین دموکرات‌ها در انتخابات ریاست‌جمهوری آن دوره بود و هر چند فیلم برادران فلیشر هم به دلیل زمامداری بد هوور از جمهوری خواهی دلزده بود، این تفاوت را با فیلم آلفرد گرین داشت که از تغییر کاملا مایوس نمی‌شد. ماجرا از این قرار است که کنوانسیون حزب پیشرو برای انتخاب فرماندار به بن‌بست رسیده است، بنابراین هردو طرف کشمکش، «اسب تیره» یعنی مردی به نام زاخاری هیکس (گای کیبی) را نامزد خود می‌کنند.

کی راسل (بت دیویس) پیشنهاد می‌کند هال بلیک را به‌عنوان مدیر کمپین او استخدام کنند. اما ابتدا باید او را به دلیل عدم‌پرداخت نفقه از زندان بیرون بیاورند. بلیک (وارن ویلیام) دفتر و مربیان هیکس را سازماندهی می‌کند و به او می‌آموزد که در مناظرات چگونه به سوالات پاسخ بدهد. در این میان بلیک ماجرای عاشقانه‌ای پیدا می‌کند، هیکس پیروز می‌شود و بلیک و معشوقه‌اش برای مدیریت کمپین دیگری راهی نوادا می‌شوند.

وضعیت کشور ۱۹۴۸

«وضعیت کشور» به کارگردانی فرانک کاپرا، محصول سال ۱۹۴۸، یکی از فیلم‌های انتخاباتی آمریکا در دوره‌ی پس از جنگ جهانی دوم است که در آن به سیاق بسیاری از فیلم‌های پس از جنگ‌های فاتحانه، به افول آرمانگرایی و ملکه شدن مادی‌گرایی روزمره، نقد می‌کند. این فیلم درباره ویرانی یک شخصیت آرمان‌خواه در برخورد با مقوله قدرت است.

کی تورندیک (آنجلا لانسبری)،‌ صاحب یک روزنامه بزرگ جمهوری‌خواه، قصد دارد به‌عنوان یک قدرت پشت پرده، معشوق خود گرانت متیوز (اسپنسر تریسی) را رئیس‌جمهور آمریکا کند. او قصد دارد از نفوذ زنجیره‌ی روزنامه‌های خود برای به بن‌بست رساندن کنوانسیون ملی جمهوری‌خواهان استفاده کند، بنابراین ماتیوز را به جای تعدادی از چهره‌های مطرح دیگر در حزب جمهوری‌خواه، به‌عنوان کاندیدای این حزب جا می‌اندازد.

فیلم سینمایی وضعیت کشور

ابتدا متیوز نسبت به ایده کاندیدا شدن برای ریاست‌جمهوری شک دارد، اما تورندیک، به همراه دو نفر دیگر او را ترغیب می‌کنند که با انجام یک تور سخنرانی، فضا را آزمایش کند. تورندیک که در حقیقت مثل یک شیطان وسوسه‌گر عمل می کند، معتقد است جاه‌طلبی و موفقیت به ‌زودی متیوز را برای انجام این کار مجاب می‌کنند.

آنها درباره متیوز به هم می‌گویند “او از یک چشم با دید آرمان‌گرایانه نگاه می‌کند و از چشم دیگر نگاه جاه‌طلبانه دارد”. این جمله نه ‌تنها توصیفی از یک شخصیت خیالی به نام گرانت متیوز، بلکه وصف نمادین دوران پس از جنگ در آمریکاست. کم‌کم متیوز وسواس رئیس‌جمهور شدن را پیدا می‌کند و کاملا تسلیم هر کاری می‌شود که از او می‌خواهند انجام بدهد و این زوال شخصیت آرمانخواه او به‌نفع جنبه‌های جاه‌طلب شخصیتش است.

بعدها در دوره جنگ ویتنام، مایکل ریچی، فیلم نامزد (۱۹۷۲) را با بازی رابرت ردفورد ساخت که نسخه بدبینانه و ناامیدکننده همین روایت درباره به خطر افتادن رویکردهای ایده‌آل‌گرایانه بود.

بهترین مرد ۱۹۶۴

بهترین مرد فیلمی کمدی-درام به کارگردانی فرانکلین جی. شافنر است که در سال ۱۹۶۴ منتشر شد. این فیلم اگرچه انتخابات درون‌حزبی، در یک حزب خیالی را نمایش می‌دهد، اما به‌طور واضحی این حزب خیالی را نمادی از کلیت پالت سیاسی آمریکا قرار داده است. بهترین مرد به شکلی عجیب، اتفاقات سیاسی ۴ سال پس از خودش را پیش‌بینی کرده بود؛ یعنی دخالت رئیس‌جمهور پیشین آمریکا در یکی از انتخابات معاصر این کشور.

لیندون بی جانسون دموکرات، برای دور دوم ریاست‌جمهوری کاندید نشد و حزب او نتوانست نامزد دیگری را هم به کاخ سفید بفرستد؛ اما نکته حیرت‌انگیزتر درباره این فیلم، بعضی شباهت‌های آن با انتخابات سال ۲۰۱۷ آمریکاست که البته پایان متفاوتی دارد. در ماه مه ۱۹۶۴، وزیر سابق امور خارجه، ویلیام راسل (هنری فوندا) و سناتور جو کانتول (کلیف رابرتسون) دو نامزد اصلی برای نامزدی ریاست‌جمهوری یک حزب سیاسی خیالی هستند.

فیلم سینمایی بهترین مرد

راسل یک روشنفکر اصولی است اما بی‌احتیاطی‌های جنسی و کم‌توجهی به همسرش آلیس (مارگارت لیتون) او را با فضای متعارف جامعه بیگانه کرده است (این مورد به‌شدت یادآور رابطه بیل و هیلاری کلینتون است). علاوه ‌بر این، او یک شکست عصبی و روحی از دوران گذشته دارد. کانتول (که گور ویدال، نویسنده فیلمنامه، بعدها گفت براساس ریچارد نیکسون نوشته شده بود) خود را سیاستمداری مردمی و البته پوپولیست و یک میهن‌پرست معرفی می‌کند که در تلاش برای پایان دادن به «شکاف موشکی» (عبارت جذاب کمپین کندی) است.

او یک فرصت‌طلب بی‌رحم است و حاضر می‌شود برای کسب نامزدی نهایی حزب، به هر راهی متوسل شود. هیچ‌کس تحمل دیگری را ندارد. هیچ یک از این دو نفر معتقد نیستند که رقیب او صلاحیت ریاست‌جمهوری را دارد. موازی با این اتفاقات، همسر جذاب و جاه‌طلب کانتول (ادی آدامز) به طور فعال درحال مبارزات انتخاباتی است و همسر راسل وانمود می‌کند که با ازدواج آنها همه چیز خوب است.

نامزدها سعی می‌کنند نمایندگان بلاتکلیف را تحت‌تاثیر قرار دهند، راسل به اصول آنها متوسل می‌شود و کانتول با استفاده از باج‌خواهی این کار را می‌کند. نهایتا با ادامه رأی‌گیری، هیچ‌کس آرای کافی برای پیروزی را ندارد. در آخر هر دو نفر کنار می‌روند و حمایت خود را پشت‌سر شخصی به نام مروین قرار می‌دهند تا همه چیز برای تحقق دموکراسی آمریکایی ختم به خیر می‌شود.

قدرت ۱۹۸۶

قدرت فیلمی به کارگردانی سیدنی لومت و نویسندگی دیوید هیملستین محصول سال ۱۹۸۶ است که ستاره‌هایی ازقبیل ریچارد گی‌یر، جولی کریستی، جین هکمن، ای. جی. مارشال و دنزل واشنگتن (البته در دورانی که به شهرت امروز نرسیده بود) در آن بازی کرده‌اند. این فیلم درباره یک مشاور سیاسی قدرتمند و موفق به نام پیت سن جان (با بازی ریچارد گی‌یر) است که سیاستمداران سراسر کشور جزو مراجعانش هستند.

فیلم سینمایی قدرت

او وقتی دوست و مشتری قدیمی‌اش، تصمیم می‌گیرد که سیاست را کنار بگذارد، بلافاصله برای کمک به جروم کید، مردی که قرار است جای او را بگیرد انتخاب می‌شود. سنت جان با آرنولد بیلینگز (دنزل واشنگتن) درگیر می‌شود. آرنولد بیلینگز یک متخصص روابط‌عمومی است که شرکت کید او را استخدام کرده.

تحقیقات سنت جان در زمینه پیشینه کید باعث می‌شود بیلینگز سراغ بعضی مسائل شخصی جان برود و این اقدامات جان را مجبور می‌کند که خودش و آنچه را به آن تبدیل شده است، بررسی کند و به این فکر کند که آیا همسر سابق او الن فریمن (جولی کریستی) و شریک سابقش ویلفرد باکلی (جین هکمن) درست فکر می‌کنند که موفقیت او بیشتر به خاطر استثمار دیگران است؟ قدرت که به پشت پرده دنیای تبلیغات و عرصه سیاست می‌پرداخت، مانند بسیاری از فیلم‌های قبلی لومت، فساد، سوءاستفاده، بازی قدرت و نقش مزورانه وسایل ارتباط جمعی آمریکا در تعیین مهره‌های سیاسی را نشان می‌داد و از نمونه فیلم‌های انتخاباتی آمریکا در دوران جنگ سرد به حساب می‌آید.

وسوسه‌انگیز ۲۰۲۰

با شروع قرن بیست و یکم، بر خلاف تمام دوره‌های قبلی سینما، این بار لابی دموکرات‌ها تبدیل به جریان غالب در سینمای آمریکا شد و از همین رو، فیلم‌هایی که از منظر ژانری مرتبط با موضوع انتخابات باشند، بسیار کمرنگ شده‌اند. جمهوری‌خواهان بیشتر به دشمنان خارجی آمریکا حمله می‌کردند اما دموکرات‌ها گاهی جمهوری‌خواهان را دشمنی مهم‌تر از خارجی‌ها جا می‌زنند.

به همین جهت فضای سینمای آمریکا در این ۲۰ سال، هر روز جناحی‌تر شده، اما فیلم‌ها غالباً به طور مستقیم سراغ موضوع انتخابات نمی‌روند. یک فیلم انتخاباتی که در قرن ۲۱ ساخته شده و مربوط به همین سال جاری است، می‌تواند نمونه‌ای از وضعیت ضعیف شده این ژانر تحت شرایط موجود در سینمای آمریکا باشد.

فیلم سینمایی وسوسه انگیز«وسوسه‌انگیز» به کارگردانی جان استوارت و با بازی استیو کارل، درباره یک استراتژیست تبلیغاتی حزب دموکرات است که می‌خواهد به هر ترتیبی شده، در شهری که همیشه جمهوری‌خواهان پیروز رقابت‌های انتخاباتی‌اش بودند، یک دموکرات را به قدرت برساند. او ویدیویی از یک کهنه‌سرباز آمریکایی می‌بیند که با لحنی استوار و باجذبه، درباره عدم تبعیض نژادی در یک محفل محلی صحبت می‌کند.

این شخص به نظر مناسب‌ترین گزینه برای دموکرات‌ها می‌رسد چون هم مخالف تبعیض نژادی است و حرف‌های دموکرات‌مآبانه می‌زند و هم به دلیل کهنه‌سرباز بودن و اعتباری که در آن شهر کوچک دارد، مردم جمهوری‌خواه آن منطقه ممکن است انتخابش کنند. کمپین کهنه‌سرباز باعث می‌شود حزب جمهوری‌خواه به شهردار قبلی منطقه برای نباختن در رقابت، مبالغ بالایی بپردازد. در پایان فیلم مشخص می‌شود که این یک نمایش از پیش طراحی شده توسط مردم شهر، برای جذب بودجه‌های عمرانی به سمت منطقه محروم شان بوده است.

نوشته نگاهی به فیلم هایی با محوریت انتخابات در سینمای آمریکا – گلادیاتورهای انتخاباتی در آمفی تئاتر سینما اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d9%85%d8%ad%d9%88%d8%b1%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d8%aa-%d8%af/

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید