ده فیلمنامه‌ ای که باید قبل از مرگ خواند

فهرستی که پیش رو دارید به‌ هیچ‌ عنوان فهرستی جامع یا قطعی نیست، ولی موارد زیر ده فیلم‌نامه برتری هستند که هر فیلم‌نامه‌نویس تازه‌کار یا حرفه‌ای باید آن‌ها را بخواند و هر چه زودتر این کار را بکند بهتر است. تمام این فیلم‌نامه‌ها خارق‌العاده هستند و خارق‌العاده بودن آن‌ها به خاطر کیفیت نوشتنشان نیست بلکه به خاطر تأثیر زیادی است که روی سینمای آمریکا داشته‌اند.

محله چینی‌ ها

بسیاری «محله چینی‌ها» را به‌عنوان یک فیلم‌نامه عالی آمریکایی در نظر می‌گیرند و برای این کار دلیل خوبی هم دارند. این فیلم‌نامه روایتی باحال و هوای متفاوت دارد که هم به‌عنوان تفسیری پست‌مدرن از فیلم‌های نوآر کارگاه شخصی دهه ۱۹۴۰ (مانند «شاهین مالت» و «از درون گذشته») در نظر گرفته می‌شود و هم به‌عنوان موضوعی جدید در این ژانر محسوب می‌شود.

فیلم محله چینی ها

فیلم‌نامه از نظر ساختاری استادانه نوشته شده است، تمام سکانس‌ها سریع هستند و به‌خوبی جایگذاری شده‌اند. شما بخش‌های مختلف داستان را حس می‌کنید، چون متمایز از همدیگر هستند، با این‌ وجود همه آن‌ها به یکدیگر گره‌ خورده‌اند و یک کل واحد را شکل داده‌اند. این فیلم‌نامه از نظر ارتباط بی‌نقص مضمون و شخصیت، همتا ندارد. داستان سیاه و روان‌شناسانه آن حتی بعد از پایان فیلم هم همراه شما خواهد بود.

رقصنده با گرگ‌ ها

رقصنده با گرگ‌ها از چند منظر یک فیلم‌نامه فوق العاده است. یک: اثری وسترن بود و در زمانه‌ای که همه فکر می‌کردند دیگر وسترن‌ها محبوبیتی ندارند، سوپراستاری که حالا تبدیل به کارگردان شده بود را انتخاب کرد.

این فقط یک وسترن معمولی نیست، بلکه با متن ۱۸۰ صفحه‌ایش یک وسترن حماسی است. ساخته‌ شدن آن و موفقیتش همه ما را امیدوار می‌کند که متن‌های خوب مورد توجه قرار خواهند گرفت، حتی اگر برخلاف جریان غالب سینما و فیلم‌های تجاری بازار باشند.

فیلم سینمایی رقصنده با گرگ ها

این فیلم‌نامه نمونه خوبی از داستان‌هایی است که در آن یک سرباز با گروهی از «دیگران» تعامل دارد و حس مشترکی با آن‌ها پیدا می‌کند و آن‌ها را به مردم و افراد گروه خودش ترجیح می‌دهد. اگر رقصنده با گرگ‌ها ساخته نشده بود، «آخرین سامورایی» و «آواتار» ساخته می‌شد؟

روانی

«روانی» یک اثر خلاف قاعده و باشکوه است. این فیلم‌نامه آن‌قدر قوانین را زیر پا گذاشته و به کنار می‌اندازد که می‌شود گفت مجرمانه است! اول از همه در آن خبری از یک شخصیت اصلی واقعی نیست. «جنت لی» در نقش «ماریون کرین» نزدیک‌ترین چیز به شخصیت اصلی است ولی او نه‌ تنها دوست‌داشتنی نیست که پس از گذشت یک‌ سوم از زمان فیلم، کشته هم می‌شود.

فیلم روانی

شخصیتی که بیشترین حضور را دارد و انسانی‌تر است «نورمن بیتز» با بازی «آنتونی پرکینز» است، که ما بعد از اینکه در پایان‌بندی غافلگیرکننده فیلم حقیقت را در مورد او می‌فهمیم برایش دل می‌سوزانیم. حالا که صحبت پایان‌بندی‌های غافلگیرکننده شد آیا مدل قطعی‌تری برای یک پایان‌بندی غافلگیرکننده مدرن وجود دارد که بهتر از روانی باشد؟

جان‌ سخت

«جان‌سخت» برای همیشه یک ژانر را تغییر داد. به‌ جای استفاده از فرمول «جیمز باند» جهانگرد یا ده‌ها فیلم «شوارتزنگر» و «استالونه» در دهه ۱۹۸۰، در اینجا با یک مرد معمولی آسیب‌پذیر مواجه هستیم که حتی کفش هم پایش نیست و در بدترین زمان در بدترین مکان قرار گرفته است، او مردی است که نمی‌خواسته یک قهرمان باشد و اگر شخص دیگری قدم جلو می‌گذاشت و این کار را انجام می‌داد خیلی هم خوشحال می‌شد.

جان‌سخت ثابت کرد که نوآوری – در یک چارچوب تجاری وسیع – باعث می‌شود فروشی مثل فیلم‌هایی که در آن یک مرد یک‌تنه یک سازمان مخوف را از پا می‌اندازد، به دست بیاید. یک مرد، یک مأموریت، یک مکان. جان‌سخت آن‌قدر موفق شد که برای همیشه به نظام ذهنی هالیوود نفوذ کرد و خودش تبدیل به نقطه مرجع شد، مثلاً می‌گویند: «این اثر یک‌جور جان‌سخت است که در …»

فیلم سینمایی جان سختچه بد چه خوب، بدون جان‌سخت هیچ‌وقت فیلم‌هایی مانند «سرعت»، «تحت محاصره»، «مسافر ۵۷»، «هواپیمای محکومین»، «نیروی هوایی یکم» و همین‌طور «سقوط کاخ سفید» و «المپیوس سقوط کرده است» ساخته نمی‌شد.

این فیلم‌نامه همچنین ثابت کرد که شخصیت بد فیلم می‌تواند و باید مانند شخصیت اصلی دارای لایه‌های شخصیتی، سرگرم‌کننده و باهوش باشد. بعد از گذشت ۲۵ سال و ساخت چهار دنباله برای جان‌سخت، این فیلم هنوز در نقش استانداردی طلایی برای فیلم‌های اکشن مدرن، حضور دارد. و همه این‌ها به خاطر فیلم‌نامه‌اش است.

کازابلانکا

همه عاشق «کازابلانکا» هستند. این فیلم داستانی بی‌نقص دارد: شخصیت‌های عالی، داستان عالی، دکور عالی، پیام عالی، صحنه عالی.

فیلم سینمایی کازابلانکا

این فیلم ساده، جهان‌گیر و بدون وابستگی به زمان است و قوی‌ترین پایان‌بندی را در داستان‌های عاشقانه دارد. و نکته عجیب این‌که آن‌طور که تاریخچه ساخت فیلم فاش کرده است، «جولیوس و فیلیپ اپستاین» و «هاوارد کخ» داستان فیلم را به‌صورت فی‌البداهه و در جریان پیشرفت کار تعیین می‌کردند. خواننده عزیز درسی که اینجا می‌شود گرفت این است: اگر نمی‌دانید دارید چه‌کار می‌کنید، ادای دانستن را دربیاورید.

پدرخوانده

«پدرخوانده» نیاز به تعریف کردن ندارد، فقط این نکته را باید گفت: این فیلم‌نامه نشان می‌دهد که می‌شود با محتوای عامه‌پسند، اثری شکسپیری بسازید.

فیلم سینمایی پدرخواندهچهار دهه بعد از ساخت آن، ما داریم همین کار را با کتاب‌های کمیک می‌کنیم.

شبکه

نمی‌توانید فیلم‌نامه‌ای را پیدا کنید که از «شبکه» «پدی چایفسکی» ادبی‌تر، آگاه به آینده‌تر و به طرزی شیطانی سرگرم‌کننده‌تر باشد. این اثر تند و زننده است، روحیه بدجنسانه دارد، بسیار باهوش است و به‌صورت کلی درخشان است.

فیلم سینمایی شبکه

این فیلم هجوی سینمایی در بالاترین سطح است که پایه‌گذار نمونه‌های مشابهی شد که ازنظر ساختاری جاه‌طلبانه بودند. آیا «تارانتینو»، «پی‌تی اندرسون» و «پل هگیس» بدون وجود شبکه می‌توانستند فیلم‌هایی را بسازند که تبدیل به برند آن‌ها شده است؟ این فیلم‌نامه را حتماً باید خواند.

فارست‌ گامپ

«فارست‌گامپ» احتمالاً موفق‌ترین و نمادی‌ترین نمونه‌ی روایت «فرشته‌ی مسافر» است، در این روایت‌ها محور داستان این نیست که شخصیت اصلی چقدر تغییر می‌کند بلکه محور داستان این است که شخصیت اصلی چطور باعث بروز تغییر در دیگران می‌شود.

فیلم فارست گامپاین فیلم‌نامه این موضوع را هم ثابت می‌کند که می‌توانید با انطباق و بهبود دادن مواد خام، اثری خلاق بسازید یا حداقل اثرتان تجاری‌تر شود.

آپارتمان

«آپارتمان» اثر «بیلی وایلدر» و «آی ای ال دایموند» کمک کرد تا فیلم‌های کمدی-درام نه‌تنها تبدیل به یک ژانر شوند بلکه به ژانری عمده بدل گردند. این‌یک فیلم‌نامه مستقل است که رنگ و بوی استودیو را به خود گرفته است.

فیلم سینمایی آپارتمان

این اثر هم ناراحت‌کننده است،هم خنده‌دار، به طرزی فریبنده ساده است و به ما یادآوری می‌کند که برای روایت یک داستان حماسی نیازی به قلمرو وسیع ندارید.

سکوت بره‌ ها

«سکوت بره‌ها» یکی دیگر از نمونه فیلم‌های بی‌نقصی است که از روی یک کتاب ساخته‌شده‌اند. این فیلم‌نامه با حفظ ضربان اصلی کتاب و شخصیت‌پردازی‌هایش و همچنین لحن و هسته عاطفی کتاب آن را به بیننده ارائه می‌کند. سکوت بره‌ها و «تلما و لوییز» هر دو تقریباً هم‌زمان نوشته‌شده، ساخته و اکران شدند – در زمانی که دوران جدید شخصیت‌های اصلی زن فرارسیده بود و ثابت کردند که زن‌ها هم می‌توانند نقش اول فیلم‌های پرفروش تجاری باشند.

فیلم سینمایی سکوت بره هاسکوت بره‌ها همچنین به خاطر این حائز تقدیر است که به طرزی ماهرانه میان شخصیت اصلی و شخصیت منفی فیلم ارتباط برقرار کرده و نبرد مبتنی بر سن برای برتری را باز تعریف نموده است. این فیلم همچنین بیشتر از سایر فیلم‌هایی که قبل از آن ساخته‌شده بود (البته به‌جز «ارتباط فرانسوی») نسبت به محبوب سازی رویه‌های پلیس اقدام نمود… ژانری که تا به امروز باعث اشباع چشم‌انداز فیلم و تلویزیون آمریکا شده است.

خب فهرست تمام شد، این‌ها ده فیلم‌نامه فراموش ناشدنی بودند. به نظرتان چه چیزی را باید به این فهرست اضافه کرد؟

نوشته ده فیلمنامه‌ ای که باید قبل از مرگ خواند اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d8%af%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87%e2%80%8c-%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%af-%d9%82%d8%a8%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86/

نقد فیلم اد وود Ed Wood ساخته تیم برتون – خیال سهل یک کارگردان

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

تیم برتون در فیلم «اد وود» به سراغ زندگینامه‌ی شخصِ «ادوارد دیویس وود جونیور» با نام مخففِ «اد وود» کارگردانِ آمریکایی دهه‌ی پنجاه میلادی رفته که عنوانِ بدترین کارگردان تاریخ سینما را یدک می‌کشد.

این لقب پس از مرگ اد وود توسط برخی منتقدین و تحت جایزه‌ای نمادین با عنوان «بوقلمون طلایی» به او داده شد، آن هم به بهانه‌ی فیلمی از وی با نام «نقشه‌ی شماره ۹ از فضای خارج» (که این فیلم نیز عنوان بدترین فیلم تمامی اعصار را به خود گرفت) تا شهرتی بسیار پیرامون نام اد وود پس از مرگش شکل بگیرد.

حال تیم برتون با سبک و سیاق فیلمسازیِ خود به سراغ چنین سوژه‌‌ی جالبِ توجهی رفته که البته به دلیل قالبِ بیوگرافیکالِ فیلم از عناصرِ متداول و معمولِ فانتزیِ برتون به طور گسترده در این اثر استفاده نشده اما همچنان رگه‌هایی از مولفه‌های وی را می‌توان در فیلم «اد وود» پیدا کرد.

فیلم سینمایی اد وود

به علاوه حضور بازیگرِ محبوبِ برتون یعنی «جانی دپ» و بازی کمیک و قوی او به خوبی بر روی پرتره‌ی کاراکترِ اد وود نشسته و مهم‌ترین وجهه‌ی شخصیتی/پرداختی او یعنی ناشی‌گری‌ را در یک پوستینِ طناز و کمیک به نمایش گذاشته است.

فیلم «اد وود» داستان تلاش‌های مکرر این کارگردانِ درجه‌چندم برای فیلم‌ساختن و تأمین بودجه‌‌ی تولید فیلم‌های خود است که در این بین با رویکردی ناشیانه و سطحی‌نگرانه همواره بدترین‌ها یا فرسوده‌ها را به سمت خود جذب می‌کند، همچون بازیگرِ درجه‌ دو و از کار افتاده‌ای به نام «بلا لاگوسی» که عمده شهرتش را در فیلم‌های ترسناکِ کلاسیکی چون «دراکولا» به دست آورده است.

فیلم سینمایی اد وود

اد وود با آرزویِ تبدیل‌شدن به «اورسن ولزِ» بعدی هالیوود و از راه علاقه‌ی خود به کارگردانی، به دنبالِ دست و پا کردنِ نام و شهرتی برای خود می‌رود اما با نگاهِ سطحی و ناشیانه‌ای که به پروسه‌ی فیلمسازی دارد، هیچگاه به موفقیتی اندک هم دست پیدا نمی‌کند و همواره با تیمِ ثابتِ کوچک و نارسی همچون خودش دست به تولید فیلم می‌برد.

اما نکته‌ی مهمی که در این بین وجود دارد عدم ابتذالِ عامدانه و پس‌زننده در پشتِ این ناشی‌گری از جانب اد‌وود است تا مخاطب بتواند از زاویه‌ای مثبت با این کاراکتر و اَعمالش همراه شده و گهگاهی نیز همذات‌پنداری کند.

یکی از پُررنگ‌ترین کنش‌های اد وود در اثبات علاقه‌‌اش به فیلمسازی و آثار تولیدیِ خود، همخوانی‌های او در پشت‌ پرده با دیالوگ‌هایی‌ست که کاراکتر‌ها به زبان می‌آورند، آن هم با شور و شعفی قابل‌توجه. همچنین تک‌برداشت‌های او از پلان‌هایش با این نقطه‌نظر که همه‌چیز در بهترین حالتِ خود هستند از دیگر وجوه‌ِ ناشی‌گری او برای فیلمسازی‌ست.

فیلم سینمایی اد وود

در ادامه وجهِ مهربانانه و در عین حال سهل‌انگارانه‌ای از اد وود نیز مشاهده می‌شود که بیشترین عینیت را در برخوردش با «بلا لاگوسی» می‌توان دید. آنجایی که در دمِ‌دست‌ترین نگاه ممکن به “موفقیت”، واقعیت‌های پیرامون این بازیگرِ مهجور و مطرود را نمی‌بیند و با ذوقی بسیار از حضور او در فیلم‌هایش استفاده برده و آن را تبلیغ می‌کند.

از طرفی کاراکترِ لاگوسی نیز در حضوری مکمل در داستان، تیپی کم و بیش شبیه به اد وود است با انگاره‌های سست و سهل از واقعیات اطراف، به گونه‌ای که او همچنان در رویایِ شیرین نقشِ دراکولا مانده و البته در عین حفظِ فیگورهای مربوط به آن نقش، سعی در به دست‌ آوردنِ شهرتی دوباره همچون گذشته‌اش دارد.

فیلم سینمایی اد وود

از طرفی وجه دیگری از زندگی اد وود این است که تمایلی قابل توجه به پوشیدن لباس‌های زنانه دارد، البته هرچند که این بخش از زندگی او پرداختی عمیق به مثابه‌ی یک معضلِ زیستی برایش ندارد تا مثلاً بتوان از این طریق شاهراهی فرمال به یکی از فیلم‌هایش با نام «گلن و گلیندا» پیدا کرد، اما در کل ابعادی دیدنی و احساس‌کردنی از کاراکترِ اد وود وجود دارند تا همچون اواخر فیلم با پوشیدن لباسی زنانه تحت یک آرامشِ درونی به تهیه‌کنندگان دهن‌کجی کند آن هم به واسطه‌ی خیال و تصوری کمیک از مصاحبت با اورسن ولز پیرامون فیلمسازی و مشکلاتش!

در مجموع فیلم «اد وود» به نوعی دعوتی‌ست به یک نقطه‌ی دیدِ متفاوت از مفهومِ سطحی‌نگری و ناشیانه اقدام‌کردن با این محتوا که همواره علتی مبتذل در پشت این نوع رفتار وجود ندارد، بلکه گاهی نیز یک آرزوی کورکورانه و سهل‌انگارانه و اصراری کودکانه بر اثبات آن می‌تواند مانع از رسیدن به موفقیت‌ شده و افتضاح بیافریند و البته که این گزاره یک شعار نیست، تیم برتون به کمک فیلمنامه‌ی خوبِ نویسندگان و به واسطه‌ی کاراکتر با نام «اد وود» این را در سطوحی متوسط اما دیدنی‌ و سینمایی توانسته در فیلمش به نمایش بگذارد و اثری درخورِ توجه و قابل بحث را در گونه‌ی بیوگرافی و قالب کمدی‌درام خلق کند.

Normal
۰

false
false
false

EN-US
X-NONE
AR-SA

/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:»Table Normal»;
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-priority:99;
mso-style-parent:»»;
mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
mso-para-margin-top:0cm;
mso-para-margin-right:0cm;
mso-para-margin-bottom:8.0pt;
mso-para-margin-left:0cm;
line-height:107%;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:11.0pt;
font-family:»Calibri»,sans-serif;}

نوشته نقد فیلم اد وود Ed Wood ساخته تیم برتون – خیال سهل یک کارگردان اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a7%d8%af-%d9%88%d9%88%d8%af-ed-wood-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d8%aa%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d9%88%d9%86-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%b3/

نقد فیلم آلیس در سرزمین عجایب Alice in Wonderland – فانتزی‌ بازی آلیس در سرزمین ناکجا آباد

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

رمان «آلیس در سرزمین عجایب» اثر نویسنده‌ی انگلیسی لوییس کارول که نخستین بار در اواسط قرن نوزدهم به چاپ رسید، یکی از معروفترین آثار ادبی تاریخ مدیوم ادبیات است.

از این اثرِ فانتزی و البته فاخرِ جهان ادبیات، اقتباس‌های گوناگون و مختلفی به عمل آمده است و همچنین ارجاعات ریز و درشتِ تأویلی و تفسیریِ بسیاری به آن شده است، چه در درون مدیوم‌های هنری و چه در خارج از آن همچون برخی محافل مانند سمینارها که از اساس این رمان را تأویلی از مناسباتِ ریشه‌ای و بنیادین این جهان و تونلی به جهان متافیزیک دانسته‌اند!

همچنین شاخص بودن رمان «آلیس در سرزمین عجایب» به قدری‌ست که دالانِ «لانه‌ خرگوش» در درون داستان در شمایل یک عبارت پرکاربرد درآمده و به یکی از پراستفاده‌ترینِ اصطلاحات، نه تنها در مدیوم‌های ادبیات یا سینما که استعاره‌ای تحتِ عنوانِ «معما و اسرار» در میان مناسبات کلامی و ارتباطات روزمره‌ آدمیان بدل شده است.

فیلم سینمایی آلیس در سرزمین عجایب

با این اوصاف طبیعی‌ست که در مدیومِ پُرپتانسیل سینما نیز اقتباس‌های مختلفی از این اثر شاخص لوییس کارول شده باشد و البته که متقابلاً کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» نیز بخش قابل‌توجهی از شهرت خود را مدیون این مدیوم می‌باشد. حال در تاریخ مدیوم سینما و در همان قرن بیستم در میان اقتباس‌های گوناگون از این کتاب، می‌توان مشهورترین آن را یک پویانمایی در عصر انیمیشن‌های کلاسیک ساخته‌ی شرکت والت دیزنی نام برد.

همچنین این غول انیمیشن‌سازی جهان در اقتباسی دیگر در قرن بیست و‌ یکم از کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» به سراغ فیلمساز فانتزی‌سازِ مطرح هالیوود یعنی تیم برتون رفته و اینبار یک برگردان لایواکشن که سراسر در محاصره‌ی پویانمایی‌های رایانه‌ای و تکنولوژی‌های سی‌جی‌آی می‌باشد را با همکاری این فیلمساز از کتابِ لوییس کارول به عمل آورده است.

حال پیش از پرداخت به اثر می‌بایست همین ابتدای کار نسبت و موضع خود را با این فیلم و به عبارتی این اقتباس مطرح داستانی از تیم برتون مشخص کرد و آن هم اذعان به یک سطحی‌طلبیِ مفرط و نیز بیهودگیِ صرفِ بصری‌شده پیرامون این فیلم و جهان داستانی و روایی‌اش هست، که پیش از همه چیز به انفعال در کارکردِ فیلمسازی تیم برتون پس از آخرین اثر دیدنی و حساب‌شده‌ی خود یعنی «سویینی تاد» برمی‌گردد.

فیلم سینمایی آلیس در سرزمین عجایب

جایی که حتی با یک نگاه اجمالی به فیلم‌های کارگردانی‌ شده‌ی کارنامه‌ی فیلمسازی وی – به استثنای «فرانکنوینی»- از آن زمان (سال ۲۰۰۷) تا به الان (با آخرین اثرش یعنی دامبو) می‌توان دریافت که گویی ریشه‌ی خیالِ انسانی و فیلمسازی این کارگردانِ خوب و زنده‌ی سینمای فانتزی، خشکیده شده و کارش صرفاً از مجری‌گری و تصدی‌گری فیلمنامه‌های اقتباسیِ هالیوود فراتر نرفته و احتمالاً نمی‌خواهد که بیش‌تر برود.

به جرئت باید گفت این انفعال‌گری و سطحی‌طلبی‌ را بیش‌ از سایر آثار خلق‌شده‌ی تیم برتون می‌توان در درون همین اثر فانتزی و البته سراسر رایانه‌ای وی پیدا کرد به گونه‌ای که شاهد کوچکترین دخل و تصرفی در فیلمنامه‌ی به شدت ضعیف اثر (نوشته‌ی لیندا وولورتون) نیستیم.

فیلم با یک پرولوگِ خُرد و کوتاه از کودکی آلیس و مکالمه‌ی بین او و‌ پدرش شروع می‌شود جایی که مثلاً قرار است آلیس – در یک حرافیِ صرف – از رویایش بگوید و ما با کاراکتر فانتزی‌بازِ او آشنا شویم و فیلمنامه با حذف نمایش این رویا و تقلیل‌دادنش به دیالوگ، یک حفره‌ی شخصیت‌پردازانه را به وجود می‌آورد به گونه‌ای که در اواخر فیلم نیز سنخیتی با کاراکتر آلیس در پیرنگ پیدا نمی‌کند.

فیلم سینمایی آلیس در سرزمین عجایب

 در ادامه و جلوتر در یک پرش زمانیِ روایی به جوانی آلیس می‌رسیم که قرار است در یک مراسم خواستگاری مقدمات یک ازدواج صوری و ظاهری را با یک پسر اشرافی پیش ببرد و این دومین و آخرین مقدمه‌ی رئالیستی فیلم قبل از ورود به لانه‌ی خرگوش و سرزمین عجایب هست؛ در این مقدمه کوتاه باز هم کوچکترین شخصیت‌پردازی پیرامون کاراکتر آلیس وجود ندارد و آمال و آرزوهای رادیکال و فانتزی‌ او تنها جایی که به آن اشاره می‌شود در دیالوگ است و حتی کوچکترین اعمال اجرایی و تکنیکالی بر سرپوش ‌گذاشتن بر حفره‌های فیلمنامه از سوی کارگردان شکل نمی‌گیرد.

فی‌المثل دقت کنید به دو تصور فانتزیِ آلیس! در اولی دوربین و دکوپاژ در راکد‌ترین نقطه‌ی دید و نمای آی‌لول مانده و تصور خیال‌انگیز آلیس مبنی بر لباس زنانه و مردانه را بر عکس پوشیدن، کوچکترین تاکید یا حتی پرداختی ندارد یا در مورد دوم که تصور پرواز کردن را بر زبان و دیالوگ می‌آورد تنها یک نمای ساده‌ی یک ثانیه‌ای از پرندگان داریم.

فیلم سینمایی آلیس در سرزمین عجایب

در این میان حتی بازیِ بازیگر نقش آلیس «میا واشیکوفسکا» نیز چنگی به دل نزده و برتون نیز بازیِ خوبی از او‌ نمی‌گیرد، گویی که همه‌چیز باید مطابق فیلمنامه پیش رود آن هم با سطحی‌ترین پیشروی‌های داستانی.

حال از بدو ورود به لانه خرگوش و سقوط به «سرزمین عجایب»، فجایع فیلمنامه و شخصیت‌پردازیِ صفر و پوچ کاراکتر «آلیس» بیش از پیش به چشم می‌آید. در طرح اولیه‌ی فیلمنامه طبق یک روال به شدت کلیشه‌ای کاراکتر آلیس می‌بایست در داستانکِ اهمیت نیافته‌ی موجودات و‌ ساکنان خیالیِ «سرزمین عجایب» ورود پیدا کرده و در نقش یک منجی و قهرمان ظاهر شود و در این میان به‌ یک خودشناسی برسد! سوالی که پیداست کدام خود و کدام شناخت.

فیلم سینمایی آلیس در سرزمین عجایب

 فقط و فقط کافی‌ست دقت کنید به نسبتی که آلیس با شرایط جدید و عجیبش برقرار می‌کند؛ بله هیچ نسبت و ارتباطی نیست. کاراکتر او که در مقدمه‌ی کوتاه فیلم صرفا در حد دیالوگ یک «فانتزی‌دوستی» به‌ او نسبت داده شده بود، در «سرزمین عجایب» به سان یک مُرده‌ی متحرک نمود پیدا می‌کند به‌گونه‌ای که حتی در اولین برخوردهایش هم احساساتی موردِ انتظار همچون «به ذوق آمدن» یا «هیجانی شدن» در ساحت وجودی پوچ او مشاهده نمی‌شود، دیگر احساسات انتظارنرفته‌ای همچون «ترسیدن» که بماند.

در اینجا می‌بایست به خود سرزمین عجایب نیز نقبی بزنیم؛ در این جهان برخلاف گفته‌های سطحی کاراکترها، داستان خیر و شرّی وجود ندارد حداقل با قاطعیت می‌توان گفت جبهه‌ی خیّر که اصلا. چه در بی‌مایگیِ حضورِ «ملکه سفید» (بازی آن هاتاوی) با آن شماتیکِ لوده و مضحک و چه حتی در شمایل کاراکتر «کلاهدوز» که فقط و فقط در اجرا پشتیبانی بازی نسبتاً خوب جانی دپ را دارد.

فیلم سینمایی آلیس در سرزمین عجایب

از طرفی تنها عامل سطحی‌ای که از شرّ در فیلم وجود دارد حول کاراکترِ «ملکه قرمز» با بازی خوب «هلنا بونهم کارتر» مشاهده می‌شود که البته چون تضادی در تقابل با جبهه‌ی خیّر شکل نمی‌گیرد یا که تیپِ قابل‌توجهی در آن خبری نیست پس جبهه‌ی شرّ نیز اهمیتی در داستان به آن صورت پیدا نمی‌کند.

در مجموع این وارفتگیِ داستان آنقدری هست که همه چیز مطابق فیلمنامه‌ی به شدت ضعیف و کلیشه‌ایِ فیلم پیش رود به گونه‌ای که حتی نتوان مونولوگ کاملاً مفروض و صرفاً گفتاریِ «تصور کردن به شش چیز خیالی و غیرممکن» را در حد یک ایده‌ی سطحی در پیرنگ و یا حتی پلات داستان قبول کرد و این عنوان را تنها به طور تماماً تحمیلی و قراردادی در پایان فیلم و آن فینال نبردِ مضحکانه بر زبان کاراکتر آلیس می‌شنویم تا در نهایت این مسیر ابزورد و پوچ را به اتمام رسانده و به دنیای خود بازگردد، نطق‌خوانی کند و البته مخاطب را سرانجام از شرّ این اقتباس ولنگار و پوچ رها سازد.

نوشته نقد فیلم آلیس در سرزمین عجایب Alice in Wonderland – فانتزی‌ بازی آلیس در سرزمین ناکجا آباد اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a2%d9%84%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b9%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%a8-alice-in-wonderland-%d9%81%d8%a7%d9%86%d8%aa/

نگاهی به سینمای ناصر تقوایی – رد پایت دیده می‌ شود!

نیروهای متفقین وارد خاک ایران می‌شوند و آرام‌آرام سال‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ فرا می‌رسد. در آن زمان شهر آبادان به دلیل موقعیت ویژه‌ی دارا بودن بزرگ‌ترین پالایشگاه نفت خاورمیانه، هدف کشورهای غربی است. ناصر تقوایی در این سال‌ها، نوجوانی سیزده ساله است و در محیطی رشد می‌کند که آثار رنگین فرهنگ دیرپای ایرانی و اروپایی، به‌خصوص انگلیسی در اعماق آن نفوذ کرده است.

موقعیت شهر آبادان در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ به دلیل حضور کارشناسان فنی انگلیسی و آمریکایی حوزه‌ی نفت، متفاوت با بسیاری از شهرهای ایران بود. چشیدن طعم استعمار از یک سو و قرار گرفتن در معرض امکانات فرهنگی و اجتماعی که دولت غربی برای کارمندان مقیم خود فراهم آورده بودند از سویی دیگر، نقش چشم‌گیری در شکل‌گیری شخصیت تقوایی نوجوان داشت.

تعداد سالن‌های سینمای آن زمان در شهر آبادان، بیش از سالن‌های سینمای برخی از شهرهای حال حاضر ایران بود و حتی گاهی فیلم‌ها جلوتر از پایتخت اکران می‌شدند. به این ترتیب دیری نپایید که تقوایی عرصه‌ی داستان‌نویسی را به مقصد سینما ترک گفت. اما شاید آن هنگام که در بیست‌ودو سالگی به گروه فیلم‌برداری ابراهیم گلستان پیوست، هیچ‌گاه گمان نمی‌برد که سرانجام کارنامه‌ی فیلم‌سازی‌اش، همچون آخرین فیلم ساخته نشده‌اش «‌چای تلخ‌« به تلخی بگراید؛ با شماری از آثار نوشته شده و ساخته نشده و یا فیلم‌هایی که در مراحل ابتدایی فیلم‌برداری، متوقف شده‌اند.

فیلم سینمایی آرامش در حضور دیگران

«کوچک جنگلی» هرگز به روایت تقوایی، رنگ پرده را ندید. شاید اگر ساخته می‌شد، همچون «ناخدا خورشید» به قهرمانی ماندگار بدل می‌گشت. تقوایی عاشق سینما است اما به هر قیمتی تن به ساخت فیلم نمی‌دهد. عشق او به سینما اما چندان شباهتی به مفهوم عشق در آثارش ندارد. عشق او نه هم‌چون «صادق کرده» است که سر به عصیان زد و در پی انتقام معشوقه، به قاتل تبدیل شد و نه چون خانمِ خانه و کارگر در فیلم «نفرین» که گویی به راستی نفرین شده بودند.

سینما برای تقوایی شاید همچون نوشتن است برای رویا رویایی در «کاغذ بی‌خط». با آن زیست می‌کند. حتی اگر بداند آن فیلم‌نامه تصویر نمی‌شود، اما آن را می‌نویسد. تقوایی سال‌هاست برای خودش می‌نویسد. شاید بتوان گفت این مخاطب سینما است که از پرتو وجود او بی‌نصیب است. اما معاشقه میان تقوایی و سینما هم‌چنان ادامه دارد.

صادق کرده (سعید راد) آرامش را در قتل پی‌در‌پی راننده‌های کامیون می‌یابد. به این امید که یکی از میان آنان همان قاتل و متجاوز به همسرش باشد. شخصیت مرد (جمشید مشایخی) در «نفرین» آرامش را در عرق و تریاک می‌جوید، خانم خانه (فخری خوروش) تمنای تنانه دارد و آرامشش در نبود شوهر است.

فیلم کاغذ بی‌ خطکارگر جوان (بهروز وثوقی) اما در جست‌وجوی آرامش نیست. سرش درد می‌کند برای کار و دردسر و به مجرد اینکه فراخوانده شود، کلاه بر سر می‎‌گذارد و راهی می‌شود. ناخدا خورشید (داریوش ارجمند) آرامش را در شکست خواجه ماجد می‌بیند و رویای (هدیه تهرانی) «کاغذ بی‌خط»، آرامش را در خلق کردن و نویسندگی می‌جوید.

اما شاید آرامش نه در هیچ یک از این راه‌ها که «آرامش در حضور دیگران» است. این نام اولین فیلم بلند تقوایی و مرثیه‌ای است بر مفهومی دست‌نیافتنی به نام آرامش. نام فیلم حقیقتاً انکاری است بر وجود آرامش چه در حضور دیگران و چه در تنهایی. چراکه به تعبیر ژان پل سارتر (فیلسوف و نویسنده‌ی فرانسوی) در نمایشنامه‌ی «در گشوده» “دیگران دوزخیانند”.

نخستین ساخته‌ی تقوایی بر اساس داستان «آرامش در حضور دیگران» از غلام‌حسین ساعدی ساخته شد. مه‌لقا در فیلم گمان می‌کند با ازدواج به آرامش می‌رسد و ملیحه در تنهایی به دنبال آرامش است. اما به گواه شواهدی که داستان ارائه می‌دهد، تنهایی ملیحه به خودکشی او خواهد انجامید و تقوایی آن را در فیلم تصویر کرده است.

فیلم سینمایی آرامش در حضور دیگران

ردپای «ناخدا خورشید» در «صادق کرده» به چشم می‌خورد. صادق فراری است و صاحب لنجی قرار است او را به آن طرف آب ببرد. هم‌چون ناخدا خورشید که قرار بود تبعیدی‌های جزیره را انتقال دهد. ناخدا نیز هم‌چون صاحب لنج فیلم «صادق کرده»، تنها منبع درآمدش آن لنج است و در جواب دیالوگی که به او می‌گوید: “در ازای این کار پول خوبی گیرت می‌یاد”، همچون صاحب لنج می‌گوید: “پول خوب تو زندون به دردم نمی‌خوره”.

رویای «کاغذ بی‌خط» در سال ۱۳۸۰ گویی ادامه‌ی مه‌لقای «آرامش در حضور دیگران»ِ سال ۱۳۴۹ است. زنی که شاید زمانی آرامش را در ازدواج می‌دیده است و حالا پس از ۱۰ سال زندگی مشترک، می‌خواهد به دنبال علاقه و توانایی‌هایش برود. زنی که زندگی ایده‌آلش را در خیالبافی‌های روزانه تسری داده و شوهر و دو فرزندش را نیز در این رویابافی با خود همراه ساخته است. شاید این آینده‌ی مه‌لقا است.

فیلم ناخدا خورشدی

رویای «کاغذ بی‌خط» حتی می‌تواند همان زن بومی جنوبی ساکن جزیره‌ی کیش باشد در فیلم کوتاه «کشتی یونانی». هم او که روحش از چیزی در عذاب است و هوایی شده. زن بومی را به مراسم زار می‌برند تا او را از جن رهایی بخشند. رویا برای رهایی از رویایی که در وجودش رخنه کرده و او را هوایی ساخته است به نوشتن پناه می‌برد و در کلاس فیلم‌نامه‌نویسی ثبت‌نام می‌کند.

مرد (حسین پناهی) در فیلم «کشتی یونانی» باید میان زنش و کارتون‌هایی که از دریا می‌آید، یکی را انتخاب کند تا روح زن آرامش یابد. کارتون‌های کالاهای فرنگی از راه دریا به ساحل جزیره می‌آیند و زن از آن‌ها می‌هراسد، چرا که نشانی از بیگانه‌اند. اما مرد آن‌ها را به مصالح ساخت خانه بدل کرده است و با فروششان پولی هم به جیب می‌زند.

ناصر تقوایی

جهانگیر (خسرو شکیبایی) در فیلم «کاغذ بی‌خط» نقشی در تصمیم همسرش که قصد دارد نویسنده شود، ندارد. شاید او هم مانند شخصیت مرد در فیلم «کشتی یونانی» اگر راه به جایی داشت، رویا را به مراسم زار می‌برد تا این هوا از سرش بپرد. او مهندس نقشه‌کشی است که در جزیره‌ی کیش مشغول ساخت‌وساز است و در برگشت از سفر کاری، ماهی بزرگی با خود می‌آورد. رویا با دیدن ماهی وحشت می‌کند و خطاب به جهان می‌گوید: “پاشو بیا که خونه جن داره”.

اندک آثار کارنامه‌ی درخشان فیلم‌ساز جنوبی گویی هر آن با یکدیگر در گفت‌وگویند. شخصیت‌هایی که ردپای تأثیر نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی تقوایی ‌ارنست همینگوی‌، در آن‌ها به چشم می‌خورد. از فیلمی به فیلم دیگر و حتی از فیلم مستند به فیلم کوتاه این گفت‌وگو ادامه دارد و بینامتنیت آثار تقوایی بی‌شک دلیلی بر ماندگاری آن‌هاست.

نوشته نگاهی به سینمای ناصر تقوایی – رد پایت دیده می‌ شود! اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82%d9%88%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%b1%d8%af-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%af%db%8c/

نقد فیلم بی‌ گناهان وحشی The Savage Innocents – مهربانی و خشونت سرما

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

فیلم با وجود کلیشه‌ی رایج مبارزه با طبیعت در اغلب فیلم‌های اینچنینی که انسانی را در معرض مشقتِ طبیعت قرار می‌دهد، حاوی نکته‌ای به‌شدت قابل اعتناست. آشنایی ما با قطب شمال و اسکیموها در سینما سابقه‌ای دیرین دارد و همین آشنایی تا حدودی پذیرش تولید یک فضای رئالیته را سخت می‌کند.

به نظر هنوز هیچ فیلمی در تاریخ سینما تولید نشده که درباره سرزمین‌های شمالی، قطب و اسکیموها باشد اما بتواند حتی ذره‌ای تا حریم و جذابیت فیلم «نانوک شمالی» ساخته‌ی رابرت فلاهرتی در سال ۱۹۲۲ نزدیک شود.

برخی فیلم‌ها با این موضوع شوخی‌هایی هستند چه در مدیوم مستند یا فیلم داستانی و تعدادی نیز گرچه قابل توجهند اما احتمالاً نوستالژی سینما و ارادت بر خاطره آن، اجازه نمی‌دهد اثری را جایگزین همان فیلم باستانی سینما یعنی «نانوک شمالی» نماییم.

«بی‌گناهان وحشی» ساخته‌ی نیکلاس ری با تمام جذابیت‌هایش و با وجود اختلافی ۴۰ ساله، همچنان زیر سایه‌ی «نانوک شمالی» فلاهرتی قرار دارد. آنجا یک اسکیمو به نام «نانوک» و اینجا «اینوک» هر دو با خانواده‌شان، طبق روال باید با یخ و سرما و مرگ مبارزه کنند و هر دو مشقت زیست و معیشت را به شکلی کاملاً بدوی تجربه می‌کنند.

فیلم سینمایی بی گناهان وحشی

چیزی در «بی‌گناهان وحشی» علاوه بر مبارزه‌ای سخت با طبیعت وجود دارد که فیلم را از فرمت مستند به داستانی تغییر می‌دهد. مبارزه‌ی او و همسرش برای مقابله با سفیدپوستان و شهرنشینان تاجری که پای اسلحه را برای شکار به سرزمین‌های قطبی می‌کشانند و تجارت پوست حیوانات وحشی آنجا را باب می‌کنند. از یک سو «اینوک» که زیستی بدوی دارد، با قیاسی غیرعادی از او با انسان متمدن می‌توان گفت که هیچ را از هیچ تشخیص نمی‌دهد اما با تلنگری از سوی همسرش به این باور می‌رسد که کشتار بی‌رویه‌ی حیوانات بومی قطب می‌تواند باعث نابودی نسل آنها شود.

به نوعی نقش «اینوک» با بازی آنتونی کوئین، تنها شمایلی از یک اسکیمو با پوششی شبیه به اوست و با یک مقدار ادا و تقلید که هیچگاه ذات بدوی و رسوم و شکل زیست چنین مردمانی را نمایش نمی‌دهد. دنیای بدون دروغ و پاک در دل یخبندان، در فیلم «بی‌گناهان وحشی» که در نریشن بدان اشاره نیز می‌شود، تنها سایه‌ای از آنچیزی است که از اسکیموها بنا بر مستندات می‌دانیم.

به عبارتی این فیلم در ارائه‌ی چنین بومی به صورت باورپذیر، از نظر جلوه‌های بصری و جغرافیا گرچه قابل‌توجه است اما از منظر شخصیت‌پردازی  ناتوان به نظر می‌رسد. بااین‌حال فیلمنامه نکته‌ای درخشان دارد که با ایجاد یک تناقض، خلق جذابیت و محتوا می‌کند.

فیلم سینمایی بی گناهان وحشی

مبارزه آدمی با طبیعت و نیاز انسان به محصولات غذایی پیرامونی و شیوه‌ی زیست، مواردی است که در فیلم «بی‌گناهان وحشی» از آغاز تا پایان در مرکز توجه است. همین تأکیدهاست که فضای فیلم را در قبال وابستگی انسانی بدوی به طبیعت شکل می‌دهد. کشتن حیوانات از فیل دریایی تا فوک و خرس گرچه با خشونت همراه است، اما فیلم به‌شیوه‌ای این خشونت را نمایش می‌دهد که می‌پذیریم اصل بقا و انسانی که می‌داند تا چه میزان از طبیعت سهم دارد، می‌تواند آن خشونت را خنثی ‌سازد.

اینگونه که این خشونت امری طبیعی و در راستای بقاست و نه زیاده خواهی. ما به جای اینکه از کشتن حیوانات آسیب ببینیم، آن را دارای حدودی از جبر طبیعت می‌دانیم که برای بقا نیازمند است. نظم این خشونت و بقا با ورود تاجران شهرنشین بر هم می‌خورد. فیلمساز تا جایی که امکان دارد برای تولید فضایی که خشونت طبیعت را نمایش دهد سکانس‌ها و پلان‌هایی تدارک می‌بیند و درست سر بزنگاه از آنها بهره‌برداری می‌کند. طبیعت همان اندازه خشن است که «اینوک» خشن است و او به دلیل بدوی بودن همان مقدار از طبیعت سخت سهم می‌برد که جانوران منطقه.

فیلم سینمایی بی گناهان وحشی

دروغ و ریاکاری در قطب یخ‌زده است و مجال ندارد روحیه‌ی انسانی بدوی و بومی را خدشه‌دار کند. انگار سرما و شرایطی که همواره مرگ را در دسترس قرار داده، فرصتی برای کینه‌جویی نیز ایجاد نمی‌کند. مادر همسر «اینوک» بدون دندان، باید مرگی خودخواسته را بپذیرد و خود به سوی مرگ می‌رود. این به نظر عالی‌ترین نوع خشونت فیلم است که همچنان محصولی است از طبیعت خشن.

این خشونت بی‌اندازه که فیلمساز در طول فیلم «اینوک» و خانواده‌اش را با آن درگیر می‌کند، نهایتاً در حالتی متضاد پاسخ داده می‌شود. راز جذابیت اینجاست که دو مأمور دولتی وقتی برای بازداشت «اینوک» او را به طرف مناطق جنوبی می‌برند و حتی او را دست بسته از خانه‌اش دور می‌کنند، اینجا باز همان خشونت طبیعت است که او را از اسارت نجات می‌دهد. به عبارتی فیلم با حفظ جایگاه طبیعت در طول فیلم و مبارزه‌ی «اینوک» با آن، تقابل او با سرسختی طبیعت را تقابلی دوستانه معرفی می‌کند.

فیلم سینمایی بی گناهان وحشی

«بی‌گناهان وحشی» مبارزه‌ی انسان با طبیعت نیست، بلکه یک زیست مسالمت‌آمیز است. «اینوک» که برای بقا در اوج سرما و مشقت با طبیعت در حال مبارزه است، ناگاه به دست همان طبیعت خشن از مهلکه‌ای نجات می‌یابد. دو مأمور به دلیل ناآشنایی با محیط، ناتوان از انتقال او به مرکز پلیس و دادگاه، یکی دچار یخ‌زدگی و دیگری دچار تغییر فکری می‌گردد.

مسئله‌ای که فیلم بیش از موارد دیگر بر آن تأکید دارد، درک شرایط زیست است. یک اسکیمو که به ظاهر درکی از هیچ پدیده‌ی مدرنی ندارد و به‌هیچ‌روی تفکر انسان شهرنشین را درک نمی‌کند موفق می‌شود بر یکی از همین مترقی‌ها تأثیر مستقیم بگذارد. اینجا «اینوک» و طبیعت با هم، مأمور دولتی را با ذات، روش زندگی و ماهیت یک اسکیموی اصیل آشنا می‌کنند. مأمور دولتی در صورتی می‌تواند به چنین درک و دریافتی از حقیقتِ «اینوک» برسد که با او زندگی کرده باشد و بفهمد قانونی که در مجامع مترقی در زیر آفتاب داغ و بخاری‌های مدرن پرداخته‌شده، اینجا در دل طبیعت یخ‌زده‌ی وحشی کارکردی ندارد.

نوشته نقد فیلم بی‌ گناهان وحشی The Savage Innocents – مهربانی و خشونت سرما اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c-%da%af%d9%86%d8%a7%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%ad%d8%b4%db%8c-the-savage-innocents-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%88/

نگاهی به سینمای فرانک کاپرا – استاد مسلم کمدی‌ های انسانی

فرانک کاپرا استاد مسلم کمدی‌های انسانی سینمای آمریکا و یکی از تاثیرگذارترین فیلمسازان تاریخ سینما است. آثار او به قدری انسانی، ساده، سرگرم‌کننده و دوست داشتنی است که رابرت گریفیث، منتقد سال‌های دور، فیلم‌های او را خیال‌بافی خوش‌دلانه می‌نامید.

بسیاری از منتقدان امروزی که دل‌بسته‌ی سینمای مدرن و شیوه‌های بیانی خاص و البته مضامین آن هستند، فیلم‌های کاپرا را از لحاظ محتوایی کم ارزش می‌دانند و معتقدند دنیای شاد کاپرا تناسبی با انسان امروز ندارد و از احساسات‌گرایی‌های مفرط آثار او انتقاد می‌کنند. اما با تمام این اوصاف حتی روشنفکر‌ترین مورخ‌ها و منتقدها نیز نمی‌توانند شخصیت‌پردازی‌های درخشان، قدرت موقعیت‌های کمدی و البته هنر کارگردانی او را زیر سوال ببرند.

مهم‌ترین نکته برای مواجهه با آثار کاپرا دقت به این موضوع است که دنیای فیلم‌های او منطق رئالیستی ندارد و اساساً از یک منطق کاپرایی تبعیت می‌کند. در آثار او همواره معجزه نقشی مهم ایجاد می‌کند. سخت‌ترین گره‌ها و بزرگترین مشکلات با چشم بر هم زدنی به شکلی معجزه‌آسا رفع و رجوع می‌شوند و تلخ‌ترین ماجراها نهایتا شیرین می‌شوند.

فرانک کاپرا

کاپرا در فیلم‌هایش به دنبال جهان رویایی خود می‌گردد و آثارش آینه‌ای تمام قد از رویاهایی است که هر آمریکایی در اعماق وجود خود دارد. «در افق گمشده» (۱۹۳۷) که بر اساس کتابی به همین نام از جیمز هیلتون ساخت؛ آرمان شهری خیالی به نام شانگری‌لا را به تصویر می‌کشد که خالی از هرگونه پلیدی و زشتی است و مردم با اوج آرامش در آن زندگی می‌کنند.

در نهایت نیز قهرمان اصلی فیلم دنیای مدرن و وزیر امور خارجه شدن در واشنگتن را رها می‌کند و دل‌بسته‌ی شانگری‌لا می‌شود. او تقریباً این نگرش نسبت به زندگی را در تمام آثار خود حفظ کرد و جزو معدود افرادی بود که در نظام استودیویی هالیوود توانست آثاری که دوست دارد را خلق کند.

شخصیت‌های آثار کاپرا انسان‌هایی شریف، گاهاً خجالتی و به شدت دوست‌ داشتنی هسند که همدلی مخاطب را برمی‌انگیزند. طمع، حسادت، کینه، نفرت و پستی در آن‌ها جایی ندارد و شعله‌های هم‌نوع دوستی در وجودشان زبانه می‌کشد. در دو فیلم مشابهش «آقای دیدز به شهر می‌رود» (۱۹۳۶) و «آقای اسمیت به واشنگتن می‌رود» (۱۹۳۹) به ترتیب گری کوپر و جیمز استوارت نقش مردانی ساده دل و معصوم را بازی می‌کنند که یک تنه در مقابل انسان‌های فاسد و سیستم ناپاک ایستادگی کرده و از ارزش‌های انسانی دفاع می‌کنند.

فیلم سینمایی آقای دیدز به شهر می‌رود

آن‌ها وارد سنا و مجلس می‌شوند؛ بدون این که به سیستم فاسد سیاسی آمریکا تعلق داشته باشند و در نتیجه سعی می‌کنند با پیروی از سیاست‌های عدالت‌خواهانه دنیا را تبدیل به جایی بهتر برای زندگی مردم کنند؛ یعنی دقیقاً همان چیزی که جامعه‌ی ملتهب آمریکای آن روزها به آن نیاز داشت.

این منطبق بودن با زمانه و جامعه از پایه‌های اساسی سینمای کاپراست. در زمانی که جامعه‌ی آمریکا با مشکلات اقتصادی فراوانی دست و پنجه نرم می‌کرد و فشار روانی شدیدی روی مردم بود، کاپرا نیز مانند فیلمساز بزرگ دیگر آن زمان یعنی هاوارد هاکس به ساخت فیلم‌های کمدی اسکروبال (خل بازی) روی آورد و در نتیجه فیلم درخشان «یک شب اتفاق افتاد» (۱۹۳۴) را  بر مبنای داستان اتوبوس شبانه ساموئل هاپکینز جلوی دوربین برد.

در این فیلم کلودت کولبرت نقش دختری پولدار را بازی می‌کند که از خانه فرار کرده و در اتوبوس با کلارک گیبل رو به رو می‌شود و در نهایت طبق الگوی این نوع فیلم‌ها به یکدیگر می‌رسند. دیالوگ‌های کلاسیک و سرعتی فیلم (که رابرت راسکین به عنوان فیلمنامه‌نویس برای کاپرا می‌نوشت) در کنار بازی درخشان دو بازیگر نقش اصلی یکی از شیرین‌ترین آثار کاپرا را رقم می‌زنند که جوایز اصلی اسکار آن سال (شامل ۵ جایزه) را درو می‌کند.

فیلم سینمایی یک شب اتفاق افتاد

جالب آن که در ابتدای کار تمام عوامل فکر می‌کردند که مشغول همکاری در یک پروژه سطح پایین هستند و حتی بازیگران اصلی آن را به عنوان تنبیهی از جانب استودیو در نظر گرفته بودند.

کاپرا هیچگاه زندگی را سخت نمی‌گرفت و این خصلت او به بهترین شکل ممکن در شاهکار سرخوشانه‌اش، فیلم «نمی‌توانی آن را با خودت ببری» (۱۹۳۸) دیده می‌شد. در این فیلم کاپرا با نفی مادیات و توجه بیشتر به مضامینی همچون خانواده و زندگی، انسان را دعوت به لذت هر چه بیش‌تر از شادی‌های کوچک می‌کند.

فیلم داستان جدال دو خانواده است که سرپرست یکی از آن‌ها فردی پولدار و بانفوذ و دیگری پیرمردی خوش‌رو و ساده‌دل است. در این بین پسر فرد پولدار عاشق دختر پیرمرد شده و همین موضوع درام داستان را پیش می‌برد. در این‌جا کاپرا با هنرمندی هر چه تمام‌تر نخست با به تصویر کشیدن پارادوکس بین شرایط زندگی دو خانواده بستر را ایجاد کرده و در نهایت با نگرشی انسان‌دوستانه آن‌ها را قضاوت می‌کند و کفه‌ی ترازو را به نفع خانواده‌ی ساده‌دل سنگین می‌کند.

فرانک کاپرا

اما مطرح‌ترین فیلم کاپرا «چه زندگی شگفت‌انگیزی» (۱۹۴۶) نام دارد که امروزه به عنوان یک شاهکار کریسمسی و یکی از مهم‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای آمریکا شناخته می‌شود که همه ساله در شب‌های کریسمس از‌ شبکه‌های تلویزیونی این کشور پخش می‌شود. فیلم داستان شخصی به نام جرج بیلی (جیمز استوارت) را روایت می‌کند که به دلایل مختلف قصد خودکشی دارد اما فرشته‌ای مامور می‌شود تا او را نجات دهد و اثرات منفی این خودکشی را به او نشان دهد.

نگرش انسان‌دوستانه‌ی کاپرا این‌بار (احتمالاً در اثر وقوع جنگ) کمی به تلخی گراییده اما در نهایت بار دیگر استنباط می‌کند که زندگی ارزش جنگیدن را دارد و باید از آن لذت برد. به دلیل وجود المان‌های مذهبی و ماورایی، بسیاری از منتقدان «چه زندگی شگفت انگیزی» را فیلمی دینی دانسته‌اند.

فیلم سینمایی چه زندگی شگفت انگیزی

به جز سینمای داستانی و روایی، کاپرا در مستندسازی نیز تجربیاتی مهم و ارزنده داشت. مهم‌ترین تجربه‌ی او کارگردانی مستند هفت قسمتی «چرا می‌جنگیم» (۱۹۴۲-۱۹۴۳) بود که به سفارش ارتش آمریکا ساخت. اما امروزه عمده شهرت کاپرا به دلیل فیلم‌های درخشان داستانی‌اش (آن هم از نوع کمدی) است که تاثیر زیادی بر کارگردانان پس از خود گذاشت؛ چه فیلمسازان کلاسیکی مثل پرستون استرجس و چه فیلمسازان نوینی همچون مارتین اسکورسیزی.

به نظر می‌رسد کاپرا را می‌توان جزو آن‌ دسته از فیلمسازان هدف‌مند قرار داد که ساختن فیلم برای آن‌ها نیازی اساسی بود. در این فقره می‌توان گفت کاپرا همواره در آثارش به دنبال آمریکای ایده‌آل خود می‌گشت و همین آرزو بود که آثارش را این‌چنین شایان توجه می‌نماید.

نوشته نگاهی به سینمای فرانک کاپرا – استاد مسلم کمدی‌ های انسانی اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9-%da%a9%d8%a7%d9%be%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%b3%d9%84%d9%85/

نقد فیلم پارک ژوراسیک jurassic park – به پارک ژوراسیک خوش آمدید!

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

با گسترش یافتن دامنه‌‌ی تحقیقات و علمِ بشر در مورد دایناسورها و کاوش و بررسی و مطالعه‌‌ی فراوان در این زمینه، دایناسورها به سرعت به سوژه‌‌های دست اول داستان‌‌ها و فیلم‌‌ها و کتاب‌‌های مختلف تبدیل شدند.

هم‌‌اکنون دایناسورها برای عموم مردم، جالب توجه و کنجکاو برانگیز به حساب می‌‌آیند و هر یافته‌‌ی علمی تازه‌‌ای در مورد آن‌‌ها نگاه مردم را جلب می‌‌نماید و هر خبر تازه‌‌ای که در رابطه با بقایا و استخوان‌‌‌‌های این موجودات منعکس می‌‌شود، آدم‌‌ها با کنجکاوی خاصی آن را دنبال می‌‌کنند.

سینما نیز تا به حال در مقاطعی مختلف، دایناسورها را از عصر شگفت‌‌انگیزشان به دلِ سالن‌‌های تاریک خود آورده است و با حقه‌‌ها و تکنیک‌‌ها و فن‌‌آوری‌‌هایش، آن‌‌ها را بر روی پرده تجسم بخشیده است تا ما به تماشای موجوداتی عظیم‌‌الجثه و تاریخی بنشینیم که میلیون‌‌ها سال پیش بر زمین حکمرانی می‌‌کردند.

فیلم سینمایی پارک ژوراسیک

بدون شک یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین فیلم‌‌هایی که دایناسورها را به معرض نمایش گذاشته، «پارک ژوراسیک» استیون اسپیلبرگ است. اسپیلبرگ را خیلی وقت‌‌ها با قوه‌‌ی تخیلِ قوی‌‌اش می‌‌شناسیم؛ حال چه بهتر از آنکه او در قالب یک فیلم علمی-تخیلی و ماجراجویانه به سراغ ایده‌‌ی جذابِ بازآفرینی دایناسورها رفته است تا این موجوداتِ توأمان جالب‌‌ توجه و محبوب و هراس‌‌افکن را در عصر انسان، با انسان‌‌ها روبه‌رو کند؟

داستان فیلم در جزیره‌‌ای روایت می‌‌شود که در آنجا فردی سرمایه‌‌دار به اسم جان هموند (با نقش‌‌آفرینی ریچارد آتن‌‌برو) اقدام به راه‌‌اندازی پارکی تفریحی موسوم به پارک ژوراسیک کرده است؛ در پارک ژوراسیک، گونه‌‌هایی مختلف از دایناسورها با استخراج DNA آنها از طریق پشه‌‌ی به دام افتاده در کهربا که مربوط به میلیون‌‌ها سال پیش است، توسط دانشمندان و متخصصین بازآفرینی شده‌‌اند؛ اما طولی نمی‌‌کشد که اوضاع از کنترل خارج می‌‌شود و جان انسان‌‌ها در آن جزیره توسط همین دایناسورها تهدید می‌‌شود.

فیلم سینمایی پارک ژوراسیک

اولین گام مثبت اسپیلبرگ در «پارک ژوراسیک» این است که در برپایی جهانِ فیلم که در آن، گونه‌‌های مختلف دایناسور در کنار انسان‌‌ها نمایش داده می‌‌شوند، باورپذیر عمل می‌‌کند.

اسپیلبرگ برای فرآیند خلق دوباره‌‌ی دایناسورها در داستان و توضیح چگونگی این امر، دست به دامن توضیحات عجیب و غریب و دور از باور نمی‌‌شود؛ بالعکس اثر او، شفاف و روشن این موضوع را برای تماشاگر جا می‌اندازد. هرچند توضیح فیلم در خصوص بازآفرینی دایناسورها به لحاظ علمی میسر نباشد اما در خودِ داستان برای تماشاگر قانع‌‌کننده و باورپذیر است.

«پارک ژوراسیک» را باید در صف آثاری گذاشت که به بهترین شکل موفق شده دایناسورها را به تصویر درآورد؛ بی‌‌شک امتیاز اصلی فیلم به بازسازی دایناسورهای مختلف برمی‌‌گردد که به کمک جلوه‌‌های ویژه به خوبی انجام گرفته است. از آنجا که هدف مهم فیلم این بوده است که دایناسورها به گونه‌‌ای تأثیرگذار و واقعی برای مخاطب به نمایش درآیند و از این طریق مخاطب به دنیای فیلم جلب شود، «پارک ژوراسیک» را باید موفق دانست؛ چراکه جلوه‌‌های ویژه همسو با این هدف عمل کرده است.

فیلم سینمایی پارک ژوراسیک

عملکرد «پارک ژوراسیک» در این زمینه به گونه‌‌ای‌‌ست که هم می‌‌تواند تماشاگر را از دیدن یک دایناسور عظیم‌‌الجثه‌‌ی گیاه‌‌خوار مبهوت کند و هم وقتی نوبت به درندگی دایناسورهای گوشت‌‌خوار می‌‌رسد، می‌‌تواند هراس‌‌افکن باشد.

اسپیلبرگ برای مخاطب سفری را به پارک ژوراسیک ترتیب داده است که هم هیجان‌‌انگیز است و لذت‌‌بخش و هم حتی شاید ترسناک. فیلم در نیمه‌‌ی ابتدایی تماشاگر را وارد دنیایی می‌‌کند که از دیدن دایناسورها او را بیشتر به شگفتی می‌افکند؛ در نیمه‌‌ی دوم اما آن وجه خطرناک و ترسناکِ آن‌‌ها برای تماشاگر رو می‌‌شود.

فیلم سینمایی پارک ژوراسیک

ورای ماجرای سرگرم‌‌کننده‌‌ای که اسپیلبرگ ترتیب داده است و هدف اصلی فیلم که سرگرم کردن تماشاگر به شمار می‌‌رود، می‌‌توان گفت او در «پارک ژوراسیک» به فعالیت‌‌های مداخله‌‌جویانه‌‌ی انسان‌‌ها در طبیعت که به سان تجاوز به طبیعت می‌‌ماند، تأکید دارد و نسبت به آن هشدار می دهد. همانطور که یکی از شخصیت‌‌های فیلم همین را در مورد بازآفرینی دایناسورها بیان می‌‌کند، می شود گفت اسپیلبرگ همین موضوع را در قالب قصه‌‌ای علمی-تخیلی مدنظر داشته؛ و این برداشتِ روشنی‌‌ست.

از تمام این حرف‌‌ها که بگذریم، نقطه‌‌ی ضعفِ آشکار «پارک ژوراسیک» مربوط به شخصیت‌‌پردازی است؛ فیلم به لحاظ شخصیت‌‌پردازی حرفی برای گفتن ندارد. با توجه به اینکه محور «پارک ژوراسیک» بر روی حادثه بنا شده است و اولویت با آن است و چیزی که برای تماشاگر بیشتر اهمیت دارد تماشای دایناسورهایی‌‌ست که بسیار خوب از آب درآمده‌‌اند، این موضوع شاید قابل چشم‌‌پوشی باشد اما به هر حال ضعفی‌‌ست که در فیلم وجود دارد و به طور مثال در رابطه با شخصیتی مثل جان هموند که پارک ژوراسیک را راه‌‌اندازی کرده است، دیده می‌‌شود. به این ضعف می‌‌توان اجرای بازیگران را هم اضافه کرد؛ در «پارک ژوراسیک» اجرای بازیگران چنگی به دل نمی‌‌زند و فیلم در این زمینه توفیقی ندارد.

فیلم سینمایی پارک ژوراسیکدر هر صورت با توجه به هدفی که فیلم برای خود درنظر داشته، «پارک ژوراسیک» موفق عمل کرده است. بازآفرینی و نمایش دایناسورها در «پارک ژوراسیکِ» اسپیلبرگ، دستاوردی در جلوه‌‌های ویژه در سینما بود که یک موفقیت عظیم را در گیشه برای فیلم رقم زد.

نوشته نقد فیلم پارک ژوراسیک jurassic park – به پارک ژوراسیک خوش آمدید! اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%da%a9-%da%98%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%b3%db%8c%da%a9-jurassic-park-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%da%a9-%da%98%d9%88%d8%b1%d8%a7%d8%b3/

بهترین نقش‌ آفرینی‌ های برد پیت

در عصر دیجیتال که جهان سراسر در سیطره‌ی انبوه اطلاعات قرار دارد، یکی از معضلات همیشگی علاقه‌مندان به سینما انتخاب فیلم است. همه ساله در کشورهای مختلف، فیلم های بسیاری ساخته می‌شوند و فیلمسازان جدید از نقاط مختلف جهان سر بر می‌آورند و فیلمسازان قدیمی نیز در تکمیل گذشته‌ی درخشان خود، آثار جدیدشان را جلوی دوربین می‌برند. از سوی دیگر تاریخ سینما با آن عظمت حیرت انگیز و تاریخچه‌ی غنی خود در دسترس همگان قرار دارد.

امروز و با ظهور هاردهای کوچک، بیش از صد و ‌بیست سال گنجینه‌ی تمام نشدنی سینما در جیب ما جا خوش کرده‌ و ما را به عیشی مداوم دعوت می‌کند. از آثار صامت تا ناطق، از سیاه و سفید تا رنگی و از کمدی‌ها و وسترن‌های کلاسیک تا فیلم‌های مدرن و هنری، همه و همه به راحتی در جهان بی‌کران دیجیتال برای تماشا موجود است. در این هجوم اطلاعاتی، مخاطبان در بسیاری از موارد برای انتخاب فیلم‌ها برای دیدن گیج می‌شوند و بین آثار متعدد سرگردان می‌شوند.

هر چهارشنبه در بخش “فیلم محبوب من”، منتقدان ما در یک موضوع خاص به معرفی آثار مورد علاقه‌شان به همراه یک بررسی کوتاه از آن می‌پردازند. در این نوبت دانیال هاشمی‌پور، محمد عنبرسوز، شهرزاد شاه‌کرمی و عباس نصراللهی به معرفی آثار مورد علاقه‌ی خود از بین آثار برد پیت پرداخته‌اند.

 ۱- هفت – Seven (دیوید فینچر)

نویسنده: دانیال هاشمی‌پور

در میان بازی‌های پرتعداد برد پیت برای فیلمسازان مختلف، ایفای نقش او در قامت کارآگاه دیوید میلز در شاهکار افسانه‌ای دیوید فینچر یعنی «هفت» به مانند الماسی گران‌بها می‌درخشد. این نقش آفرینی، خط بطلانی بود بر نظریه‌ی آنان که برد پیت را بازیگر بی‌استعدادی می‌دانستند که تنها به واسطه‌ی خوش چهره بودن در نظام فیلمسازی هالیوودی مطرح و موفق شده است.

او در کنار مورگان فریمن و کوین اسپیسی، تبدیل به مهره‌های اصلی شطرنج فینچر در ساخت «هفت» شد و تحت هدایت او یکی از بهترین بازی‌های خود را رقم زد. پیت نقش دیوید میلز با تمام ایده‌آل‌گرایی‌ها و خوی خشنش را به شکلی باورپذیر به تصویر کشید و توانست تضادی را با همکار دیگرش که در فیلم توسط مورگان فریمن ترسیم شده، شکل دهد.

فیلم سینمایی هفتاحتمالا آیکونیک‌ترین و به یاد ماندنی‌ترین لحظه‌ی «هفت» سکانس معروف «جعبه» در انتهای فیلم باشد که برد پیت از حقیقتی فلج‌کننده باخبر می‌شود. او در تردیدی شدید بین شلیک یا عدم شلیک قرار می‌گیرد و در آن لحظه‌ی بی‌نهایت برون‌گرایانه و احساسی، تسلطی شگفت‌انگیز از خود نشان می‌دهد.

او بدون اینکه ذره‌ای از جهان داستانی و نقش خود بیرون بزند و سویه‌های اگزجره بودن در بازی‌اش یافت شود، موفق می‌شود تا از این آزمون سخت، پیروز بیرون آمده و مسیر موفق کارنامه‌ی خود را سال بعد با «دوازده میمون» و دریافت جایزه‌ی گلدن گلوب کامل کند.

۲- بابل – Babel (آلخاندرو ایناریتو)

نویسنده: محمد عنبرسوز

برای بازیگرانی که عمدتا با بر عهده گرفتن نقش‌های اصلی در آثار تجاری شناخته می‌شوند، معمولا پیشنهاد ایفای یک نقش کوچک ولی موثر در فیلمی متفاوت و هنری، می‌تواند یک فرصت طلایی باشد. کارنامه کاری برد پیت نشان می‌دهد که بازی در «بابل» برای او منشاء یک تحول اساسی بوده و مسیر این بازیگر را برای تبدیل شدن به یک هنرپیشه منعطف، تا یک سطح بالاتر، هموار کرده است.

«بابل» از چند جهت برای برد پیت فیلم ویژه‌ای است. نخست آن‌که فضایی متفاوت با آثار رایج در هالیوود دارد و اثری غیرهالیوودی به شمار می‌رود. در آن سال‌ها شاید کمتر کسی ایناریتو را می‌شناخت، اما «بابل» فیلم جاافتاده و تاثیرگذاری از این کارگردان بود که برد پیت فرصت بازی در آن را قاپید.

فیلم سینمایی بابل

ساختار «بابل» از چند قصه جداگانه تشکیل شده که به نحوی با هم مرتبط می‌شوند. این ساختار باعث شده که هر کدام از قصه‌های فیلم به صورت فشرده برگزار شوند. داستان سوزان و ریچارد، با بازی کیت بلانشیت و برد پیت، نیز یک قصه پرظرفیت و در عین حال کوتاه است که امکان اجرایی تاثیرگذار را در اختیار پیت قرار داده.

با انتخاب این نقش، برد پیت که اغلب به بازی‌های طولانی و حضور پررنگ در فیلم‌های بلند عادت داشت، فرصت آن را یافت که تمرکز بیشتری بر روی نقش نسبتا کوتاهش در «بابل» بگذارد. بدین ترتیب، کمیت نحیف بازی او در مدت زمانی کوتاه، با کیفیتی که عمق شخصیت ریچارد را هدف گرفته، همراه شد و شمه تازه‌ای از استعداد این بازیگر را به نمایش گذاشت.

حوادث دراماتیک و موقعیت‌های پرالتهاب موجود در فیلمنامه «بابل» هم دیگر آپشنی بود که در اختیار برد پیت قرار گرفت و او نیز به خوبی از آن استفاده کرد تا هم نقش باکیفیتی را ایفا کند و هم کارنامه بازیگری خود را یک پله بالاتر ببرد.

۳- ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل – The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford (اندرو دومنیک)

نویسنده: شهرزاد شاه‌کرمی

عنوان فیلم «ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل» این نوید را به تماشاگر می‌دهد که در آن هیچ چیز مانند آثار معمول سینمای آمریکا نخواهد بود. بنابراین حضور برد پیت هم در فیلم واجد ویژگی ‌متفاوت بودن‌ است. برد پیت در نقش جسی جیمز ظاهر می‌شود و در همان ابتدای داستان ما می‌دانیم که او به قتل خواهد رسید و از سویی او مقابل کیسی افلک در نقش رابرت فورد قرار گرفته است و پیش از آغاز فیلم ما از سوگیری داستان نسبت به بزدل بودن فورد نیز آگاهی داریم.

به این ترتیب فضا و لحن فیلم، بازیگران را بر آن می‌دارد تا از سیمای شمایل‌گونه‌ی خود بیرون آیند. همچنین حضور سم شپاردِ نمایشنامه‌نویس در نقش فرانک برادر جسی، این متفاوت بودن را تقویت می‌کند. برد پیت در نقش شخصیت اصلی ‌- ‌اگر بتوان او را به طور قطع شخصیت اصلی داستان دانست ‌- پیش از آغاز فیلم سرنوشت مشخصی دارد.

فیلم سینمایی ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد بزدل

این خود نوعی آشنایی زدایی از پیت‌ِ بازیگر است. او در فیلمی به ایفای نقش پرداخته که هر لحظه تماشاگران علاقه‌مندش را در بیم مرگ و حذف از داستان نگاه می‌دارد. این فیلم در کارنامه‌ی برد پیت به عنوان یک اثر روشن‌فکرانه نشان می‌دهد او توان بیرون آمدن از کلیشه‌های رایج یک ستاره‌ی خوش چهره‌ی هالیوودی را دارا است.

شاید حال که ۱۳ سال از ساخت فیلم دومنیک می‌گذرد، مسیر حرفه‌ای پیت قابل قضاوت باشد. هم‌چنان که او ۷ سال پس از این فیلم، در «درخت زندگی» ترنس ملیک نیز به ایفای نقش پرداخت.

۴- حرامزاده‌های لعنتی – Inglourious Basterds (کوئنتین تارانتینو)

نویسنده: عباس نصراللهی

نگاه به فیلم پربازیگری چون «حرامزاده‌های لعنتی» که در آن دیالوگ‌ها، ظاهر شخصیت‌ها و ارتباط بین ‌آن‌ها از هرچیزی دیگری مهم‌تر است، قطعا تیم بازیگری‌ای را می‌طلبد که بتوانند در هر نقش با گستردگی‌های فراوان تماتیک و خرده‌پیرنگ‌های فراوان هماهنگ شوند و کار خود را به درستی انجام دهند.

حال وقتی کارگردان تارانتینو است، شرایط کمی بیشتر هم ویژه خواهد بود. از این منظر که خشونت، طنز و ارجاعات فراوان نیز دخیل خواهند شد. توانایی تارنتینو در بازی گرفتن از بازگیرانش در این فیلم را در تک‌تک نقش‌ها می‌توان به وضوح دید. نمونه بارزش کریستوف والتس که در اسکار، کن و گلدن‌گلوب جایزه بهترین بازیگر مکمل را برای همین فیلم گرفت.

فیلم سینمایی حرام زاده های لعنتی

اما برای من برد پیت در نقش آلدو آپاچی در این فیلم جایگاه ویژه‌ای دارد. استفاده هوشمندانه تارنتینو از پیت در عوض کردن ظاهر همیشگی او (که به عنوان بازیگری بسیار جذاب در ذهن مخاطب نقش بسته است) و تغییر یافتن شکل حرف زدن او با استفاده از قرار دادن چیزی در فک پایینش (مثل کاری که در پدرخوانده برای مارلون براندو انجام شد) باعث شده تا ما با برد پیتی متفاوت مواجه باشیم.

حال این بخش که مربوط به ایده‌پرداز و خالق این نقش است، تا جایی کار خود را به درستی انجام می‌دهد و از آن به بعد این توانایی اعجاب‌انگیز برد پیت در بازی کردن چنین نقشی است که ما را با شخصیتی متفاوت، جذاب و در عین حال دور از دسترس و گاها هم خنده‌دار مواجه می‌کند. جمع شدن همه این ویژگی‌ها درون یک نقش، امکان‌پذیر نیست مگر زمانی که اجرای آن خوب باشد. کاری که برد پیت به خوبی از عهده آن برآمده و یکی از بهترین نقش‌های عمرش را بازی کرده است.

نوشته بهترین نقش‌ آفرینی‌ های برد پیت اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%86%d9%82%d8%b4%e2%80%8c-%d8%a2%d9%81%d8%b1%db%8c%d9%86%db%8c%e2%80%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%af-%d9%be%db%8c%d8%aa/

نقد فیلم اینک آخرالزمان Apocalypse Now – اپرای خشم

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«اینک آخرالزمان است، فصلی از انقیاد رابطه‌ها و گمشدن یکایک بودن‌ها. گویی حقیقتاً آخرالزمان است؛ روزی که جهان به پای سمفونی خون سرود نیایش می‌‌خواند، بله … اکنون فصل آخرالزمان است»

نقد فیلم «اینک آخرالزمان» را با این شعر ژاک رانسیر، فیلسوف فرانسوی آغاز می‌کنیم چون گویی اثر کاپولا فصل مشترکی با تعبیر رانسیر از وضعیت امروز بشری دارد. کاپولا به همراه سینماگران هم نسل خود: مارتین اسکورسیزی، برایان دی‌پالما، استیون اسپیلبرگ، وودی آلن و… از دل ساختارهای کلاسیک و استودیویی سینمای هالیوود یک جریان نو را پیش گرفتند که سابقه‌ای در دهه‌ی گذشته در آثار متاخر آلفرد هیچکاک، استنلی کوبریک، رابرت آلدریج و ساموئل فولر داشت.

این جریان یک پیوست در تم روایی با فضاسازی میان‌خطی (روایتی نیمه گسسته مابین پیرنگ خطی و غیرخطی) در فرم بیانی دارد، روشی که تحت تاثیر مولف‌گرایی سینمای آمریکا و رهیافت‌های تجربی سینمای مستقل و نهایتاً تاثیر بسزای فیلم‌های مدرنیستی اروپا بود. این سینماگران تم و روایت را با پیشبردی میان‌خطی مابین تعاملات دراماتیک سنت سینمای کلاسیک و پساساختارگرایی سینمای مدرنیستی سوق دادند که شخص کاپولا یکی از داعیه‌داران آن بود.

فیلم سینمایی اینک آخرالزمان

اگر اسکورسیزی با «راننده تاکسی» مثال بارز چنین سینمای نوینی در هالیوود است، کاپولا در کنار «پدرخوانده» فیلمی از همین جنس به نام «مکالمه»، درست دو سال قبل از اثر اسکورسیزی در کارنامه دارد. «اینک آخرالزمان» که می‌توان آن را یکی از مهم‌ترین بخش‌های سینمای نوین دهه‌ی هفتاد هالیوود دانست تلاش کاپولا برای نمایش اثری است که توامان هر دو مسئله‌ی خودبنیان سینمای جریان اصلی و خلاف جریان اصلی را دارا باشد.

به بیانی می‌توان اینطور گفت که «اینک آخرالزمان» حاصل چفت شدن ساختار روایی و شماتیکی «پدرخوانده» با «مکالمه» است. چنین پروژه‌ی جسورانه‌ای همیشه ذهن کاپولای جوان را پس از به فیلم درآوردن رمان ماریو پوزو به خود مشغول کرده بود؛ پروژه‌ای که اقتباسی از رمان مشهور «دل تاریکی» نوشته‌ی جوزف کنراد می‌باشد. کاپولا با تیزهوشی هر چه تمام‌تر فضای داستان کنراد را به واریاسیون نقد میلیتاریسم آمریکایی تبدیل می‌کند.

در رمان «دل تاریکی» یک ملوان کاوش‌گر بنام مارلو ماموریت دارد تا به دل جنگل‌های کشف نشده‌ی آفریقا برود تا از عاقبت کار یکی از پیشاهنگ‌های ناپدید شده‌ی کلیسا بنام کورتس تحقیقی به عمل آورد. این پیشاهنگ که وظیفه‌ی تبلیغ و ترویج مسیحیت میان قبایل بدوی آفریقای مستعمره شده را داشت ناگهان به شکل عجیبی در بخش‌های اسرارآمیز رودخانه‌ای که به دل جنگلی مرموز راه داشت غیبش می‌زند و مارلو با سفری غیرمنتظره در جستجوی کورتس متوجه می‌شود وی زنده است و اکنون در میان قبیله‌ای عجیب و غریب با حالتی نیمه‌ دیوانه و عارفانه به مقام خدایی رسیده و رهبر آنان به شمار می‌آید.

فیلم سینمایی اینک آخرالزمان

حال کاپولا این داستان را با زیرکی به دل جنگل‌های مرزی ویتنام و کامبوج منتقل می‌کند و ساحت شخصیتی کورتسِِ پیشاهنگ را به یک افسر عالی‌رتبه‌ی ارتش آمریکا تغییر می‌دهد. البته ما در «اینک آخرالزمان» بیشتر با محوریت پرسوناژ سروان ویلارد (مارتین شین) مواجه هستیم و همه چیز از نقطه نظر او در پیرنگ جریان دارد.

کاپولا برای به نقد کشیدن سیاست‌های میلیتاریستی و خانمان‌سوز ارتش آمریکا در جنگ داخلی ویتنام با جرات و جسارتی شگرف در پایان دهه‌ی پرمناقشه‌ی هفتاد – که دهه‌ای بسیار نابسامان برای سیاست‌های داخلی و خارجی ابالات متحده به حساب می‌آمد – پا به میدان می‌گذارد و درست بر خلاف مسیری که برای نمونه فیلم «شکارچی گوزن» رفته بود، می‌ایستد.

انتقاد کوبنده به همه چیز و افشا کردن حقایقی از پوسته‌ی داخلی حضور ارتش در این کشور جنگ‌زده، تمامیت پیرنگ فیلم است، درست مانند استنلی کوبریک با «غلاف تمام فلزی» و اولیور استون با «جوخه» و نهایتا برایان دی‌پالما با «تراشه‌های جنگ» که این واریاسیون ضدجنگی را تکمیل کردند. به همین دلیل «اینک آخرالزمان» در باب تاریخ و اهمیت اثرگذاری سینمایی دست کمی از جایگاه «پدرخوانده» ندارد.

فیلم سینمایی اینک آخرالزمان

کاپولا از همان شروع فیلم اجزای تکنیکی صحنه را به میزانسن و دوربین کنش‌گرش، پیوندی بهینه می‌زند. تیتراژ با یک موسیقی آغاز شده و سوپرایمپوزی از کلوزآپ معکوس ویلارد و تاریکی مملو از سایه‌ها در پس‌زمینه را میتوانیم ببینیم. فیلمساز در کلیت پیرنگ به خوبی بر امر نمایش و موتیف آشناپنداری پرسوناژهایش تسلط دارد؛ ویلارد در همان شروع فیلم فردی که از درون دارای گسستگی و از هم پاشیدگی‌ست به نمایش گذاشته شده که خیلی زود مخاطب با اکت و پرسونای وی در هیبت یک فرمانده همراه می‌شود.

سپس قدم نخست در ورود به اتمسفر و کانسپت اثر با یک ویرانی بی‌رحمانه همراه است. سربازان آمریکایی با فرماندهی یک سرهنگ تماماً در قامت کابوی‌های غرب وحشی به مردم بی‌دفاع روستاها حمله می‌کنند تا اقتدار روح متجاوزانه‌ی میلیتاریستی را به نمایش بگذارند. این پرده از فیلم به شدت تلخ و کوبنده و عریان است.

این عریانیِ حقیقت در اثر کاپولا به جای آسمان ریسمان بهم بافتن و نمایش شوی سانتی‌مانتال به شیوه‌ی ویتنام «شکارچی گوزن» و «رمبو»، سویه‌ی جبهه‌ی آمریکایی‌ها در ویتنامی را به نمایش می‌گذارد که سال ۱۹۶۷ کریس مارکر با مستند شاهکار خود «دور از ویتنام» به ثبت رساند. سرهنگ کیلگور با بازی رابرت دووال گویی نمادی از تمامیت هر آن چیزی است که آمریکا در واقعیت در ویتنام بود.

فیلم سینمایی اینک آخرالزمان

او وسط معرکه و کشت و کشتار روستاییان بی‌دفاع ویتنامی یکی از مهم‌ترین چالش‌هایش اسکی روی موج‌های شناور در پهنه‌ی ساحل است، ساحلی که مردمش خانه و کاشانه‌شان به دست سنجاقک‌های آتشین ارتش متجاوز آمریکا به نابودی کشانده شده و در دل این کشتار سرگرم کننده برای یانکی‌ها، کاپولا به شکلی مضحک یک سرباز را نشان می‌دهد که دقیقاً همچون سربازان جنگ داخلی در سال‌های ۱۸۶۱ شیپور عزیمت می‌زند، به همان شکل فیلم‌های وسترن در غرب وحشی.

ویلارد این چیزها را همچون یک ناظر زیر نظر گرفته و ما در مسیر داستان همراه نریشن او می‌شویم. شاید بزرگترین مشکل «اینک آخرالزمان» رکود به استیصال افتاده‌ در میانه‌ی فیلم باشد. یعنی در جایی که شاهد عزیمت تیم ویلارد به مکان اسکان سرهنگ کورتس هستیم. با اینکه رکود درام در این قسمت از فیلم تعمداً از جانب کارگردان به وجود آمده اما غلظتش زیادی است و بعضی‌ جاها واقعاً نریشن تکرار بی‌جا دارد و حس تلف‌شدگی به مخاطب منتقل می‌کند.

فیلم سینمایی اینک آخرالزمان

اما در دو بزنگاه، پیرنگ اوج مناسبی به خود می‌گیرد؛ یکی آن مراسم کنسرت که به زیبایی میل افسارگسیخته‌ی سربازان بی‌هدف ارتش را به نمایش می‌گذارد و ویتنامی‌هایی که همچون زندانی از پشت فنس به مراسم می‌نگرند و دومی هم کشتار شبیه به بازی چند ویتنامی در رودخانه. سکانس‌های آن پایگاه ویران شده کاملاً اضافی است تا اینکه به خودِ سرهنگ کورتس می‌رسیم.

کاپولا در ساحت کورتس همچون ساحت پرسوناژی ویلارد، میل گسسته‌ای از پروتاگونیسم و آنتاگونیسم بارگذاری می‌کند. کورتس انگار پیشگویی پست‌مدرنیستی کاپولا از یک رهبر رادیکال و قدیسه است که تمام آرمانش نابودی ابژه‌هاست. وضعیت و اندیشه‌های خشونت‌آمیز آمیخته با یک آنارشیسم روان‌پریش در دل فرقه‌ی کورتس، امروزه ما را به یاد جنبش‌های شبه نظامی رادیکال مانند القاعده و داعش می‌اندازد.

فیلم سینمایی اینک آخرالزمانقانون تنازع و نواختن سمفونی خشونت در مقامی مقدس با قربانی‌هایی متواتر، یک میزانسن عجیب را در فصل پایانی «اینک آخرالزمان» ترتیب می‌دهد. کورتس در همان لحظه‌ی معرفی در هاله‌ای از نور و تاریکی فرو رفته و پرسونایش بسان خدایان الهه-اهریمن عصر پاگانیست‌ها (بت‌پرستان) است.

اما با تمام طراحی صحنه و نمایش تکنیکی خوب دوربین بعد از پیمودن این همه رکود، منزلگاه پایانی در ابهامی گنگ و منفعل فرو می‌رود. رفتار شماتیک و پراتیک این مردم با آن بت‌های سنگی، بیشتر آدمی را به یاد قبایل اینکاها یا آزتگ‌ها در آمریکای جنوبی می‌اندازد و المان مختص و منحصربفرد شرق دور را ندارند. در عوض میزان سکوت‌ها زیادی به ابهام دکوری سوق پیدا می‌کند و نقطه‌ی عطف پایان فیلم هم یک رها شدگی بدون توجیه و توضیح متقن است.

«اینک آخرالزمان» تصویرگر یک اپرای خشم با تم واگنر در یک برزخ بشری در قلب دوزخ مدرنیستی است؛ برزخی که در آن به واسطه‌ی آئین باستانی به خدایگانی اومانیستی می‌رسد، که خودِ همین مقوله یعنی تطور جهنم آخرالزمان.

نوشته نقد فیلم اینک آخرالزمان Apocalypse Now – اپرای خشم اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a7%db%8c%d9%86%da%a9-%d8%a2%d8%ae%d8%b1%d8%a7%d9%84%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-apocalypse-now-%d8%a7%d9%be%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d8%b4%d9%85/

نقد فیلم سایه‌ های تاریک Dark Shadows – اپرای صابون برتون

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

در ادامه‌ی خشکیدنِ خیالِ درام‌پرورِ‌ تیم برتون فیلمساز مطرح هالیوود در ژانر فانتزی که از ابتدای یک دهه‌ی اخیر و با فیلم هضم‌شده در جلوه‌های ویژه‌ی «آلیس در سرزمین عجایب» کلید خورد، وی در دو سال بعد از آن کارگردانی [بخوانید تصدی‌گری] یک فیلمنامه اقتباسی (به نویسندگی ست گراهام اسمیت) از یک سریال تلویزیونی در اواخر دهه‌ی شصت میلادی را عهده‌دار شد.

مجموعه‌ای تلویزیونی با نام‌ «سایه‌های تاریک» که حتی در خودِ آمریکا موسوم به اپرای صابون یا سریال آبکی‌ شناخته شده‌ است. بدین معنا که در هیچ جای منبعِ اقتباس سیر دراماتیکی وجود ندارد تا حداقل با دست‌چین کردن بخش‌هایی از آن و از طریق یک انتقالِ اصطلاحاً کپی‌پیست شده به فیلمنامه‌ی سینمایی، بتوان انتظار اثری درخور توجه را داشت.

پس در این مواقع فیلمنامه‌نویس با دست بردن در متنِ منبع اقتباس و اِعمال تمهیدات روایی جهت دراماتیک‌کردن داستان یا همچنین کارگردان توأم با یک خیال فعال در چگونگی شیوه‌ی اجرای فیلمنامه، می‌بایست از یک تصدی‌گریِ صرف فراتر رفته تا نتیجتاً بتوانند یک اثر دیدنی را خلق و آن را روانه‌ی پرده‌ی سینماها کنند.

فیلم سینمایی سایه های تاریک

حال مضمون و قصه‌ی خام و ابتداییِ «سایه‌های تاریک» با دستمایه قراردادنِ موجودیتِ تاریخی-تخیلی خون‌آشام‌ها و با بهره‌برداری از مولفه‌های عام و فولکلوریکِ تعریف‌شده‌ی شخصیت آن (از جمله ویژگی‌های اصلی چون مکیدن خونِ زندگان به عنوان طعام‌ یا حساسیّت ذاتی به نور خورشید و همچنین ویژگی‌هایی فرعی و متغیری مانند حساسیت به رایحه‌ی سیر یا محدوده‌ی قدرت‌های فوق‌ انسانی) روایتگر یک داستان فانتزی-خانوادگی با درون‌مایه‌‌هایی هزل‌آمیز حول یک کاراکترِ خون‌آشام با نام «بارناباس کالینز» است که نقش‌آفرینی آن برعهده‌ی پارتنرِ همیشگیِ تیم برتون یعنی جانی دپ می‌باشد و البته لازم به ذکر است که فیلم «سایه‌های تاریک» تا به امروز آخرین همکاری‌ این زوج بیادماندنی سینما و ژانر فانتزی محسوب می‌شود.

با این اوصاف در قدم بعدی که وارد نگاه جدی‌تر و عمیق‌تری به درون‌مایه‌‌ی اصلی و وجوهِ پرداختیِ فیلم «سایه‌های تاریک» می‌شویم، با همان زنندگی و ناامیدی که در مقدمه‌‌ی این متن به آن اشاره شد مواجه می‌شویم؛ یک تصدی‌گری صرف از جانب تیم برتون که می‌بینیم فراتر از کار بر روی لوکیشن‌ها و گریم‌ها نرفته است و پیش‌تر و تأسف‌بارتر نیز در نویسندگیِ ست گراهام اسمیت (فیلمنامه‌نویس) که با گذر از یک سومِ داستان پی‌می‌بریم یک اپرای‌ صابون را به تابعیت از منبع اقتباسش در مدیوم سینما به وجود آورده است.

فیلم سینمایی سایه های تاریک

فیلم با یک پرولوگِ (مقدمه) معرفانه (اصطلاحاً نوعی اینفوگرافیگ کوتاهِ سینمایی) با راوی اول شخص شروع می‌شود که اطلاعاتی اجمالی از لحظات اوج و مهم زندگانی‌‌ بارناباس کالینز (شامل سه رکن به ظاهر اساسی از جمله : نفرت و دشمنی‌ با معشوقه‌ی ساحره‌‌اش به‌ نام آنجلیک، عشقش به دختری به نام جوزت و عِرقش به شجره‌ و اصالت خانوادگیِ خود) را در هنگام رخداد و در نهایت تبدیل‌ به خون‌آشام‌شدنش به مخاطب می‌دهد.

در واقع این مقدمه‌ در افتتاحیه‌ی فیلم حکم یک قالب را دارد که این رخدادهای لحظه‌ای نه تنها در طول فیلم می‌بایست بر آن بنشیند، بلکه نیز بسط‌ یافته و خط درامی را در فیلم به وجود‌ آورند.

فیلم سینمایی سایه های تاریک

پس از مقدمه‌ی فیلم با یک پرش زمانیِ دویست ساله به زمان حال می‌رسیم که نسل جدید خاندانِ کالینز همراه با ورود یک پرستار به نام «ویکتوریا وینترز» و البته با نام اصلی مگی (با بازی بلا هیتکوت) به مخاطب معرفی می‌شوند. این معارفه‌ی اجمالی از اعضای خاندان کالینز‌ در ابتدا تنها در حد کد‌هایی دیالوگ‌محور (دیدن روح توسط دیوید) و اکت‌هایی شبه‌ تیپیک (جمع‌گریزیِ کارولین) نمود پیدا‌ می‌کند و البته با یک معمایِ به ظاهر درام‌محور از دیدن روح توسط ویکتوریا ادامه می‌یابد.

سپس با ورود کاراکتر اصلی فیلم یعنی بارناباس کالینز به خط داستان که از خوابی دویست ساله در پی یک اتفاق بازمی‌گردد، نخستین نمود‌های کنشگری او در رفتارهایی آغشته به هزل‌ در مواجه با تغییرات و اختلافات دو عصر زمانی دیده می‌شود که نه تنها راه‌انداز خط درامی نیست بلکه پس از گذشت زمانی کوتاه از فیلم متوجه می‌شویم که کوچکترین دخل و تصرفی به خط اصلی داستان هم ندارد.

فیلم سینمایی سایه های تاریک

به‌ دنبال این سست‌نگری باز هم رفتارهای سطحی و کلیشه‌ای بارناباس به تابعیت از سرشتِ خون‌آشامی‌اش را شاهد هستیم که تنها اهدافش شکل‌دهی موقعیت‌های کمیک و فکاهی اما لحظه‌ای و شدیداً گذرا می‌باشد. در ادامه و با گذر از نیمی از فیلم تهی‌بودن داستان اثبات می‌شود، جایی که می‌بینیم آن مقدمه‌ی ابتدایی فیلم با سه رکن به ظاهر اساسیِ «اصالت خانوادگی»، «عشقِ به جوزت» و «دشمنی با آنجلیک» ذره‌ای پیرامون‌شان پرداخت فرمیک وجود ندارد.

اصالت خانوادگی: تنها ماکتی از یک خانواده با نمایی از یک عمارت از خاندان کالینز دیده می‌شود و نه اعضایی از یک خانواده به مثابه شخصیت‌ با ویژگی‌هایی منحصر به فرد.

فیلم سینمایی سایه های تاریک

تلاش‌های بارناباس برای اعتباربخشی به خانواده‌ی کالینز از دو حالتِ سطحی یا باسمه‌ای خارج نیست؛ سطحی همچون حذف افراد اضافی از خانواده بدون درنظرگیری یک چشم‌انداز فرمال برای خاندان و باسمه‌ای همچون هیپنوتیزمِ ملوانان برای گرفتن قایق ماهیگیری یا برپایی جشن در عمارت کالینز آنهم بدون ابژکتیوکردن ابعاد تاثیرگذاری خانواده‌ کالینز در بین اهالی شهر.

عشق جوزت: می‌توان پوچ‌ترین رابطه‌ی داستان را این قسمت از زندگی بارناباس‌کالینز دانست. رابطه‌ای خُرد و البته پوچ که حتی به یک ملودرامِ کوچک با پرداختی سطحی هم‌ نمی‌رسد و البته نیز در این میان متوجه می‌شویم که آن مقدمه‌چینی حضور‌ِ اولیه‌ی ویکتوریا (جوزت) و مشاهداتِ شبح‌وارش هیچ‌ اهمیتی‌ در داستان نداشته است و صرفاً از حضور کاراکترش یک بهره‌کشی کاذب و زاید به عمل آمده آنهم برای قرارگیری به‌عنوان یک معشوقِ ماکت‌گونه که تنها با شمایلی شبیه به جوزت، آماده پرتاپ از صخره برای جلوه‌نمایی حسرت‌وارِ پوچِ بارناباس کالینز هست.

فیلم سینمایی سایه های تاریک

کینه‌توزی آنجلیک: در فیلم به ظاهر اصلی‌ترین عنصر روایت مربوط به رابطه‌ی آنجلیک (با بازی اوا گرین) و بارناباس هست اما در فیلمنامه آنقدر انگیزه‌های زیستیِ دو طرفِ ارتباط به ظاهرسازیِ‌ یک کشمکشِ سطحی با دیالوگ‌های صرفاً هزل‌گونه تقلیل‌ یافته است که ایجاد هم‌آغوشی‌ها در این میان خواسته و ناخواسته به نوعی آب سردیست بر این رابطه و دغدغه‌ها، خصوصاً اینکه خانواده‌دوستیِ بارناباس به راحتی زیر سوال می‌رود زیرا در تضاد با رکنِ اولیه‌ی مدعا شده در‌ پلات قصه یعنی عرقِ به خاندان است.

از طرفی نیز رقیق ‌بودن این داستان با بلبشویِ مضحکِ قدرت‌نمایی اعضای کوچک خانواده همچون گرگینه ‌بودنِ کارولین و روحِ مادرِ دیوید به پایان می‌رسد تا در نهایت اپرای صابونِ منبع اقتباس را در مدیومِ سینما و متاسفانه به دستانِ تیم برتون در فیلم «سایه‌های تاریک» نظاره‌گر باشیم.

نوشته نقد فیلم سایه‌ های تاریک Dark Shadows – اپرای صابون برتون اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b3%d8%a7%db%8c%d9%87%e2%80%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-dark-shadows-%d8%a7%d9%be%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b5%d8%a7%d8%a8%d9%88/

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید