نقدی بر هشت فیلم سی‌ونهمین جشنواره فیلم فجر

سی‌ونهمین دوره جشنواره فیلم فجر محل نمایش شانزده فیلم مهمی بود که، از میان بیش از یکصد فیلم متقاضی شرکت در این رویداد، نامزدی سیمرغ را، حداقل در یک رشته، به دست آوردند. البته فهرست بلند بالای فیلم‌های متقاضی شرکت در جشنواره، با ریزشی تقریبا پنجاه درصدی روبرو شد و تعداد زیادی از آن‌ها به دلایل فنی و حقوقی از داوری شدن بازماندند. از مجموع فیلم‌های دیده شده توسط هیئت داوران (که همزمان وظایف هیئت انتخاب را هم بر عهده داشتند)، شانزده فیلم به بخش سودای سیمرغ راه یافتند. در این مطلب مروری داریم بر هشت فیلم حاضر در بخش نهایی سی‌ونهمین جشنواره فیلم فجر.

نقد فیلم مامان آرش انیسی

مامان – آرش انیسی

آرش انیسی در نخستین تجربه فیلمسازی خود، سینماگر خوش‌ذوق و کاربلدی نشان داد که می‌تواند از زاویه‌ای متفاوت و تازه به موضوعی که شدیدا مستعد کلیشه شدن است، نگاه کند. انیسی با تکیه بر حمایت و همفکری فیلمساز خوشنامی به نام مجید برزگر که این بار در مقام تهیه‌کننده قرار گرفته، روایت سرپا و خوش‌ریتمش را از یک خانواده چهار نفره مقابل دوربین برده است؛ روایتی که یک مادر کاملا بدیع، پیچیده و به دور از کلیشه‌های مرسوم خلق می‌کند. «مامان» مولفه‌های تجربی پررنگی دارد و در همان حال و هوای آثار خود مجید برزگر تولید شده. با این حال، کیفیت بالای فیلمنامه‌ای که در گره‌افکنی و پرداخت شخصیت‌ها خوب عمل کرده، نقطه قوت اثر را تشکیل می‌دهد. سورپرایز «مامان» ترکیب بازیگران آن است. رویا افشار، پس از سال‌ها دوری از دوران اوجش، با اجرای کم‌نقص شخصیت چندوجهی و پیچیده مادر خانواده، توانست چشم‌ها را خیره کند و برای این نقش‌آفرینی به سیمرغ هم دست یافت. عرفان ابراهیمی و امیر نوروزی نیز دو بازیگر جوان فیلم هستند که با ارائه استاندارد بالایی در بازیگری، نامزد سیمرغ شدند.

نقد فیلم مصلحت حسین دارابی

مصلحت – حسین دارابی

در ادامه دومینوی تولید آثار مرتبط با تاریخ ایران بعد از انقلاب، «مصلحت» یکی از تازه‌ترین نمونه‌هاست؛ فیلمی جنجالی که در یک ساعت اول به شدت منتقدانه و تند و تیز ظاهر می‌شود، اما در نیمه دوم، بخشی از حرف‌هایش را پس می‌گیرد. همین دوپاره بودن شاید بزرگترین ایراد «مصلحت» باشد؛ فیلمی که در همان سکانس‌های ابتدایی، با پنهان کردن تعمدی گفتگوی میان مشکاتیان و لشگری، رسما مخاطب را به مدت یک ساعت سر کار می‌گذارد. «مصلحت» از این جهت می‌تواند شبیه به «دیدن این فیلم جرم است» هم باشد که خودش مخاطب را با مجموعه‌ای از تردیدها مواجه می‌کند، اما خودش هم کمر همت به دفع سوالاتی که مطرح کرده بود، می‌بندد و با سکانس پایانی، قضاوت فیلمساز را به بیننده تحمیل می‌کند. در این فیلم امیر نوروزی بازی باورپذیر و روانی ارائه کرده؛ ضمن این‌که وحید رهبانی هم، پس از سال‌ها، خودی نشان می‌دهد و در قامت یک قهرمان عدالت‌خواه درام را پیش می‌برد.

نقد فیلم تک تیرانداز حسین دارابی

تک‌تیرانداز – علی غفاری

پرتره شهید عبدالرسول زرین یکی از فیلم‌های قابل پیش‌بینی جشنواره امسال بود که توانست سیمرغ زرین بهترین فیلم از نگاه ملی را هم دریافت کند. «تک‌تیرانداز» در جلوه‌های ویژه میدانی شرایط بسیار خوبی دارد و بازی کامبیز دیرباز در نقش شهید زرین آبرومند و روان است؛ مخصوصا که دیرباز، به واسطه فیزیک خاص و آمادگی بدنی، گزینه مناسبی برای ایفای این نقش بوده و توانسته در قامت یک قهرمان ملی ظاهر شود. بزرگترین مشکل فیلم اما تبعیت بی‌چون و چرایش از الگوهای هالیوودی و کپی‌برداری از فیلم‌هایی با همین عنوان است. این دلدادگی به حدی است که خود کارگردان هم ابایی از این ندارد که، با نوشتن معادل انگلیسی عنوان فیلم در تیتراژ، بین اثر خودش و فیلم خارجی ارتباط برقرار کند. فیلمنامه «تک‌تیرانداز» به شکل کاملا کلاسیک نوشته شده و مبتنی بر دو قطب خیر و شر است. سکانس دوئل تک‌تیراندازها هم ناامیدکننده از آب درآمده؛ هرچند سکانس پایانی تا حدی تاثیرگذار و قابل قبول است.

نقد فیلم ابلق نرگس آبیار

ابلق – نرگس ابیار

موفق‌ترین فیلمساز زن یک دهه اخیر سینمای ایران، این بار تحت تاثیر یک جنبش فمینیستی در سال‌های اخیر، به سراغ موضوعی ملتهب و حساس رفته تا دغدغه‌های اجتماعی خود را، باز هم از نگاه یک زن در حاشیه شهر، روایت کند. آزاری که به شخصیت اصلی فیلم می‌رسد، پیرنگ فیلمنامه را شکل می‌دهد؛ هرچند نقش اختلاف طبقاتی و محل زندگی افراد حاضر در قصه، کاملا تزئینی از آب درآمده. دوربین در «ابلق» بدترین عنصر فیلم است و چنین خام‌دستی و سهل‌انگاری آشکاری از فیلمسازی با این میزان از سابقه و موفقیت، پذیرفتی نخواهد بود. حرکت‌های عجیب دوربین در سکانس‌های مهم فیلم، نه تنها تعلیق ایجاد نمی‌کند، بلکه موجبات کلافگی مخاطب را هم فراهم می‌آورد.

بدنه اصلی تیم بازیگران «ابلق» از زوج موفق الناز شاکردوست و هوتن شکیبا، در کنار بهرام رادان، تشکیل شده. رادان بازی حیرت‌انگیزی در این فیلم ارائه نمی‌کند؛ اما به وضوح از نقش‌آفرینی‌های سال‌های اخیرش بهتر ظاهر شده و بیرون آمدن از آن شمایل سوپراستارگونه، برایش خوش‌یمن بوده است. الناز شاکردوست، در ادامه مسیر صعودی خود در بازیگری، این بار هم قابل توجه ظاهر شده، ولی در بیان لهجه آذری به شدت ناتوان نشان می‌دهد و لحن را مصنوعی درمی‌آورد. هوتن شکیبا در نقش علی بهترین بازیگر فیلم است که به دل مخاطب می‌نشیند و حتی در نحوه صحبت کردن نیز شمه تازه‌ای از استعداد خود را رو می‌کند. گلاره عباسی و گیتی قاسمی دو بازیگر مکمل فیلم هستند که هر دو اجرای قابل قبولی داشتند و نامزد سیمرغ هم شدند؛ هرچند به نظر می‌رسید عباسی بهترین مکمل جشنواره امسال نباشد.

نقد فیلم یدو مهدی جعفری

یدو – مهدی جعفری

اثر تازه کارگردان موفق «۲۳ نفر»، برای این‌که موفق‌ترین فیلم جشنواره فجر لقب بگیرد، به تجمیع عوامل متعددی نیاز داشت و به نظر می‌رسد که مهدی جعفری توانسته، در سومین ساخته سینمایی خود در مقام کارگردان، به استانداردهای لازم دست پیدا کند. قصه متفاوت «یدو» در حاشیه جنگ تحمیلی و شرایط حصر آبادان می‌گذرد و بر خانواده‌ای متشکل از مادر و سه فرزندش متمرکز شده. نگاه متفاوت جعفری به مقوله جنگ در این فیلم کار می‌کند و فرم سینمایی مورد نظر را به دست می‌دهد.

علاوه بر کارگردانی درجه یک مهدی جعفری که توانسته عوامل سینمایی کارکشته و مهمی را کنار هم جمع کند، مهم‌ترین عناصر موفقیت «یدو» را فیلمبرداری مرتضی نجفی و موسیقی بامداد افشار تشکیل می‌دهند. ستاره پسیانی به عنوان نقش اول فیلم، زیر یک گریم سنگین با شمایلی کاملا متفاوت و تازه، درخشان ظاهر شده و بازیگر نوجوان نقش یدو هم بسیار خوب و روان مقابل دوربین هنرنمایی می‌کند. مهم‌ترین خصلت «یدو» اما پرهیز دقیق و فکر شده فیلمساز از اطوارهای مرسوم و تلاش برای دیده شدن است. این فیلم بهترین اثر حاضر در جشنواره لقب گرفت، چون در هیچ مولفه‌ای از خط بیرون نمی‌زد و ترجیح می‌داد توانایی‌هایش را به رخ مخاطب نکشد.

نقد فیلم رمانتیسم عماد و طوبی کاوه صباغ زاده

رمانتیسم عماد و طوبا – کاوه صباغ زاده

در میان هجوم دو طیف اصلی فیلم‌های حاضر در جشنواره امسال، یعنی آثار اجتماعی تلخ از یک سو و فیلم‌های مرتبط با تاریخ معاصر و به طور خاص جنگ تحمیلی از سوی دیگر، «رمانتیسم عماد و طوبا» یکی از موارد استثنا محسوب می‌شود که خلاف جریان آب شنا می‌کند. همان‌طور که از عنوان فیلم هم مشخص است، اثر تازه کاوه صباغ‌زاده یک فیلم عاشقانه یا رومنس تمام عیار است که ماجرای ارتباط عماد و طوبا را از ابتدا تا انتها روایت می‌کند. تفاوت این فیلم با اثر قبلی کارگردانش، یعنی «ایتالیا ایتالیا»، به شادتر بودن فضای آن و تلاش فیلمساز برای تحکیم بنیان خانواده برمی‌گردد. به طور ساده، «رمانتسیم عماد و طوبا» از کیفیت رابطه این دو نفر حرف می‌زند و تلاش می‌کند به مخاطب بقبولاند که رابطه و ازدواج به مهارت و تلاش نیاز دارد. علاوه بر بازی خوب دو بازیگر کمتر شناخته شده فیلم، یعنی الناز حبیبی و حسام محمودی که بیشتر با بازی‌های تلویزیونی شناخته می‌شوند، مانور کارگردان بر روی رنگ‌ها، بالاخص در سکانس‌های خارجی، قابل توجه است.

اما یکی از مشکلات مهم «رمانتیسم عماد و طوبا» تاثیر عجیب فضای روشنفکری بر آن است؛ به طوری که فیلم تقریبا از هر گونه دغدغه اقتصادی و مشکل واقعی فرار می‌کند و رمانتیسم میان این دو نفر را به یک بازی کودکانه فرومی‌کاهد. مانور بیش از حد و نمایشی بر روی کتاب و فیلم، بعلاوه استفاده اغراق شده از لباس، دیگر نقاط ضعف «رمانتیسم عماد و طوبا» هستند؛ به طوری که گاها پلان به پلان لباس بازیگران عوض و با رنگ آکساسوار صحنه ست می‌شود.

نقد فیلم بی همه چیز محسن قرایی

بی همه چیز – محسن قرایی

تماشای فیلم قبلی محسن قرایی، یعنی «سد معبر»، باعث شده بود مخاطبان فکر کنند که با یک فیلمساز ذوب شده در سنت‌های رایج سینمای ایران طرف هستند که ترجیح می‌دهد روی همان ریل از پیش تعیین شده گام بردارد. «بی همه چیز» اما فیلمی است که قرایی را چند قدم جلوتر می‌برد و از بلوغ قابل ملاحظه‌ای در کار این فیلمساز جوان حکایت دارد. علاوه بر فیلمنامه که یک اقتباس آبرومند و اصولی از «ملاقات با بانوی سالخورده» است، کارگردانی «بی همه چیز» هم کاملا به چشم می‌آید و در حد عالی ظاهر می‌شود. فیلمساز به خوبی روی دکوپاژ و میزانسن مسلط نشان می‌دهد و در مدیریت صحنه شلوغ و بازی گرفتن از این تیم قدرتمند بازیگری، توانایی قابل ملاحظه‌ای دارد.

بیشتر بازیگران «بی همه چیز» اجرایی در حد عالی دارند؛ اما هادی حجازی‌فر یک سر و گردن بالاتر از بقیه ظاهر می‌شود. پرویز پرستویی و هدیه تهرانی هم، با فیلم تازه محسن قرایی، به دوران اوج خود بازگشته‌اند. «بی همه چیز» از جهت محتوایی نیز یک نقطه قوت بسیار مهم دارد؛ فیلم، به جای افتادن به ورطه نمادپردازی و انتقاد از این جناح و آن گروه، با شجاعت و صراحتی مثال‌زدنی، به نقد مردم می‌پردازد؛ اتفاقی که کامل در مقابل عوام‌گرایی اکثر سینماگران ایرانی قرار می‌گیرد و تلاش می‌کند تا مخاطب را به فکر بیندازد.

نقد فیلم ستاره بازی هاتف علیمردانی

ستاره بازی – هاتف علیمردانی

هاتف علیمردانی همچنان فیلمساز پرکاری محسوب می‌شود که ظاهرا منابعی تمام نشدنی برای تولید فیلم‌های متوسط، در اختیار دارد. «ستاره بازی» فیلمی در مذمت مهاجرت و اعتیاد است که با مخاطبش صادقانه برخورد نمی‌کند. کل اثر در آمریکا فیلمبرداری شده و مشکلات خانوادگی یک جمع سه‌نفره، با مانور نخ‌نما و شعاری بر روی بی‌خانمان‌ها، به پای مهاجرت و بردن بلیط لاتاری نوشته می‌شود. فیلمنامه «ستاره بازی» بر مبنای یک ماجرای واقعی به رشته تحریر درآمده، اما با وجود اطلاعات نسبتا کاملش، از پس پرداخت شخصیت‌ها برنمی‌آید.

دوربین هم تعمدا به دنبال القای نکبت موجود در فیلم است و از منطق سینمایی قابل فهمی پیروی نمی‌کند. ملیسا ذاکری برای ایفای نقش مهمش در این فیلم تلاش زیادی به خرج داده و اجرای خوبی هم دارد. اما هاتف علیمردانی، در مقام کارگردان، یکی از دشوار‌ترین کارهای ممکن در زمینه هدایت بازیگران را انجام داده و بازی‌هایی کاملا معمولی و بی‌اتفاق از شبنم مقدمی و فرهاد اصلانی گرفته است؛ دو هنرپیشه‌ای که جزو آماده‌ترین‌های سال‌های اخیر سینمای ایران بوده‌اند و به ندرت بازی بد در کارنامه آن‌ها به چشم می‌خورد.

نوشته نقدی بر هشت فیلم سی‌ونهمین جشنواره فیلم فجر اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b3%db%8c%e2%80%8c%d9%88%d9%86%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%81%db%8c/

نقد فیلم بلید رانر Blade Runner – محبوب نظریه‌ پردازان

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

یکم. «بلید رانر»ِ ریدلی اسکات از آن دسته آثار بزرگی‌ست که اعتبار‌شان را به تدریج و در گذر دهه‌ها به دست آورده‌اند. فیلم در زمان اکران خود در اوایل دهه‌ی هشتاد، شکست سنگینی خورد و تبدیل به بمب باکس‌آفیس شد.

با این حال در طول زمان، منتقدان و نظریه‌پردازان رفته رفته فیلم را بازخوانی کردند تا در نهایت فیلم تبدیل به یکی از مهم‌ترین آثار علمی‌-تخیلی تاریخ سینما گردید. امروز «بلید رانر» را به عنوان فیلم محبوب نظریه‌پردازان فیلم می‌شناسند. مقالات آکادمیک و دانشگاهی بسیاری حول این فیلم چاپ شده و پژوهش‌های زیادی پیرامون آن به ثبت رسیده است.

با این حال قدرت اصلی «بلید رانر» در تلفیق بی‌بدیل وجه سرگرم‌کننده‌ی سینما با سویه‌های هنری آن است. فیلم به قدری لایه‌های مختلفی دارد که مسیر تحلیل را برای هر شخصی از هر قشری و با هر سطح سوادی فراهم می‌سازد. شاید پس از گذشت نزدیک به ۴ دهه از ساخت «بلید رانر»، راز اصلی ماندگاری فیلم نیز همین باشد.

در ویکی پدیا فیلم هوش مصنوعی بخوانید

فیلم سینمایی بلید رانر

دوم. ریدلی اسکات فیلم را از روی رمان «آیا اندروید‌ها خواب گوسفند برقی می‌بینند»ِ فیلیپ کی‌دیک اقتباس کرد. با این حال هر چقدر که دوست داشت در داستان دست برد و به هیچ عنوان خود را ملزم به پایبندی به اثر کی‌دیک ندید. فیلم در لس‌آنجلس دیستوپیایی سال ۲۰۱۹ می‌گذرد که در آن گروهی از ربات‌های شبیه به انسان به نام رپلیکانت ساخته شده‌اند که طول عمرشان تنها ۴ سال است.

به دلایلی آنها حق ورود به زمین را ندارند و در صورتی که رپلیکانتی به شکل غیرمجاز وارد زمین شود، واحد بلید رانر که شغلی شبیه به پلیس‌ها دارند، به آنها شلیک کرده و اصطلاحا آنها را «بازنشسته» می‌کنند. فیلم داستان ریک دکارد (هریسون فورد) را روایت می‌کند که برای دستگیری گروهی ۴ نفره از رپلیکانت‌ها مامور شده است.

در این بین او رابطه‌ای عاطفی را با رپلیکانتی به نام ریچل (شان یانگ) آغاز کرده و درگیر نبرد روحی بین عشق و وظیفه می‌گردد. در واقع اسکات شخصیت دکارد را در دو وضعیتِ جدال بیرونی – با رپلیکانت‌ها – و جدال درونی – با احساسات خودش –  ترسیم می‌کند و بخش اعظمی از جذابیت فیلم نیز به همین شرایط دوگانه‌ی دیکارد باز می‌گردد.

فیلم سینمایی بلید رانر

سوم. بسیاری از منابع مطالعات سینمایی، «بلید رانر» را یک فیلم نئونوآر معرفی کرده‌اند. فیلم ویژگی‌های بسیاری را از ژانر نوآر می‌گیرد. حضور فم فتال، فیلمبرداری کیارُسکورو، فضای تاریک شهری و المان‌هایی مانند خیس بودن همیشگی شهر، از جمله ویژگی‌هایی‌ست که آن را به یک نئونوآر دهه هشتادی نزدیک می‌کند. فیلم سرشار از نمادگرایی‌هایی‌ست که تحلیل‌های فراوانی بر اساس مباحث مذهبی و فلسفی از آنها شده است. علاوه بر آن بسیاری «بلید رانر» را از پیشگامان سینمای پست‌مدرن معرفی می‌کنند و مباحث مطرح شده در آن را بسیار نزدیک به این سینما می‌دانند.

چهارم. یکی از نوگرایانه‌ترین نگاه‌ها به مفهوم خاطره در «بلید رانر» دیده می‌شود. یک نمونه‌ی ویژه از خاطرات، «خاطرات پروتزی» یا «خاطرات مصنوعی» هستند که آلیسون لندسبرگ در سلسله مقالات و آثار خود به تفصیل در این باره توضیح می‌دهد. خاطرات پروتزی بیانگر آن دسته خاطراتی هستند که توسط شخص زیست نشده‌اند، با این حال او به نحوی در آنها شریک می‌شود.

این شراکت می‌تواند از طریق کاشتن خاطره در ذهن او – در آثار علمی تخیلی – باشد و یا حتی رویکرد شاعرانه‌تری را نمایندگی کند. در جهان غریبِ «بلید رانر» خاطره دستاویزی برای انسان‌هاست که رپلیکانت‌ها را کنترل کنند. در واقع سازندگان، خاطراتی پروتزی در ذهن رپلیکانت‌ها می‌کارند و همین باعث می‌شود که مرز بین انسان و رپلیکانت بودن کمرنگ شود. در فیلم ریچل به وضوح دچار چنین چالشی با ذهن دستکاری شده‌ی خود است. او خاطراتی دارد که مال خودش نیست و در نتیجه هویتش دچار اختلال می‌شود.

فیلم سینمایی بلید رانرپنجم. یک کیفیت ابهام‌گونه و مالیخولیایی در «بلید رانر» وجود دارد که تجربه‌ی آن را به یکی از عجیب‌ترین تجربیات سینمایی بدل می‌کند. سرتاسر فیلم پر از ابهام است و مطرح‌ترین این ابهام‌ها در رابطه با هویت خود دکارد وجود دارد. فیلم چند نسخه‌‌ی مختلف با تدوین‌های متفاوت دارد که در برخی از این نسخه‌ها، کدهایی در رابطه با رپلیکانت بودنِ خود دکارد داده می‌شود.

در طول فیلم به طرق مختلفی به این موضوع اشاره می‌شود و طی سالیانی که از ساخت فیلم می‌گذرد، رپلیکانت بودنِ دکارد سبب بحث‌ها و جدل‌های فراوانی شده است. با این وجود نکته‌ی اساسی در اینجاست که بر خلاف فیلم‌های مشابه، «بلید رانر» فیلمی نیست که با فهمیدن هویت واقعی دکارد، یا دانستن پایان آن و حتی گشایش تمام گره‌هایش، ویژگی تماشایی بودن خود را از دست دهد.

«بلید رانر» از جمله آثاری‌ست که در طول تاریخ سینما جاودان مانده، تاثیرات بی‌نهایت گسترده‌ای بر فرهنگ عامه، آثار دیگر، رمان‌ها و خصوصا بازی‌های ویدیویی گذاشته و به نظر می‌رسد هر چه زمان جلوتر می‌رود، ارزش‌های آن بیشتر کشف و به خاصیتِ کالت بودنش افزوده می‌شود.

نوشته نقد فیلم بلید رانر Blade Runner – محبوب نظریه‌ پردازان اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a8%d9%84%db%8c%d8%af-%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%b1-blade-runner-%d9%85%d8%ad%d8%a8%d9%88%d8%a8-%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87%e2%80%8c-%d9%be%d8%b1/

نقد فیلم شکل آب The Shape Of Water – به کام آکادمی

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

با این که علت کامیابی «شکل آب» در نودمین مراسم اُسکار چندان بر کسی پوشیده نیست، اما کنار آمدن با آن هنوز هم سخت به نظر می‌رسد.

اسکار کم فروغ ۲۰۱۸،‌ فیلم‌های بدی مانند «سه بیلبورد»، «دانکرک»، «لیدی‌ برد»، «مرا با نامت صدا کن» و یک خروار فیلم ضعیف دیگر را به عنوان رقبای اصلی در بخش بهترین فیلم معرفی کرد که به جز یکی دو فیلم مانند «تاریک‌ترین لحظات» که استانداردهای حداقلی یک اثر آبرومند را داشت، بقیه‌ی فیلم‌ها تحت قضاوتی سینمایی‌تر، می‌توانستند کاندیدهای به حق دریافت زرشک طلایی باشند.

در این میان تقریبا همه پیش از مراسم نیز می‌دانستند که «شکل آب» گیرمو دل‌تورو، با ویژگی‌های آکادمی‌پسندش به احتمال زیاد اسکار بهترین فیلم را خواهد گرفت.

فیلم سینمایی شکل آب

در همین راستا سیاست هوشمندانه‌ی دل‌تورو تا جایی پیش رفت که او عملا لیستی از تمام مواردی که آکادمی به آنها گرایش دارد را در دست داشت و در «شکل آب» تمام آنها را تیک زد. فیلم شامل مجموعه‌ای گسترده از مفاهیم داغِ روز مانند فمنیسم، همجنسگرایی، حقوق سیاه‌پوستان و مسائل بی‌ربط دیگری می‌شد که باز هم سبب شد تا دهان آکادمی برای انتخاب آن بیشتر آب بیفتد.

با این حال امروز که به دور از هیاهوی اسکار و پس از گذشت چند سال به تماشای دوباره‌ی «شکل آب» می‌نشینیم، توان قضاوت بهتری داریم. امروز مشخص می‌شود که «شکل آب» تا چه اندازه فیلم پرت و بی سر و تهی است و چقدر در روایت داستان سرراست و بی‌مزه‌ی خود ناتوان عمل می‌کند.

فیلم سینمایی شکل آب

فیلم قصد دارد تا یک «فیلمِ ژانر» استاندارد در گونه‌ی فانتزی باشد، با این حال به طرز عجیبی اسیر کلیشه‌هاست و بدتر از آن در اجرای همان‌ها نیز ناموفق است. بسیاری از فیلم‌های محبوب سینمای مین‌استریم از کلیشه‌های دستمالی شده‌ای استفاده می‌کنند، با این حال شناخت درست فیلمسازانِ آنها از این المان‌ها سبب می‌شود که در نهایت آثار سرگرم‌کننده و جذابی از دل همین کلیشه‌ها خلق شود.

بر خلاف چنین آثاری، «شکل آب» به طرز فجیعی خسته‌کننده، بی‌مغز و غیر جذاب است. فیلم یک قصه پریانیِ کلیشه‌ای از عشق بین یک موجودِ عجیب‌الخلقه و یک دختر را روایت می‌کند. در یک طرف این عشق، الایزا می‌ایستد؛ زنی لال که مستخدم یک آزمایشگاه پیشرفته و دولتی‌ست که در روزهای جنگ سرد، علیه توطئه‌های روس‌ها فعالیت می‌کند. روزی محموله‌ای سرّی به آزمایشگاه می‌آید که مشخص می‌شود موجودی عجیب‌الخلقه شبیه به یک مرد دوزیست است. رفته رفته ارتباطی بین الایزا و او شکل می‌گیرد که با پیشرفت پیرنگ، سویه‌های عاشقانه و جنسی می‌یابد.

فیلم سینمایی شکل آب

مفهوم ارتباط انسان با موجودِ بیگانه، در طول تاریخ سینما بسیار تکرار شده است. خواه با تم عاشقانه مانند «ادوارد دست قیچی» و خواه به شکل دوستی، همچون «ای.تی». منتها «شکل آب» با نگاهی به تمام آن فیلم‌ها، مشخصا نکته‌ی اصلی جذابیت‌شان را نفهمیده و یا نتوانسته پیاده کند. در تمام فیلم‌های مبتنی بر چنین هیولاهایی، هیولا دوست‌داشتنی تصویر می‌شود. در واقع مخاطب باید به نحوی هیولا را بر خلاف ظاهر کریه‌ و چندش‌آورش، فریبنده بیابد و این قدرت دلربایی هیولاست که این آثار را جذاب می‌کند.

به شکل عجیبی، مرد دوزیستِ فیلم سمپاتی مخاطب را جلب نمی‌کند. حتی سر سوزنی نیز دلمان برای او نمی‌لرزد و او در دورترین نقطه نسبت به آن ویژگی دوست‌داشتنی بودن قرار می‌گیرد. شخصیت اصلی نیز چنین وضعی دارد.

فیلم سینمایی شکل آب

مرد دوزیست قرار است برای او همان «کشنده‌ی روتین» باشد که سبب می‌شود تا از حصار زندگی روزمره‌اش خارج گشته و به دنیایی فانتزی و دیوانه‌وار قدم بگذارد. منتها نه عشق آنها سرسوزنی باورپذیر می‌شود، نه ایثار و فداکاری‌های الایزا و نه حتی مهم‌تر از هر چیز ذره‌ای جذابیت در این شخصیت‌ها یافت می‌شود.

در طرف مقابل، شرایط آنتاگونیست‌ هم همین است؛ با ژست‌های عصبی بی‌دلیل و باتونی که مثلا قرار است پراپ صحنه باشد و در نهایت ذره‌ای ترس هم تولید نمی‌کند. شخصیت‌های فرعی از آن هم بدترند، یک پیرمرد نقاش همجنسگرا، یک مستخدم سیاه‌پوستِ مشخصا فمنیست و یک دکتر روسِ اخلاق‌مدار، تیم ناهمگونِ نجات مرد دوزیست را شکل می‌دهند و به قدری به یکدیگر نمی‌آیند که مخاطب نگون‌بخت نمی‌داند در دل برایشان آرزوی موفقیت کند یا دعا کند تا آنتاگونیست با همان سلاحش دمار از روزگارشان در بیاورد.

فیلم سینمایی شکل آباز سوی دیگر فیلمنامه‌ به قدری پر از حفره است و منطق پا در هوایی دارد که می‌توان یک فیلم دو ساعته از همین حفره‌ها ساخت که از «شکل آب» بسیار جذاب‌تر باشد. هر کس فیلم را تماشا کند و آن قابلیت شفابخشی احمقانه‌ی مرد دوزیست را ببیند – کاش دل‌تورو قدرت ‌شفابخشی را از اشک‌های فوکس، ققنوس دامبلدور در هری‌پاتر می‌آموخت – برایش سوال پیش می‌آید که چطور ممکن است در آزمایشگاه فوق تخصصی آمریکایی هیچکس چنین چیزهایی را آزمایش نکرده باشد.

اصلا چرا در فیلم هیچ آزمایشی روی مرد دوزیست صورت نمی‌گیرد؟ یا چرا جایی که دوزیست از خانه‌ی الایزا فرار می‌کند و به سینما می‌رود – یک خودارجاعی بسیار بی‌ارتباط با کلیت اثر برای تیک خوردن همان لیست مذکور دل‌تورو – هیچکس او را نمی‌بیند؟ حتی اگر به شکل ملانصرالدینی استدلال کنند کسی در خیابان نبوده، حضور در سینما چطور توجیه می‌شود؟ فیلم که برای سالن خالی پخش نمی‌شود و در نتیجه حداقل شخصی در سالن بوده، پس چطور از دیدن این هیولای بی‌شاخ و دم تعجب نکرده است؟ «شکل آب» در همه‌ی ابعاد فیلم بدی‌ست و ننگ انتخاب آن به عنوان بهترین فیلم تا ابد بر پیشانی آکادمی خواهد ماند.

نوشته نقد فیلم شکل آب The Shape Of Water – به کام آکادمی اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b4%da%a9%d9%84-%d8%a2%d8%a8-shape-water-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d9%85-%d8%a2%da%a9%d8%a7%d8%af%d9%85%db%8c/

مرور پرونده فیلمسازی داریوش مهرجویی – نیم قرن با سینما

داریوش مهرجویی، با این‌که همیشه علاقه‌مند درجه یک سینما بوده، اما تحصیلات خود را در رشته فلسفه در کشور آمریکا سپری کرده و این موضوع، کل سینمای او را تحت تاثیر قرار داده است. نگاه فلسفی مهرجویی، به طور خاص در «هامون» به خلق یک شاهکار منجر شده و اصالت فکری را به سینمای او تزریق کرده است.

مهرجویی که یک چهره دانشگاهی نیز به شمار می‌رود، چندین کتاب مهم از نویسندگان شهیری مانند هربرت مارکوزه و اوژن یونسکو را ترجمه کرده و چند رمان هم به رشته تحریر درآورده است که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به «در خرابات مغان»، «سفر به سرزمین فرشتگان» و «آن رسید لعنتی» اشاره کرد.

دو ویژگی توانایی در اقتباس و قدرت هدایت بازیگر، خصیصه‌های اصلی و پررنگ داریوش مهرجویی در کارگردانی به شمار می‌روند. او تقریبا با تمام بازیگران درجه یک سینمای ایران کار کرده و حاصل همکاری‌هایش با هنرپیشه‌های کارکشته سینما، به ندرت یک بازی ضعیف را به دنبال داشته است.

مهرجویی که در هدایت بازیگر و گرفتن اجراهای اثرگذار از بازیگران پیر و جوان با روحیات و سبک‌های متفاوت، همواره قدرتمند ظاهر شده، بیشترین همکاری را با مرحوم عزت‌الله انتظامی داشته و نام آقای بازیگر در ۱۰ اثر مهرجویی به ثبت رسیده است. پس از انتظامی، علی نصیریان و مرحوم خسرو شکیبایی، دیگر بازیگران محبوب مهرجویی هستند که حضورشان در آثار این کارگردان به خلق شخصیت‌های ماندگاری در سینمای ایران منجر شده.

سینمای داریوش مهرجویی

علاوه بر این، در سینمای ایران که برخلاف سینمای جهان، همواره از کم بودن تعداد و ضعف کیفی فیلمنامه‌های اقتباسی رنج می‌برده، حضور چهره‌ای مانند داریوش مهرجویی یک استثنا است که باید غنیمت شمرده شود. او با تعهدی مثال‌زدنی نسبت به ادبیات، بخش عمده‌ای از فیلم‌های خود را از روی متون ادبی اقتباس کرده که بعضی از این اقتباس‌ها به خلق شاهکارهایی مانند «گاو» هم منجر شده است.

وی در اقتباس از متون خارجی و فارسی، به یک اندازه متبحر نشان می‌دهد و این موضوع از قدرت علمی او و جنبه فکری شخصیتش حکایت دارد. در ادامه، مروری داریم بر دوره‌های فیلمسازی دوران پرفراز و نشیب کاری داریوش مهرجویی.

دوره اول: قبل از انقلاب

نخستین تجربه سینمایی بلند داریوش مهرجویی، فیلم «الماس ۳۳» نام داشت که یکی از گونه‌های متقدم فیلم حادثه‌ای یا تریلر به شمار می‌رفت. این فیلم درباره یک ماجرای گانگستری مرتبط با فرمول تولید الماس از نفت بود و با وجود هزینه نسبتا بالا، چنان که باید و شاید مورد توجه قرار نگرفت.

دومین اثر کارنامه مهرجویی اما، یکی از بهترین فیلم‌های او بود. «گاو» همزمان کارنامه این کارگردان و سینمای ایران را دگرگون کرد. فیلمنامه درجه یک این فیلم که با همکاری خود غلامحسین ساعدی به رشته تحریر درآمده بود، در کنار بازی حیرت‌انگیز مرحوم انتظامی، «گاو» را به سطحی از مقبولیت رساند که در چندین نظرسنجی مختلف، لقب بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران را به خود اختصاص داد. این فیلم، علاوه بر جشنواره فیلم سپاس، در چند جشنواره سینمایی بین‌المللی، از جمله برلین، ونیز و شیکاگو، هم حضور یافت که در زمان خودش یک اتفاق ویژه برای سینمای ایران بود.

سینمای داریوش مهرجویی

دوره اول کاری مهرجویی، پس از این فیلم، با افت محسوسی همراه بود و سه فیلم «آقای هالو»، «پستچی» و «دایره مینا» نتوانستند حتی ذره‌ای از موفقیت «گاو» را تکرار کنند. «آقای هالو» با فیلمنامه مشترکی از علی نصیریان و مهرجویی، اثری متوسط با یک کاراکتر دلچسب و به یاد ماندنی بود و در جشنواره مسکو هم حضور یافت.

«پستچی» (۱۳۵۱) اقتباسی از یکی از نمایشنامه‌های گئورگ بوشنر، نویسنده آلمانی قرن نوزدهم، بود و جایگاه نصیریان را در سینمای ایران تثبیت کرد. اما «دایره مینا» که دومین همکاری مهرجویی با غلامحسین ساعدی و اقتباسی از داستان «آشغالدونی» او بود، اثری مترقی به شمار می‌رفت که چندین سال در توقیف توسط رژیم شاه باقی ماند. این فیلم حاوی نقد اجتماعی گزنده‌ای درباره اختلاف طبقاتی بود و قصه جذابی را درباره موضوع دلالی خون روایت می‌کرد.

دوره دوم: اوج‌گیری

در سال‌های منتهی به انقلاب اسلامی ایران، داریوش مهرجویی هم مانند بسیاری از همکارانش، بخاطر شرایط خاص کشور کم‌کار شد؛ اما در سال ۵۹ با فیلم «مدرسه‌ای که می‌رفتیم» به سینما برگشت. این فیلم که باز هم انتظامی و نصیریان را در مرکز خود می‌دید، داستانی نمادپردازانه و سیاسی درباره استبداد معاون یک مدرسه و تلاش دانش‌آموزان برای اجرای یک نمایش را روایت می‌کرد و چندان موفق نبود.

در سال ۶۵، مهرجویی با کمدی درجه یک «اجاره نشین‌ها»، بازگشت باشکوهی به سینما داشت. این فیلم هم در گیشه بسیار موفق بود و هم توانست در پنجمین جشنواره فیلم فجر به هفت نامزدی دست یابد. «اجاره نشین‌ها» در پاریس و برلین هم جوایزی را به خود اختصاص داد و بسیاری از منتقدان آن را به عنوان بهترین فیلم کمدی تاریخ سینمای ایران معرفی می‌کنند. دو سال پس از این فیلم، تجربه بومی مهرجویی به نام «شیرک» با فیلمنامه‌ای از کامبوزیا پرتوی، کاملا شکست خورد، اما سینمای مهرجویی، با فیلم بعدی‌اش دوباره اوج گرفت.

فیلم اجاره نشین هاوقتی در سال ۶۸ «هامون» روی پرده سینماها رفت، یک نسل از جوانان و نوجوانان ایرانی دلداده هنر هفتم شدند و گونه تازه‌ای از زندگی انسان معاصر ایرانی، در پرتو ثبات حاکم بر سال‌های بعد از انقلاب و جنگ تحمیلی، نوید داده شد. «هامون»، با الهام از «بوف کور» صادق هدایت، یکی از نخستین فیلم‌های روشنفکرانه سینمای ایران بود که هم مایه‌های سورئال را در خود داشت و هم هواداران زیادی در میان نسل جوان به دست آورد. نقش اول این فیلم، حمید هامون، یکی از محبوب‌ترین کاراکترهای تاریخ سینمای ایران و سکانس معروف او با دیالوگ «این زن حق منه…» یکی از برش‌های فراموش نشدنی سینما در نیم قرن اخیر است.

«هامون» در هشتمین جشنواره فیلم فجر حاضر بود و علاوه بر دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اصلی زن برای بیتا فرهی و جایزه ویژه هیئت داوران، موفق به احراز یازده نامزدی سیمرغ و بدست آوردن پنج سیمرغ بلورین در رشته‌های بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اصلی مرد برای خسرو شکیبایی، بهترین فیلمنامه، بهترین تدوین و بهترین فیلمبرداری شد. فیلم‌های این دوره کاری مهرجویی، علاوه بر کیفیت بالا و موفقیت‌های ریز و درشتی که به دست آوردند، از جهت تغییر نسل بازیگران مورد علاقه او و گرفتن بازی‌های ماندگار از اکبر عبدی و خسرو شکیبایی نیز، اهمیت دارند.

دوره سوم: از دریچه چشم بانوان

با آغاز نیمه اول دهه هفتاد، مهرجویی با چهار فیلم زنانه وارد فاز تازه‌ای شد. «بانو» (۱۳۷۰)، «سارا» (۱۳۷۱)، «پری» (۱۳۷۳) و «لیلا» (۱۳۷۵) فیلم‌هایی بودند که همگی از داستان‌های مکتوب اقتباس شده و قصه خود را از دریچه چشم یک شخصیت زن روایت می‌کردند. موضوعات اجتماعی، خانوادگی و فلسفی این چهار فیلم، در پرتو دفاع از حقوق زنان، به سینما تبدیل می‌شد. بجز «پری» که در سیزدهمین جشنواره فیلم فجر سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی را برای مهرجویی به ارمغان آورد، این چهار فیلم بیشتر از داخل کشور، در جشنواره‌های خارجی دیده شدند.

فیلم سینمایی بانو

مهرجویی پس از این دوران و در سال ۱۳۷۶، یک فیلم متفاوت هم ساخت که شاید قابل مقایسه با هیچ‌کدام از آثار دیگر او نباشد. «درخت گلابی» یک اثر کاملا جداگانه و منحصربفرد بود که با اقتباسی جذاب از داستانی به همین نام نوشته گلی ترقی، می‌توانست اثری عاشقانه، سیاسی، اجتماعی و یا فلسفی لقب گیرد. «درخت گلابی» در واقع نسخه‌ای مردانه و ترکیبی از چهار فیلم زنانه مهرجویی بود که در چند جشنواره خارجی و شانزدهمین دوره جشنواره فیلم فجر حضوری نسبتا موفق را تجربه کرد.

نکته مهم فیلم‌های این دوره از کارنامه مهرجویی، اضافه شدن نسل تازه‌ای از بازیگران به فهرست هنرپیشه‌های فیلم‌های اوست؛ چهره‌هایی همچون نیکی کریمی، امین تارخ، علی مصفا، لیلا حاتمی و گلشیفته فراهانی که جای بازیگران قدیمی‌تر را در سینمای مهرجویی گرفتند.

دوره چهارم: به سمت مخاطب عام

نیمه دوم دهه هفتاد و نیمه اول دهه هشتاد، زمان چرخش مهرجویی از آثار فلسفی پیچیده و پرمحتوا با مخاطب خاص، به سوی آثاری سرراست‌تر و جذاب برای مخاطب عام بود. «میکس» و «بمانی»، به ترتیب در سال‌های ۱۳۷۸ و ۱۳۸۰، دو تجربه متفاوت مهرجویی برای سنجیدن اوضاع سینمای ایران و ذائقه مخاطب بودند. «میکس» یک اثر پر از نماد و البته کمی شعاری، بود که به شیوه فیلم در فیلم روایت خود را پیش می‌برد. «بمانی» هم یک پروژه اغراق شده با مایه‌های پررنگ هواداری از حقوق زنان، درباره سه دختر ایلامی بود که نتوانست موفقیت چندانی نزد مخاطبان به دست آورد.

سینمای داریوش مهرجویی

سال‌های ابتدایی دهه هشتاد اما، زمان ارتباط هرچه نزدیک‌تر مهرجویی با عموم مردم بود. او در این دوره، دو فیلم «مهمان مامان» و «سنتوری» را ساخت که اولی با اقتباسی از هوشنگ مرادی کرمانی و دومی با الهام از رمان مشهور «عقاید یک دلقک» از هاینریش بل، حسابی به دل مخاطب نشستند؛ یک کمدی آبرومند و انسانی و بک تراژدی عاشقانه و اجتماعی سیاه، با هنرنمایی گروه تازه‌ای از بازیگران مانند پارسا پیروزفر، امین حیایی و بهرام رادان، که دوران موفق و سرشار از محبوبیت داریوش مهرجویی را رقم زدند.

اگرچه «سنتوری» با حواشی فراوانی همراه شد و تماشایش تا اواخر دهه هشتاد برای عموم مردم میسر نبود؛ اما مهرجویی در این فاصله، فیلم مهم دیگری نساخت تا «سنتوری»، با صدای محسن چاوشی و آلبوم ماندگارش که مزید بر علت محبوبیت فیلم بود، حسابی مورد توجه مردم قرار گیرد.

دوره پنجم: سقوط آزاد

داریوش مهرجویی در یک دهه اخیر، با فیلم‌های متفاوت و عجیبش، طرفداران خود را، بین دو رویکرد حفظ احترام به واسطه سابقه درخشان او و گلایه بخاطر کیفیت فیلم‌های تازه‌اش، بر سر یک دوراهی ناخوشایند قرار داده. ضعف کیفی فیلم‌های اخیر این کارگردان بزرگ و محترم، اتفاقی نیست که بتوانیم آن را نادیده بگیریم.

طرفداران سینمای مهرجویی این روزها به شدت از سبک متاخر فیلمسازی او متحیر مانده‌اند و حتی برخی از آن‌ها امیدوارند کارگردان محبوبشان دست از فیلم ساختن بکشد تا لااقل خاطرات خوب مخاطبان، با کیفیت این فیلم‌های تازه خدشه‌دار نشود؛ عده‌ای هم معتقدند که شرایط زمانه چنین وضعیتی را ایجاد کرده و داریوش مهرجویی به زودی دوباره به ریل موفقیت باز خواهد گشت.

سینمای داریوش مهرجویی

در میان چهار فیلم اخیر داریوش مهرجویی، «آسمان محبوب» و «اشباح» دو اثر بسیار ضعیف محسوب می‌شوند که اطلاق وصف مندرس به آن‌ها چندان غیرمنصفانه نیست. اما «نارنجی پوش» و «چه خوبه که برگشتی» هم به لحاظ گروه بازیگران و عوامل وضعیت بهتری دارند و هم از ایده‌های جالب‌تری بهره می‌برند. با این حال، تشتت محتوایی و ضعف فرم سینمایی، در این دو فیلم هم مشهود است و به وضوح مخاطب را آزار می‌دهد؛ به طوری که حتی نمی‌توانند آثاری متوسط در سینمای مهرجویی لقب گیرند.

با این حال، دوست‌داران سینما ترجیح می‌دهند به پاس یک عمر تلاش صادقانه و تولید آثاری ماندگار در سینمای ایران، همچنان پای داریوش مهرجویی بایستند و امیدوار و منتظر طلوع دوباره قریحه این مرد بزرگ باشند. مهرجویی حالا «لامینور» را در نوبت اکران دارد که علی نصیریان و علی مصفا در آن به ایفای نقش پرداخته‌اند و می‌تواند دوباره زمینه اوج‌گیری این کارگردان خوش‌نام را فراهم آورد.

نوشته مرور پرونده فیلمسازی داریوش مهرجویی – نیم قرن با سینما اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%85%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%d8%b3%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b4-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%ac%d9%88%db%8c%db%8c-%d9%86/

نقد فیلم سرزمین بی‌ خانمان‌ ها Nomadland – بی‌ سقف

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

به راستی خانه یعنی چه؟ انسان در چه محیطی می‌تواند آنقدر راحت باشد که واژه‌ی خانه را برای اشاره به آن به کار ببرد؟ چه حسی در ذات یک مکان وجود دارد که بتوانیم آنجا را خانه‌ی خود بدانیم؟ کلوئی ژائو در جدیدترین فیلمش «نومدلند»، سعی کرده تا پاسخی برای پرسش‌های فوق بیابد.

او دست روی موضوع غریبی گذاشته و به واسطه‌ی آن توانسته بازخوانی دوباره‌ای از بحث‌هایی حول مفهوم رویای آمریکایی داشته باشد. با این حال «نومدلند» پیش از آنکه فیلمی با خوانش‌های سیاسی و اجتماعی، همراه با سویه‌های انتقادی نسبت به اوضاع اقتصادی باشد، درباره‌ی مفهوم خانه است.

فیلم سرگشتگی زنی تنها و بی‌خانمان به نام فرن را به تصویر می‌کشد که البته تاکید دارد بی‌خانمان نیست بلکه تنها خانه ندارد. در واقع همین تمایزی که او بین دو مفهوم Homeless و Houseless می‌گذارد، معنی کلی اثر را برملا می‌کند. فرن پس از نابودی نوادا در اثر تعطیلی‌ کارخانه‌ی شهر، سوار ونِ وفادارش شده و با رها کردن همه چیز به دل جاده‌های وحشی می‌زند.

فیلم سینمایی سرزمین بی خانمان ها

او که همسر خود را نیز از دست داده است، شمایلی تمام عیار از یک زن مستقل را به نمایش می‌گذارد که به خوبی بلد است گلیم خود را از آب بیرون بکشد. فیلم به مانند «من دنیل بلیک» کن لوچ، شخصیت‌های مسنی را به تصویر می‌کشد که به جای لذت بردن از دوران بازنشستگی، برای تهیه‌ی یک وعده غذای گرم نیز دچار مشکلند و سقفی بالای سر خود نمی‌بینند.

در واقع این بحرانِ میانسالان بی‌خانمان، به عنوان نقطه‌ی مرکزی «نومدلند» در نظر گرفته شده است. با این حال در کنار آن فیلمساز کوشیده تا با تزریق رویکردی نوین نسبت به یک لایف‌استایلِ خاص، نئو وسترنی جاده‌ای و غریب خلق کند. ما شخصیت‌های بی‌خانمان زیادی را می‌بینیم که فیلم به جای تاکید بر تلخی روزگار سختی که بر آنها می‌گذرد، خوشی‌های هر چند کوچکشان را توامان با آن سختی‌های مذکور به تصویر می‌کشد.

هیچ یک از بی‌خانمان‌های «نومدلند» از نوع زندگی خود شرم ندارند و در صدر تمام آنها نیز فرن قرار می‌گیرد. حتی می‌توان پا را از این فراتر گذاشت و با نگرش اندکی جسارت‌‌آمیزتر، چنین استنباط کرد که با توجه به افکار فرن و خصوصا برخوردی که در خانه‌ی خواهرش از خود نشان می‌دهد، به این سبک زندگی خاصش افتخار می‌کند.

فیلم سینمایی سرزمین بی خانمان ها

نوعی سادگی در زیست کولی‌وار شخصیت‌های «نومدلند» به چشم می‌خورد که بر خلاف زندگی سرمایه‌داران از خلوصی حقیقی برخوردار است. جالب آنکه این شخصیت‌ها اکثرا در واقعیت نیز بی‌خانمان‌اند و در واقع نقش بازی‌ نمی‌کنند. آنها زندگی حقیقی‌شان را روی پرده‌ی نقره‌ای آورده‌اند و به جای بازی در یک نقش خیالی، به بازآفرینی سبک زندگی خود دست زده‌اند.

همین مسئله سبب می‌شود تا مناسبات بین آنها نیز به شکلی رئالیستی و باورپذیر ترسیم شود. در واقع چنین نگاهی سبب ایجاد صمیمیتی غریب بین کاراکترهای فیلم شده است و این همان خصیصه‌ایست که کیفیت رازآلود فیلم از آن نشئت می‌گیرد.

ژائو از لحاظ بصری نیز ساختار فیلمش را طوری طراحی کرده که از کلیشه‌های مرسوم پرهیز کند. فیلم سرشار از نماهای لانگ‌شات از طبیعت و دشت‌های آمریکاست و سکوتی تاثیرگذار در این نماها وجود دارد که بر وقار فیلم و کاراکترهایش می‌افزاید. در «نومدلند» به وفور روی ارتباط انسان با محیط طبیعی اطرافش تاکید می‌شود.

فیلم سینمایی سرزمین بی خانمان ها

نماهای دوری که ژائو از کاراکترها در برخورد با طبیعت می‌دهد، نقش ساختاری مهمی در فرم کلی اثر دارند. در سوی دیگر فیلمساز در برخی لحظات از دوربین لرزان و روی دست بهره‌ می‌گیرد که سبب می‌شود تا نوعی حس ناامنی، ناشی از نداشتن یک مسکن ثابت به مخاطب القا شود.

یکی از عناصر مهم در ساختار فرمیک اثر موسیقی درخشان فیلم است که توسط لودوویکو اینائودی، آهنگساز بزرگ ایتالیایی ساخته شده است. در بسیاری از لحظات اساسا موسیقی‌ نقشی محوری در ساخت حس درونی را بر عهده دارد و چنان بر تصاویر می‌نشیند که به خوبی حس غریب شخصیت‌ها برای مخاطب ساخته می‌شود.

فیلم سینمایی سرزمین بی خانمان ها

اما کسانی که «نومدلند» را دیده‌اند، می‌توانند شهادت دهند که مهم‌ترین نقطه قوت فیلم بازی درخشان فرانسیس مک‌دورمند در نقش فرن است. مک‌دورمند که پیش از این با نقش‌های ماندگار خود خصوصا در آثاری مانند «فارگو»، «سه بیلبورد» و «میسیسیپی می‌سوزد» ثابت کرده بود که چه بازیگر بزرگی است، این بار موفق می‌شود تا وجه دیگری از توان تمام نشدنی خود را در قامت زنی بی‌خانمان به نمایش بگذارد.

جدیت و صلابت او خصوصا در لحظاتی که او را درگیر مشاغل فصلی مختلف می‌بینیم، شدیدا باورپذیر از کار در آمده است. از این رو، «نومدلند» به راحتی می‌تواند سومین اسکار بازیگری مک‌دورمند را برای او به ارمغان بیاورد. فیلمی که با انتخاب هوشمندانه‌ی موضوع و پرداخت خوب آن، توانسته تماشایی از کار در بیاید.

نوشته نقد فیلم سرزمین بی‌ خانمان‌ ها Nomadland – بی‌ سقف اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%86%e2%80%8c-%d9%87%d8%a7-nomadland-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c/

نقد فیلم ای برادر کجایی؟ ساخته برادران کوئن – ادیسه پست مدرن

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

برای درک بهتر شگفتی کاری که برادران کوئن‌ در «ای برادر کجایی؟» (۲۰۰۰) کرده‌اند، فرض کنید که یک فیلمساز ایرانی با اقتباس از شاهنامه‌ی فردوسی، فیلمی با حال و هوای مدرن بسازد و در واقع شخصیت‌های شاهنامه را در قامت کاراکترهایی جدید در جهان امروزی به تصویر بکشد.

«ای برادر کجایی؟» دقیقا چنین کاری می‌کند و به همین دلیل است که به شدت عجیب به نظر می‌رسد. کوئن‌ها در اینجا با لحن طنازانه و بازیگوشی‌های تصویری خاص خود، دست به ساخت جهانی تماما پست‌مدرنی زده‌اند که مملو از ارجاعات متعدد به متون و فیلم‌های دیگر است.

بینامتنیت موجود در فیلم، اصلی‌ترین شکل خود را در منبع اقتباسی اثر می‌یابد. فیلم به شکلی جالب توجه، اقتباسی آزاد از ادیسه‌ی هومر است که برادران کوئن اعتراف کرده‌اند آن را نخوانده‌اند. در واقع آنها با عاریه گرفتن برخی عناصر مطرح از این قصه‌ی کلاسیک یونانی و تبدیل این عناصر به ورژن‌های مدرن‌تر، موقعیت‌هایی غریب خلق کرده‌اند که به خودی خود جذابیتی درونی دارد.

فیلم سینمایی ای برادر کجایی

این قضیه‌ی اقتباس از یک متن کهن یونانی، خود را در اشکال مختلفی در فیلم نشان می‌دهد. از کاراکترهای اسطوره‌ای گرفته تا تم مذهبی که از متن به اثر تزریق شده و البته کوئن‌ها به هیچ عنوان آن را به حال خود نگذاشته‌اند. فیلم سرشار از المان‌ها و قصه‌های مسیحی است و کوئن‌ها به شکلی دیوانه‌وار با تمام آنها شوخی می‌کنند.

از سوی دیگر آنها با واژگونی ژانر – که در اکثر آثار دیگرشان نیز شاهد آن هستیم – دوزِ ویژگی‌های پست مدرنی فیلم خود را افزایش می‌دهند. فیلم ترکیبی از ژانرهای بسیاری مانند موزیکال و فانتزی و جنایی هست و در عین حال نیست. کوئن‌ها المان‌های بسیاری از آنها را می‌گیرند و با تغییرات بنیادینی که در ماهیت‌شان می‌دهند، ساختار فیلم را گسسته‌تر می‌کنند.

در حین دیدن «ای برادر کجایی؟» به مانند آثار دیگر کوئن‌ها نباید دنبال روابط علت و معلولی به شیوه‌ی کلاسیک باشیم و مثلا نباید بپرسیم که شخصیت‌هایی که خواننده نبودند، چطور ناگهان شروع به یک اجرای استاندارد در حد بهترین بند‌های بلوز کردند. کوئن‌ها در فیلم‌هایشان به جای برقراری منطق کلاسیک در پیرنگ، به رهاکردن تخیل تا سرحد جنون روی می‌آورند.

فیلم سینمایی ای برادر کجایی

شاید غریب‌ترین نمونه‌ از این نگرش در سینمای آنها «بارتون فینک» (۱۹۹۱) باشد که فرم روایی در آن به شکل شاه‌ پیرنگی آغاز می‌شد، در پرده‌ی دوم به خرده پیرنگ گرایش پیدا می‌کرد و در پایان‌بندی بی‌نهایت انتزاعی‌اش، به یک «ضد پیرنگ» اساسی تبدیل می‌شد.

حال در «ای برادر کجایی؟» با یک فیلمِ موقعیت محور طرفیم که پیشرفت پیرنگ در آن کاملا بر اساس قاعده‌ی تصادف پیش می‌رود. فیلم سه شخصیت اصلی دارد؛ سه زندانی که با فرار از زندان تصمیم به دستیابی به یک گنج دارند. به همین جهت آنها یک سفر ادیسه‌وار را آغاز می‌کنند و دقیقا به مانند داستان معروف هومر، اتفاقات مختلفی در طول مسیر گریبانشان را می‌گیرد.

با این حال ساختار پیرنگ به نحوی طراحی شده که شخصیت‌ها مدام بر اثر یک تصادف با کاراکترهای غریب هومری برخورد می‌کنند و موقعیت‌های نادری را رقم می‌زنند. آنها بر حسب تصادف جانسون، گیتاریست سیاه‌پوست را سوار می‌کنند، برحسب تصادف ناگهان با بیگ دن‌تیگ (جان گودمن) که در واقع همان غول تک چشم سایکلوپِ هومری است، برخورد می‌کنند و بار دیگر بر اثر تصادف سر از مراسم آیینی کوکلاکس‌کلان‌ها در می‌آورند.

فیلم سینمایی ای برادر کجایی

بدین ترتیب انگار در جهان «ای برادر کجایی»، بازی سرنوشت همه چیز را از پیش مقدر کرده و شخصیت‌ها نقش چندانی در رخ دادن آنها نخواهند داشت. این مسئله‌ی سرنوشت و ارتباطش با مذهب، در پایان‌بندی فیلم به شکل بارز‌تری دیده می‌شود، جایی که شخصیت‌ها احساس می‌کنند به پایان عمر خود رسیده‌اند و حتی اولیس (جرج کلونی) که ظاهرا یک آتئیست است از خدا طلب نجات می‌کند.

دعای او درجا اجابت می‌شود و شخصیت‌ها طی اتفاقی که بیشتر به معجزه شباهت دارد، نجات پیدا می‌کنند. با این حال کوئن‌ها ماجرا را در اینجا رها نمی‌کنند و شیطنتشان در سکانس بعدی نمایان می‌شود، جایی که اولیس پس از نجات یافتن، دوباره به شخصیت قبلی تبدیل می‌شود و سعی می‌کند تا برای نجاتشان توجیه علمی بیابد.

در «ای برادر کجایی؟» جهانی پر از حرص و طمع ترسیم می‌شود که مردم یکدیگر را به راحتی می‌فروشند. در همان ابتدای فیلم و پس از فرار، پیت (جان تورتورو) دوستانش را به خانه‌ی یکی از اقوامش می‌برد که در نهایت هر سه‌ی آنها را لو می‌دهد. خود سه فراری بعدا چنین رکبی را به فرزند او می زنند.

فیلم سینمایی ای برادر کجاییاز سوی دیگر بیگ دن‌تیگ با اسم انجیل و مسیح، از شخصیت‌ها دزدی می‌کند. در واقع این شارلاتان‌ بازی‌ها بخشی اساسی از جهان داستانی فیلم می‌شود که با توجه به اقتباسی بودن فیلم از یک متن کهن کلاسیک یونانی، خاصیت کنایی نیز می‌یابد. فیلم حتی بحث نژادپرستی و لینچ‌کردن سیاهان در زمان حکمرانی کوکلاکس‌کلان‌ها را نیز به تصویر می‌کشد و به شکلی هوشمندانه، آن را در مناسبات سیاسی قرار می‌دهد.

دو شخصیت سیاست‌مدار که در یکی از پیرنگ‌های فرعی فیلم با یکدیگر در زمان انتخابات می‌جنگند، بهانه‌ای خوب به دست می‌دهند تا بتوان رویکرد کوئن‌ها نسبت به سیاست را بهتر درک کرد. در نهایت «ای برادر کجایی؟» شاید جزو شاهکارهای کوئن‌ها دسته‌بندی نشود، اما بی‌شک یکی از نمونه‌ای‌ترین آثار پست‌مدرن در قرن جدید است که می‌تواند در بحث شناخت بهتر مولفه‌های سینمای پست مدرن، مورد مطالعه قرار گیرد.

نوشته نقد فیلم ای برادر کجایی؟ ساخته برادران کوئن – ادیسه پست مدرن اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%9f-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/

نقد فیلم توطئه خانوادگی family plot – پایان یک افسانه

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

یکم. واپسین فیلم هیچکاک شاید جزو شاهکارهای استاد نباشد، اما همچنان سرگرم‌کننده، شر و شور و مهم‌تر از هر چیز هیچکاکی است. ساختار غریب روایی در «توطئه خانوادگی»، فیلم را تبدیل به یکی از خاص‌ترین آثار هیچکاک می‌کند.

فیلمنامه‌ی ارنست لمان دو داستان ظاهرا مجزا را روایت می‌کند که با پیشبرد پیرنگ، آرام آرام به تقاطعی جذاب با یکدیگر می‌رسند.

در نگاه به پیرنگ اثر دو نکته حائز اهمیت است؛ نخست آنکه قطب پروتاگونیست و آنتاگونیست ماجرا، هر دو شارلاتان و دغل‌باز هستند. بلانش که یک متخصص احضار روح قلابی است به همراه جرج که در تاکسیرانی کار می‌کند، ورِ همدلی‌برانگیز داستان را شکل می‌دهند و در طرف دیگر آرتور آدامسون و فرن قرار می‌گیرند که از طریق آدم‌ربایی و سرقت جواهرات نایاب، روزگار می‌گذرانند.

در واقع تفاوت این دو گروه در دوزِ دغل‌بازی آنهاست. آدامسون از هیچ قتل و جنایتی فروگذاری نمی‌کند و در مقابل تخلف‌های بلانش از کلاهبرداری‌های پیش‌پاافتاده از پیرزن‌های پولدار فراتر نمی‌رود. در واقع هر قدر اعمال آدامسون و فرن شنیع به نظر می‌رسد، جنس فریبکاری‌های بلانش و جرج شباهت زیادی به مکر شخصیت‌های بیلی‌وایلدری دارد و با وجود آنکه در هر حال شیادانه است، اما همدلی ما را به دلیل شیرین بودن کاراکترها برمی‌انگیزد.

فیلم سینمایی توطئه خانوادگی

نکته‌ی مهم دیگر پیرنگ، دانای کل بودن روایت است. در اینجا بیننده در اکثر دقایق اطلاعات بیشتری نسبت به دانسته‌های شخصیت‌ها دارد و چندین قدم از آنها جلوتر قرار می‌گیرد. چنین تمهیدی سبب افزایش حس تعلیق کلی اثر می‌شود، همان عنصری که برای سالیان سال ساختار اصلی سینمای هیچکاک را شکل می‌داد. ساختاری که به جای غافلگیری بر مبنای تعلیق پیش می‌رفت و در نتیجه بیننده را تا مرز جنون درگیر ماجراهای پیچیده‌ی خود می‌کرد.

دوم. «توطئه خانوادگی» از ترکیب لحن کمدی هیچکاکی و دلهره‌ی همیشگی آثار مطرحش به وجود آمده است. هیچکاک با وجود اینکه در ظاهر به سراغ ساخت یک تریلر جدی رفته، اما با تزریق طنز انگلیسی و شیطنت‌آمیز خود به رگ‌های پیرنگ، به لحنی خاص دست یافته که فقط و فقط منحصر به خودش است.

طنز زیرکانه‌ی هیچکاک بیش از هر چیز در شخصیت بلانش تبلور می‌یابد. او آمیزه‌ی غریبی از شجاعت و ترس، زیرکی و حماقت و البته جذابیت ظاهری و خل وضعی و خنگ‌بازی‌های بی‌پایان است که نتیجه‌اش یکی از خاص‌ترین زنان آثار هیچکاک می‌شود.

سوم. از مدافتاده خواندن آخرین فیلم هیچکاک، کج‌بینی عجیبی را طلب می‌کند که البته نویسنده‌های بسیاری از زمان اکران تاکنون ثابت کرده‌اند که دارای آن هستند. فیلم «دمده‌» هیچکاک، به مذاق آنها خوش نمی‌آید چرا که با سینمای مدرن دهه هفتاد هالیوود تفاوت زیادی خصوصا از لحاظ بصری دارد.

فیلم سینمایی توطئه خانوادگی

برای آنها استفاده از بک پروجکشن در صحنه‌های مربوط به ماشین‌سواری، خصوصا در دهه هفتاد میلادی خنده‌دار است و این سوال را پیش می‌آورد که چرا هیچکاک از تکنیک‌های نوین دوران پسا کلاسیک استفاده نمی‌کند. آنها این مصنوعیت عمدی را که شاخصه‌ی همیشگی سینمای هیچکاک است، ضعف قلمداد کرده و از او طلب آثاری رئالیستی می‌کنند.

حال آنکه سینمای هیچکاک سینمای همین تصنع‌هاست. سینمای دور شدن از مرزهای رئالیسم و ساختن یک جهان مونتاژی که هیچ الزامی به پایبندی به اصول واقع‌گرایی ندارد. مشکل اما ظهور ناگهانی چنین فیلم عجیبی در میانه‌ی دهه هفتاد و سال‌های جولان فیلمسازان نسل جدید همچون اسکورسیزی و اسپیلبرگ و کاپولاست. سال‌هایی که فیلم‌های ساختارشکن و جسورانه‌ای همچون «بانی و کلاید»، «ایزی رایدر» و «این گروه خشن» جریان جدیدی از سینما را به راه انداخته‌اند که سبب به پایان رسیدن عصر طلایی کلاسیک هالیوود شده است.

چشم‌های بینندگان و البته منتقدان در این سال‌ها میانه‌ی خوبی با این مصنوعیت ندارد، با این حال امروز که به «توطئه خانوادگی» با نگاه منطقی‌تری می‌نگریم، شاهد فیلمی گرم و سرگرم‌کننده از یک مولف بزرگ سینماییم که همان تکنیک‌های دمده‌اش نه تنها توی ذوق نمی‌زند، بلکه یادآور روزهایی خوش‌تر از اکنون در سینمای آمریکاست.

فیلم سینمایی توطئه خانوادگیچهارم. «توطئه خانوادگی» پایان افسانه‌‌ی به قول تروفو «موسیو هیچکاک» است. پایانی بر بیش از پنج دهه فیلمسازی در بالاترین سطح که حاصلش ۵۴ فیلم خوب و بد، اما در همه حال کنجکاوی‌برانگیز بوده است. ۵۴ فیلمی که هر یک تاثیر عمیقی بر زبان سینما و در عین حال مطالعات سینمایی گذاشتند، تا جایی که بتوان هیچکاک را بحث‌برانگیزترین فیلمساز در زمینه‌ی مطالعات سینمایی و دانشگاهی دانست.

پایان‌بندی فیلم و در واقع پایان‌بندی سینمای هیچکاک به طرز عجیبی درخشان است. بلانش با استفاده از قدرت‌های ماورایی خود، جرج را به سوی الماس رهنمون می‌کند و همان لحظه که تصور کرده‌ایم او واقعا قادر به احضار روح است، رو به دوربین چشمک می‌زند. با این چشمک ما باز هم مثل همیشه رودست خورده‌ایم و نمی‌دانیم که بالاخره بلانش یک متخصص احضار روح قلابی‌ست که جرج را سرکار گذاشته یا واقعا با نیروهای ماورایی ارتباط دارد.

این چشمک، چشمکِ هیچکاک به تماشاگر است. چشمکی سرخوشانه برای پنج دهه شیطنت و پنج دهه بازیگوشی در سینما. چشمکی که هر بار ببینیم نه یاد بلانش و جرج و «توطئه خانوادگی» که به یاد واپسین تصویر استاد بر پرده‌ی نقره‌ای می‌افتیم؛ تصویر نیمرخ گوشتالوی هیچکاک با آن غبغب تپل، پشت یک شیشه.

نوشته نقد فیلم توطئه خانوادگی family plot – پایان یک افسانه اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%aa%d9%88%d8%b7%d8%a6%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%da%af%db%8c-family-plot-%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%db%8c%da%a9-%d8%a7/

نقد انیمیشن روح soul – این فلک زیباست اگر زیبا تو رفتار کنی!

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

تماشای انیمیشن «روح» پیت داکتر، بیش از هر چیز مرا به یاد سکانس جاودانه‌ی «طعم گیلاس» کیارستمی می‌اندازد، آنگاه که پیرمرد تعریف می‌کند چطور یک توت مانع خودکشی‌اش شده و از آن به بعد فکرش را عوض کرده است. او در اثر فعل و انفعالات روحی،‌ ارزش زندگی را در چیزهای کوچکی مانند تماشای طلوع خورشید و مزه‌ی یک توت شیرین یافته است.

در «روح» نیز جو گاردنر طی یک سفر آسمانی غریب، به درک جدیدی از مفهوم زندگی می‌رسد. او یک معلم موسیقی سیاهپوست عاشق موسیقی جاز است که بین شغل معلمی که بیمه و مزایا و امنیت شغلی دارد و نوازندگی در یک بند مردد است. قلب و مغز جو در جدالی کلاسیک با یکدیگر، تردیدهای او را درباره‌ی زندگی‌اش به نهایت خود رسانده‌اند.

این جنگ را همه‌ی ما عاشقان سینما نیز تجربه کرده‌ایم، جنگی که در یک طرفش کار نان و آب دار مهندسی و پزشکی می‌ایستد و در طرف دیگرش جهان پرتکاپوی هنر با آینده‌ای نامشخص. «روح» بدون محافظه‌کاری‌های مرسوم به موقعیتی که ترسیم می‌کند پاسخ می‌دهد، خصوصا آنجا که جو در پاسخ نگرانی مادرش که گرسنگی کشیدن را نتیجه‌ی پیگیری هنر می‌داند، می‌گوید “پس دلم نمی‌خواهد چیزی بخورم.” این پاسخ جسورانه و هوشمندانه، موضع کلی اثر را مشخص می‌کند. موضعی که شاید صدای بسیاری از والدین را در آورد، با این حال چه قبول کنند و چه نکنند، حقیقت ماجرا همین است.

انیمیشن soul

«روح» از رویکردی دیگر نیز پاسخی به حال و هوای این روزهاست. فیلم سعی دارد تا راهکاری برای زنده ماندن در این دوران سیاه ارائه دهد و تمهیدش برای این کار، یادآوری لذت‌های کوچک زندگی‌ست. داستان فیلم در دو بعد مادی و ماورایی رخ می‌دهد. در دنیای زمینی، پیت درگیر تلاش برای نوازندگی در یک گروه مطرح است.

پس از اینکه به صورت تصادفی داخل یک چاله می‌افتد و به کما می‌رود، روح او در وارد برزخ می‌شود. از اینجا به بعد در کنار دنیای زمینی ما با جهان ماورایی طرفیم که در آن روح‌های آماده برای حضور در دنیای پس از مرگ و روح‌های آماده برای حلول در جسم یک نوزاد، نگهداری می‌شوند. این بخش از فیلم طراحی بسیار غریبی دارد و «روح» ممکن بود به دلیل ترسیم جهان پس از مرگ به ورطه‌ی دعواهای مذهبی فراوانی بیفتد، با این حال هوشمندی داکتر همینجاست که سعی کرده تا طوری این جهان را به تصویر بکشد که همدلی افراد متفاوت از مذاهب و نژادهای گوناگون را بر‌انگیزد. این بخش از داستان دو عنصر مهم در ساختار دراماتیک پیرنگ را نیز رو می‌کند؛ نخست روح ۲۲ که هیچکس نتوانسته او را برای سفر به زمین و زندگی قانع کند و دیگری فرشته‌ی خودشیفته‌ی حسابداری که آمار روح‌ها را دارد و یک کشمکش اساسی دیگر به ماجرا اضافه می‌کند.

انیمیشن soul

روح ۲۲ نقش مهمی در این میان دارد. ۲۲ نماینده‌ی تمام انسان‌هایی‌ست که نمی‌دانند با زندگی‌شان چه می‌کنند. آنها که علاقه‌ی خاصی به چیزی ندارند و آنقدر از این شاخه به آن شاخه می‌پرند که در نهایت عمر خود را از دست رفته می‌بینند. تقابل‌های او با روح شخصیت‌های بزرگی مانند گاندی، مادر ترزا، ارشمیدس و حتی آبراهام لینکلن خنده‌دارترین بخش‌های کل فیلم را تشکیل می‌دهند.

او آنقدر لجباز و یک‌دنده است که بزرگترین شخصیت‌های تاریخ نیز در مقابل او مستاصل می‌شوند. با این حال وقتی در اثر یک اتفاق در جسم جو حلول می‌کند و زمین را با چشمان خود می‌بیند، بهتر از همه ارزش‌ زندگی‌ کردن را درک می‌کند.

او لذت‌های کوچکی مانند خوردن یک تکه پیتزا یا تماشای فروافتادن برگی از درخت که انسان‌ها به آنها عادت کرده‌اند را با بند بند وجود خود حس می‌کند و عاشق زندگی روی زمین می‌شود. این همان پیام اصلی «روح» است؛ از ثانیه به ثانیه‌ی زندگی خود لذت ببرید، زیرا لحظاتِ از دست رفته دیگر هیچگاه باز نمی‌گردند.

انیمیشن soul

«روح» به مانند دیگر انیمیشن‌های پیکسار از لحاظ فنی در سطح بالایی قرار دارد. طراحی بصری فیلم در بخش مربوط به زمین بسیار خوش‌رنگ و لعاب و چشم‌نواز است و در اپیزودهای مربوط به برزخ، به شدت هوشمندانه است. تم آبی و طراحی مینیمالیستی در این بخش شاید کمی خسته‌کننده به نظر برسد، با این حال خلاقیتی که طراحان در ترسیم فرشته‌ها با خطوط شکسته و خمیده به خرج داده‌اند تحسین برانگیز است.

این طراحی – که شکل رادیکال آن را در فرشته‌ی امارگیر می‌بینیم – سبب شده تا فرشته‌ها کیفیتی بخصوص داشته باشند که نه جامد باشند نه مایع و نه گاز. در بخش‌های زمینی نیز کاراکترها با دقت وسواس‌گونه‌ای ساخته شده‌اند. از خود جو گرفته تا آن گربه‌ی بامزه و جذاب که روح جو اشتباهی وارد بدنش می‌شود و درگیری شیرینی را به وجود می‌آورد.

«روح» برخلاف آنچه می‌گویند نه کلاس عمیق درس فلسفه است و نه حرف فلسفی عجیبی می‌زند. یک «انیمیشن» جمع و جور، ساده و صمیمی و البته سرگرم‌کننده است که در این وانفسای کرونا می‌تواند به ما یادآوری کند که دنیا با تمام پلشتی‌هایش هنوز هم ارزش زیستن را دارد.

نوشته نقد انیمیشن روح soul – این فلک زیباست اگر زیبا تو رفتار کنی! اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%ad-soul-%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%81%d9%84%da%a9-%d8%b2%db%8c%d8%a8%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a7%da%af%d8%b1-%d8%b2/

نقد فیلم شکار The Hunt ساخته کراگ زوبل – علیه ژانر

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

جدیدترین فیلم کریگ زوبل چیزی بیش از یک «فیلمِ ژانر» سرگرم کننده است و جالب آنکه همین مسئله به مانند شمشیر دو لبه‌ای برای آن عمل می‌کند.

در واقع از یک منظر «شکار» به جای اینکه در حصار کلیشه‌های یک فیلمِ «بتل رویال» تیپیکال بماند، با تیزهوشی تمام از منظر تماتیک، خود را به یک مسئله‌ی سیاسی و اجتماعی مهم وصل می‌کند و از سوی دیگر، شاید اگر با همان کلیشه‌ها کار می‌کرد و یک اثر استاندارد در حوزه‌ی ژانر می‌شد، اکنون با فیلم بهتری مواجه بودیم.

حین تماشای فیلم مدام همین دوگانگی به ذهن هجوم می‌آورد و جلوی یک تجربه‌ی لذت‌بخش را می‌گیرد. شکی نیست که فیلم کنجکاوی برانگیز است، استعاره‌های دیدنی و جذابی دارد و مهم‌تر از هر چیز مال جامعه‌ی امروزِ سیاست‌زده است. اما در این میان گاهی حرف‌های نوگرایانه‌ی فیلم از ساختار اثر بیرون می‌زنند و همین مسئله سبب می‌شود تا در نهایت «شکار» فیلم چندان خوبی نباشد.

فیلم سینمایی شکار

در «شکار» با دو گروه طرفیم. شکارچی‌ها و قربانی‌ها. شکارچی‌ها گروهی لیبرالِ ننر و پولدارند که به نظر برای تفریح دست به شکار انسان می‌زنند. آنها تعدادی از مردم عادی را که ظاهرا گرایش‌های جمهوری‌خواهانه دارند، می‌ربایند و به جزیره‌ای دورافتاده آورده و اقدام به شکار آنها می‌کنند.

در تحلیل چنین موقعیتی اگر از باب ویژگی پولدار بودن شکارچی‌ها به قضیه نگاه کنیم، فیلم تبدیل به یکی از همان فیلم‌های طبقاتی چند سال اخیر می‌شود که در اشکال مختلفی ساخته شده‌اند و هالیوود هم نشان داده که علاقه‌ی غریبی به این دست فیلم‌ها پیدا کرده است. با این حال وقتی سویه‌های گرایش سیاسی دو گروه فیلم مد نظر قرار می‌گیرد، «شکار» معنای جدید‌تری می‌یابد.

فیلم سینمایی شکار

شاید به همین دلیل باشد که پس از اظهارنظر ترامپ علیه فیلم – که مشخصا با کج‌فهمی خاص خود هیچ درکی از فیلم نداشته – اکران عمومی «شکار» برای مدتی به تعویق افتاد. جالب آنکه فیلم صدای رسانه‌های دموکرات و جمهوری‌خواه را همزمان در آورده و از هر دو جبهه‌ی چپ و راست انتقادات تندی علیه فیلم روانه شده است.

همین ویژگی «شکار» را تبدیل به یکی از جنجالی‌ترین فیلم‌های چند سال اخیر می‌کند، فیلمی که به شکل تلویحی و با استفاده از طنزی گزنده، به هر دو طرف این دعوای سیاسی می‌تازد. انگار «شکار» محصول تمام فحاشی‌های هرروزه‌ در فضای مجازی‌ست که طرفداران دو قطب سیاسی آمریکا – جهان – نثار یکدیگر می‌کنند. در فیلم این فحش‌ها تبدیل به گلوله و نارنجک و هر نوع وسیله‌ی جنگی دیگر شده و تلاش برای کشتن یکدیگر جای خشونت کلامی را گرفته است.

فیلم سینمایی شکار

این بازیگوشی در ساختار فیلم هم نفوذ کرده است. پس از سکانس مقدمه، با شروع فیلم و بیدار شدن ۱۲ شخصیت ربوده شده با دهان بسته، ما با اما رابرتز همراه می‌شویم و احساس می‌کنیم که او شخصیت‌ اصلی‌ست.

کمتر از چند دقیقه بعد، در لحظاتی که طبق کلیشه‌های سنت روایی این دست فیلم‌ها باید شاهد شکل‌گیری رابطه‌ای عاطفی بین او و یکی از پسرهای گروه باشیم، به فجیع‌ترین شکل ممکن کشته می‌شود تا سازندگان نشان دهند که فیلمشان قرار است به تمام انتظارات ژانری ما پشت پا بزند. در این لحظات نقطه دید روایت چندین بار از شخصیت‌های مختلف به دیگران منتقل می‌شود و هر بار که بیننده گمان می‌برد این بار با شخصیت اصلی طرف شده، باز هم غافلگیر خواهد شد.

فیلم سینمایی شکار

این شیطنت‌ها هنگام آشنایی با اسنوبال (بتی گیلپین) پایان می‌یابد. او قهرمان داستان است و بر عکس دیگر کاراکترها گرایش سیاسی خاصی از خود نشان نمی‌دهد. او مشخصا نه دموکرات است و نه بر خلاف ظاهر و لهجه‌ی جنوبی‌اش میانه‌ی چندانی با جمهوری‌خواه‌ها دارد. اسنوبال تنها برای بقا می‌جنگد و در تلاش برای زنده ماندن، درگیر جنگی ناخواسته با آتنا (هیلاری سوانک) به عنوان آنتاگونیست ماجرا می‌شود.

این کشمکش بین دو زن، موقعیتی «جانی گیتاری» شکل می‌دهد و در نهایت به یک سکانس زد و خورد اکشنِ عجیب ختم می‌شود. به نظر می‌رسد این سکانس یک تغییر لحن اساسی بر پیکره‌ی درام وارد می‌کند که فیلم را بیشتر و بیشتر از ساحت ژانر دور می‌کند. با وجود گوشه کنایه‌های طنزآلود پرتعدادی که در طول فیلم تکرار می‌شدند، در این سکانس ناگهان فیلم از یک فیلمِ survival که از لحاظ تماتیک بارقه‌هایی از تم انتقام دارد، به سوی یک لحن کمدی تغییر مسیر می‌دهد.

فیلم سینمایی شکاراین لحن کمدی پایانی – در شوخی‌های حین دعوا مانند جایی که دو کاراکتر برای لحظه‌ای نفس می‌گیرند – شاید به خصوصیت پارودیک فیلم کمک کرده باشد، اما تمام آن شکوه دوئل پایانی را فرو می‌ریزد. می‌توان استدلال کرد که ذات این دعوا مسخره است و به همین دلیل به چشم شوخی به تمام آن نگاه می‌شود تا احمقانه‌بودن آن به تصویر کشیده شود. با این حال وقتی این را با تصاویر دهشتناک قتل‌‌های ابتدای فیلم مقایسه کنیم، این خصلت هجوگونه چندان منطقی نمی‌نماید.

به همین دلیل است که می‌توان معتقد بود اگر «شکار» چارچوب‌های ژانری را رعایت می‌کرد، فیلم بهتری می‌شد. با این حال من ترجیح می‌دهم فیلم جسورانه و البته نه چندان خوبی مانند «شکار» ببینم، تا اینکه برای هزارمین بار به تماشای یک اکشن ژانری استاندارد بنشینم که در حال تکرار همان حرف‌های همیشگی‌ست.

نوشته نقد فیلم شکار The Hunt ساخته کراگ زوبل – علیه ژانر اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1-the-hunt-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%da%a9%d8%b1%d8%a7%da%af-%d8%b2%d9%88%d8%a8%d9%84-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%da%98/

نقد مستند یکه سوار ساخته عبدالرضا نعمت‌ الهی – اصرار به فرمت تلویزیون

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

تولید آثار مستند درباره مبارزان انقلاب و به خصوص مردانی که از طبقات متوسط و پایین جامعه برخاستند و در صدد عدالت‌خواهی و مبارزه با رژیم پهلوی بودند، یکی از موضوعاتی است که در سال‌های اخیر برای مستندسازان ایرانی جذاب بوده.

جذابیت دراماتیک چنین چهره‌هایی به این موضوع برمی‌گردد که ایشان از ابتدا عضو گروه مبارزان انقلابی نبوده و برخی از آن‌ها حتی دغدغه سیاسی جدی هم نداشته‌اند؛ بلکه در مسیر مبارزات، با شنیدن دعوت امام خمینی (ره) و به مرور با این جریان همراه شده‌اند.

طیب حاج رضایی یکی از مشهورترین چهره‌های این گروه محسوب می‌شود؛ اما افراد دیگری هم در مسیر به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی ایران، با این جریان همراه شده‌اند، از جمله حاج مهدی عراقی.

مستند یکه سوار

مستند «یکه سوار» به دنبال واکاوی شخصیت و مبارزات این چهره متفاوت انقلاب است که از عضویت در گروه فداییان اسلام و پایه‌گذاری حزب موتلفه اسلامی گرفته تا مسئولیت زندان قصر و ریاست شورای مرکزی بنیاد مستضعفان، در جریان پیروزی انقلاب اسلامی نقش موثری بر عهده داشته است.

«یکه سوار» مستندی گفتگو محور است که بخش اعظم ساختارش را مصاحبه‌های گوناگون تشکیل داده‌اند. در این مورد، «یکه سوار» تلاش و پشتکار قابل توجه عواملش را بازنمایی می‌کند که به نظر می‌رسد ساعت‌ها مصاحبه را با پیگیری و زحمت فراوان ضبط کرده‌اند تا کارگردان بتواند از دل آن‌ها به روایت مد نظر خودش دست یابد.

مستند یکه سوار

گفتگوها و مصاحبه‌شوندگان این مستند آن‌قدر گویا و در خدمت روایت هستند که فقط می‌توانیم روش کار تیم سازنده «یکه سوار» را به کار مستندسازی تشبیه کنیم که از دل صخره، سردیس مورد نظرش را، با تراشیدن بخش‌های اضافی، استخراج می‌کند. به نظر می‌رسد که سازندگان «یکه‌سوار» نیز، به شیوه‌ای مشابه، ابتدا توده عظیمی از مصاحبه‌های گوناگون با افراد مختلف را ضبط کرده‌اند و سپس از دل آن‌ها روایت را به نحوی سر و شکل داده‌اند که نگاه فیلسماز را هم منعکس کند.

مجموعه کامل گفتگوهای ضبط شده، از همسر، فرزند و دوستان نزدیک مهدی عراقی گرفته تا بهروز افخمی به عنوان فیلمسازی که روزی فکر ساختن فیلم درباره این شخصیت از ذهنش گذشته و مردی که در سال‌های دور برای عراقی کار می‌کرده، گستردگی نگاه فیلمساز و تلاشش برای ارائه یک بازنمایی منصفانه و جامع از زوایای مختلف شخصیت مورد نظرش را نشان می‌دهد.

مستند یکه سوار

در کنار مصاحبه‌ها، دو عنصر دیگر نیز روایت «یکه سوار» را شکل می‌دهند که عبارتند از تصاویر و صداها. در مورد جمع‌آوری عکس‌ها، فیلمساز تمام تلاشش را به خرج داده و مجموعه نسبتا کاملی از تصاویر موجود را جمع‌آوری کرده است؛ با این حال، نظر به شخصیت خاص و جایگاه نسبتا متفاوت حاج مهدی عراقی، کمتر عکس جداگانه‌ای از او وجود داشته و لذا تنوع زیادی در آن‌ها به چشم نمی‌خورد.

در واقع، تمام عکس‌هایی که در اختیار مستند بوده، تقریبا به مجموعه عکس‌های امام خمینی (ره) و آلبوم‌های خانوادگی محدود می‌شود. با این حال، استفاده فیلمساز از فرم ارائه این عکس‌ها می‌توانست بهتر باشد و گنجاندن آن‌ها به شکل میان‌برنامه در بین مصاحبه‌ها، آن هم با موسیقی زورخانه‌ای، انتخاب چندان مناسبی به نظر نمی‌رسد؛ چرا که صرفا بر یک جنبه از شخصیت این چهره انقلابی مرتبط است و با فرم کلی اثر هم‌گرایی چندانی ندارد.

مستند یکه سوار

از سوی دیگر، صداهای موجود از حاج مهدی عراقی، ابزار مناسبی است که به درستی در اختیار مستندساز قرار گرفته و او هم به خوبی آن‌ها را مورد استفاده قرار می‌دهد؛ با این حال، تاکید تبلیغاتی بیش از حد «یکه سوار» و مباهات زیادش بر پخش این صداها برای اولین بار، توقع زیادی در مخاطب ایجاد می‌کند و این در حالی است که واقعا نسبت صداها به حجم کل اثر و تاثیر آن‌ها در روایت، به اندازه‌ای که در ابتدای هر قسمت بر آن تاکید می‌شود، تعیین کننده نیست.

در ابتدای کار، به نظر می‌رسد که قرار است با مستندی شبیه به «روایت رهبری» مواجه شویم که اساسا بر مبنای داده‌های تازه‌ای که در اختیار فیلمساز قرار گرفته، تولید شده است؛ اما به مرور مشخص می‌شود که متن صداهای وعده داده شده قبلا به چاپ رسیده و تنها بخشی از آن‌ها برای نخستین بار منتشر می‌شود که آن هم در مقایسه با محتوای فربه مصاحبه‌ها، چندان شگفت‌انگیز و دندان‌گیر نیست.

مستند یکه سوار

کارگردان «یکه سوار» ساختار اثر خود را بر مبنای تهیه‌کننده تلویزیونی آن طراحی کرده و ترجیح داده این مستند بیشتر خصلت‌های تلویزیونی داشته باشد تا سینمایی. البته در این مورد می‌توانیم به انتخاب مستندساز احترام بگذاریم، اما به نظر می‌رسد که «یکه سوار» اگر به جای چهار قسمت حدودا ۴۰ دقیقه‌ای در قالب یک مستند سینمایی بلند و ۹۰ دقیقه‌ای تولید می‌شد که همزمان خصلت‌های فرمی و سینمایی پرررنگ‌تری را نیز همراه داشت، شاید می‌توانست در حد و اندازه‌های آثاری همچون «ترور سرچشمه» و «پدر طالقانی» ظاهر شود.

با این حال، روایت سرپا و خوش‌ریتم «یکه سوار» از مهم‌ترین نقاط عطف این مستند است؛ بالاخص قسمت اول که با دقتی امیدوارکننده و هدفمند، به صورت یک مقدمه اثرگذار و پرکشش طراحی شده و در حالی که وقت خود را با اطلاعات بیوگرافی غیرضروری هدر نمی‌‌دهد، جوری دست مخاطب را گرفته و به سراغ اصل مطلب می‌برد که بیننده به تماشای اپیزودهای بعدی ترغیب می‌شود.

مستند یکه سوارروایت «یکه سوار» در قسمت‌های بعدی، در عین حال که موفق می‌شود خصلت‌های منحصربه‌فرد خود مخصوصا ریتم و تدوین مناسب مصاحبه‌ها را حفظ کند، اما مسیر افول را در پیش می‌گیرد و در چند مورد گلوگاه‌های زندگی شخصیت حاج مهدی عراقی را پرداخت نشده رها می‌کند.

دوران حدودا سیزده ساله زندانی بودن عراقی در زمان پهلوی و نیز آزاد شدن این شخصیت سیاسی با کمترین جزئیات ممکن مطرح می‌گردد و حتی شرح مقوله شهادت که قاعدتا باید در چنین مستندی مفصل برگزار شود، در بخش پایانی قسمت چهارم مورد اشاره قرار می‌گیرد؛ در حالی که فیلمساز حتی تلاش شایسته‌ای هم برای پاسخ دادن به ابهامات در این باره از خود نشان نمی‌دهد.

نوشته نقد مستند یکه سوار ساخته عبدالرضا نعمت‌ الهی – اصرار به فرمت تلویزیون اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%85%d8%b3%d8%aa%d9%86%d8%af-%db%8c%da%a9%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d8%b9%d8%a8%d8%af%d8%a7%d9%84%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d9%86%d8%b9%d9%85%d8%aa/

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید