بررسی انیمیشن زوتوپیا محصول سال ۲۰۲۰ برای والدین

کارکترهای زوتوپیاجودی (خرگوش): خرگوشی جوان است که با وجود دختر بودن و جثه‌ی کوچک خود سعی بر این دارد تا به همه نشان دهد که می‌تواند به اهداف خود برسد.

نیک (روباه): روباه زیرکی است که پس از تحقیر در دوران کودکی برای رسیدن به اهدافش از دوز و کلک استفاده می‌کرد ولی بعد از آشنایی با جودی مسیر جدیدی مقابل او باز شد.

 

والدین از انیمیشن «زوتوپیا» چه چیزهایی باید بدانند و در مورد چه چیزهایی باید با کودک خود صحبت کنند.

قبل از تماشای فیلموالدین

انیمیشن رالف اینترنت را خراب می‌کند داستان دو شخصیت به نام رالف و ونولوپی هست، که شش سال است در یک گیم‌نت با هم دوست هستند. در یکی از روزها دسته‌ی بازی ونولوپی خراب می‌شود و از آن‌جا که رالف قلب مهربان و فداکاری دارد؛ دوست دارد برای خوشحالی ونولوپی هر کاری کند.

رالف با ونولوپی وارد دنیای اینترنت می‌شود که دسته‌ی بازی بخرند، اما ونولوپی تنها دوست صمیمی، پر جنب و جوش و اهل هیجان رالف، در این سفر با بازی مسابقه مرگ آشنا می‌شود. رالف که این بازی را عامل جدایی‌ای میان خود و ونولوپی می‌بیند؛ تصمیم می‌گیرد که بازی را ویروسی کند، اما خرابکاری بسیار بزرگتری بارمی‌آورد.

هنگام تماشای فیلم

هنگام دیدنمثبت
شخصیت محوری داستان (جودی)، دارای الگوهای رفتاری مثبت بسیاری است که به خوبی در اثر گنجانده شده است؛ رفتارهایی همچون پشت‌کار، عزت نفس، شجاعت، مهربانی و…

منفی

در برخی صحنه‌های اثر ناهنجاری همچون، حرکات موزون، پخش آهنگ های نامتعارف، استفاده از الفاظ زشت و همچنین استفاده از تعابیر و شوخی‌های نامناسب برای کودکان به چشم می‌خورد. نکته قابل توجه این است که بعضی از این رفتارها از شخصیت مثبت و محوری داستان (جودی) سر می‌زند.

بعد از تماشای فیلم

– «جودی»، شخصیتی مهربان و فداکاری است که به افراد ضعیف کمک می‌کند، این مسئله بهانه بسیار خوبی است تا والدین در رابطه با مفهوم فداکاری با فرزندان خود صحبت کنند.

تماشای رالف خرابکار

– انیمیشن زوتوپیا در عین اینکه داستان حیوانات را به تصویر می‌کشد اما کاملا شبیه ‌سازندگی انسان‌هاست (از مدل لباس پوشیدن تا استفاده از فضای مجازی تایید کننده این نکته است) . این اثر از طریق شبیه سازی زندگی انسان سعی بر این دارد تا الگوهای صحیح زندگی را معرفی کند. اما ممکن است برداشت کودکان برداشت‌های غلطی باشد پس بهتر است والدین در رابطه با اتفاقات و رفتارهای ناشایست نیز با کودکان خود صحبت کنند.

بعد از تماشای انیمیشن «زوتوپیا» چه سوال‌هایی می‌توانید از کودک خود بپرسید؟

در این انیمیشن طبیعت حیات وحش و غریزه حیوانات وحشی نفی شده و زندگی انسانی برای حیوانات به نمایش گذاشته شده است.

آیا حیوانات می‌توانند بر اساس غریزه خود عمل نکنند؟
آیا حیوانات اساسا می‌توانند مانند انسانها تکامل و پیشرفت داشته باشند؟
جودی برای کمک گرفتن از نیک صدای او را مخفیانه ضبط کرد؛ آیا کار او را تایید می‌کنید؟
تفاوت رفتار نیک و جودی پس از تحقیر شدن توسط دیگران چه بود؟
آیا برای دوستی همیشه باید منفعتی کسب کرد؟
در قبال اشتباهات دوستانمون چه رفتاری باید داشته باشیم؛ رفتار جودی با نیک را در این رابطه چه طور ارزیابی می‌کنید؟

نوشته بررسی انیمیشن زوتوپیا محصول سال ۲۰۲۰ برای والدین اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d8%a8%d8%b1%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86-%d8%b2%d9%88%d8%aa%d9%88%d9%be%db%8c%d8%a7-%d9%85%d8%ad%d8%b5%d9%88%d9%84-%d8%b3%d8%a7%d9%84-2020-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c/

نقد فیلم متاسفیم جا ماندی ساخته کن لوچ – زندگی مشترک آقای ترنر و بانو

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«متاسفیم جا ماندی» فیلمی دیگر در باب مطالبه‌ی قشر کارگر و نیمچه متوسط جامعه‌ی شهری از فیلمساز همیشه مطالبه‌گر انگلیسی کن لوچ است؛ فیلمسازی که می‌توانیم او را آخرین سینماگر از نسل موج نوی سینمای انگلستان برشمریم.

زمانی که در دهه‌ی ۶۰ میلادی فیلمسازان موج نو انگلستان همانند تونی ریچارسون، لیندسی اندرسون، جان شله‌زینگر، جک کلیتون و کارل رایتز نوعی سینمای اعتراضی شهری را در نقد اجتماع طبقاتی بریتانیا از پس سرمایه و نئولیبرالیسم در انگلیس پایه‌گذاری کردند، پرداخت به قشری از جامعه‌ی حاشیه‌نشین و کارگری تبدیل به سوژه‌ی اصلی گشت.

دو دهه بعد کن لوچ با همین مطالبات وارد کارزار شد تا جایی که امروزه به محض اینکه نام سینمای کارگری برده می‌شود بدون هیچ واسطه‌ای ذهن آدمی به سمت فیلم‌های این کارگردان انگلیسی جهش می‌نماید. حال فیلم آخر لوچ در ادامه‌ی اثر بحث‌برانگیز قبلی‌اش «من، دنیل بلیک» قرار می‌گیرد.

فیلم متاسفیم جا ماندی

گویی با کلافی مواجهه هستیم که از ابتدا تا انتها یک صف زنجیری را پیش گرفته و آدم‌ها پشت به پشت هم مطالبات پراتیک و اجتماعی‌شان در قالب‌های گوناگون تغییر موضع می‌‌دهد. «متاسفیم جا ماندی» دقیقاً یکی از سرهای همین کلاف درهم تنیده شده می‌باشد؛ فیلمی در باب یک خانواده‌ی کاملاً معمولی انگلیسی که برای زیست کردن در جامعه‌ی شهری موجود باید همچون گلادیاتورها به نبردی تن به تن با شغل بروند و آوردگاهی مسئله‌مدار را در صحنه‌ی زندگی خلق نمایند.

دوربین کن لوچ در سراسر فیلم پر از تحرک و پر از ثبت کنش این گلادیاتورهاست، بخصوص پدر زحمتکش خانواده که تن به مبارزه‌ای طاقت‌فرسا برای بقای اهل بیتش می‌‌دهد. ما از همان ابتدا همراه این پرسوناژ دلپذیر فیلمساز می‌شویم تا غم‌انگیزی زیست امروزی این قشر همیشه له شده‌ی اجتماع زیر چرخ‌های مکانیسم سرمایه‌داری را درک کنیم، که عجیب هم درک خواهیم کرد چون دوربین بدون ادا و اطوار ایدئولوژیک تمام حد فواصل غیر دراماتیک را بین ما و ابژه‌های موجود برمی‌دارد و هر یک از مخاطبین گویی نقش پرسوناژها را از نزدیک استشمام می‌کنند.

فیلم متاسفیم جا ماندی

هنر دوربین لوچ در همین است، یعنی به تصویر کشیدن مامنی که فراتر از نمایش و دیدن متجسد برای مخاطب است چون اساساً نوع درگیری سوبژکتیو ما با ابژه‌های روی تصویر به حدی از چفت‌شدگی حسی می‌رسد که عدم ارتباط غیرممکن می‌گردد.

مگر می‌شود مخاطبی باشد که پدر این خانواده را درک نکند و با زیستش همسان‌سازی فرمال برقرار نسازد؟ مگر می‌شود حس مادرانگی زن که دائماً از پشت تلفن نگران دختربچه‌ی نوجوانش در خانه است و بوی انسانیت می‌شناسد و می‌دهد را از پس تصویر فیلم لمس نکنیم؟ یا ممکن است شر و شوری آن پسر جوان تازه به بلوغ رسیده که یک غلیان شورشی از وجودش در حال فوران است را ما هر روز در کنارمان نبینیم و با او همراه نشویم و در فواصل متعدد از دستش عصبانی نباشیم و در برخی جاها از اکتش خوشمان نیاید؟

این‌ها غیرممکن است چون فیلم کن لوچ اساساً فیلم زمان است؛ چه فریادهای مستاصل یک پیرمرد مانند دنیل بلیک که از بوروکراسی موجود می‌نالد و علیه‌اش شورش می‌کند و چه این کارگر زحمت‌کش پر از اشتیاقِ انسان بودن. کارزار فیلمساز دقیقاً کارزار انسانیت است و این مهم را بدون شعار و بدون پروپاگاندا و ژست‌های روشنفکری برایمان بازگو می‌کند.

فیلم متاسفیم جا ماندی

ریکی (پدر) همیشه در معرض مدیوم‌شات قرار دارد و در میزانسن نقش یک کنش فردی را بازی کرده و نهایتا علیت وجودینش سبب حس‌گیری از قوام فرم می‌شود. این موضوع که چرا آدم‌ها در جایگاهشان کاملاً درست طراحی شده‌اند دقیقاً از منطق رئالیستی محض کن لوچ نشئت می‌گیرد اما نه رئالیسمی ایده‌آل‌گرا و انتلکت، بلکه تماماً حس زندگی و تراوش زیست به مثابه‌ی بودن است که ناخودآگاه ما را قلقلک می‌دهد.

آدم‌های «متاسفیم جا ماندی» برای بودن تلاش می‌کنند و نه برای شعار و ژست‌های انتلکتی که برخی از سینماگران اتخاذ می‌نمایند. گویی همه‌شان فاکتوریلی ملموس از کف جامعه‌اند و دوربین یک نقش میانجی را دارد. چند سکانس داخلی را به یاد بیاورید که چگونه فیلمساز نزدیکی‌اش با پرسوناژ را به نقطه‌ی عدم تصنع، حد می‌دهد.

فیلم متاسفیم جا ماندی

خانواده در حال گفتگو هستند و دوربین یک حرکت آرام و روی دست بدون هیچگونه خودنمایی تکنیکال دارد؛ سپس از میان هال کوچک عبور کرده و این خانواده را در فواصل مشاجره و عشق و بن‌بست و رهایی به نمایش می‌گذارد. حدود میزانسن در تک‌تک صحنه‌ها برایمان خانه را با وجوهات مختلفش می‌سازد. یعنی زمانی که جر و بحث بین پدر و پسر خیره‌سر شکل می‌گیرد دوربین در جایگاهی درست با موضعی آی‌لول و بدون پروتاگونیست‌سازی، نقشی بی‌طرف را ایفا نموده و در همین نماهای داخلی خانه‌ی کوچک آن‌ها، از یک طرف اغتشاش روانی را به تصویر کشیده و از سوی دیگر محبت بی‌منت را.

حد نگه داشتن یعنی جلوگیری از به وجود آمدن سانتی‌مانتالیسم؛ مثلاً آنجایی که زن بابت فروش ماشینش ناراحت است اما بالاخره بخاطر خانواده‌اش از این حق می‌گذرد تا جایی که به اوج مناقشه می‌رسد و آن را به زبان می‌آورد ولی در ادامه چه اتفاقی می‌افتد؟ فروپاشی؟ یا سیاهی ممتد؟ خیر، آغوش گرم خانواده هنوز به راه است و همین زن پشت شوهرش درمی‌آید و از او دفاع می‌کند و یا مثلاً مشاجرات با پسر جوان خیره‌سر که تا اوج گسست می‌رود ولی رشته‌ی مرکزی خانواده از هم نمی‌گسلد و در سکانسی می‌بینیم که پدر مجروح در نمایی نیمه تاریک بر روی تخت قرار دارد و کن لوچ وی را در موضع حقارت نمی‌گذارد و همین پسر در بین درگاهی اتاق به ملاقات پدر می‌آید و از او می‌پرسد چیزی نیاز دارد یا نه؟

فیلم متاسفیم جا ماندی

این است حد نگه داشتن میزانسن و گریز از سانتی‌مانتال شدن و نغلتیدن به آغوش یک ملودرام لوس خانوادگی. یا سکانس‌های درخشان رابطه‌ی دختربچه‌ با اعضای خانواده که چقدر قوام و پختگی دارد و بهترین پرداخت کاراکتر در فیلم را به زعم نگارنده ایفا می‌کند؛ از رابطه‌ی عُقلایی‌اش با برادر بزرگتر گرفته تا رهاورد کودکانه‌اش برای پایان بخشیدن به مناقشات و حتی نگرانی و تشویشش در گسست خانواده.

کن لوچ در پرداخت این دختربچه بسیار استادانه در درامش کار کرده است؛ نه خبری از سانتی‌مانتال شدن است و نه اگزوتیسم مدرن. برای مثال در بین جر و بحث پدر و مادر در اتاق به جای اینکه فیلمساز ردپای او را به شکل دختربچه‌های لوس کلیشه‌‌ای وارد میدان اصلی درام نماید، لیزا فقط و فقط به دیوار اتاق می‌کوبد و درخواست عاجزانه‌ با همان هیبت و زبان کودکانه‌اش برای اتمام دعوا از اولیایش را دارد. ما با شنیدن همین صدای کوفتن به دیوار، موضع تجرید و انتزاع از پرسونای او برایمان کافی است تا حدِ کاراکتر در بسط درام به فرم تبدیل شود.

به همین مثابه «متاسفیم جا ماندی» اساساً فیلم دیالوگ به انضمام میزانسن است، آن هم میزانسن در غنای مدیوم‌شات. پرسونای کاراکترها بزدلانه یا اگزوتیک و عجیب و غریب به تصویر کشیده نمی‌شود و از آن‌ سو طعم کلیشه و عقب‌افتادگیِ ملودراماتیک هم ندارد.

فیلم متاسفیم جا ماندیبرای نمونه به رابطه‌ی جالب پدر و پسر در شوخی‌ها و مشاجراتشان دقت کنید که چقدر جدید و مدرن و با حسی توامان پیچیده و دیالیکتیک همراه است، به همین مثابه رابطه‌ی مادر و دختر و همه‌شان در یک کانسپت و کلیت انضمامی که می‌دهد یک خانواده‌ی امروزی قرن بیست و یکمی اروپایی. این حد شناخت از زیست و سپس میزان مسئله‌مدار بودن سوژه برای فیلمساز ۸۰ ساله‌ای است که اینگونه موضوعی امروزی را به فرم و تالیف خودش درمی‌آورد.

«متاسفیم جا ماندی» فیلمی است متعلق به امروز، اثری که با بحران‌های اقتصادی و کارگری امروزی در همه جای دنیا قابل درک و لمس است و معضلش، معضل طبقات زحمتکش اجتماعی می‌باشد که همیشه در خطر گسست‌های فردی و خانوادگی هستند؛ این تصویری است از زندگی مشترک امثال ترنرها با تمام سنگ‌های چیده شده در مسیر زیست‌شان که باید چگونگی را برای رهایی از گسست بیاموزند.

نوشته نقد فیلم متاسفیم جا ماندی ساخته کن لوچ – زندگی مشترک آقای ترنر و بانو اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%85%d8%aa%d8%a7%d8%b3%d9%81%db%8c%d9%85-%d8%ac%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%da%a9%d9%86-%d9%84%d9%88%da%86/

نقد فیلم متاسفیم جا ماندی ساخته کن لوچ – زندگی مشترک آقای ترنر و بانو

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«متاسفیم جا ماندی» فیلمی دیگر در باب مطالبه‌ی قشر کارگر و نیمچه متوسط جامعه‌ی شهری از فیلمساز همیشه مطالبه‌گر انگلیسی کن لوچ است؛ فیلمسازی که می‌توانیم او را آخرین سینماگر از نسل موج نوی سینمای انگلستان برشمریم.

زمانی که در دهه‌ی ۶۰ میلادی فیلمسازان موج نو انگلستان همانند تونی ریچارسون، لیندسی اندرسون، جان شله‌زینگر، جک کلیتون و کارل رایتز نوعی سینمای اعتراضی شهری را در نقد اجتماع طبقاتی بریتانیا از پس سرمایه و نئولیبرالیسم در انگلیس پایه‌گذاری کردند، پرداخت به قشری از جامعه‌ی حاشیه‌نشین و کارگری تبدیل به سوژه‌ی اصلی گشت.

دو دهه بعد کن لوچ با همین مطالبات وارد کارزار شد تا جایی که امروزه به محض اینکه نام سینمای کارگری برده می‌شود بدون هیچ واسطه‌ای ذهن آدمی به سمت فیلم‌های این کارگردان انگلیسی جهش می‌نماید. حال فیلم آخر لوچ در ادامه‌ی اثر بحث‌برانگیز قبلی‌اش «من، دنیل بلیک» قرار می‌گیرد.

فیلم متاسفیم جا ماندی

گویی با کلافی مواجهه هستیم که از ابتدا تا انتها یک صف زنجیری را پیش گرفته و آدم‌ها پشت به پشت هم مطالبات پراتیک و اجتماعی‌شان در قالب‌های گوناگون تغییر موضع می‌‌دهد. «متاسفیم جا ماندی» دقیقاً یکی از سرهای همین کلاف درهم تنیده شده می‌باشد؛ فیلمی در باب یک خانواده‌ی کاملاً معمولی انگلیسی که برای زیست کردن در جامعه‌ی شهری موجود باید همچون گلادیاتورها به نبردی تن به تن با شغل بروند و آوردگاهی مسئله‌مدار را در صحنه‌ی زندگی خلق نمایند.

دوربین کن لوچ در سراسر فیلم پر از تحرک و پر از ثبت کنش این گلادیاتورهاست، بخصوص پدر زحمتکش خانواده که تن به مبارزه‌ای طاقت‌فرسا برای بقای اهل بیتش می‌‌دهد. ما از همان ابتدا همراه این پرسوناژ دلپذیر فیلمساز می‌شویم تا غم‌انگیزی زیست امروزی این قشر همیشه له شده‌ی اجتماع زیر چرخ‌های مکانیسم سرمایه‌داری را درک کنیم، که عجیب هم درک خواهیم کرد چون دوربین بدون ادا و اطوار ایدئولوژیک تمام حد فواصل غیر دراماتیک را بین ما و ابژه‌های موجود برمی‌دارد و هر یک از مخاطبین گویی نقش پرسوناژها را از نزدیک استشمام می‌کنند.

فیلم متاسفیم جا ماندی

هنر دوربین لوچ در همین است، یعنی به تصویر کشیدن مامنی که فراتر از نمایش و دیدن متجسد برای مخاطب است چون اساساً نوع درگیری سوبژکتیو ما با ابژه‌های روی تصویر به حدی از چفت‌شدگی حسی می‌رسد که عدم ارتباط غیرممکن می‌گردد.

مگر می‌شود مخاطبی باشد که پدر این خانواده را درک نکند و با زیستش همسان‌سازی فرمال برقرار نسازد؟ مگر می‌شود حس مادرانگی زن که دائماً از پشت تلفن نگران دختربچه‌ی نوجوانش در خانه است و بوی انسانیت می‌شناسد و می‌دهد را از پس تصویر فیلم لمس نکنیم؟ یا ممکن است شر و شوری آن پسر جوان تازه به بلوغ رسیده که یک غلیان شورشی از وجودش در حال فوران است را ما هر روز در کنارمان نبینیم و با او همراه نشویم و در فواصل متعدد از دستش عصبانی نباشیم و در برخی جاها از اکتش خوشمان نیاید؟

این‌ها غیرممکن است چون فیلم کن لوچ اساساً فیلم زمان است؛ چه فریادهای مستاصل یک پیرمرد مانند دنیل بلیک که از بوروکراسی موجود می‌نالد و علیه‌اش شورش می‌کند و چه این کارگر زحمت‌کش پر از اشتیاقِ انسان بودن. کارزار فیلمساز دقیقاً کارزار انسانیت است و این مهم را بدون شعار و بدون پروپاگاندا و ژست‌های روشنفکری برایمان بازگو می‌کند.

فیلم متاسفیم جا ماندی

ریکی (پدر) همیشه در معرض مدیوم‌شات قرار دارد و در میزانسن نقش یک کنش فردی را بازی کرده و نهایتا علیت وجودینش سبب حس‌گیری از قوام فرم می‌شود. این موضوع که چرا آدم‌ها در جایگاهشان کاملاً درست طراحی شده‌اند دقیقاً از منطق رئالیستی محض کن لوچ نشئت می‌گیرد اما نه رئالیسمی ایده‌آل‌گرا و انتلکت، بلکه تماماً حس زندگی و تراوش زیست به مثابه‌ی بودن است که ناخودآگاه ما را قلقلک می‌دهد.

آدم‌های «متاسفیم جا ماندی» برای بودن تلاش می‌کنند و نه برای شعار و ژست‌های انتلکتی که برخی از سینماگران اتخاذ می‌نمایند. گویی همه‌شان فاکتوریلی ملموس از کف جامعه‌اند و دوربین یک نقش میانجی را دارد. چند سکانس داخلی را به یاد بیاورید که چگونه فیلمساز نزدیکی‌اش با پرسوناژ را به نقطه‌ی عدم تصنع، حد می‌دهد.

فیلم متاسفیم جا ماندی

خانواده در حال گفتگو هستند و دوربین یک حرکت آرام و روی دست بدون هیچگونه خودنمایی تکنیکال دارد؛ سپس از میان هال کوچک عبور کرده و این خانواده را در فواصل مشاجره و عشق و بن‌بست و رهایی به نمایش می‌گذارد. حدود میزانسن در تک‌تک صحنه‌ها برایمان خانه را با وجوهات مختلفش می‌سازد. یعنی زمانی که جر و بحث بین پدر و پسر خیره‌سر شکل می‌گیرد دوربین در جایگاهی درست با موضعی آی‌لول و بدون پروتاگونیست‌سازی، نقشی بی‌طرف را ایفا نموده و در همین نماهای داخلی خانه‌ی کوچک آن‌ها، از یک طرف اغتشاش روانی را به تصویر کشیده و از سوی دیگر محبت بی‌منت را.

حد نگه داشتن یعنی جلوگیری از به وجود آمدن سانتی‌مانتالیسم؛ مثلاً آنجایی که زن بابت فروش ماشینش ناراحت است اما بالاخره بخاطر خانواده‌اش از این حق می‌گذرد تا جایی که به اوج مناقشه می‌رسد و آن را به زبان می‌آورد ولی در ادامه چه اتفاقی می‌افتد؟ فروپاشی؟ یا سیاهی ممتد؟ خیر، آغوش گرم خانواده هنوز به راه است و همین زن پشت شوهرش درمی‌آید و از او دفاع می‌کند و یا مثلاً مشاجرات با پسر جوان خیره‌سر که تا اوج گسست می‌رود ولی رشته‌ی مرکزی خانواده از هم نمی‌گسلد و در سکانسی می‌بینیم که پدر مجروح در نمایی نیمه تاریک بر روی تخت قرار دارد و کن لوچ وی را در موضع حقارت نمی‌گذارد و همین پسر در بین درگاهی اتاق به ملاقات پدر می‌آید و از او می‌پرسد چیزی نیاز دارد یا نه؟

فیلم متاسفیم جا ماندی

این است حد نگه داشتن میزانسن و گریز از سانتی‌مانتال شدن و نغلتیدن به آغوش یک ملودرام لوس خانوادگی. یا سکانس‌های درخشان رابطه‌ی دختربچه‌ با اعضای خانواده که چقدر قوام و پختگی دارد و بهترین پرداخت کاراکتر در فیلم را به زعم نگارنده ایفا می‌کند؛ از رابطه‌ی عُقلایی‌اش با برادر بزرگتر گرفته تا رهاورد کودکانه‌اش برای پایان بخشیدن به مناقشات و حتی نگرانی و تشویشش در گسست خانواده.

کن لوچ در پرداخت این دختربچه بسیار استادانه در درامش کار کرده است؛ نه خبری از سانتی‌مانتال شدن است و نه اگزوتیسم مدرن. برای مثال در بین جر و بحث پدر و مادر در اتاق به جای اینکه فیلمساز ردپای او را به شکل دختربچه‌های لوس کلیشه‌‌ای وارد میدان اصلی درام نماید، لیزا فقط و فقط به دیوار اتاق می‌کوبد و درخواست عاجزانه‌ با همان هیبت و زبان کودکانه‌اش برای اتمام دعوا از اولیایش را دارد. ما با شنیدن همین صدای کوفتن به دیوار، موضع تجرید و انتزاع از پرسونای او برایمان کافی است تا حدِ کاراکتر در بسط درام به فرم تبدیل شود.

به همین مثابه «متاسفیم جا ماندی» اساساً فیلم دیالوگ به انضمام میزانسن است، آن هم میزانسن در غنای مدیوم‌شات. پرسونای کاراکترها بزدلانه یا اگزوتیک و عجیب و غریب به تصویر کشیده نمی‌شود و از آن‌ سو طعم کلیشه و عقب‌افتادگیِ ملودراماتیک هم ندارد.

فیلم متاسفیم جا ماندیبرای نمونه به رابطه‌ی جالب پدر و پسر در شوخی‌ها و مشاجراتشان دقت کنید که چقدر جدید و مدرن و با حسی توامان پیچیده و دیالیکتیک همراه است، به همین مثابه رابطه‌ی مادر و دختر و همه‌شان در یک کانسپت و کلیت انضمامی که می‌دهد یک خانواده‌ی امروزی قرن بیست و یکمی اروپایی. این حد شناخت از زیست و سپس میزان مسئله‌مدار بودن سوژه برای فیلمساز ۸۰ ساله‌ای است که اینگونه موضوعی امروزی را به فرم و تالیف خودش درمی‌آورد.

«متاسفیم جا ماندی» فیلمی است متعلق به امروز، اثری که با بحران‌های اقتصادی و کارگری امروزی در همه جای دنیا قابل درک و لمس است و معضلش، معضل طبقات زحمتکش اجتماعی می‌باشد که همیشه در خطر گسست‌های فردی و خانوادگی هستند؛ این تصویری است از زندگی مشترک امثال ترنرها با تمام سنگ‌های چیده شده در مسیر زیست‌شان که باید چگونگی را برای رهایی از گسست بیاموزند.

نوشته نقد فیلم متاسفیم جا ماندی ساخته کن لوچ – زندگی مشترک آقای ترنر و بانو اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%85%d8%aa%d8%a7%d8%b3%d9%81%db%8c%d9%85-%d8%ac%d8%a7-%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%da%a9%d9%86-%d9%84%d9%88%da%86/

نقد فیلم پدر The Father با بازی آنتونی هاپکینز – تجربه زوال عقل

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

تاکنون فیلم‌‌های قابل تأملی همچون «دور از او» و «همچنان آلیس»، با سوژه‌ انسان‌‌های دچار زوال عقل ساخته شده‌‌اند اما باید اعتراف کنم که تقریبا با همه‌ آنها به نوعی مشکل داشته‌‌ام. همانطور که شخصیت محوری فیلم از فرزندان بزرگسالش، از دنیای پیرامونش و از خودش دور می‌‌شود، از مخاطب نیز دور می‌‌شود.

به شخصه، تاکنون هرگز راه مطمئنی برای حل این مشکل پیدا نکرده‌‌ام امّا در فیلم پدر، نمایشنامه‌‌نویس و رمان‌‌نویس فرانسوی، «فلوریان زِلر» با ساخت اولین فیلم بلند خود در مقام کارگردان، اتفاق فرخنده‌‌ای را رقم زده و راه حلی بر این مشکل یافته است. (فیلم بر اساس نمایشنامه‌‌ خود او ساخته شده است.)

در آغاز فیلم، شخصیت «آن» (اولیویا کولمن) به آپارتمان بزرگ، مجلل و دنج خود، با چیدمانی باسلیقه‌‌ با قفسه‌‌های پر از کتاب و با دیوارهایی به رنگ آبی آسمانی باز می‌‌گردد و با پدرش خوش‌‌وبِش می‌‌کند. پدرش «آنتونی» (آنتونی هاپکینز) مردی است هشتاد ساله که نیاز به مراقبت دارد. حافظه‌‌اش دچار اشکال شده با این وجود روحیۀ مبارزه‌‌جوی سرسختش را از دست نداده؛ ویژگی‌‌هایی که از آنتونی هاپکینز توقع داریم، اگرچه در این فیلم این ویژگی‌‌های شخصیتی صرفاً لایه‌‌ای سطحی از اجرای درخشان، یگانه و اثرگذار اوست.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

آنتونی با رفتاری که به ما می‌‌قبولاند رفتار عادّی اوست، آخرین پرستار خود را چنان با تندخویی مورد آزار و اذیت قرار می‌‌دهد که کارش را ترک می‌‌کند. «آن» می‌‌تواند پرستار دیگری استخدام کند اما این کار چندان ساده نیست. از همین رو در نهایت به پدرش می‌‌گوید که می‌‌خواهد به پاریس برود تا با مردی که دوستش دارد زندگی کند. مضمون کلماتی که از زبانش جاری می‌‌شود (چیزی که جرأت بیان صریحش را ندارد.) آن است که احتمالاً وقت آن رسیده که آنتونی به آسایشگاه سالمندان برود.

آنتونی قدم‌‌زنان وارد اتاق نشیمن می‌‌شود و آنجا با مردی روبرو می‌‌شود که آرام به روی مبل نشسته و روزنامه گاردین می‌‌خواند. مرد (مارک گاتیس)، داماد اوست؛ آنها همگی در آن خانه زندگی می‌‌کنند. چند لحظه بعد دخترش بازمی‌‌گردد امّا او زن دیگری است (نقش او را حالا اولیویا ویلیامز بازی می‌‌کند.) که با صدای بلند می‌‌گوید یک مرغ خریده تا برای شام درست کند.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

آنتونی متحیّر از این دگرگونیِ واقعیت، سعی می‌‌کند خودش را پیدا کند و به سمت شوهر دخترش اشاره می‌‌کند. دختر با چشمانی حیرت زده به او خیره شده است. شوهری در کار نیست (دخترش پنج سال پیش از شوهرش جدا شده) و همینطور از مرغ هم خبری نیست.

کدام سناریو واقعی است و کدام زادۀ توهّم آنتونی؟ نمی‌‌توان تشخیص داد اما در هر صورت آنچه می‌‌بینیم واقعی به نظرمان می‌‌رسد و این حرکت نبوغ‌‌آمیز مهره بازی فیلم است! در فیلم «پدر»، زِلِر ما را در میانۀ واقعیت بی‌‌تکلّف مجاب‌‌کننده‌‌ای قرار می‌‌دهد تا یک سراب را آشکار کند؛ در برابر چشمانمان، متقن به موهوم بدل می‌‌شود؛ کوه استوار به شن روان. و بعد، آیا واقعیتِ پیشین سراب بود؟ فیلم، سرنخ‌‌های کوچک مشخصی به دست‌‌مان می‌‌دهد تا جای محکمی برای ایستادن بیابیم اما هر بار که می‌‌یابیم، زیر پای‌‌مان را خالی می‌‌کند و هر بار ما را اغوا می‌‌کند تا فکر کنیم این‌‌بار بر زمین سِفت ایستاده‌‌ایم.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

فیلم «پدر» از پس کاری برآمده که تنها تعداد معدودی از فیلم‌‌های با سوژه «زوال عقل در سنین پیری» بدین شکل، یا بدین حد تمام و کمال از پس آن برآمده‌‌اند. فیلم ما را در ذهن فردی قرار می‌‌دهد که ذهن او در حال تحلیل رفتن است و این امر با نمایاندن اینکه ذهن جایی است برای تجربیات به ظاهر عقلانی و منسجم، محقّق می‌‌شود.

گاه چنین به نظر می‌‌رسد که فیلم، «شاه لیر» را در سریال «منطقه نیمه‌‌روشن» قرار می‌‌دهد و گاه انگار فیلم «درخشش» با شخصیت‌‌های هارولد پینتر بجای شخصیت شیطانی است. «پدر» فیلمی‌ست با کاراکترها و لوکیشن محدود، اما به شکلی هنرمندانه واقعیتی را نشان‌‌مان می‌‌دهد که مرتب پیچش می‌‌کند بدون اینکه ما را فریب دهد.

این به دلیل آن است که «عصیان علیه استیصالِ تأثربرانگیزِ خاموشیِ روشنایی» را به تصویر می‌‌کشد. آنتونی «خیالبافی» نمی‌‌کند. او قطعات اصیل زندگی‌‌اش را در رقص با نقش‌‌های وضعی ترس‌‌های ابتدایی‌‌اش می‌‌بیند. ذهن او معیوب اما زنده است و در عین اینکه هر روز رویایی تکراری می‌‌بیند اما از زندگی دست نمی‌‌کشد.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

دخترش آن بازمی‌‌گردد و پرستار جدید را معرفی می‌‌کند؛ لارا (با بازی ایموژن پوتس) دختری است جوان و سرزنده که روحیۀ آنتونی را بالا می‌‌برد، تا جایی که آنتونی با او گرم می‌گیرد و با هم نوشیدنی می‌‌خورند. لارا او را به یاد «لوسی»، خواهر آن می‌‌اندازد؛ هنرمند نقاشی که تابلوهای متعددی از او به روی دیوارها آویزان است.

اما هربار که از لوسی نام برده می‌‌شود صدای هیس در فضا شنیده می‌‌شود. همچنین شوهر آن حضور دارد. منظورم شوهر واقعی اوست، «پُل» با بازی «روفِس سیول» با غرولندهای نیشدار به ظاهر موجه، به طوری که از اعماق وجودمان حضور او را در فیلم حس می‌‌کنیم. او بیش از همه می‌‌خواهد که آنتونی را به آسایشگاه بسپارند.

با تماشای فیلم پدر، به «من روح‌‌هایی می‌‌بینم، شما نمی‌‌‌‌بیندشان؟»، یعنی تجربه زوال عقل، نزدیک و نزدیک‌‌تر می‌‌شویم. حین تماشای فیلم، تکّه‌‌های پازل زندگی آنتونی را کنار هم می‌‌گذاریم و چیزی که درگیرمان می‌‌کند آن است که زمانی که او آنها را یکی‌‌یکی گُم می‌‌کند ما آنها را پیدا و جمع‌‌شان می‌‌کنیم.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

او پیوسته برای شناسایی هویت نزدیکانش در تقلّاست که این قضیه به کارگردان اجازه داده بوسیله بازیگرانش کَلک‌‌های شسته و رُفته‌‌ای را بر فیلم سوار کند. آنتونی به این موضوع، هم آگاهی دارد و هم ندارد، چرا که مثل هر کدام از ما او نیز آنچه را که می‌‌بیند باور می‌‌کند. بازیگران فیلم پدر همگی تصویری واقعی دارند؛ کولمن نقشش را در قالب یک زن ضعیف دوست داشتنی به خوبی ایفا می‌‌کند و بیننده با او همدلی می‌‌کند اما هاپکینز بازی خیره‌‌کننده تمام عیاری ارائه می‌‌دهد.

برای لحظاتی با افسونی مبهم و لحظاتی با یقینی پرهیاهو بازی می‌‌کند اما کیفیتی وجود دارد که یکپارچگی اجرای نقشش را حفظ می‌‌کند و او را بر آن چیره می‌‌کند و آن سردرگمی در درک جهانی است که با وحشت آمیخته شده. آنتونی تنها حافظه‌‌اش را از دست نمی‌‌دهد، او خویشتن را نیز از دست می‌‌دهد. توفیق بازی هاپکینز آنجاست که همزمان کاری می‌‌کند که شما خودتان را درست در کنار او ببینید.

نوشته نقد فیلم پدر The Father با بازی آنتونی هاپکینز – تجربه زوال عقل اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d8%af%d8%b1-the-father-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%aa%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%be%da%a9%db%8c%d9%86%d8%b2/

نقد فیلم پدر The Father با بازی آنتونی هاپکینز – تجربه زوال عقل

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

تاکنون فیلم‌‌های قابل تأملی همچون «دور از او» و «همچنان آلیس»، با سوژه‌ انسان‌‌های دچار زوال عقل ساخته شده‌‌اند اما باید اعتراف کنم که تقریبا با همه‌ آنها به نوعی مشکل داشته‌‌ام. همانطور که شخصیت محوری فیلم از فرزندان بزرگسالش، از دنیای پیرامونش و از خودش دور می‌‌شود، از مخاطب نیز دور می‌‌شود.

به شخصه، تاکنون هرگز راه مطمئنی برای حل این مشکل پیدا نکرده‌‌ام امّا در فیلم پدر، نمایشنامه‌‌نویس و رمان‌‌نویس فرانسوی، «فلوریان زِلر» با ساخت اولین فیلم بلند خود در مقام کارگردان، اتفاق فرخنده‌‌ای را رقم زده و راه حلی بر این مشکل یافته است. (فیلم بر اساس نمایشنامه‌‌ خود او ساخته شده است.)

در آغاز فیلم، شخصیت «آن» (اولیویا کولمن) به آپارتمان بزرگ، مجلل و دنج خود، با چیدمانی باسلیقه‌‌ با قفسه‌‌های پر از کتاب و با دیوارهایی به رنگ آبی آسمانی باز می‌‌گردد و با پدرش خوش‌‌وبِش می‌‌کند. پدرش «آنتونی» (آنتونی هاپکینز) مردی است هشتاد ساله که نیاز به مراقبت دارد. حافظه‌‌اش دچار اشکال شده با این وجود روحیۀ مبارزه‌‌جوی سرسختش را از دست نداده؛ ویژگی‌‌هایی که از آنتونی هاپکینز توقع داریم، اگرچه در این فیلم این ویژگی‌‌های شخصیتی صرفاً لایه‌‌ای سطحی از اجرای درخشان، یگانه و اثرگذار اوست.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

آنتونی با رفتاری که به ما می‌‌قبولاند رفتار عادّی اوست، آخرین پرستار خود را چنان با تندخویی مورد آزار و اذیت قرار می‌‌دهد که کارش را ترک می‌‌کند. «آن» می‌‌تواند پرستار دیگری استخدام کند اما این کار چندان ساده نیست. از همین رو در نهایت به پدرش می‌‌گوید که می‌‌خواهد به پاریس برود تا با مردی که دوستش دارد زندگی کند. مضمون کلماتی که از زبانش جاری می‌‌شود (چیزی که جرأت بیان صریحش را ندارد.) آن است که احتمالاً وقت آن رسیده که آنتونی به آسایشگاه سالمندان برود.

آنتونی قدم‌‌زنان وارد اتاق نشیمن می‌‌شود و آنجا با مردی روبرو می‌‌شود که آرام به روی مبل نشسته و روزنامه گاردین می‌‌خواند. مرد (مارک گاتیس)، داماد اوست؛ آنها همگی در آن خانه زندگی می‌‌کنند. چند لحظه بعد دخترش بازمی‌‌گردد امّا او زن دیگری است (نقش او را حالا اولیویا ویلیامز بازی می‌‌کند.) که با صدای بلند می‌‌گوید یک مرغ خریده تا برای شام درست کند.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

آنتونی متحیّر از این دگرگونیِ واقعیت، سعی می‌‌کند خودش را پیدا کند و به سمت شوهر دخترش اشاره می‌‌کند. دختر با چشمانی حیرت زده به او خیره شده است. شوهری در کار نیست (دخترش پنج سال پیش از شوهرش جدا شده) و همینطور از مرغ هم خبری نیست.

کدام سناریو واقعی است و کدام زادۀ توهّم آنتونی؟ نمی‌‌توان تشخیص داد اما در هر صورت آنچه می‌‌بینیم واقعی به نظرمان می‌‌رسد و این حرکت نبوغ‌‌آمیز مهره بازی فیلم است! در فیلم «پدر»، زِلِر ما را در میانۀ واقعیت بی‌‌تکلّف مجاب‌‌کننده‌‌ای قرار می‌‌دهد تا یک سراب را آشکار کند؛ در برابر چشمانمان، متقن به موهوم بدل می‌‌شود؛ کوه استوار به شن روان. و بعد، آیا واقعیتِ پیشین سراب بود؟ فیلم، سرنخ‌‌های کوچک مشخصی به دست‌‌مان می‌‌دهد تا جای محکمی برای ایستادن بیابیم اما هر بار که می‌‌یابیم، زیر پای‌‌مان را خالی می‌‌کند و هر بار ما را اغوا می‌‌کند تا فکر کنیم این‌‌بار بر زمین سِفت ایستاده‌‌ایم.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

فیلم «پدر» از پس کاری برآمده که تنها تعداد معدودی از فیلم‌‌های با سوژه «زوال عقل در سنین پیری» بدین شکل، یا بدین حد تمام و کمال از پس آن برآمده‌‌اند. فیلم ما را در ذهن فردی قرار می‌‌دهد که ذهن او در حال تحلیل رفتن است و این امر با نمایاندن اینکه ذهن جایی است برای تجربیات به ظاهر عقلانی و منسجم، محقّق می‌‌شود.

گاه چنین به نظر می‌‌رسد که فیلم، «شاه لیر» را در سریال «منطقه نیمه‌‌روشن» قرار می‌‌دهد و گاه انگار فیلم «درخشش» با شخصیت‌‌های هارولد پینتر بجای شخصیت شیطانی است. «پدر» فیلمی‌ست با کاراکترها و لوکیشن محدود، اما به شکلی هنرمندانه واقعیتی را نشان‌‌مان می‌‌دهد که مرتب پیچش می‌‌کند بدون اینکه ما را فریب دهد.

این به دلیل آن است که «عصیان علیه استیصالِ تأثربرانگیزِ خاموشیِ روشنایی» را به تصویر می‌‌کشد. آنتونی «خیالبافی» نمی‌‌کند. او قطعات اصیل زندگی‌‌اش را در رقص با نقش‌‌های وضعی ترس‌‌های ابتدایی‌‌اش می‌‌بیند. ذهن او معیوب اما زنده است و در عین اینکه هر روز رویایی تکراری می‌‌بیند اما از زندگی دست نمی‌‌کشد.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

دخترش آن بازمی‌‌گردد و پرستار جدید را معرفی می‌‌کند؛ لارا (با بازی ایموژن پوتس) دختری است جوان و سرزنده که روحیۀ آنتونی را بالا می‌‌برد، تا جایی که آنتونی با او گرم می‌گیرد و با هم نوشیدنی می‌‌خورند. لارا او را به یاد «لوسی»، خواهر آن می‌‌اندازد؛ هنرمند نقاشی که تابلوهای متعددی از او به روی دیوارها آویزان است.

اما هربار که از لوسی نام برده می‌‌شود صدای هیس در فضا شنیده می‌‌شود. همچنین شوهر آن حضور دارد. منظورم شوهر واقعی اوست، «پُل» با بازی «روفِس سیول» با غرولندهای نیشدار به ظاهر موجه، به طوری که از اعماق وجودمان حضور او را در فیلم حس می‌‌کنیم. او بیش از همه می‌‌خواهد که آنتونی را به آسایشگاه بسپارند.

با تماشای فیلم پدر، به «من روح‌‌هایی می‌‌بینم، شما نمی‌‌‌‌بیندشان؟»، یعنی تجربه زوال عقل، نزدیک و نزدیک‌‌تر می‌‌شویم. حین تماشای فیلم، تکّه‌‌های پازل زندگی آنتونی را کنار هم می‌‌گذاریم و چیزی که درگیرمان می‌‌کند آن است که زمانی که او آنها را یکی‌‌یکی گُم می‌‌کند ما آنها را پیدا و جمع‌‌شان می‌‌کنیم.

فیلم The Father با بازی آنتونی هاپکینز

او پیوسته برای شناسایی هویت نزدیکانش در تقلّاست که این قضیه به کارگردان اجازه داده بوسیله بازیگرانش کَلک‌‌های شسته و رُفته‌‌ای را بر فیلم سوار کند. آنتونی به این موضوع، هم آگاهی دارد و هم ندارد، چرا که مثل هر کدام از ما او نیز آنچه را که می‌‌بیند باور می‌‌کند. بازیگران فیلم پدر همگی تصویری واقعی دارند؛ کولمن نقشش را در قالب یک زن ضعیف دوست داشتنی به خوبی ایفا می‌‌کند و بیننده با او همدلی می‌‌کند اما هاپکینز بازی خیره‌‌کننده تمام عیاری ارائه می‌‌دهد.

برای لحظاتی با افسونی مبهم و لحظاتی با یقینی پرهیاهو بازی می‌‌کند اما کیفیتی وجود دارد که یکپارچگی اجرای نقشش را حفظ می‌‌کند و او را بر آن چیره می‌‌کند و آن سردرگمی در درک جهانی است که با وحشت آمیخته شده. آنتونی تنها حافظه‌‌اش را از دست نمی‌‌دهد، او خویشتن را نیز از دست می‌‌دهد. توفیق بازی هاپکینز آنجاست که همزمان کاری می‌‌کند که شما خودتان را درست در کنار او ببینید.

نوشته نقد فیلم پدر The Father با بازی آنتونی هاپکینز – تجربه زوال عقل اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d8%af%d8%b1-the-father-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%aa%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%87%d8%a7%d9%be%da%a9%db%8c%d9%86%d8%b2/

نقد فیلم سرزمین بی‌ خانمان‌ ها Nomadland – خانه به دوش

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

سرزمین بی‌خانمان‌های کلویی ژائو همانند فیلم پیشینش، سوارکار، یک ترکیب مستند-داستانی کاملاً خلاقانه است. این یک فیلم شرافتمندانه، همدلی‌برانگیز و پرسشگر درباره‌ی “روح آمریکایی” است. ژائو با هنرمندی و ظرافت، مجموعه‌ای از عوامل غیرحرفه‌ای را برای ساخت یک داستان خیالی درباره‌ی یک زن میانسال سرزنده و خوش‌فکر، با بازی فرانسیس مک‌دورمند، به کار می‌گیرد. اجرای این شخصیت آرام و خوددار می‌‌تواند بهترین اجرای حرفه‌ای‌ او تا به امروز باشد.

سرزمین بی‌خانمان‌ها – که در جشنواره‌ی فیلم تورنتو به نمایش درآمده – درباره‌ی یک پدیده‌ی نوپا است: نسل دهه‌های شصت و هفتاد آمریکا، که آینده‌ی اقتصادی‌شان در اثر سقوط بازار سهام در سال ۲۰۰۸ رو به نابودی رفت.

آن‌ها ‌میانسالانی با موهای جوگندمی شده از طبقه‌ی متوسط هستند که به شرایط فقر و محرومیت تنزل پیدا کرده‌اند و در نتیجه نه امکان بازنشسته شدن را دارند و نه حتی دیگر می‌توانند با کار کردن از پس نگهداری خانه‌هایشان برآیند، بنابراین بی‌خانمان شده‌اند؛ در نتیجه یک قبیله‌ی نوظهور از آمریکایی‌ها، سوار بر ون‌های کاروانی که خوابگاهشان هم هست، در کشور آواره شده‌اند.

فیلم سینمایی سرزمین بی خانمان ها

آن‌ها به دنبال کار فصلی در بارها، رستوران‌ها و در این فیلم، انبار بزرگ آمازون در نوادا هستند؛ چیزی شبیه داستان‌هایی چون خوشه‌های خشم، با این تفاوت که در آن‌جا کارگران سیار به دنبال کارهای کشاورزی می‌گردند. ژائو حتی مجوز فیلمبرداری درون یکی از وهم‌انگیزترین کلیساهای جامع صنعت خدمات در آمازون را هم داشته است.

فیلم به شما نشان می‌دهد که در این شیوه‌ی زندگی، در کنار رنج و اندوه، شادی و حتی نوعی رضایتمندی هم وجود دارد، چنان که بدون مسئولیت خانه و دارایی‌ها، می‌توانید یک جور آزادی شگرف و خیلی آمریکایی شبیه چیزی که در سنت‌های از دست رفته‌ی والف رالدو امرسون و مارک تواین بود را تجربه کنید. اما اگر ون شما – یا حتی بدن شما – علائمی مبنی بر از پای افتادن بروز دهند، آن وقت چه اتفاقی می‌افتد؟

این فیلم از کتاب غیرداستانی سال ۲۰۱۷ جسیکا برودر، سرزمین بی‌خانمان‌ها، الهام گرفته است. نجات آمریکا در قرن بیست و یکم توسط رهبر ضدسرمایه‌داری و تندروی بی‌خانمان‌ها، باب ولز انجام شده که در نقش خودش ظاهر می‌شود و یک سخنرانی تکان‌دهنده‌ی معرکه‌ای هم در انتهای فیلم ایراد می‌کند.

نقد فیلم سرزمین بی خانمان ها

مک‌‌دورمند در نقش فرن، زن بیوه‌‌ای است که پیش از این در نوادا – شهری که با تعطیلی کارخانه‌‌اش گویی داشت از روی نقشه هم پاک می‌‌شد – معلم رزوری بوده که به ناچار اسباب و اثاثیه‌‌اش را در ون قراضه‌‌ای تلنبار کرده و به راه افتاده بود، و این را هم بدون هیچگونه افسوس یا خودخوری کردنی ‌‌پذیرفته بود.

کسانی که او در جاده با آن‌ها مواجه می‌شود، اغلبشان بی‌خانمان‌های واقعی هستند که در نقش خودشان روی پرده ظاهر می‌‌شوند و شخصیت آرام و موقر مک‌‌دورمند هم به راحتی به این گروه می‌‌پیوندد. به نحوی، شخصیت او به عنوان شخصیت پرسشگر فیلم یا نماینده‌‌ا‌‌ی از دنیای واقعی عمل می‌‌کند.

ژائو و مک‌دورمند ناچارند وجه داستانی شخصیت فرن را به سمت زندگی واقعی بی‌خانمان‌ها هدایت کنند، همچنان که زندگی واقعی آنها را هم به سمت یک جهان خیالی هدایت می‌کنند. مک‌دورمند در این روند خلاقانه مثل یک سیاستمدار شگفت‌انگیز عمل می‌کند. شخصیت داستانی دیگر فیلم یک فرد مهربان، و در عین حال ناشی است؛ مرد کولی ولگردی (دیوید استراتایرن) که مجذوب فرن شده است.

فیلم سینمایی Nomadland

گاهی اوقات سرزمین بی‌خانمان‌ها مثل یک نسخه‌‌ی خیلی خیلی شیرین و مثبت از مکس دیوانه به نظر می‌رسد، فیلمی درباره‌‌ی آمریکای پسارستاخیزی است که در آن مردمی که سوار بر ون‌‌ها و کامیون‌‌ها پرسه می‌‌زنند، روحیه‌ی هیپی‌‌واری دارند که صرفا می‌خواهند به یکدیگر کمک کنند.

حین تماشای بخش‌های مختلفی از فیلم، دقایقی را هم با اضطراب سپری کردم؛ چرا که گمان می‌‌کردم حمله‌‌ی گروه موتورسواران وحشی هلزانجلز (فرشتگان جهنمی) یا آن ماتریالیست‌های (مادی‌گرایان) دغلکار حتمی است، که البته هیچگاه اتفاق نمی‌افتد. فیلم از جهاتی چندان هم پسارستاخیزی نیست: چرا که بی‌خانمان‌ها کار پیدا می‌‌کنند و زندگی آن‌ها هدفمند می‌‌شود، حتی هدفی مثل رسیدن به اشرافیت.

خواهر فرن آن‌ها را به کاشفان آمریکا تشبیه می‌‌کند. لحظاتی هم فیلم شبیه به یک تور بیابانگردی می‌‌شود، مخصوصاً وقتی فرن به سمت پارک ملی زمین‌‌های لم‌یزرع در داکوتای جنوبی می‌‌رود، که فعالیت‌های تجاری توریستی هم در آن بخش از فیلم دیده می‌شود. اما این بی‌خانمان‌ها تنها نیستند؛ آنها همدیگر را دارند و روابطشان با جهان غیربی‌خانمان‌ها هم به دور از دشمنی‌هاست.

نقد فیلم Nomadland

ژائو ممکن است به خوبی از فیلم‌‌هایی مثل واندا محصول ۱۹۷۰ با بازی باربارا لودن یا فیلم روزهای بهشت ترنس مالیک محصول ۱۹۷۸ الهام گرفته باشد؛ از همان جهان سخت و پر از تلاش و تقلای آن‌ها. اما تفاوت عمده فیلم او در این است که چنان که مرسوم است، با روایت‌اش به فیلم جهت‌دهی نمی‌کند – به سمت شرح فاجعه – ضمن اینکه قسمت‌‌های مهمی از طرح داستان درباره‌‌ی رابطه‌‌ی فرن با خاطرخواه خجالتی‌‌اش هم در فیلم بسط ‌داده‌ شده‌ است.

فیلم بیشتر مانند یک عکس دسته‌‌جمعی است یا شمایلی از آن روزگار که از دل یک سبک و هوشمندی استثنایی بیرون آمده است. شاید فیلم به اندازه‌‌ی کافی از قدرت‌‌های اقتصادی که مسبب همه‌‌ی این ماجراها هستند خشمگین نیست، اما همچنان به طرزی باورنکردنی‌ صریح و روراست به نظر می‌‌رسد. فیلمسازی کلویی ژائو واقعاً باشکوه است.

نوشته نقد فیلم سرزمین بی‌ خانمان‌ ها Nomadland – خانه به دوش اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%86%e2%80%8c-%d9%87%d8%a7-nomadland-%d8%ae%d8%a7%d9%86/

نقد فیلم سرزمین بی‌ خانمان‌ ها Nomadland – خانه به دوش

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

سرزمین بی‌خانمان‌های کلویی ژائو همانند فیلم پیشینش، سوارکار، یک ترکیب مستند-داستانی کاملاً خلاقانه است. این یک فیلم شرافتمندانه، همدلی‌برانگیز و پرسشگر درباره‌ی “روح آمریکایی” است. ژائو با هنرمندی و ظرافت، مجموعه‌ای از عوامل غیرحرفه‌ای را برای ساخت یک داستان خیالی درباره‌ی یک زن میانسال سرزنده و خوش‌فکر، با بازی فرانسیس مک‌دورمند، به کار می‌گیرد. اجرای این شخصیت آرام و خوددار می‌‌تواند بهترین اجرای حرفه‌ای‌ او تا به امروز باشد.

سرزمین بی‌خانمان‌ها – که در جشنواره‌ی فیلم تورنتو به نمایش درآمده – درباره‌ی یک پدیده‌ی نوپا است: نسل دهه‌های شصت و هفتاد آمریکا، که آینده‌ی اقتصادی‌شان در اثر سقوط بازار سهام در سال ۲۰۰۸ رو به نابودی رفت.

آن‌ها ‌میانسالانی با موهای جوگندمی شده از طبقه‌ی متوسط هستند که به شرایط فقر و محرومیت تنزل پیدا کرده‌اند و در نتیجه نه امکان بازنشسته شدن را دارند و نه حتی دیگر می‌توانند با کار کردن از پس نگهداری خانه‌هایشان برآیند، بنابراین بی‌خانمان شده‌اند؛ در نتیجه یک قبیله‌ی نوظهور از آمریکایی‌ها، سوار بر ون‌های کاروانی که خوابگاهشان هم هست، در کشور آواره شده‌اند.

فیلم سینمایی سرزمین بی خانمان ها

آن‌ها به دنبال کار فصلی در بارها، رستوران‌ها و در این فیلم، انبار بزرگ آمازون در نوادا هستند؛ چیزی شبیه داستان‌هایی چون خوشه‌های خشم، با این تفاوت که در آن‌جا کارگران سیار به دنبال کارهای کشاورزی می‌گردند. ژائو حتی مجوز فیلمبرداری درون یکی از وهم‌انگیزترین کلیساهای جامع صنعت خدمات در آمازون را هم داشته است.

فیلم به شما نشان می‌دهد که در این شیوه‌ی زندگی، در کنار رنج و اندوه، شادی و حتی نوعی رضایتمندی هم وجود دارد، چنان که بدون مسئولیت خانه و دارایی‌ها، می‌توانید یک جور آزادی شگرف و خیلی آمریکایی شبیه چیزی که در سنت‌های از دست رفته‌ی والف رالدو امرسون و مارک تواین بود را تجربه کنید. اما اگر ون شما – یا حتی بدن شما – علائمی مبنی بر از پای افتادن بروز دهند، آن وقت چه اتفاقی می‌افتد؟

این فیلم از کتاب غیرداستانی سال ۲۰۱۷ جسیکا برودر، سرزمین بی‌خانمان‌ها، الهام گرفته است. نجات آمریکا در قرن بیست و یکم توسط رهبر ضدسرمایه‌داری و تندروی بی‌خانمان‌ها، باب ولز انجام شده که در نقش خودش ظاهر می‌شود و یک سخنرانی تکان‌دهنده‌ی معرکه‌ای هم در انتهای فیلم ایراد می‌کند.

فیلم سینمایی سرزمین بی خانمان ها

مک‌‌دورمند در نقش فرن، زن بیوه‌‌ای است که پیش از این در نوادا – شهری که با تعطیلی کارخانه‌‌اش گویی داشت از روی نقشه هم پاک می‌‌شد – معلم رزوری بوده که به ناچار اسباب و اثاثیه‌‌اش را در ون قراضه‌‌ای تلنبار کرده و به راه افتاده بود، و این را هم بدون هیچگونه افسوس یا خودخوری کردنی ‌‌پذیرفته بود.

کسانی که او در جاده با آن‌ها مواجه می‌شود، اغلبشان بی‌خانمان‌های واقعی هستند که در نقش خودشان روی پرده ظاهر می‌‌شوند و شخصیت آرام و موقر مک‌‌دورمند هم به راحتی به این گروه می‌‌پیوندد. به نحوی، شخصیت او به عنوان شخصیت پرسشگر فیلم یا نماینده‌‌ا‌‌ی از دنیای واقعی عمل می‌‌کند.

ژائو و مک‌دورمند ناچارند وجه داستانی شخصیت فرن را به سمت زندگی واقعی بی‌خانمان‌ها هدایت کنند، همچنان که زندگی واقعی آنها را هم به سمت یک جهان خیالی هدایت می‌کنند. مک‌دورمند در این روند خلاقانه مثل یک سیاستمدار شگفت‌انگیز عمل می‌کند. شخصیت داستانی دیگر فیلم یک فرد مهربان، و در عین حال ناشی است؛ مرد کولی ولگردی (دیوید استراتایرن) که مجذوب فرن شده است.

فیلم سینمایی سرزمین بی خانمان ها

گاهی اوقات سرزمین بی‌خانمان‌ها مثل یک نسخه‌‌ی خیلی خیلی شیرین و مثبت از مکس دیوانه به نظر می‌رسد، فیلمی درباره‌‌ی آمریکای پسارستاخیزی است که در آن مردمی که سوار بر ون‌‌ها و کامیون‌‌ها پرسه می‌‌زنند، روحیه‌ی هیپی‌‌واری دارند که صرفا می‌خواهند به یکدیگر کمک کنند.

حین تماشای بخش‌های مختلفی از فیلم، دقایقی را هم با اضطراب سپری کردم؛ چرا که گمان می‌‌کردم حمله‌‌ی گروه موتورسواران وحشی هلزانجلز (فرشتگان جهنمی) یا آن ماتریالیست‌های (مادی‌گرایان) دغلکار حتمی است، که البته هیچگاه اتفاق نمی‌افتد. فیلم از جهاتی چندان هم پسارستاخیزی نیست: چرا که بی‌خانمان‌ها کار پیدا می‌‌کنند و زندگی آن‌ها هدفمند می‌‌شود، حتی هدفی مثل رسیدن به اشرافیت.

خواهر فرن آن‌ها را به کاشفان آمریکا تشبیه می‌‌کند. لحظاتی هم فیلم شبیه به یک تور بیابانگردی می‌‌شود، مخصوصاً وقتی فرن به سمت پارک ملی زمین‌‌های لم‌یزرع در داکوتای جنوبی می‌‌رود، که فعالیت‌های تجاری توریستی هم در آن بخش از فیلم دیده می‌شود. اما این بی‌خانمان‌ها تنها نیستند؛ آنها همدیگر را دارند و روابطشان با جهان غیربی‌خانمان‌ها هم به دور از دشمنی‌هاست.

فیلم سینمایی سرزمین بی خانمان ها

ژائو ممکن است به خوبی از فیلم‌‌هایی مثل واندا محصول ۱۹۷۰ با بازی باربارا لودن یا فیلم روزهای بهشت ترنس مالیک محصول ۱۹۷۸ الهام گرفته باشد؛ از همان جهان سخت و پر از تلاش و تقلای آن‌ها. اما تفاوت عمده فیلم او در این است که چنان که مرسوم است، با روایت‌اش به فیلم جهت‌دهی نمی‌کند – به سمت شرح فاجعه – ضمن اینکه قسمت‌‌های مهمی از طرح داستان درباره‌‌ی رابطه‌‌ی فرن با خاطرخواه خجالتی‌‌اش هم در فیلم بسط ‌داده‌ شده‌ است.

فیلم بیشتر مانند یک عکس دسته‌‌جمعی است یا شمایلی از آن روزگار که از دل یک سبک و هوشمندی استثنایی بیرون آمده است. شاید فیلم به اندازه‌‌ی کافی از قدرت‌‌های اقتصادی که مسبب همه‌‌ی این ماجراها هستند خشمگین نیست، اما همچنان به طرزی باورنکردنی‌ صریح و روراست به نظر می‌‌رسد. فیلمسازی کلویی ژائو واقعاً باشکوه است.

نوشته نقد فیلم سرزمین بی‌ خانمان‌ ها Nomadland – خانه به دوش اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b3%d8%b1%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%86%e2%80%8c-%d9%87%d8%a7-nomadland-%d8%ae%d8%a7%d9%86/

داستان پر پیچ و تاب سینمای ایران و مراسم اسکار

بخشی از مراسم اسکار که به فیلم‌های غیرآمریکایی جایزه می‌دهد، از نظر خیلی‌ها هنری‌ترین بخش این مراسم است؛ هرچند همه می‌دانیم که اعتبار و اهمیت این مراسم به فیلم‌های آمریکایی آن و اصولا بزرگی سینمای آمریکا برمی‌گردد.

از سال ۲۰۲۰، عنوان جایزه «بهترین فیلم خارجی زبان» تغییر کرد و شصت و چهارمین دوره‌اش را با عنوان «جایزه اسکار بهترین فیلم بین‌المللی» تجربه می‌کند. این یعنی همین مراسم اسکار پیش رو که در اوایل سال ۲۰۲۱ برگزار خواهد شد. البته نخستین دوره از جوایز اسکار در ۱۹۲۹ برگزار شد اما در آن زمان بخش فیلم‌های خارجی وجود نداشت.

در فاصله ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۵ جایزه بهترین فیلم خارجی به عنوان یک بخش غیررقابتی به این جشن وارد شد و شامل فیلم‌هایی می‌شد که در آمریکا نمایش داده شده بودند. از ۱۹۵۶ بالاخره یک بخش رقابتی به نام بهترین فیلم خارجی به جوایز اسکار افزوده شد و از آن سال تا به حال بی‌وقفه برگزار شده است.

مطابق قانون سیزدهم اسکار که شروط ویژه برای جایزه فیلم خارجی‌زبان را تعیین کرده؛ از هر کشور دعوت می‌شود تا بهترین فیلم سینمایی خود را به آکادمی ارائه دهد. انتخاب آن فیلم باید توسط یک سازمان، هیئت منصفه یا کمیته‌ای انجام شود که شامل هنرمندان و یا صنعتگران حوزه فیلم‌های سینمایی باشد.

نماینده ایران در اسکار

لیستی از اعضای کمیته گزینش، باید حداکثر تا اول آگوست به آکادمی ارسال شود و کشورهایی که برای اولین بار ثبت نام کرده‌اند یا برای پنج سال اثری به این مراسم ارسال نکرده‌اند، باید لیستی از اعضای کمیته انتخاب را برای تأیید آکادمی تا اول اکتبر بفرستند. فیلم‌ها باید در تاریخ معینی حداقل یک هفته در یک سینمای تجاری واقع در کشور خودشان اکران شده باشند. اخیرا اکران آنلاین هم به عنوان شیوه‌ای قابل قبول برای شرکت آثار در رقابت اسکار پذیرفته شده است.

نامزد ایرانی حضور در اسکار، هر سال پاییز توسط کمیته‌ای که اعضای آن از جانب بنیاد سینمایی فارابی تعیین شده‌اند، انتخاب می‌شود. علیرغم روابط ضعیف و بسیار محدود با ایالات متحده، ایران از سال ۱۹۹۴ به طور مستمر در این رقابت شرکت کرده است و تنها یک سال به دلیل توهین به پیامبر اعظم(ص) این اتفاق نیفتاد.

پیش از سال ۹۴ میلادی هم در ۱۹۷۷ «دایره مینا» اثر داریوش مهرجویی به اسکار رفته بود؛ هرچند توفیقی کسب نکرد. تقریبا همه از تاریخچه حضور ایران در اسکار خبر دارند. داستان تاخیر یک ساله‌ای که برای حضور «بچه‌های آسمان» مجید مجیدی در این رقابت رخ داد و مسبب آن محسن مخملباف بود و البته باعث شد که ایران این جایزه را از دست بدهد، اعطای اسکار بهترین فیلم سال به فیلم ضدایرانی «آرگو»، درست سال بعد از جایزه گرفتن «جدایی نادر از سیمین» به عنوان اولین فیلم ایرانی برنده اسکار و جایزه گرفتن فیلم «فروشنده» که از آثار ضعیف کارگردانش بود در مقابل «درباره الی» از همین کارگردان که خیلی‌ها آن را بهترین کار اصغر فرهادی می‌دانند و حتی در اسکار نامزد نشد، از جمله حواشی پیش آمده پیرامون مهم‌ترین حضورهای ایران در این مراسم هستند.

فیلم سینمایی دایره مینا

«زمانی برای مستی اسب‌ها» و «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند»، اولین و سومین فیلم بهمن قبادی، «بدرود بغداد» اثر مهدی نادری و «گذشته» به کارگردانی اصغر فرهادی، فیلم‌های غیرفارسی زبانی بودند که به نمایندگی از ایران در اسکار شرکت کردند.

حضور ایران در مراسم اسکار به رغم دو سه مورد همراه با موفقیت، نه در فصل جوایز در همان حد و اندازه‌ای که قابلیت فنی سینمای ایران امکانش را داشت، موفق بوده و نه لااقل سوای از جایزه‌ها، از آن به عنوان فرصتی برای نمایش فیلم‌های ایرانی در کشوری که نقطه مقابل ایران در نبردهای ایدئولوژیک و سیاسی است، استفاده شده.

حضور چندباره عباس کیارستمی و دو پیرو اصلی طریقه فیلمسازی‌اش یعنی جعفر پناهی و بهمن قبادی در مراسم اسکار، نشان می‌دهد که ماهیت متفاوت جشن‌های آمریکایی و جشنواره‌های اروپایی، توسط مسئولین بنیاد فارابی لحاظ نشده است.

اصغر فرهادی

این‌ها همه مسائلی هستند که تا به حال به تفصیل درباره‌شان صحبت‌هایی به میان آمده اما نکته‌ای که کمتر در خصوص نسبت ایران و مراسم اسکار به آن توجه شده، فیلم‌هایی است که به نمایندگی از کشورهای دیگر در این مراسم شرکت کرده‌اند اما زبان آن‌ها فارسی یا کارگردان‌شان ایرانی بوده است.

تا به حال شش فیلم این‌گونه بوده‌اند که به جز یکی از موارد، باقی‌شان یا ضدایرانی هستند یا در نفی هویت ایرانی ساخته شده‌اند. البته غیر از این شش فیلم، «چند متر مکعب عشق» هم که در ایران توسط کارگردانی با اصالت افغانستانی ساخته شده بود، به‌رغم اینکه جزء تولیدات نرمال سینمای ایران حساب می‌شد، از طرف افغانستان در اسکار شرکت کرد.

در ادامه به شش فیلمی که زبان‌شان فارسی و یا کارگردان‌شان ایرانی بوده و به نمایندگی از کشوری دیگر در اسکار شرکت کرده‌اند، اشاره می‌شود.

من وین را دوست دارم ۱۹۹۱

«من وین را دوست دارم» یک فیلم کمدی اتریشی به کارگردانی هوشنگ اللهیاری در سال ۱۹۹۱ است که به عنوان نماینده اتریش در رقابت بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان در شصت و چهارمین دوره جوایز اسکار انتخاب شد، اما به عنوان نامزد پذیرفته نشد.

فیلم سینمایی عشق من وین

در این فیلم که به زبان آلمانی ساخته شده بود، غیر از خود هوشنگ اللهیاری، فریدون فرخزاد و مریم اللهیاری هم بازی کرده بودند.

پرسپولیس ۲۰۰۷

«پرسپولیس» یک انیمیشن است که براساس رمان گرافیکی زندگینامه مرجان ساتراپی به همین نام ساخته شد. این انیمیشن توسط ساتراپی با همکاری وینسنت پارونو نوشته و کارگردانی شد و داستان دختری جوان را در حوالی انقلاب اسلامی ایران دنبال می‌کند.

فیلم سینمایی پرسپولیس

این فیلم اولین بار در جشنواره کن ۲۰۰۷ به نمایش درآمد، جایی که در کنار «نور خاموش»، برنده جایزه هیئت داوران شد و پس از آن نامزد جایزه اسکار بهترین انیمیشن شد اما به موش سرآشپز باخت.

برای یک لحظه آزادی ۲۰۰۹

«برای یک لحظه آزادی»، محصول ۲۰۰۹، فیلمی از آرش ریاحی، فیلمساز ایرانی-اتریشی است که داستان مهاجرت تعدادی ایرانی به سمت اروپا را شبیه فرار از جهنم نمایش می‌دهد. این فیلم از سفر سه گروه پناهجوی ایرانی به سمت غرب می‌گوید: یک زن و شوهر متاهل با یک فرزند، دو مرد جوان با دو فرزند و دو مردی که علیرغم اختلافات‌شان با هم دوست هستند.

فیلم سینمایی برای یک لحظه آزادی

همه آنها موفق شده‌اند از ایران و عراق فرار کنند، اما اکنون در پایتخت ترکیه گیر کرده‌اند. آن‌ها باید در هتلی منتظر بمانند و هر روز امیدوار باشند که درخواست پناهندگی‌شان تأیید شود. نوید اخوان، پوریا مهیاری، الیکا بزرگی، سینا صبا، پیام مجلسی، بهی جنتی، کامران راد و سعید اویسی بازیگران ایرانی این فیلم هستند و تعدادی بازیگر عراقی هم در آن حضور دارند.

بابا جون ۲۰۱۵

«بابا جون» یک فیلم درام تولید شده در رژیم صهیونیستی به کارگردانی یووال دلشاد در سال ۲۰۱۵ است که به زبان فارسی تهیه شده و در آن به موضوع مهاجران سرزمین‌های اشغالی پرداخته می‌شود.

فیلم سینمایی باباجون

این فیلم اولین بار در جشنواره فیلم تورنتو ۲۰۱۵، یعنی همان دوره‌ای که فیلم محمدرسول‌لله مجید مجیدی در این رویداد شرکت داشت، در بخش سینمای معاصر جهان به نمایش درآمد و پس از آن جایزه بهترین فیلم را از جشن افیر که به عنوان اسکار اسرائیل شناخته می‌شود، دریافت کرد و پس از آن به عنوان نماینده رژیم صهیونیستی برای رقابت فیلم غیرانگلیسی‌زبان در هشتاد و هشتمین دوره جوایز اسکار، یعنی باز هم همزمان با فیلم محمدرسول‌لله مجید مجیدی به مراسم رفت، اما نامزد نشد.

زیر سایه ۲۰۱۶

اینکه کشور انگلستان در بخش غیرانگلیسی‌زبان اسکار شرکت کند، اتفاق عجیبی است اما سال ۲۰۱۶ چنین اتفاقی با یک فیلم فارسی‌زبان رخ داد. «زیر سایه» یک فیلم وحشت به نویسندگی و کارگردانی بابک انوری، فیلمساز متولد ایران است که با این کار اولین کارگردانی خود را تجربه می کرد.

داستان در مورد یک مادر و دختر در دهه شصت شمسی (دهه ۱۹۸۰ میلادی) در تهران است که در جریان جنگ شهرها، مورد حمله ارواحی شیطانی و مرموز قرار می‌گیرند. در این فیلم نرگس رشیدی، آوین منشادی، بابی نادری، ری حراتیان و آرش مرندی بازی می کنند. تمثیل های زیادی در این فیلم بر علیه گفتمان انقلاب اسلامی ایران به کار رفته است.

فیلم سینمایی زیر سایه

این فیلم که توسط شرکت فیلمسازی ویگوام فیلم Wigwam Films انگلیس تولید شده است، یک محصول مشترک بین بین قطر، اردن و انگلستان است و اولین بار در جشنواره فیلم ساندنس ۲۰۱۶ به نمایش درآمد و توسط سرویس پخش جریانی نتفیلیکس خریداری شد. پس از آن به عنوان  نماینده انگلستان در بخش بهترین فیلم خارجی‌زبان دوره ۸۹ اسکار انتخاب شد اما نامزد نشد.

مرز ۲۰۱۸

علی عباسی متولد ۱۹۸۱ در تهران، کارگردان ایرانی-دانمارکی است که تا سال ۲۰۰۲ در دانشگاه پلی تکنیک تهران تحصیل کرد و پس از آن برای تحصیل در رشته معماری به استکهلم رفت. او پس از کسب مدرک لیسانس هنر در سال ۲۰۰۷، در دانشکده ملی فیلم دانمارک ثبت نام کرد و در سال ۲۰۱۱ فارغ‌التحصیل شد.

فیلم سینمایی مرز

عباسی در کپنهاگ زندگی می‌کند اما همچنان به داشتن پاسپورت ایرانی ادامه می‌دهد. او تابحال دو فیلم بلند سینمایی ساخته؛ اولی «شلی» در سال ۲۰۱۶ و دومی «مرز» در ۲۰۱۸ که به عنوان نماینده سوئد در مراسم اسکار نود و یکم حضور داشت و پیش از آن هم به کن رفته بود، هرچند از هیچ کدام دست پر بیرون نیامد.

مرز یک فیلم تخیلی با بازیگرانی کاملا اروپایی است که اگر به نام نویسنده و کارگردان آن توجه نشود، هیچ ارتباطی بین آن و کشور ایران دیده نخواهد شد.

نوشته داستان پر پیچ و تاب سینمای ایران و مراسم اسکار اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1-%d9%be%db%8c%da%86-%d9%88-%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85/

داستان پر پیچ و تاب سینمای ایران و مراسم اسکار

بخشی از مراسم اسکار که به فیلم‌های غیرآمریکایی جایزه می‌دهد، از نظر خیلی‌ها هنری‌ترین بخش این مراسم است؛ هرچند همه می‌دانیم که اعتبار و اهمیت این مراسم به فیلم‌های آمریکایی آن و اصولا بزرگی سینمای آمریکا برمی‌گردد.

از سال ۲۰۲۰، عنوان جایزه «بهترین فیلم خارجی زبان» تغییر کرد و شصت و چهارمین دوره‌اش را با عنوان «جایزه اسکار بهترین فیلم بین‌المللی» تجربه می‌کند. این یعنی همین مراسم اسکار پیش رو که در اوایل سال ۲۰۲۱ برگزار خواهد شد. البته نخستین دوره از جوایز اسکار در ۱۹۲۹ برگزار شد اما در آن زمان بخش فیلم‌های خارجی وجود نداشت.

در فاصله ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۵ جایزه بهترین فیلم خارجی به عنوان یک بخش غیررقابتی به این جشن وارد شد و شامل فیلم‌هایی می‌شد که در آمریکا نمایش داده شده بودند. از ۱۹۵۶ بالاخره یک بخش رقابتی به نام بهترین فیلم خارجی به جوایز اسکار افزوده شد و از آن سال تا به حال بی‌وقفه برگزار شده است.

مطابق قانون سیزدهم اسکار که شروط ویژه برای جایزه فیلم خارجی‌زبان را تعیین کرده؛ از هر کشور دعوت می‌شود تا بهترین فیلم سینمایی خود را به آکادمی ارائه دهد. انتخاب آن فیلم باید توسط یک سازمان، هیئت منصفه یا کمیته‌ای انجام شود که شامل هنرمندان و یا صنعتگران حوزه فیلم‌های سینمایی باشد.

نماینده ایران در اسکار

لیستی از اعضای کمیته گزینش، باید حداکثر تا اول آگوست به آکادمی ارسال شود و کشورهایی که برای اولین بار ثبت نام کرده‌اند یا برای پنج سال اثری به این مراسم ارسال نکرده‌اند، باید لیستی از اعضای کمیته انتخاب را برای تأیید آکادمی تا اول اکتبر بفرستند. فیلم‌ها باید در تاریخ معینی حداقل یک هفته در یک سینمای تجاری واقع در کشور خودشان اکران شده باشند. اخیرا اکران آنلاین هم به عنوان شیوه‌ای قابل قبول برای شرکت آثار در رقابت اسکار پذیرفته شده است.

نامزد ایرانی حضور در اسکار، هر سال پاییز توسط کمیته‌ای که اعضای آن از جانب بنیاد سینمایی فارابی تعیین شده‌اند، انتخاب می‌شود. علیرغم روابط ضعیف و بسیار محدود با ایالات متحده، ایران از سال ۱۹۹۴ به طور مستمر در این رقابت شرکت کرده است و تنها یک سال به دلیل توهین به پیامبر اعظم(ص) این اتفاق نیفتاد.

پیش از سال ۹۴ میلادی هم در ۱۹۷۷ «دایره مینا» اثر داریوش مهرجویی به اسکار رفته بود؛ هرچند توفیقی کسب نکرد. تقریبا همه از تاریخچه حضور ایران در اسکار خبر دارند. داستان تاخیر یک ساله‌ای که برای حضور «بچه‌های آسمان» مجید مجیدی در این رقابت رخ داد و مسبب آن محسن مخملباف بود و البته باعث شد که ایران این جایزه را از دست بدهد، اعطای اسکار بهترین فیلم سال به فیلم ضدایرانی «آرگو»، درست سال بعد از جایزه گرفتن «جدایی نادر از سیمین» به عنوان اولین فیلم ایرانی برنده اسکار و جایزه گرفتن فیلم «فروشنده» که از آثار ضعیف کارگردانش بود در مقابل «درباره الی» از همین کارگردان که خیلی‌ها آن را بهترین کار اصغر فرهادی می‌دانند و حتی در اسکار نامزد نشد، از جمله حواشی پیش آمده پیرامون مهم‌ترین حضورهای ایران در این مراسم هستند.

فیلم سینمایی دایره مینا

«زمانی برای مستی اسب‌ها» و «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند»، اولین و سومین فیلم بهمن قبادی، «بدرود بغداد» اثر مهدی نادری و «گذشته» به کارگردانی اصغر فرهادی، فیلم‌های غیرفارسی زبانی بودند که به نمایندگی از ایران در اسکار شرکت کردند.

حضور ایران در مراسم اسکار به رغم دو سه مورد همراه با موفقیت، نه در فصل جوایز در همان حد و اندازه‌ای که قابلیت فنی سینمای ایران امکانش را داشت، موفق بوده و نه لااقل سوای از جایزه‌ها، از آن به عنوان فرصتی برای نمایش فیلم‌های ایرانی در کشوری که نقطه مقابل ایران در نبردهای ایدئولوژیک و سیاسی است، استفاده شده.

حضور چندباره عباس کیارستمی و دو پیرو اصلی طریقه فیلمسازی‌اش یعنی جعفر پناهی و بهمن قبادی در مراسم اسکار، نشان می‌دهد که ماهیت متفاوت جشن‌های آمریکایی و جشنواره‌های اروپایی، توسط مسئولین بنیاد فارابی لحاظ نشده است.

اصغر فرهادی

این‌ها همه مسائلی هستند که تا به حال به تفصیل درباره‌شان صحبت‌هایی به میان آمده اما نکته‌ای که کمتر در خصوص نسبت ایران و مراسم اسکار به آن توجه شده، فیلم‌هایی است که به نمایندگی از کشورهای دیگر در این مراسم شرکت کرده‌اند اما زبان آن‌ها فارسی یا کارگردان‌شان ایرانی بوده است.

تا به حال شش فیلم این‌گونه بوده‌اند که به جز یکی از موارد، باقی‌شان یا ضدایرانی هستند یا در نفی هویت ایرانی ساخته شده‌اند. البته غیر از این شش فیلم، «چند متر مکعب عشق» هم که در ایران توسط کارگردانی با اصالت افغانستانی ساخته شده بود، به‌رغم اینکه جزء تولیدات نرمال سینمای ایران حساب می‌شد، از طرف افغانستان در اسکار شرکت کرد.

در ادامه به شش فیلمی که زبان‌شان فارسی و یا کارگردان‌شان ایرانی بوده و به نمایندگی از کشوری دیگر در اسکار شرکت کرده‌اند، اشاره می‌شود.

من وین را دوست دارم ۱۹۹۱

«من وین را دوست دارم» یک فیلم کمدی اتریشی به کارگردانی هوشنگ اللهیاری در سال ۱۹۹۱ است که به عنوان نماینده اتریش در رقابت بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان در شصت و چهارمین دوره جوایز اسکار انتخاب شد، اما به عنوان نامزد پذیرفته نشد.

فیلم سینمایی عشق من وین

در این فیلم که به زبان آلمانی ساخته شده بود، غیر از خود هوشنگ اللهیاری، فریدون فرخزاد و مریم اللهیاری هم بازی کرده بودند.

پرسپولیس ۲۰۰۷

«پرسپولیس» یک انیمیشن است که براساس رمان گرافیکی زندگینامه مرجان ساتراپی به همین نام ساخته شد. این انیمیشن توسط ساتراپی با همکاری وینسنت پارونو نوشته و کارگردانی شد و داستان دختری جوان را در حوالی انقلاب اسلامی ایران دنبال می‌کند.

فیلم سینمایی پرسپولیس

این فیلم اولین بار در جشنواره کن ۲۰۰۷ به نمایش درآمد، جایی که در کنار «نور خاموش»، برنده جایزه هیئت داوران شد و پس از آن نامزد جایزه اسکار بهترین انیمیشن شد اما به موش سرآشپز باخت.

برای یک لحظه آزادی ۲۰۰۹

«برای یک لحظه آزادی»، محصول ۲۰۰۹، فیلمی از آرش ریاحی، فیلمساز ایرانی-اتریشی است که داستان مهاجرت تعدادی ایرانی به سمت اروپا را شبیه فرار از جهنم نمایش می‌دهد. این فیلم از سفر سه گروه پناهجوی ایرانی به سمت غرب می‌گوید: یک زن و شوهر متاهل با یک فرزند، دو مرد جوان با دو فرزند و دو مردی که علیرغم اختلافات‌شان با هم دوست هستند.

فیلم سینمایی برای یک لحظه آزادی

همه آنها موفق شده‌اند از ایران و عراق فرار کنند، اما اکنون در پایتخت ترکیه گیر کرده‌اند. آن‌ها باید در هتلی منتظر بمانند و هر روز امیدوار باشند که درخواست پناهندگی‌شان تأیید شود. نوید اخوان، پوریا مهیاری، الیکا بزرگی، سینا صبا، پیام مجلسی، بهی جنتی، کامران راد و سعید اویسی بازیگران ایرانی این فیلم هستند و تعدادی بازیگر عراقی هم در آن حضور دارند.

بابا جون ۲۰۱۵

«بابا جون» یک فیلم درام تولید شده در رژیم صهیونیستی به کارگردانی یووال دلشاد در سال ۲۰۱۵ است که به زبان فارسی تهیه شده و در آن به موضوع مهاجران سرزمین‌های اشغالی پرداخته می‌شود.

فیلم سینمایی باباجون

این فیلم اولین بار در جشنواره فیلم تورنتو ۲۰۱۵، یعنی همان دوره‌ای که فیلم محمدرسول‌لله مجید مجیدی در این رویداد شرکت داشت، در بخش سینمای معاصر جهان به نمایش درآمد و پس از آن جایزه بهترین فیلم را از جشن افیر که به عنوان اسکار اسرائیل شناخته می‌شود، دریافت کرد و پس از آن به عنوان نماینده رژیم صهیونیستی برای رقابت فیلم غیرانگلیسی‌زبان در هشتاد و هشتمین دوره جوایز اسکار، یعنی باز هم همزمان با فیلم محمدرسول‌لله مجید مجیدی به مراسم رفت، اما نامزد نشد.

زیر سایه ۲۰۱۶

اینکه کشور انگلستان در بخش غیرانگلیسی‌زبان اسکار شرکت کند، اتفاق عجیبی است اما سال ۲۰۱۶ چنین اتفاقی با یک فیلم فارسی‌زبان رخ داد. «زیر سایه» یک فیلم وحشت به نویسندگی و کارگردانی بابک انوری، فیلمساز متولد ایران است که با این کار اولین کارگردانی خود را تجربه می کرد.

داستان در مورد یک مادر و دختر در دهه شصت شمسی (دهه ۱۹۸۰ میلادی) در تهران است که در جریان جنگ شهرها، مورد حمله ارواحی شیطانی و مرموز قرار می‌گیرند. در این فیلم نرگس رشیدی، آوین منشادی، بابی نادری، ری حراتیان و آرش مرندی بازی می کنند. تمثیل های زیادی در این فیلم بر علیه گفتمان انقلاب اسلامی ایران به کار رفته است.

فیلم سینمایی زیر سایه

این فیلم که توسط شرکت فیلمسازی ویگوام فیلم Wigwam Films انگلیس تولید شده است، یک محصول مشترک بین بین قطر، اردن و انگلستان است و اولین بار در جشنواره فیلم ساندنس ۲۰۱۶ به نمایش درآمد و توسط سرویس پخش جریانی نتفیلیکس خریداری شد. پس از آن به عنوان  نماینده انگلستان در بخش بهترین فیلم خارجی‌زبان دوره ۸۹ اسکار انتخاب شد اما نامزد نشد.

مرز ۲۰۱۸

علی عباسی متولد ۱۹۸۱ در تهران، کارگردان ایرانی-دانمارکی است که تا سال ۲۰۰۲ در دانشگاه پلی تکنیک تهران تحصیل کرد و پس از آن برای تحصیل در رشته معماری به استکهلم رفت. او پس از کسب مدرک لیسانس هنر در سال ۲۰۰۷، در دانشکده ملی فیلم دانمارک ثبت نام کرد و در سال ۲۰۱۱ فارغ‌التحصیل شد.

فیلم سینمایی مرز

عباسی در کپنهاگ زندگی می‌کند اما همچنان به داشتن پاسپورت ایرانی ادامه می‌دهد. او تابحال دو فیلم بلند سینمایی ساخته؛ اولی «شلی» در سال ۲۰۱۶ و دومی «مرز» در ۲۰۱۸ که به عنوان نماینده سوئد در مراسم اسکار نود و یکم حضور داشت و پیش از آن هم به کن رفته بود، هرچند از هیچ کدام دست پر بیرون نیامد.

مرز یک فیلم تخیلی با بازیگرانی کاملا اروپایی است که اگر به نام نویسنده و کارگردان آن توجه نشود، هیچ ارتباطی بین آن و کشور ایران دیده نخواهد شد.

نوشته داستان پر پیچ و تاب سینمای ایران و مراسم اسکار اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1-%d9%be%db%8c%da%86-%d9%88-%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85/

نقد فیلم تسلا Tesla – صاعقه فرود می‌‌ آید اما آرام

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

در نخستین مواجهه با نیکلا تسلا، او را در حال اسکیت سواری بر روی زمینی مرمری می‌بینیم که راه خود را از میان جمعیت، در یک گردهمایی در عصر طلایی، باز می‌کند. سال ۱۸۹۳ است. اندکی بعد – البته در روایت غیرخطی آخرین فیلم مایکل آلمریدا، چندین سال قبل – تسلا و توماس آلوا ادیسون، رقیب و کارفرمای سابق او، با بستنی قیفی به جان هم می‌افتند.

در جای دیگری، راوی؛ «آن مورگان» (فرزند جِی.پی مورگان، بانکدار و سرمایه‌دار آمریکایی) لپ‌تاپش را باز می‌کند تا نتایج یک جستجوی اینترنتی را درباره‌ی تسلا و ادیسون با هم مقایسه کند. این لحظات غریب و نابهنگام که دوره‌ای سرنوشت‌ساز از زندگی مخترع بزرگ را به تصویر می‌کشد، به ما خاطرنشان می‌سازد که «تسلا» چیزی نیست جز یک فیلم بیوگرافی معمولی.

بابت وجود اینترنت، خدا را شکر می‌کنم. تحقیقاتم در اینترنت، اطلاعات جذابی (حداقل به نظر خودم) برایم به همراه داشت. من و تسلا در یک روز و یک ماه به دنیا آمده‌ایم. در سایت ویکی‌پدیا صفحه‌ی مفصلی به «نیکلا تسلا در فرهنگ عامه» اختصاص داده شده است.

نقد فیلم سینمایی تسلا

در حالی که تسلا در زمان حیاتش دانشمندی گمنام بوده، در دهه‌های اخیر به یکی از شخصیت‌های ثابت تالار مشاهیر تبدیل شده است. او در سرزمینی که امروز به نام کرواسی می‌شناسیم، به سال ۱۸۵۶ به دنیا می‌آید و در هتلی در نیویورک، به سال ۱۹۴۳ از دنیا می‌رود. یک خودروی برقی نامش را از او به ارث برده و دیوید بووی نقش او را در فیلم کریستوفر نولان (حیثیت) بازی کرده.

معمابر‌انگیزی شخصیت تسلا آنجاست که لااقل در تئوری، بسیاری از اختراعات و فن‌آوری‌هایی که ما را امروزه شگفت‌زده می‌کنند و از آن‌ها شکایت می‌کنیم پیش‌گویی کرده؛ از جمله‌ی آنها ارتباطات بی‌سیم جهانی است. اما همانطور که آن مورگان اشاره می‌کند، عکس‌های معدودی از او در گوگل می‌یابیم و او هاله‌ی پُر رمز و‌‌ رازش را سرسختانه حفظ می‌کند.

فیلم سینمایی تسلا

آلمریدا به عنوان فیلمسازی برجسته‌‌ که به فکر ساخت تصاویر چشمگیر و دور از ذهن است، آنقدر که به دنبال یافتن راه‌های جدید برای بیان معما است، به دنبال حل معما نیست. نقش تسلا را اتان هاوک با قیافه‌ای عبوس، سبیلی پرپشت، روحی خستگی‌ناپذیر با بار سنگین نبوغ بر دوشش و مالیخولیا در تعقیبش بازی می‌کند.

شاید فیلم دیگری با خیال‌انگیزی کمتر، کوشیده باشد ریشه‌ی اندوه او را در کودکی‌اش جستجو کند یا پیوندی میان خُلق افسرده‌ی تسلا و بی‌ثباتی حرفه‌ای او برقرار کند اما شخصیت تسلا در اجرای بسیار جذاب هاوک، نه تصویر قهرمانانه‌ای دارد و نه قهرمان تراژدی‌ است. او روحیاتی خاص خودش دارد.

فیلم سینمایی tesla

تسلا داستان معمابرانگیزش را از کارگاه ادیسون آغاز کرده، در نمایشگاه جهانی ۱۸۹۳ ادامه می‌دهد و سپس در کلرادو و لانگ‌آیلند – جایی که تسلا به‌روی ایده‌های بزرگ و محرمانه‌اش کار می‌کند – پیش می‌برد. در راه هم‌پیمانان، سرمایه‌گذاران و طرفداران بالقوه‌ای را جذب می‌کند.

جرقه‌ای از یک علاقه‌ی رمانتیک میان او و آن (با بازی ایو هیوسان) روشن می‌شود اما به شعله‌ی سوزانی که بتواند بندهای عزلت و عفت تسلا را بسوزاند بدل نمی‌شود. او به همچنین نظر بازیگر پرآوازه‌، سارا برنهارت را (با بازی ربکا دایان) که در قامت شخصیتی پیشرو در عصر طلایی و دنیای رو به پیشرفت نشان ‌می‌دهد، به خود جلب می‌کند. نمادی از فرهنگ نوظهور شهرت که در کنار فن‌آوری جدید بزرگ می‌شود.

فیلم سینمایی تسلا

تسلا عمدتاً در سرش زندگی می‌کند و فیلم «تسلا» سفری است حیرت‌انگیز و گاه گیج‌کننده به درون مغز سازنده‌اش. فیلم کمتر به داستان زندگی شخصیتش می‌پردازد و بیش از آنکه بیانی از کنش‌های تسلا با شخصیت‌های تاریخی باشد، بیانی از کنش‌های ذهنی آلمریدا با شهرت، فیزیک، سرمایه‌داری و بسیاری موضوعات دیگر است که در تسلا با معمای درخشانش همچون شمع، پروانه‌ها را به خود جلب می‌کند.

ایده‌های او در عناوین گفتگوها بازتاب نمی‌یابند بلکه بیشتر بصورت موتیف‌هایی ایستا اما چشمگیر بازتاب می‌یابند؛ چنانکه کارگردان و فیلمبردارش، شان پرایس ویلیامز، از ترکیبات تیره – اغلب متشکل از نقاشی‌ها و عکس‌ها – در پس‌زمینه استفاده کرده‌اند.

فیلم هوشمندانه آتش کشمکشی سخت را میان ادیسون (با بازی کایلی مک‌لاکلَن) و تسلا روشن می‌کند. کشمکش میان آنها، با نگاه به رویکردشان نسبت به مسأله‌ی برق‌رسانی، موضوع فیلم دیگری نیز بوده است.

نقد فیلم تسلافیلم «جنگ جریان» ساخته‌ی آلفونسو گومز-رِخُن با محوریت رقابت تجاری میان ادیسون و جرج وستینگهاوس اخیراً ساخته شده است. (نقش کارآفرینان مبارزه‌جو را بندیکت کامبربچ و مایکل شانون و نقش تسلا را، به عنوان بازیگر نقش مکمل، نیکلاس هولت بازی می‌کند.) در این فیلم اما، علی‌رغم اینکه جیم گافیگان در نقش وستینگهاوس، بازی تأثیرگذاری ارائه می‌دهد بیشترین انرژی میان هاوک و مک‌لاکلن جریان می‌یابد.

این فیلم برای هواداران آلمریدا، یک تجدید دیدار و خاطره با اوست. در فیلم موفق دیگر این کارگردان یعنی هملت، هاوک شخصیت تیره‌وتاری را بازی می‌کند در حالی که مک‌لاکلن با ایفای نقش کلودیوس – ناپدری و قاتل پدر هملت – ما را خلع سلاح می‌کند.

در فیلم تسلا، از آن الفاظ و خطابه‌های بلند خبری نیست، نقش‌ها با وضوح کمتری تعریف شده‌اند و بازیگران لباس‌های سبک‌تری از نقش‌های عاریه‌ای‌شان به تن دارند. شاید هرآنچه را که باید درباره‌ی شخصیت تسلا یاد بگیریم، در فیلم نبینیم – اینترنت برای همین ساخته شده – اما با همه‌ی این احوال، از وجودش روشنایی می‌گیریم.

نوشته نقد فیلم تسلا Tesla – صاعقه فرود می‌‌ آید اما آرام اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%aa%d8%b3%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%85%d8%a7%db%8c%da%a9%d9%84-%d8%a7%d9%84%d9%85%db%8c%d8%b1/

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید