نقد فصل دوم سریال شکارچی ذهن Mindhunter – تپش شرم‌ آور کیفیت

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

اگر می‌خواهید خودتان را در یک درام جنایی مبتذل تلویزیونی غرق کنید، حداقل بهترینش را انتخاب کنید. سریال شکارچی ذهن داستان هولدن فولد (جاناتان گراف)، کارآگاه اف‌بی‌آی را دنبال می‌کند که به جمع قاتلان رده بالایی نفوذ پیدا می‌کند، درباره‌ی انگیزه‌های پیچیده‌شان در جزئیات وسواسی ماجرا تحقیق می‌کند و برای ضبط مصاحبه‌های مفصل با یکی از خطرناکترینشان در زندان ملاقات می‌کند؛ در نتیجه او با تشخیص دادن رابطه‌ی میان سرنخ‌هایی که درظاهر بی‌خطر به نظر می‌رسیدند، به ‌طرز خارق‌العاده‌ای در حل پرونده‌های تازه خبره می‌شود.

اما افسوس که گاهی مقامات مافوق فورد با روش‌های افراطی‌اش موافقت نمی‌کنند. گاهی حتی همکار وفادار اما ضدونقیض‌کار و دمدمی‌مزاجش، بیل تنچ (هولت مک‌کالانی) هم دچار شک و تردید می‌شود.

به عبارتی دیگر، این داستان یک مأمور مستقل با زندگی شخصی پیچیده‌‌اش است که پرده از راز جنایت‌های فوق‌العاده هولناکی که زیر لایه‌ی ضخیمی از حقانیت و اعتبار ساختگی پنهان شده‌اند، برمی‌دارد.

سریال شکارچی ذهن

فورد تنها از تکنیک‌های تحلیل‌ رفتاری که طرفداران درام‌های جنایی با آن‌ها به خوبی آشنا هستند استفاده نمی‌کند. او با استناد به پرونده‌های اف‌بی‌آی در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ که تحولی در زمینه‌ی تحقیقات روی قاتلان سایکوپت به وجود آورده‌ بودند، جلوتر از آنها گام برمی‌دارد.

این نمایش تلویزیونی توسط دیوید فینچر نظارت و اغلب هم کارگردانی می‌شود، که به نوعی تکرار فیلم سال ۲۰۰۷ خودش، زودیاک است. گویی نقاشی‌ای با رنگ‌بندی هراس‌انگیزی از رنگ‌های زمردین، خاکستری، قهوه‌ای لجنی و مشکی تند به تصویر می‌کشد که با نماهای خارجی روزانه‌ی نادری که به کار می‌گیرد، اثر را تبدیل به یک پرتوافشانی خیره‌کننده می‌کند و امضای پای آن هم یک مکالمه‌ی طولانی جسورانه میان فورد و قاتل دیوانه است که حول محور تنش ایجاد شده از جدل فکری‌شان جریان دارد؛ به علاوه‌ی احساس نگرانی از احتمال اینکه متهم می‌تواند از چنگش در برود و فورد را درست همانجا در زندان بُکشد. بینندگان از این هیجان بیمارگونه‌ی تعقیب و گریز لذت می‌برند، حتی اگر با چیدمان ماهرانه‌ی فینچر شکنجه شوند.

سریال شکارچی ذهن

در اولین نمایش سریال، با وجود تمام این بازی‌های چشمگیر و کارگردانی دقیق که به عنوان شاهکار از آنها یاد می‌شد، کسانی هم که نسبت به شکارچی ذهن بدبین بودند دریافتند که کلیت سریال هم مانند خود شخصیت فورد خارق‌العاده و ارزشمند است. در طول فصل اول، آنها باهم بحث می‌کردند، و به نظر می‌رسید برای درک دیالوگ‌ها کلافه شده بودند – مثل صحنه‌‌ی برگزاری جلسه‌ی اف‌بی‌آی برای ابداع اصطلاحاتی همچون “قاتل سریالی” که حالا دیگر کاملاً شناخته شده است – و فقط می‌خواستند بگذارند که آن اجراهای دونفره‌ی طولانی و غیرقابل تحمل سپری شوند.

فصل دوم سریال از طریق فرستادن هرچه بیشتر شخصیت‌هایش به دنیای واقعی، با جنایت مواجه می‌شود. آن قالب “قاتل فراری هفته” در فصل گذشته، با ماجرای قتل‌های کودکان آتلانتا در سال ۱۹۷۹-۱۹۸۰ جایگزین می‌شود، که البته با تلاش‌های باطل افسر پلیس برای گرفتن “قاتل سریالی بی‌تی‌کی” همراه است.

سریال شکارچی ذهن

این گریز زدن به آتلانتا، یعنی شهری که برای اولین بار یک سیاه‌پوست را به عنوان شهردارش برگزیده، اما در عین حال پر از دودستگی‌های نژادی است و از مرگ خشونت‌بار تعداد زیادی از کودکان سیاه در شوک به سر می‌برد، موجب بروز تغییر لحن چشمگیری می‌شود. فورد باهوش است و البته استعداد خاصی در این دارد که هرکجا می‌رود نامتناسب با آن فضا به نظر برسد: اما در اینجا حالا دیگر واقعاً غریبه است.

طبق معمول، گراف با یک جور خشونت موقر از عهده‌ی شکنندگی این شخصیت برمی‌آید. فورد البته مستعدترین عضو گروه است، و می خواهد چنان ریسکی کند که تنچ که در ظاهر سرسخت‌تر از اوست، از آن سر باز می‌زند.

سریال شکارچی ذهنبازسازی شخصیت فورد با آن حمله‌های عصبی و عوارض مصرف والیوم، یکی از شخصیت‌پردازی‌هایی است که به یادمان می‌آورد که فضای شکارچی ذهن در مقایسه با قالب مرسوم برنامه‌های کارآگاهی، چندان خونسرد و آرام نیست. وقتی که ترس‌های خانوادگی تنچ که بر اثر وحشت همسرش نانسی از قتلی که در نزدیکی خانه‌شان رخ داده بود، موجب رنج کشیدنشان می‌شود، با ورود به زندگی اجتماعی‌ وندی کار (آنا تورو) روان‌درمانگر، یخ شخصیت او هم در نگاه ما آب می‌شود. استیسی روکا (که نقش ریچل را در نسخه‌ی انگلیسی سریال اداره ایفا کرده بود)، شمایل خوبی برای هذیانات حومه‌ی شهری ارائه می‌کند که از عینک ته‌استکانی و انبوه موهای فرفری‌اش هویداست.

در نهایت، اگرچه شکارچی ذهن با به نمایش کشیدن موردهای واقعی، از قالب کارآگاه کلیشه‌ای جذاب ما خارج می‌شود: آنهایی که قاتل سریالی بی‌تی‌کی و موارد آتلانتا را از طریق پادکست‌های جنایت‌های واقعی از بر بودند و جستجوگران ویکی‌پدیا می‌بایست از جلفی و زنندگی فصل قبلی و این غرابت دست‌نیافتنی فصل بعدی‌اش قدردانی کنند. این مجموعه سرتاسر تپشی شرم‌آور از کیفیت است.

نوشته نقد فصل دوم سریال شکارچی ذهن Mindhunter – تپش شرم‌ آور کیفیت اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%d8%b5%d9%84-%d8%af%d9%88%d9%85-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%b4%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%86%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86-mindhunter-%d8%aa%d9%be%d8%b4-%d8%b4%d8%b1/

اصطلاحات سینمایی (۱۰) – مونتاژ دیالکتیکی

هر جا نامی از مونتاژ دیالکتیکی می‌آید، سریعاً اسم فیلمساز روسی سرگئی آیزنشتاین تداعی می‌شود. آیزنشتاین به همراه چند فیلمساز روس دیگر اعم از لف کوله‌شف، ژیگا ورتوف، وسیوالاد پودوفکین و… جنبشی را در سینما راه انداختند که امروزه آن را با مونتاژ شوروی می‌شناسیم.

اما یکی از مباحث مهم این جنبش و شخص آیزنشتاین مونتاژ دیالکتیکی بود که در مقابل روش مونتاژ تداومی گریفیث (فیلمساز آمریکایی) قرار می‌گرفت. در مونتاژ دیالکتیکی پلان‌ها بجای اینکه بصورت تواتر و سری در کنار هم قرار بگیرند، با تغییر ضرباهنگ و دگرگونی فضا و حتی مکان در برابر هم مونتاژ می‌شوند.

آیزنشتاین این روش را در اسلوب و فرم سینمایی خود برای بالا بردن ضرباهنگ و به وجود آوردن یک تداوم از پس تصادم پلان‌ها مورد استفاده قرار می‌داد. در مونتاژ دیالکتیکی گاهی فضا و زمان و ساحت کاراکترها می‌توانند در گوناگونی صرف بصورت متضاد یکدیگر دربیایند و از دو حالت گوناگون یک حس همسان‌سازی در دل فرم به وجود آورده تا مخاطب ذهنش بصورت همزمان جریان و تم فیلم را برایندسازی ساختاری نماید.

سرگئی آیزنشتاین

آیزنشتاین برای توضیح مونتاژ دیالکتیکی می‌گوید که او این مکانیسم تکنیکی در تدوین را از امر دیالکتیک در فلسفه‌ی هگل و کارل مارکس وام گرفته است. بنابر بر نظریه هگل تمامی پدیده‌ها با دیالکتیک است که یک ذات کنش‌گر به خود می‌گیرند و مارکس این کنش‌گری را مقدمه‌ای بر فرماسیون گرفتن خودآگاه در بستر راهبردی فردیت به سوی جمعیت قلمداد می‌کند.

در امر دیالکتیک به زبان ساده ما با تز و آنتی‌تر طرفیم؛ تز یک قطب از راهکار و یا پویش پدیده است که در برابر قطب مخالف خود یعنی آنتی‌تز قرار می‌گیرد، حال با دیالکتیک شدن و تصادم این دو، لایه‌ی سومی به نام سنتز اتفاق می‌افتد که هم برآیندی است از جمع ضدین و هم تجمیعی است از فاکتوریل هر دو قطب که در مرتبه‌ی نهایی یک موقعیت جدید را ایجاد می‌نماید. حال آیزنشتاین این تعریف فلسفی را وارد خوانش تکنیکی از سینما می‌کند و همین مکانیسم دیالکتیک را برای پلان‌ها و نماها و سکانس‌ها، پیاده‌سازی فرمیک انجام می‌دهد.

فرآیند تصادم در مونتاژهای آیزنشتاینی یا همان دیالکتیکی به صورتی است که ما در کلیت یک سکانس با مجموعه‌ای از پلان‌های متضاد ولی چفت شده به هم و یا به بیانی متصادم شده (برخورد شده) با هم روبرو هستیم که این اضداد، حالت سومی برای خودآگاه مخاطب به وجود می‌آورد.

پلکان اودسا تو فیلم رزمناو پوتمکین

برای مثال سکانس مشهور پلکان اودسا در فیلم «رزمناو پوتمکین» که از یک طرف شاهد آرامش و آهستگی سربازان دژخیم هستیم و از سوی دیگر فرار و کشتار مردم بی‌گناه بر روی پله‌های سنگی؛ حال تصادم این دو فضا یک حالت سوم (سنتز) برای مخاطب ایجاد می‌کند که اساساً چگونه سوژه‌ی خشونت می‌تواند کنش‌گرایی ایجابی و سلبی به صورت توامان داشته باشد که همه‌ی اینها برآیندی است در دل مکانیسمی بنام مونتاژ دیالکتیکی.

بعدها و حتی تا به امروز سبک مونتاژ دیالیکتیکی در سینما کاربردهای زیادی دارد. از هیچکاک گرفته تا ژان لوک گدار و دیوید لینچ و لارس فون‌تریه از این روش برای فرم بخشیدن به سبک روایی و خوانش بصری آثارشان استفاده می‌کنند.

نوشته اصطلاحات سینمایی (۱۰) – مونتاژ دیالکتیکی اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d8%a7%d8%b5%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-10-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%a7%da%98-%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%84%da%a9%d8%aa%db%8c%da%a9%db%8c/

اصطلاحات سینمایی (۱۰) – مونتاژ دیالکتیکی

هر جا نامی از مونتاژ دیالکتیکی می‌آید، سریعاً اسم فیلمساز روسی سرگئی آیزنشتاین تداعی می‌شود. آیزنشتاین به همراه چند فیلمساز روس دیگر اعم از لف کوله‌شف، ژیگا ورتوف، وسیوالاد پودوفکین و… جنبشی را در سینما راه انداختند که امروزه آن را با مونتاژ شوروی می‌شناسیم.

اما یکی از مباحث مهم این جنبش و شخص آیزنشتاین مونتاژ دیالکتیکی بود که در مقابل روش مونتاژ تداومی گریفیث (فیلمساز آمریکایی) قرار می‌گرفت. در مونتاژ دیالکتیکی پلان‌ها بجای اینکه بصورت تواتر و سری در کنار هم قرار بگیرند، با تغییر ضرباهنگ و دگرگونی فضا و حتی مکان در برابر هم مونتاژ می‌شوند.

آیزنشتاین این روش را در اسلوب و فرم سینمایی خود برای بالا بردن ضرباهنگ و به وجود آوردن یک تداوم از پس تصادم پلان‌ها مورد استفاده قرار می‌داد. در مونتاژ دیالکتیکی گاهی فضا و زمان و ساحت کاراکترها می‌توانند در گوناگونی صرف بصورت متضاد یکدیگر دربیایند و از دو حالت گوناگون یک حس همسان‌سازی در دل فرم به وجود آورده تا مخاطب ذهنش بصورت همزمان جریان و تم فیلم را برایندسازی ساختاری نماید.

سرگئی آیزنشتاین

آیزنشتاین برای توضیح مونتاژ دیالکتیکی می‌گوید که او این مکانیسم تکنیکی در تدوین را از امر دیالکتیک در فلسفه‌ی هگل و کارل مارکس وام گرفته است. بنابر بر نظریه هگل تمامی پدیده‌ها با دیالکتیک است که یک ذات کنش‌گر به خود می‌گیرند و مارکس این کنش‌گری را مقدمه‌ای بر فرماسیون گرفتن خودآگاه در بستر راهبردی فردیت به سوی جمعیت قلمداد می‌کند.

در امر دیالکتیک به زبان ساده ما با تز و آنتی‌تر طرفیم؛ تز یک قطب از راهکار و یا پویش پدیده است که در برابر قطب مخالف خود یعنی آنتی‌تز قرار می‌گیرد، حال با دیالکتیک شدن و تصادم این دو، لایه‌ی سومی به نام سنتز اتفاق می‌افتد که هم برآیندی است از جمع ضدین و هم تجمیعی است از فاکتوریل هر دو قطب که در مرتبه‌ی نهایی یک موقعیت جدید را ایجاد می‌نماید. حال آیزنشتاین این تعریف فلسفی را وارد خوانش تکنیکی از سینما می‌کند و همین مکانیسم دیالکتیک را برای پلان‌ها و نماها و سکانس‌ها، پیاده‌سازی فرمیک انجام می‌دهد.

فرآیند تصادم در مونتاژهای آیزنشتاینی یا همان دیالکتیکی به صورتی است که ما در کلیت یک سکانس با مجموعه‌ای از پلان‌های متضاد ولی چفت شده به هم و یا به بیانی متصادم شده (برخورد شده) با هم روبرو هستیم که این اضداد، حالت سومی برای خودآگاه مخاطب به وجود می‌آورد.

پلکان اودسا تو فیلم رزمناو پوتمکین

برای مثال سکانس مشهور پلکان اودسا در فیلم «رزمناو پوتمکین» که از یک طرف شاهد آرامش و آهستگی سربازان دژخیم هستیم و از سوی دیگر فرار و کشتار مردم بی‌گناه بر روی پله‌های سنگی؛ حال تصادم این دو فضا یک حالت سوم (سنتز) برای مخاطب ایجاد می‌کند که اساساً چگونه سوژه‌ی خشونت می‌تواند کنش‌گرایی ایجابی و سلبی به صورت توامان داشته باشد که همه‌ی اینها برآیندی است در دل مکانیسمی بنام مونتاژ دیالکتیکی.

بعدها و حتی تا به امروز سبک مونتاژ دیالیکتیکی در سینما کاربردهای زیادی دارد. از هیچکاک گرفته تا ژان لوک گدار و دیوید لینچ و لارس فون‌تریه از این روش برای فرم بخشیدن به سبک روایی و خوانش بصری آثارشان استفاده می‌کنند.

نوشته اصطلاحات سینمایی (۱۰) – مونتاژ دیالکتیکی اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d8%a7%d8%b5%d8%b7%d9%84%d8%a7%d8%ad%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c-10-%d9%85%d9%88%d9%86%d8%aa%d8%a7%da%98-%d8%af%db%8c%d8%a7%d9%84%da%a9%d8%aa%db%8c%da%a9%db%8c/

نگاهی به سینمای بهرام توکلی – آقای اقتباس

بهرام توکلی، متولد ۱۳۵۵ در تهران است. او که در دانشگاه فیلمنامه‌نویسی خوانده، از ۲۱ سالگی سینمای حرفه‌ای را در دنیای فیلم‌های کوتاه شروع کرده است. در طول اولین سال‌های حضور خود در سینمای ایران، چندین فیلم کوتاه و چندین مستند ساخت که برخی تجاری و برخی هنری بودند. بهرام توکلی با فیلم‌های کوتاه خود در جشنواره‌های مختلفی شرکت کرده و جایزه هم گرفته است.

مسیر ورود توکلی به عرصه فیلم‌های بلند، از «عقل سرخ» در سال ۷۹ گذشت. این فیلم ۵۰ دقیقه‌ای که به زندگی سیدمرتضی آوینی می‌پرداخت، از نظر قوانین در دسته‌بندی فیلم‌های بلند قرار نمی‌گرفت و جایی هم در جشنواره فجر نداشت. بنابراین ظهور بهرام توکلی تا سال ۸۵ و «پابرهنه در بهشت» به تأخیر افتاد.

این فیلم نوید ظهور یک استعداد تازه در سینمای ایران را می‌داد؛ فیلمی که در جشنواره فجر هم مورد توجه قرار گرفت. در آن زمان بازار فیلم‌های دینی داغ بود و این آثار با عنوان «معناگرا» مورد توجه قرار می‌گرفتند. بنابراین «پابرهنه در بهشت» که به حضور یک داوطلبانه روحانی جوان بین بیماران مبتلا به ایدز می‌پرداخت، منتقدان و داوران جشنواره را به وجد آورد. او از همان فیلم اول، با بازیگران شناخته‌شده همکاری می‌کرد و همین موضوع باعث شد تا فیلم‌هایش مورد توجه مخاطبان باشد.

بهرام توکلی

اولین نقطه عطف دوران حرفه‌ای بهرام توکلی از همین نقطه کلید خورد. او پس از «پابرهنه در بهشت» به فیلم‌های روانشناسانه رو آورد و با «پرسه در مه» این مسیر جدید را آغاز کرد. هرچند جشنواره فجر به فیلم روی خوشی نشان نداد، اما منتقدان فیلم را تمجید کردند.

نقطه اوج دومین دوره فیلمسازی توکلی، «اینجا بدون من» است که در سال ۸۹ ساخته شد. جشنواره فجر، جشن خانه سینما و جشن منتقدان فیلم را جایزه‌باران کردند. افول فیلم‌های او از فیلم بعدی‌اش «آسمان زرد کم عمق» شروع شد و تا «من دیه‌گو مارادونا هستم» ادامه یافت.

نقطه عطف بعدی کارنامه این فیلمساز، فیلمی است که ساخته نشد! «برف سرخ» که به بمباران شیمیایی سردشت می‌پرداخت، او را از تولید فیلم‌های روانشناختی دور کرد. «برف سرخ» اگرچه بعد از ۴ روز فیلمبرداری، برای همیشه تعطیل شد، اما مقدمه حضور بهرام توکلی را در فیلم دفاع مقدسی «تنگه ابوقریب» فراهم آورد که یک سال بعد ساخته شد.

فیلم غلامرضا تختی«تنگه ابوقریب» اولین فیلم بیگ‌پروداکشن اوست که تحسین توأمان داوران جشنواره، منتقدان و مخاطبان را به همراه داشت. او امسال فیلم بیوگرافیک «غلامرضا تختی» را جلوی دوربین برده و در جشنواره فجر هم با واکنش‌های مثبتی مواجه شده است.

سه شاخصه سینمای بهرام توکلی:

کارگردانی قدرتمند: اگرچه رشته تحصیلی بهرام توکلی در دانشگاه، فیلم‌نامه‌نویسی بوده ولی بدون تردید کارگردانی تخصص اصلی اوست. توکلی چه در آثار روانشناسانه و چه در بقیه فیلم‌هایش، از مهارت بالای کارگردانی بهره می‌برد.

این مهارت در سکانس‌های جنگی و سخت «تنگه ابوقریب» و سکانس مبارزه کشتی «غلامرضا تختی» خیره‌کننده از آب درآمده و صحنه‌هایی تماشایی خلق کرده است. در آثاری مانند «اینجا بدون من» نیز که شامل صحنه‌هایی آرام و کم‌تحرک است، این مهارت را می‌توان در هدایت درست بازیگران مشاهده کرد.

پایان‌های تلخ: توکلی پایان‌های تراژیک را دوست دارد! این در حالی که است روند رشد طبیعی قصه در برخی آثار او مانند «تنگه ابوقریب» نیازی به این پایان‌های تراژیک ندارد، اما این روند در تقریباً همه آثار این فیلمساز دیده می‌شود؛ گویی او نمی‌تواند شخصیت‌های فیلم‌های خود را شاد رها کند! این شاخصه که گاهی در متون منتقدان با عناوینی چون «ناامیدی» می‌شناسند و از این منظر، بهرام توکلی را مذمت می‌کنند.

فیلم سینمایی اینجا بدون منعلاقه به اقتباس: بهرام توکلی بدون تردید یک خوره ادبیات است. او از معدود فیلمسازان سینمای ایران است که به اقتباس علاقه نشان می‌دهد؛ چه اقتباس از آثار ادبی و چه از اتفاقات واقعی. در حالی که در سینمای ایران، فیلمنامه‌های غیراقتباسی از ویژگی‌های «تألیف» شناخته می‌شود، اما بهرام توکلی به خلاف این جریان، حرف‌های خود را در قالب اقتباس می‌ریزد و به مخاطبان ارائه می‌کند.

او در ۹ فیلمی که ساخته، «اینجا بدون من» و «بیگانه» را از آثار تنسی ویلیامز نمایشنامه‌نویس معروف آمریکایی اقتباس کرده و دو فیلم «تنگه ابوقریب» و «غلامرضا تختی» را بر اساس واقعیت ساخته؛ به این‌ها اضافه کنید فیلم ساخته‌نشده «برف سرخ» که از ماجرایی واقعی در بمباران سردشت اقتباس شده بود.

نوشته نگاهی به سینمای بهرام توکلی – آقای اقتباس اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%88%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%82%d8%aa%d8%a8%d8%a7/

نقد فیلم فراری ساخته علیرضا داوودنژاد – فَراری در پی فِراری

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«فراری» بیستمین فیلم سینمایی علیرضا داوودنژاد است که فیلمنامه‌اش را کامبوزیا پرتوی نوشته و با زمینه‌ای اجتماعی ساخته شده است. فیلمی که در سال اکرانش مورد توجه منتقدان و مردم قرار گرفت و فیلمی متفاوت در کارنامه داوودنژاد به حساب می‌آید. ترکیب داوودنژاد و پرتوی می‌تواند یکی از جذاب‌ترین ترکیب‌های سال‌های اخیر سینمای ما باشد.

دو فیلمساز (در مقام کارگردان و فیلمنامه‌نویس) باتجربه و کاربلد که در نقطه‌ای به یکدیگر رسیده‌اند و اتفاقا سینمایی که ارائه کرده‌اند، در تمام این سال‌ها، در نقاطی دارای اشتراک است.

نگاه خلاق پرتوی و کاربلدی او در نگارش فیلمنامه، در کنار کاربلدی و جسارت داوودنژاد در تجربه کردن تکنیک‌ها و ژانرهای مختلف سینمایی، نتیجه‌ای خوب را می‌تواند به همراه داشته باشد. این نتیجه خود را در قالب فیلم «فراری» متبلور کرده است.

فیلم سینمایی فراری

فیلمی که از فیلم‌های چند سال اخیر داوودنژاد که غالبا در سبک «مامبل‌کور» یا «هوم‌مید» ساخته می‌شدند فاصله گرفته و سر و شکلش کاملا با آن فیلم‌ها متفاوت است. یعنی در زمان تماشا، بیننده آگاه است که فیلمی داستانی را می‌بیند و می‌تواند خط پیرنگ آن را دنبال کند. حال نگاهی اجتماعی در فیلم نهفته است که می‌تواند آن را در زمره‌ی فیلم‌‌های اجتماعی‌ قرار دهد.

نقطه‌‌ی برتری «فراری» اما باید در فیلمنامه‌اش جستجو شود. فیلم داستانی سر راست و ساده دارد و تمرکز خود را بر روی تقابل‌های شخصیت‌ها در خرده‌پیرنگ‌های موجود در فیلم نهاده است. البته که اگر یک بار فیلم را به طور کامل تماشا کنیم، می‌توانیم از انتهای آن به جستجوی اتفاقات ابتدای آن و اینکه اصلا ایده داستان از کجا آمده است بپردازیم و گیرایی آن برای لمس ایده‌های تماتیک موجود درون اثر برایمان بیشتر شود.

فیلم سینمایی فراری

اینکه جوانی پولدار در تهران، شبی با ماشین خارجی و مدل‌بالای خود به گاردریل‌های اتوبان برخورد می‌کند و جسمش به جای دیگری پرت می‌شود (صحنه پایانی فیلم که از روی دوربین‌های مداربسته اتوبان نشان داده می‌شود، مبین این حرف است) ایده‌ی اولیه‌ی فیلمنامه‌ی اثر بوده تا در آن کامبوزیا پرتوی به جایی برسد که فیلمنامه‌ای از اختلاف طبقاتی و هجوم اشتباه سرمایه‌داری بنویسد و داوودنژاد آن را تبدیل به فیلم کند.

برخورد راننده (محسن تنابنده) و گلنار (ترلان پروانه) بسیار زود اتفاق می‌افتد و اینکه آن‌ها چرا باید همراه هم باشند و البته چرا ما باید با آن‌ها همراه شویم هم در همان دقایق ابتدایی اثر نمایان می‌شود. از این‌جا به بعد پیرنگ به واسطه‌ی ایجاد خرده‌پیرنگ‌های مختلف در تقابل دو شخصیت اصلی با هم و شخصیت‌های فرعی درون فیلم، در عرض گسترش می‌یابد و در اصطلاح پهن می‌شود.

فیلم سینمایی فراری

اما برای جلوگیری از افسارگسیختگی این عریض شدن و حرکت در عمق، فیلم مسیر دیگری را هم می‌رود. نخست فلش‌بک‌های درون ذهن گلنار که ما را با مسیر طی شده‌ی او تا رسیدن به این‌جا آشنا می‌کند و سپس گزارش‌های مستندگونه از افراد درگیر در ماجرای گلنار و پسر پولدار که تا رسیدن به پایان فیلم، مشخص نیست برای چه در مقام پاسخگویی (آن هم در حالت بازجویی) قرار گرفته‌اند.

تقابل راننده و گلنار با هم و تقابلشان در مسیر یافتن فراری با دیگران، باعث به وجود آمدن یک میدان دید گسترده از پایین شهر تا بالای شهر می‌شود و این دو را که در یک پیکان (آرزوی دختر سوار شدن بر فراری و عکس گرفتن با آن است، اما تمام‌وقت در یک پیکان قدیمی سر می‌کند) مسیرهای مختلف را طی می‌کنند، به یک پوچی‌انگاری و خلا می‌رساند.

فیلم سینمایی فراری

راننده درک نمی‌کند که گلنار چرا تا این حد به دنبال یافتن فراری است (گلنار می‌گوید باید عاشق باشی تا بفهمی) و گلنار هم نمی‌تواند شکل زندگی راننده را درک نماید. فاصله‌ی ذهنی این دو از هم، که اساسا از لحاظ زندگی از یک جنس هستند، تضادی را در این تقابل به وجود می‎آورد که خود باعث ایجاد کشمکش است.

کشمکشی که از پس آن ایده‌ی تقابل اولیه به وجود آمده و چون دو شخصیت را به دنبال خود می‌کشاند، ما نیز به دنبال آن‌ها خواهیم رفت تا نتیجه جستجویشان را ببینیم. از طرفی فیلم به واسطه‌ی بودن تمام‌وقت در ماشین، می‌تواند یک اثر جاده‌ای نیز باشد که این جاده در میان شهر و شلوغی‌های آن تعریف شده است.

فیلم سینمایی فراری

حال قرار دادن آن پاساژهای مختلف در میان این جستجو، از کش‌آمدگی و شعارزدگی اثر جلوگیری می‌کند و باعث می‌شود تا خلوص آن بیشتر برای ما نمایان باشد. گرچه در زمان‌هایی فیلم دچار افت در تمپو و حتی ریتم (به واسطه کمبود ایده‌های داستانی و بصری) می‌شود، اما باز هم می‌تواند ما را به دنبال خود بکشاند.

داوودنژاد هم نشان داده که در بازی گرفتن از بازیگران و ایجاد خودبرانگیختگی آنان مقابل دوربین، توانایی زیادی دارد و دو بازیگر اصلی در این فیلم با توجه به قرار گرفتن بار پیرنگ بر دوش کنش‌ها و واکنش‌های آنها اجرای خوبی دارند و سادگی تصاویر و البته میزانسن باعث می‌شود تا حس واقعی بودن اتفاقات و حرف‌ها بهتر منتقل شود

فیلم سینمایی فراریتلاش داوودنژاد در تجربه کردن ساخت یک اثر اجتماعی، در دهه‌ای که ساخت فیلم‌های با نگاه به مساله‌ی فقر و فاصله اجتماعی صرفا محدود به دادوبیداد‌های زیاد و رقم زدن اتفاقاتی گل‌درشت و خیلی بزرگ است، تلاشی موفق به نظر می‌رسد. جایی که او با استفاده از یک فهم درست نسبت به محیط فیلم، به شخصیت‌ها و به جغرافیای مدنظر اثر و استفاده درست از اندازه ‌نماها و حس‌های بازیگرانش، می‌تواند این فاصله را بدون اتکا به آن موارد نشان دهد و حرف‌های بسیاری را در زیرمتن اثر با کمک فیلمنامه‌ای خوب بیان کند.

از این رو «فراری» با همه سادگی و کوچک بودنش، فیلمی متفاوت در کارنامه داوودنژاد است (فیلم بازیگرانی معروف دارد و از اینکه برای فروش ساخته شود ابایی نداشته است) و برای او که همواره در حال تجربه کردن موضوعات جدید در سینماست، می‌تواند اثری قابل‌ اتکا و مهم باشد.

نوشته نقد فیلم فراری ساخته علیرضا داوودنژاد – فَراری در پی فِراری اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%88%d8%af%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af/

نگاهی به سینمای بهرام توکلی – آقای اقتباس

بهرام توکلی، متولد ۱۳۵۵ در تهران است. او که در دانشگاه فیلمنامه‌نویسی خوانده، از ۲۱ سالگی سینمای حرفه‌ای را در دنیای فیلم‌های کوتاه شروع کرده است. در طول اولین سال‌های حضور خود در سینمای ایران، چندین فیلم کوتاه و چندین مستند ساخت که برخی تجاری و برخی هنری بودند. بهرام توکلی با فیلم‌های کوتاه خود در جشنواره‌های مختلفی شرکت کرده و جایزه هم گرفته است.

مسیر ورود توکلی به عرصه فیلم‌های بلند، از «عقل سرخ» در سال ۷۹ گذشت. این فیلم ۵۰ دقیقه‌ای که به زندگی سیدمرتضی آوینی می‌پرداخت، از نظر قوانین در دسته‌بندی فیلم‌های بلند قرار نمی‌گرفت و جایی هم در جشنواره فجر نداشت. بنابراین ظهور بهرام توکلی تا سال ۸۵ و «پابرهنه در بهشت» به تأخیر افتاد.

این فیلم نوید ظهور یک استعداد تازه در سینمای ایران را می‌داد؛ فیلمی که در جشنواره فجر هم مورد توجه قرار گرفت. در آن زمان بازار فیلم‌های دینی داغ بود و این آثار با عنوان «معناگرا» مورد توجه قرار می‌گرفتند. بنابراین «پابرهنه در بهشت» که به حضور یک داوطلبانه روحانی جوان بین بیماران مبتلا به ایدز می‌پرداخت، منتقدان و داوران جشنواره را به وجد آورد. او از همان فیلم اول، با بازیگران شناخته‌شده همکاری می‌کرد و همین موضوع باعث شد تا فیلم‌هایش مورد توجه مخاطبان باشد.

بهرام توکلی

اولین نقطه عطف دوران حرفه‌ای بهرام توکلی از همین نقطه کلید خورد. او پس از «پابرهنه در بهشت» به فیلم‌های روانشناسانه رو آورد و با «پرسه در مه» این مسیر جدید را آغاز کرد. هرچند جشنواره فجر به فیلم روی خوشی نشان نداد، اما منتقدان فیلم را تمجید کردند.

نقطه اوج دومین دوره فیلمسازی توکلی، «اینجا بدون من» است که در سال ۸۹ ساخته شد. جشنواره فجر، جشن خانه سینما و جشن منتقدان فیلم را جایزه‌باران کردند. افول فیلم‌های او از فیلم بعدی‌اش «آسمان زرد کم عمق» شروع شد و تا «من دیه‌گو مارادونا هستم» ادامه یافت.

نقطه عطف بعدی کارنامه این فیلمساز، فیلمی است که ساخته نشد! «برف سرخ» که به بمباران شیمیایی سردشت می‌پرداخت، او را از تولید فیلم‌های روانشناختی دور کرد. «برف سرخ» اگرچه بعد از ۴ روز فیلمبرداری، برای همیشه تعطیل شد، اما مقدمه حضور بهرام توکلی را در فیلم دفاع مقدسی «تنگه ابوقریب» فراهم آورد که یک سال بعد ساخته شد.

فیلم غلامرضا تختی«تنگه ابوقریب» اولین فیلم بیگ‌پروداکشن اوست که تحسین توأمان داوران جشنواره، منتقدان و مخاطبان را به همراه داشت. او امسال فیلم بیوگرافیک «غلامرضا تختی» را جلوی دوربین برده و در جشنواره فجر هم با واکنش‌های مثبتی مواجه شده است.

سه شاخصه سینمای بهرام توکلی:

کارگردانی قدرتمند: اگرچه رشته تحصیلی بهرام توکلی در دانشگاه، فیلم‌نامه‌نویسی بوده ولی بدون تردید کارگردانی تخصص اصلی اوست. توکلی چه در آثار روانشناسانه و چه در بقیه فیلم‌هایش، از مهارت بالای کارگردانی بهره می‌برد.

این مهارت در سکانس‌های جنگی و سخت «تنگه ابوقریب» و سکانس مبارزه کشتی «غلامرضا تختی» خیره‌کننده از آب درآمده و صحنه‌هایی تماشایی خلق کرده است. در آثاری مانند «اینجا بدون من» نیز که شامل صحنه‌هایی آرام و کم‌تحرک است، این مهارت را می‌توان در هدایت درست بازیگران مشاهده کرد.

پایان‌های تلخ: توکلی پایان‌های تراژیک را دوست دارد! این در حالی که است روند رشد طبیعی قصه در برخی آثار او مانند «تنگه ابوقریب» نیازی به این پایان‌های تراژیک ندارد، اما این روند در تقریباً همه آثار این فیلمساز دیده می‌شود؛ گویی او نمی‌تواند شخصیت‌های فیلم‌های خود را شاد رها کند! این شاخصه که گاهی در متون منتقدان با عناوینی چون «ناامیدی» می‌شناسند و از این منظر، بهرام توکلی را مذمت می‌کنند.

فیلم سینمایی اینجا بدون منعلاقه به اقتباس: بهرام توکلی بدون تردید یک خوره ادبیات است. او از معدود فیلمسازان سینمای ایران است که به اقتباس علاقه نشان می‌دهد؛ چه اقتباس از آثار ادبی و چه از اتفاقات واقعی. در حالی که در سینمای ایران، فیلمنامه‌های غیراقتباسی از ویژگی‌های «تألیف» شناخته می‌شود، اما بهرام توکلی به خلاف این جریان، حرف‌های خود را در قالب اقتباس می‌ریزد و به مخاطبان ارائه می‌کند.

او در ۹ فیلمی که ساخته، «اینجا بدون من» و «بیگانه» را از آثار تنسی ویلیامز نمایشنامه‌نویس معروف آمریکایی اقتباس کرده و دو فیلم «تنگه ابوقریب» و «غلامرضا تختی» را بر اساس واقعیت ساخته؛ به این‌ها اضافه کنید فیلم ساخته‌نشده «برف سرخ» که از ماجرایی واقعی در بمباران سردشت اقتباس شده بود.

نوشته نگاهی به سینمای بهرام توکلی – آقای اقتباس اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%87%d8%b1%d8%a7%d9%85-%d8%aa%d9%88%da%a9%d9%84%db%8c-%d8%a2%d9%82%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%82%d8%aa%d8%a8%d8%a7/

نقد فیلم فراری ساخته علیرضا داوودنژاد – فَراری در پی فِراری

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«فراری» بیستمین فیلم سینمایی علیرضا داوودنژاد است که فیلمنامه‌اش را کامبوزیا پرتوی نوشته و با زمینه‌ای اجتماعی ساخته شده است. فیلمی که در سال اکرانش مورد توجه منتقدان و مردم قرار گرفت و فیلمی متفاوت در کارنامه داوودنژاد به حساب می‌آید. ترکیب داوودنژاد و پرتوی می‌تواند یکی از جذاب‌ترین ترکیب‌های سال‌های اخیر سینمای ما باشد.

دو فیلمساز (در مقام کارگردان و فیلمنامه‌نویس) باتجربه و کاربلد که در نقطه‌ای به یکدیگر رسیده‌اند و اتفاقا سینمایی که ارائه کرده‌اند، در تمام این سال‌ها، در نقاطی دارای اشتراک است.

نگاه خلاق پرتوی و کاربلدی او در نگارش فیلمنامه، در کنار کاربلدی و جسارت داوودنژاد در تجربه کردن تکنیک‌ها و ژانرهای مختلف سینمایی، نتیجه‌ای خوب را می‌تواند به همراه داشته باشد. این نتیجه خود را در قالب فیلم «فراری» متبلور کرده است.

فیلم سینمایی فراری

فیلمی که از فیلم‌های چند سال اخیر داوودنژاد که غالبا در سبک «مامبل‌کور» یا «هوم‌مید» ساخته می‌شدند فاصله گرفته و سر و شکلش کاملا با آن فیلم‌ها متفاوت است. یعنی در زمان تماشا، بیننده آگاه است که فیلمی داستانی را می‌بیند و می‌تواند خط پیرنگ آن را دنبال کند. حال نگاهی اجتماعی در فیلم نهفته است که می‌تواند آن را در زمره‌ی فیلم‌‌های اجتماعی‌ قرار دهد.

نقطه‌‌ی برتری «فراری» اما باید در فیلمنامه‌اش جستجو شود. فیلم داستانی سر راست و ساده دارد و تمرکز خود را بر روی تقابل‌های شخصیت‌ها در خرده‌پیرنگ‌های موجود در فیلم نهاده است. البته که اگر یک بار فیلم را به طور کامل تماشا کنیم، می‌توانیم از انتهای آن به جستجوی اتفاقات ابتدای آن و اینکه اصلا ایده داستان از کجا آمده است بپردازیم و گیرایی آن برای لمس ایده‌های تماتیک موجود درون اثر برایمان بیشتر شود.

فیلم سینمایی فراری

اینکه جوانی پولدار در تهران، شبی با ماشین خارجی و مدل‌بالای خود به گاردریل‌های اتوبان برخورد می‌کند و جسمش به جای دیگری پرت می‌شود (صحنه پایانی فیلم که از روی دوربین‌های مداربسته اتوبان نشان داده می‌شود، مبین این حرف است) ایده‌ی اولیه‌ی فیلمنامه‌ی اثر بوده تا در آن کامبوزیا پرتوی به جایی برسد که فیلمنامه‌ای از اختلاف طبقاتی و هجوم اشتباه سرمایه‌داری بنویسد و داوودنژاد آن را تبدیل به فیلم کند.

برخورد راننده (محسن تنابنده) و گلنار (ترلان پروانه) بسیار زود اتفاق می‌افتد و اینکه آن‌ها چرا باید همراه هم باشند و البته چرا ما باید با آن‌ها همراه شویم هم در همان دقایق ابتدایی اثر نمایان می‌شود. از این‌جا به بعد پیرنگ به واسطه‌ی ایجاد خرده‌پیرنگ‌های مختلف در تقابل دو شخصیت اصلی با هم و شخصیت‌های فرعی درون فیلم، در عرض گسترش می‌یابد و در اصطلاح پهن می‌شود.

فیلم سینمایی فراری

اما برای جلوگیری از افسارگسیختگی این عریض شدن و حرکت در عمق، فیلم مسیر دیگری را هم می‌رود. نخست فلش‌بک‌های درون ذهن گلنار که ما را با مسیر طی شده‌ی او تا رسیدن به این‌جا آشنا می‌کند و سپس گزارش‌های مستندگونه از افراد درگیر در ماجرای گلنار و پسر پولدار که تا رسیدن به پایان فیلم، مشخص نیست برای چه در مقام پاسخگویی (آن هم در حالت بازجویی) قرار گرفته‌اند.

تقابل راننده و گلنار با هم و تقابلشان در مسیر یافتن فراری با دیگران، باعث به وجود آمدن یک میدان دید گسترده از پایین شهر تا بالای شهر می‌شود و این دو را که در یک پیکان (آرزوی دختر سوار شدن بر فراری و عکس گرفتن با آن است، اما تمام‌وقت در یک پیکان قدیمی سر می‌کند) مسیرهای مختلف را طی می‌کنند، به یک پوچی‌انگاری و خلا می‌رساند.

فیلم سینمایی فراری

راننده درک نمی‌کند که گلنار چرا تا این حد به دنبال یافتن فراری است (گلنار می‌گوید باید عاشق باشی تا بفهمی) و گلنار هم نمی‌تواند شکل زندگی راننده را درک نماید. فاصله‌ی ذهنی این دو از هم، که اساسا از لحاظ زندگی از یک جنس هستند، تضادی را در این تقابل به وجود می‎آورد که خود باعث ایجاد کشمکش است.

کشمکشی که از پس آن ایده‌ی تقابل اولیه به وجود آمده و چون دو شخصیت را به دنبال خود می‌کشاند، ما نیز به دنبال آن‌ها خواهیم رفت تا نتیجه جستجویشان را ببینیم. از طرفی فیلم به واسطه‌ی بودن تمام‌وقت در ماشین، می‌تواند یک اثر جاده‌ای نیز باشد که این جاده در میان شهر و شلوغی‌های آن تعریف شده است.

فیلم سینمایی فراری

حال قرار دادن آن پاساژهای مختلف در میان این جستجو، از کش‌آمدگی و شعارزدگی اثر جلوگیری می‌کند و باعث می‌شود تا خلوص آن بیشتر برای ما نمایان باشد. گرچه در زمان‌هایی فیلم دچار افت در تمپو و حتی ریتم (به واسطه کمبود ایده‌های داستانی و بصری) می‌شود، اما باز هم می‌تواند ما را به دنبال خود بکشاند.

داوودنژاد هم نشان داده که در بازی گرفتن از بازیگران و ایجاد خودبرانگیختگی آنان مقابل دوربین، توانایی زیادی دارد و دو بازیگر اصلی در این فیلم با توجه به قرار گرفتن بار پیرنگ بر دوش کنش‌ها و واکنش‌های آنها اجرای خوبی دارند و سادگی تصاویر و البته میزانسن باعث می‌شود تا حس واقعی بودن اتفاقات و حرف‌ها بهتر منتقل شود

فیلم سینمایی فراریتلاش داوودنژاد در تجربه کردن ساخت یک اثر اجتماعی، در دهه‌ای که ساخت فیلم‌های با نگاه به مساله‌ی فقر و فاصله اجتماعی صرفا محدود به دادوبیداد‌های زیاد و رقم زدن اتفاقاتی گل‌درشت و خیلی بزرگ است، تلاشی موفق به نظر می‌رسد. جایی که او با استفاده از یک فهم درست نسبت به محیط فیلم، به شخصیت‌ها و به جغرافیای مدنظر اثر و استفاده درست از اندازه ‌نماها و حس‌های بازیگرانش، می‌تواند این فاصله را بدون اتکا به آن موارد نشان دهد و حرف‌های بسیاری را در زیرمتن اثر با کمک فیلمنامه‌ای خوب بیان کند.

از این رو «فراری» با همه سادگی و کوچک بودنش، فیلمی متفاوت در کارنامه داوودنژاد است (فیلم بازیگرانی معروف دارد و از اینکه برای فروش ساخته شود ابایی نداشته است) و برای او که همواره در حال تجربه کردن موضوعات جدید در سینماست، می‌تواند اثری قابل‌ اتکا و مهم باشد.

نوشته نقد فیلم فراری ساخته علیرضا داوودنژاد – فَراری در پی فِراری اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%88%d8%af%d9%86%da%98%d8%a7%d8%af/

نقد فیلم اگه میتونی منو بگیر Catch Me If You Can – کلاهبردار نابغه

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

استیون اسپیلبرگ در دومین فیلم خود در قرن ۲۱، «اگه می‌‌تونی منو بگیر» ماجرای واقعی یک کلاهبردار نابغه را جلوی دوربین برده است. برای خیلی‌‌ها شاید نام فرانک ابگنیل آشنا نباشد؛ ابگنیل یکی از کلاهبردارهای نابغه‌‌ی قرن گذشته به حساب می‌‌آید که در جعل چک تبحر عجیبی داشت.

او به قدری کارهایش را دقیق و درست انجام می‌‌داد که توانست در کشورهای مختلف جهان و همینطور شهرهای آمریکا، چک‌‌های جعلی را نقد کند و پول زیادی از راه کلاهبرداری به دست آورد. حقه‌‌هایی که وی با جا زدنِ خود به عنوان کمک خلبان و دکتر و وکیل سوار می‌‌کرد، حضور در کابین خلبان با شرکت کردن در پروازهای مختلف و فرارهایش از دست پلیس، بخش دیگری از ماجرای فرانک ابگنیل هستند.

جالبیِ ماجرا اینجاست که او همه‌‌ی این کارها را تا پیش از سن ۲۲ سالگی انجام داد و چند سال بعد از دستگیری‌‌اش نیز در شناسایی چک‌‌های جعلی با  FBIوارد همکاری شد. اسپیلبرگ با سپردن نقش این شخص به لئوناردو دی‌‌کاپریو و با همکاری بازیگر محبوب خود، تام هنکس روایت داستان او را در «اگه می‌‌تونی منو بگیر» بر پایه‌‌ی نوشته‌‌ای که خودِ ابگنیل از زندگی‌‌اش منتشر کرد، انجام داد.

فیلم سینمایی اگه میتونی منو بگیر

«اگه می‌‌تونی منو بگیر» داستانش را بر یک فلاش‌‌بکِ بلند بنا نهاده است. آغاز فیلم زمانی‌‌ست که در سال ۱۹۶۹ ابگنیل در زندانِ فرانسه به سر می‌‌برد و کارل هنراتی (تام هنکس)، مأمور FBI به دیدار او آمده؛ سپس زمان به ۶ سال قبل – سال ۱۹۶۳ – برمی‌‌گردد و فیلم داستان خود را در قالب فلاش‌‌بکی بلند پیش می‌‌برد تا نشان دهد فرانک ابگنیل چطور کلاهبرداری را از نوجوانی آغاز کرد و در ادامه‌‌ی کلاهبرداری‌‌هایش دستگیر شد.

فیلم از همان اول مشخص می‌‌کند که ابگنیل توسط کارل دستگیر شد؛ پس در ادامه، توجه تماشاگر را به حقه‌‌هایی که از او سر می‌‌زند و فرارهایش از دست کارل معطوف می‌‌سازد و به نوعی جذابیتش را می‌‌خواهد در موقعیت‌‌های حاصل از آنها به دست آورد.

فیلم سینمایی اگه میتونی منو بگیر

اسپیلبرگ در «اگه می‌‌تونی منو بگیر» این موقعیتِ آشنا را بین فرد تعقیب‌‌کننده و متواری که اولی همیشه برای دستگیر کردن دومی دیر می‌‌رسد و یک قدم عقب است، قصد داشته با حال و هوایی لذت‌‌بخش و بامزه دنبال کند و به تماشاگر نشان دهد. با این حال فیلمِ اسپیلبرگ جز اینکه صرفاً در لحظاتی موفق نشان می‌‌دهد، به راحتی می‌‌تواند به فراموشی سپرده شود. گیرِ فیلم در دو شخصیت مهم قصه است؛ اگرچه کاراکتر فرانک ابگنیل به مراتب وضعیتی بهتر از شخصیت مقابل خود دارد اما هیچکدام در پرداخت، شکلی قوی به خود نگرفته‌‌اند.

اصلی‌‌ترین چیز در «اگه می‌‌تونی منو بگیر» این است که کارهایی که فرانک ابگنیل به آن ها دست می‌‌زند، موقعیت سینمایی باورپذیر داشته باشند تا تماشاگر نیز آن‌‌ها را باورپذیر ببیند. حال در فیلم، کلاهبرداری‌‌های فرانک سطحی و ساده‌‌انگارانه نشان داده می‌‌شود؛ در واقع ضعف اسپیلبرگ در فیلم بیشتر مربوط به موقعیت‌‌سازی است.

فیلم سینمایی اگه میتونی منو بگیر

چه در آن زمان که ابگنیل خود را به عنوان معلم کلاس جا می‌‌زند و چه در زمانی که او خودش را به عنوان پزشک و خلبان معرفی می‌‌کند، موقعیت اینها باورپذیر از آب درنیامده‌‌اند و در نتیجه تماشاگر آن‌‌ها را چندان منطقی نمی‌‌بیند؛ فیلم در واقع برخوردش به گونه‌‌ای است که وقتی فرانک ابگنیل حقه‌‌بازی می‌‌کند، بیشتر افراد دور و بر او ساده‌‌لوح تلقی می‌‌شوند تا اینکه هوش و زیرکی او درنظر آید.

یکی دیگر از ضعف‌‌های فیلم به کاراکتر تام هنکس بر می‌‌گردد. مشکل در این است که کارل هنراتی در فیلم همواره زیرسایه‌‌ی شخصیت لئوناردو دی‌‌کاپریو قرار دارد و اسباب لازم را برای ارتباط برقرار کردنِ تماشاگر با خود ندارد؛ با تسامح فقط می‌‌توان گفت او در جایگاه یک تیپ نشسته است.

فیلم سینمایی اگه میتونی منو بگیرهمه‌‌ی این‌‌ها در حالی‌‌ست که او یکی از دو شخصیت مهمِ فیلم به شمار می‌‌رود و همانطور که عنوان بامزه‌‌ی اثر نشان می‌‌دهد، به سان یک بازی موش و گربه برای گرفتن سوژه‌‌ی خود تلاش می‌‌کند؛ از طرفی نیز کارل تنها کسی است که به فرانک اهمیت می‌‌دهد و در پایان نیز به او کمک می‌‌کند. بدتر از همه به نظرم صحنه‌‌ای است که کارل هنراتی را تا یک شخصیت احمق پایین می‌‌آورد؛ آنجا که فرانک ابگنیل با این حرف که خود مأمور سرویس مخفی آمریکا است، کارل را به راحتی فریب می‌‌دهد. این صحنه به گونه‌‌ای‌‌ست که پلیس فیلم را احمق نشان می‌‌دهد.

در مجموع، ضعف فیلم از جانب هر دو شخصیت آن باعث شده فرارهای فرانک ابگنیل از دست مأمور تعقیب کننده‌‌اش، کم‌‌رونق جلو برود و چندان جالب توجه و اشتیاق‌‌برانگیز نباشد. «اگه می‌‌تونی منو بگیر» با اینکه سوژه‌‌ای جذاب را در اختیار داشته است اما در راه خود ناموفق نشان داده و آن را هدر می‌‌دهد.

نوشته نقد فیلم اگه میتونی منو بگیر Catch Me If You Can – کلاهبردار نابغه اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a7%da%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1-catch-can-%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%87%d8%a8/

نقد فیلم اگه میتونی منو بگیر Catch Me If You Can – کلاهبردار نابغه

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

استیون اسپیلبرگ در دومین فیلم خود در قرن ۲۱، «اگه می‌‌تونی منو بگیر» ماجرای واقعی یک کلاهبردار نابغه را جلوی دوربین برده است. برای خیلی‌‌ها شاید نام فرانک ابگنیل آشنا نباشد؛ ابگنیل یکی از کلاهبردارهای نابغه‌‌ی قرن گذشته به حساب می‌‌آید که در جعل چک تبحر عجیبی داشت.

او به قدری کارهایش را دقیق و درست انجام می‌‌داد که توانست در کشورهای مختلف جهان و همینطور شهرهای آمریکا، چک‌‌های جعلی را نقد کند و پول زیادی از راه کلاهبرداری به دست آورد. حقه‌‌هایی که وی با جا زدنِ خود به عنوان کمک خلبان و دکتر و وکیل سوار می‌‌کرد، حضور در کابین خلبان با شرکت کردن در پروازهای مختلف و فرارهایش از دست پلیس، بخش دیگری از ماجرای فرانک ابگنیل هستند.

جالبیِ ماجرا اینجاست که او همه‌‌ی این کارها را تا پیش از سن ۲۲ سالگی انجام داد و چند سال بعد از دستگیری‌‌اش نیز در شناسایی چک‌‌های جعلی با  FBIوارد همکاری شد. اسپیلبرگ با سپردن نقش این شخص به لئوناردو دی‌‌کاپریو و با همکاری بازیگر محبوب خود، تام هنکس روایت داستان او را در «اگه می‌‌تونی منو بگیر» بر پایه‌‌ی نوشته‌‌ای که خودِ ابگنیل از زندگی‌‌اش منتشر کرد، انجام داد.

فیلم سینمایی اگه میتونی منو بگیر

«اگه می‌‌تونی منو بگیر» داستانش را بر یک فلاش‌‌بکِ بلند بنا نهاده است. آغاز فیلم زمانی‌‌ست که در سال ۱۹۶۹ ابگنیل در زندانِ فرانسه به سر می‌‌برد و کارل هنراتی (تام هنکس)، مأمور FBI به دیدار او آمده؛ سپس زمان به ۶ سال قبل – سال ۱۹۶۳ – برمی‌‌گردد و فیلم داستان خود را در قالب فلاش‌‌بکی بلند پیش می‌‌برد تا نشان دهد فرانک ابگنیل چطور کلاهبرداری را از نوجوانی آغاز کرد و در ادامه‌‌ی کلاهبرداری‌‌هایش دستگیر شد.

فیلم از همان اول مشخص می‌‌کند که ابگنیل توسط کارل دستگیر شد؛ پس در ادامه، توجه تماشاگر را به حقه‌‌هایی که از او سر می‌‌زند و فرارهایش از دست کارل معطوف می‌‌سازد و به نوعی جذابیتش را می‌‌خواهد در موقعیت‌‌های حاصل از آنها به دست آورد.

فیلم سینمایی اگه میتونی منو بگیر

اسپیلبرگ در «اگه می‌‌تونی منو بگیر» این موقعیتِ آشنا را بین فرد تعقیب‌‌کننده و متواری که اولی همیشه برای دستگیر کردن دومی دیر می‌‌رسد و یک قدم عقب است، قصد داشته با حال و هوایی لذت‌‌بخش و بامزه دنبال کند و به تماشاگر نشان دهد. با این حال فیلمِ اسپیلبرگ جز اینکه صرفاً در لحظاتی موفق نشان می‌‌دهد، به راحتی می‌‌تواند به فراموشی سپرده شود. گیرِ فیلم در دو شخصیت مهم قصه است؛ اگرچه کاراکتر فرانک ابگنیل به مراتب وضعیتی بهتر از شخصیت مقابل خود دارد اما هیچکدام در پرداخت، شکلی قوی به خود نگرفته‌‌اند.

اصلی‌‌ترین چیز در «اگه می‌‌تونی منو بگیر» این است که کارهایی که فرانک ابگنیل به آن ها دست می‌‌زند، موقعیت سینمایی باورپذیر داشته باشند تا تماشاگر نیز آن‌‌ها را باورپذیر ببیند. حال در فیلم، کلاهبرداری‌‌های فرانک سطحی و ساده‌‌انگارانه نشان داده می‌‌شود؛ در واقع ضعف اسپیلبرگ در فیلم بیشتر مربوط به موقعیت‌‌سازی است.

فیلم سینمایی اگه میتونی منو بگیر

چه در آن زمان که ابگنیل خود را به عنوان معلم کلاس جا می‌‌زند و چه در زمانی که او خودش را به عنوان پزشک و خلبان معرفی می‌‌کند، موقعیت اینها باورپذیر از آب درنیامده‌‌اند و در نتیجه تماشاگر آن‌‌ها را چندان منطقی نمی‌‌بیند؛ فیلم در واقع برخوردش به گونه‌‌ای است که وقتی فرانک ابگنیل حقه‌‌بازی می‌‌کند، بیشتر افراد دور و بر او ساده‌‌لوح تلقی می‌‌شوند تا اینکه هوش و زیرکی او درنظر آید.

یکی دیگر از ضعف‌‌های فیلم به کاراکتر تام هنکس بر می‌‌گردد. مشکل در این است که کارل هنراتی در فیلم همواره زیرسایه‌‌ی شخصیت لئوناردو دی‌‌کاپریو قرار دارد و اسباب لازم را برای ارتباط برقرار کردنِ تماشاگر با خود ندارد؛ با تسامح فقط می‌‌توان گفت او در جایگاه یک تیپ نشسته است.

فیلم سینمایی اگه میتونی منو بگیرهمه‌‌ی این‌‌ها در حالی‌‌ست که او یکی از دو شخصیت مهمِ فیلم به شمار می‌‌رود و همانطور که عنوان بامزه‌‌ی اثر نشان می‌‌دهد، به سان یک بازی موش و گربه برای گرفتن سوژه‌‌ی خود تلاش می‌‌کند؛ از طرفی نیز کارل تنها کسی است که به فرانک اهمیت می‌‌دهد و در پایان نیز به او کمک می‌‌کند. بدتر از همه به نظرم صحنه‌‌ای است که کارل هنراتی را تا یک شخصیت احمق پایین می‌‌آورد؛ آنجا که فرانک ابگنیل با این حرف که خود مأمور سرویس مخفی آمریکا است، کارل را به راحتی فریب می‌‌دهد. این صحنه به گونه‌‌ای‌‌ست که پلیس فیلم را احمق نشان می‌‌دهد.

در مجموع، ضعف فیلم از جانب هر دو شخصیت آن باعث شده فرارهای فرانک ابگنیل از دست مأمور تعقیب کننده‌‌اش، کم‌‌رونق جلو برود و چندان جالب توجه و اشتیاق‌‌برانگیز نباشد. «اگه می‌‌تونی منو بگیر» با اینکه سوژه‌‌ای جذاب را در اختیار داشته است اما در راه خود ناموفق نشان داده و آن را هدر می‌‌دهد.

نوشته نقد فیلم اگه میتونی منو بگیر Catch Me If You Can – کلاهبردار نابغه اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a7%da%af%d9%87-%d9%85%db%8c%d8%aa%d9%88%d9%86%db%8c-%d9%85%d9%86%d9%88-%d8%a8%da%af%db%8c%d8%b1-catch-can-%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%87%d8%a8/

نقد فیلم کشتار Carnage ساخته رومن پولانسکی – کلاس درس دیالوگ‌ نویسی

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

یاسیمنا رضا را تئاتری‌ها و نمایشنامه‌خوان‌ها به خوبی می‌شناسند. نویسنده‌ای صاحب سبک که هنرش را بیشتر خرج ترسیم روابط خانوادگی و نقد موشکافانه‌ی آن می‌کند. او در اولین تجربه‌ی سینمایی‌اش در مقام فیلمنامه‌نویس، با پولانسکی همراه شد تا اقتباسی از نمایشنامه‌ی معروفش با عنوان «خدای کشتار» را برای پرده‌ی سینما آماده کند.

پل لوسی در کتاب آموزش فیلمنامه‌نویسی خود با نام «حس داستان»، یکی از اصول کلیدی درام‌شناسی‌اش را «داستان‌های ساده و شخصیت‌های پیچیده بنویس» عنوان می‌کند. غالب آثار رضا چنین‌اند. نمایشنامه‌هایی با روایت‌های دم‌دستی و کم پرسوناژ، که آن‌چه مخاطب را به آثارش جذب می‌کند، شخصیت‌پردازی‌های حیرت‌انگیزش است.

ماجرای «خدای کشتار» نیز همین‌گونه است. داستانی ساده و حتی کلیشه‌ای، اما با شخصیت‌هایی پیچیده و چند بعدی که موقعیت‌های غامضی را خلق می‌کنند.

فیلم سینمایی کشتار

فیلمنامه‌‌‌ی «کشتار» چنان سایه‌ی سنگینی بر روی فیلم انداخته و دیگر اجزای آن را تحت‌الشعاع خود قرار داده، که جایی برای سخن گفتن از دیگر عناصر فیلم نیست. اغراق نیست اگر همچون پالین کیل که مولف اصلی «همشهری کین» را منکیه ویچ می‌دانست، ما هم یاسمینا رضا را مولف «کشتار» بدانیم. خودِ پولانسکی به این مساله کاملا آگاه بوده، که هم فیلمنامه را با رضا به نگارش درآورده و هم چنان آزادی بی‌حد و حصری برای متن او در نظر گرفته که اگر ندانیم، به سختی متوجه می‌شویم که این یک فیلم از پولانسکی است.

رویکرد پولانسکی در کارگردانی «کشتار» به شدت هوشمندانه است؛ چرا که با مخفی کردن خود و به کارگیری سبکی که کمترین توجه را به خود جلب می‌کند، درونمایه اثر را به تماشاگر تفهیم می‌کند. در واقع همین درونمایه‌ی اثر است که اهمیت پولانسکی را در این‌جا به عنوان یک مولف نشان می‌دهد. بنابراین شاید بهتر باشد بگوییم، آن‌چه پولانسکی را در «کشتار» به مقام مولفیت می‌رساند، گزینش متن برای اقتباس و به کارگیری دکوپاژهای ساده برای روایت است.

فیلم سینمایی کشتار

«کشتار» یک کلاس دیالوگ‌نویسی است. اساسا فیلمی که در یک لوکیشن ثابت و با کنش‌هایی محدود روایت می‌شود، بخش اعظم روند داستانی‌اش برمنبای دیالوگ است. اما آن‌چه «کشتار» را از نمونه‌های مشابه‌اش متمایز می‌کند نه روایت داستان با دیالوگ، که انتقال درونمایه‌ و اساس فکری حاکم بر فیلم است.

به بیان دیگر مابه‌ازای درگیری فیزیکی میان کودکان در جهان ریاکارانه‌ی بزرگسالان، جنگ لفظی و زخم‌ زبان است. رضا با نگارش دیالوگ‌هایی استادانه، تقابل و تغییرِ نسبت دراماتیک کاراکترها را هنرمندانه به تصویر درآورده است.

فیلم با زد و خورد دو پسر بچه‌ی یازده ساله در یک پارک آغاز می‌شود، که در این دعوا یکی از آن‌ها آسیب می‌بیند. شروع ماجرای اصلی فیلم زمانی است که والدین این دو پسر بچه با یکدیگر جلسه‌ای برگزار می‌کنند، تا با روشی متمدنانه این قضیه را حل و فصل کنند. هرچند که داستان بسیار معمولی است، اما کاراکترهایی که رضا طراحی کرده سرکشانه مسیر داستان را به سمت و سوی غیرقابل پیش‌بینی‌ای می‌برند. جهتی که به رضا، امکان نقد بی‌رحمانه‌ی تظاهرهای متمدنانه‌ی جامعه را می‌دهد.

فیلم سینمایی کشتار

یاسیمنا رضا از نقاب‌هایی که مردم به صورت می‌زنند تا تصویری موجه و فرهیخته‌وار از خود به نمایش گذارند به ستوه آمده است. چهار کاراکتر فیلم که هر یک نماینده‌ی بخشی از جامعه‌اند، نمود چنین افرادی هستند. اما همه‌ی آن‌ها این نقاب را زمانی به کنار می‌اندازند و جایی به ریاکاری پنهانی‌شان پایان می‌دهند.

یکی مانند مایکل (جان سی ریلی) تحمل نقش‌بازی کردن ندارد و به سرعت خودِ واقعی‌اش را رو می‌کند و می‌گوید: «حوصله‌ی این قرتی‌بازی‌ها رو ندارم». در سوی دیگر، یکی هم مانند پنه لوپه (جودی فاستر) نسبت به سایرین نقاب ضخیم‌تری دارد و به این سادگی‌ها وا نمی‌دهد.

فیلم سینمایی کشتار

برای آن‌که به ظرافت شخصیت‌پردازی رضا و حرف اصلی او در «کشتار» پی‌ببریم، بیایید کمی پنه لوپه را در ذهنمان مرور کنیم. او نویسنده‌ای است که کتاب‌هایی درباره‌ی تمدن‌های آفریقایی نوشته و به صورت پاره وقت در یک کتابفروشی کار می‌کند. به هنر بسیار علاقه نشان می‌دهد و کتاب‌هایی از مجموعه آثار کوکوشکا و بیکن را در کتابخانه‌ی شخصی‌اش دارد. تربیت فرزندانش برای او بسیار بسیار حائز اهمیت است و برای همین هم چنین جلسه‌ای را ترتیب داده. پنه لوپه تمام ویژگی‌های یک زن طبقه‌ی متوسطِ تحصیل‌کرده را که سعی می‌کند خودش را بهتر از آن چیزی که هست نشان دهد، دارد.

رضا به زیبایی خلاءهای شخصیتی پنه لوپه را در مواجهه‌‌ی او با پیشامدهای ناگهانی ترسیم کرده است. به رفتار او زمانی که آلن (کریستوف والس) را به سمت دستشویی هدایت می‌کند، دقت کنید.

فیلم سینمایی کشتار

او جلوتر از آلن حرکت می‌کند و در همین حین هر آن‌چه در خانه‌اش بهم ریخته است را مرتب می‌کند. پنه لوپه می‌خواهد همه چیز در بهترین حالت ممکن باشد؛ همه چیز تحت کنترلش باشد و دیگران یک تصویر آرمانی از وی دریافت کنند. اما از آن‌جا که این تصویر واقعی نیست و تظاهر است، بالاخره در جایی کار دست او می‌دهد و چهره‌ی حقیقی‌اش را عیان می‌کند.

در واقع به گمان رضا تفاوتی نمی‌کند که شما نویسنده باشید یا زنی عشوه‌گر؛ منتها چیزی که اهمیت دارد آن است که خودتان باشید و واقعی رفتار کنید. ایده‌آل یاسمینا رضا رفتار کردن همچون کودکان ده ساله‌ای است که وقتی از دست هم عصبی می‌شوند، به راحتی دهان یکدیگر را خورد می‌کنند.

نوشته نقد فیلم کشتار Carnage ساخته رومن پولانسکی – کلاس درس دیالوگ‌ نویسی اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.

source https://filmgardi.com/mag/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%da%a9%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-carnage-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d8%b1%d9%88%d9%85%d9%86-%d9%be%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%d8%b3%da%a9%db%8c-%da%a9/

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید