این حد از قهرمانپروری دور یا به تعبیری فراری است، سینمای ایران باشد. این البته مربوط به سالهای اخیر میشود و مقدار قابلتوجهی از آن به موج پسافرهادی برمیگردد. قهرمان کسی است که نظم ظالمانه موجود را نمیپذیرد و فراهنجار رفتار میکند. چنین چیزی یک قضاوت قاطعانه به حساب میآید اما سینمایی که تمام حرف آن در اینکه «نباید هیچکس را قضاوت کرد» خلاصه میشود، طبعاً نمیتواند قهرمان بسازد. نتیجتا چیزی که باقی میماند، فقط انفعال است و انفعال. وقتی نتوانیم در مواجهه با سیاهیهای موجود، دست به عمل قهرمانانه بزنیم، فقط ناله و زاری و گلهگذاری باقی میماند.
این سینما چه هنگامی که سراغ طبقات متوسط و متوسط رو به بالا یا پایین جامعه میرود و چه هنگامی که به فرودستان اجتماع میپردازد، نگاهی سراسر سیاه، جبری و مایوس پیدا میکند. پر از ناله و تلخی. این هم خودش یک جور قضاوت است که پشت (لطفاً قضاوت نکنیم) مخفی میشود. اینکه حکم قطعی بدهیم همه چیز رو به تباهی و زوال است و اتفاق مثبتی قادر به رخ داد نیست، خودش یک نوع قضاوت، نه تنها درباره زیست امروزه ما، بلکه درباره کلیت هستی است.

فیلمهای فراوانی در سینمای امروز ایران را میشود متاثر از سه فیلم اصغر فرهادی راجعبه طبقه متوسط؛ یعنی «چهارشنبه سوری»، «درباره الی» و «جدایی نادر از سیمین» دانست و البته اکثر فیلمهای ساخته شده راجعبه طبقات بسیار فرودست را هم میتوان به نوعی ریشه گرفته از «شهر زیبا» یا حتی «رقص در غبار» به کارگردانی او ارزیابی کرد.
«شنای پروانه» آخرین نمونه از این نوع فیلمهاست. چیزی که در این فیلم جلب توجه کرد، این بود که برای اولین بار قهرمانسازی از لمپنها را به چالش کشید. به هر حال این یک موج جدید در سینمای جهان است. مثلاً سرنوشت فرانک شیرن در «مرد ایرلندی» اسکورسیزی یا آنچه که از آل کاپون در فیلم «کاپون» نمایش داده شد، نمونههای اخیرش هستند.
اگر بیشتر دنبال ارتباط این مسئله با سینمای ایران باشیم، در جامعهای که از سنت فاصله گرفته، لوتیها جایشان را به لمپنهای موادفروش میدهند. حالا ما با سینمایی مواجهیم که در آن قهرمانها جایشان را به ضدقهرمانها دادهاند، بیاینکه هیچ نیروی فعال و موثری در برابر این ضدقهرمانهای دشمن ملت طراحی شده باشد. شنای پروانه شخصیت لمپنها را برای اولین بار با قدرتی تمام و به دور از هر تعارفی در هم میکوبد؛ اما تصویر کلی منطقه و محلهای که شخصیتهای فیلم در آن نمایش داده میشوند، به قدری سیاه است که امید به خلاصی از آن را در دل مخاطب میکشد.

هیچکس با دیدن شنای پروانه به فکر این نمیافتد که میتوان این مناطق را اصلاح کرد یا چگونه باید اصلاح کرد و خلاصی حجت (جواد عزتی) از وضعیتی که به آن دچار شده، یک استثناء برآورد میشود. فراموش نکنیم که او برادر گندهلات محبوس محله هم هست و حتی همین خلاصی استثنایی با چنین رانتی ممکن میشود. حالا ما چه باید بکنیم؟ باید بایستیم تا اراذل این محلات به جان هم بیفتند و خودشان از درون همدیگر را نابود کنند؟ این همان دیدگاه منفعلانهای است که از موج لطفاً قضاوت نکنیم میآید و به تصمیم نگرفتن و انفعال میانجامد.
سه فیلم «مغزهای کوچک زنگزده»، «ابد و یک روز» و «متری شیش و نیم»، قبل از شنای پروانه آثاری بودند که مهمترین جلوههای سینمایی از محلات حاشیهای در کلانشهر تهران بهحساب میآمدند. در ادامه به این سه فیلم از این لحاظ که چگونه یک دور خودویرانگر هستیشناختی و یک انفعال ناگزیر و جبر محتوم را نمایش میدهند، نگاه شده است.
البته پیش از این سه فیلم، فیلمهایی مثل «مرگ کسب و کار من است» یا «همه چیز برای فروش» از امیر ثقفی و «چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ماه» و «بدون تاریخ، بدون امضاء» از وحید جلیلوند و البته تعدادی دیگر از فیلمهای هومن سیدی که مغزهای کوچک زنگ زده را هم ساخته است، در همین فضاها روایت شده بودند.
مغزهای کوچک زنگزده
«مغزهای کوچک زنگزده» در فضایی بین تخیل و واقعیت معلق است. اصولا از فیلمسازی که پیش از این، مثلاً «اعترافات ذهن خطرناک من» را ساخته بود و در آن هم به محیط حاشیهای اجتماع در فضایی سورئال پرداخته بود، همین میزان واقعگرایی یک حرکت بدیع به نظر میرسید. مغزهای کوچک زنگزده به خاطر خوش رنگ و لعاب بودنش از لحاظ تکنیکی، مورد توجه خیلیها قرار گرفت؛ اما قصه آن روی کاغذ لااقل به اندازه جنبههای بصری آن، چیز دندانگیری نبود.

از این فیلم برداشت یک توهین علنی و واضح به طبقات فرودست جامعه هم شد که باعث شد به داشتن تم فاشیستی متهم شود. مردم محلات فرودست و حاشیهای شهر در این فیلم، گوسفندانی معرفی شدند که برای هدایتشان به یک گرگ بهعنوان چوپان احتیاج بود. نهایتاً درون خانوادهی این گرگ اختلافاتی رخ میدهد که باعث فروپاشی رژیم او میشود. به عبارتی اگر این اختلاف رخ نمیداد، چنین حکومتی میتوانست تا ابد ادامه پیدا کند و مردم فرودست، کوچکترین واکنشی از خودشان نشان نمیدادند.
مردم این محله حتی پس از فروپاشی رژیم (گرگ/ چوپان) سابقشان، هنگام ترک آن منطقه هم واکنشی منفعلانه دارند. جالب اینجاست که بخشهایی از کار تولید این فیلم با اعتراضات معیشتی دی ماه ۱۳۹۶ همزمان بود و واقعیت عینی اجتماع دقیقاً چیزی بر خلاف فیلم هومن سیدی را ثابت میکرد.
ابد و یک روز و متری شیش و نیم
«ابد و یک روز» و «متری شیش و نیم» چند عنصر اصلی دارند که ترکیب کلی آنها را تشکیل میدهد و اتفاقاً این عناصر در ترکیب شنای پروانه هم وجود دارند. این عناصر اصلی، یکی مواد مخدر و مصرف و فروش آنهاست و دیگری خانواده این موادفروشها. سعید روستایی در ابد و یک روز حبس شدن اعضای یک خانواده در خانهشان را نشان میدهد.
عبارت ابد و یک روز به حکم حبس ابد بدون امکان عفو اشاره دارد و خانهای که افراد قصه در آن حبس هستند، به نوعی نمادی از وطنشان هم هست. در آخر فیلم، سمیه، دختری که نقش محوری فیلم را دارد، همراه افغانستانیهایی که قرار بوده او را عروسشان بکنند، به خارج از کشور نمیرود و این به ظاهر یک نوع امیدواری ایجاد میکند؛ اما حقیقت این است که معنای نمادین فیلم حبس این دختر در کنار همبندیهایش است. آنها در خانهشان، در محلهشان، در طبقه اجتماعیشان و در کشورشان حبس شدهاند.
هر کدام از اعضای این خانواده نماینده یک روش برای خروج از این وضعیت هستند؛ از موادفروشی یک برادر تا قبول شدن دیگری در مدرسه تیزهوشان؛ اما همه چیز به بنبست خواهد خورد و هیچکس نمیتواند از این خانه برود و از این وضع خارج شود. شباهت مشخص ابد و یک روز به شنای پروانه، نقش مادر خانواده در مناسبات است که بین فرزندانش، طرف پسر موادفروش و خلافکار را میگیرد.

متری شیش و نیم هم یک دور باطل در اصلاح جامعه را نشان میدهد. هم ناصر خاکزاد در انتهای فیلم شکست میخورد و در بیرون کشیدن دامن خانوادهاش از ورطه فقر ناکام میماند و هم پلیسی که بدنبال او بود، با کودکانی برخورد میکند که قرار است ناصر خاکزادهای آینده بشوند. در هر دوی این فیلمها با یک جبر محکوم و تلخ و سیاه روبرو هستیم که خلاصی از آن ممکن نیست.
نوشته بررسی فیلم های دهه نود سینمای ایران که به مشکلات طبقه فرودست می پردازند – غلتیدن در دور باطل خود ویرانگری اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.