نقد فیلم خروج؛ دوگانه کوفی و کربلایی

حاتمی‌کیا یکی از خاطره‌سازترین فیلمسازان سینمای ایران است. هیچ منتقدی نیست که حداقل چند فیلم‌ او را دوست نداشته باشد و هیچ‌کدام از مخاطبان سینمای ایران را نمی‌شود سراغ گرفت که به تجربه لحظاتی هیجان‌انگیز با آثارش نرسیده باشند. یکی از مهم‌ترین نکات درباره حاتمی‌کیا این است که سینمای او فقط در ایران شناخته شده چون ساختار سینمای ایران شکلی دارد که راهی را برای معرفی آثارش به سایر کشورهای دنیا به جز جشنواره‌های هنری امتحان نکرده است و فیلمسازی که قواعد سیاسی این جشنواره‌ها را رعایت نکرده، در کشورش به مشهورترین فیلمساز تبدیل می‌شود در حالی که جهان او را آنچنان به خوبی نمی‌شناسد.

بین سال‌های ۹۲ تا ۹۶، چهار سال پیاپی وزارت ارشاد که اختلافات آن با حاتمی‌کیا مرتباً برای رسانه‌ها تیتر و مضمون دست و پا می‌کرد، نظرسنجی‌هایی انجام داد تا محبوب‌ترین کارگردان ایرانی را بشناسد. هر چهار سال حاتمی‌کیا نفر اول شد و حتی نتیجه در شهری مثل تهران به شکلی بود که او را با درصدی حدود ۳ و نیم برابر نفر بعدی، یعنی اصغر فرهادی نشان می‌داد. درباره فیلمسازی صحبت می‌کنیم که مخالف و موافقش ناچارند اعتراف کنند او نمادی از نقد درون‌گفتمانی و به عبارتی گلایه‌های داخل خانواده است. فیلمسازی که همه ایران با این درون‌مایه ساختاری در جهان‌بینی‌اش آشنا هستند و همین که برای خوشامد مذاق دیگران فیلم نساخته، باعث شده اجازه داشته باشد گاهی بسیار تندتر از باقی همکارانش نقد کند و با موضوعاتی به چالش بنشیند که رفتن سراغ آن‌ها کار هر کسی نیست. قبل از اینکه «خروج» دیده شود، شنیدن نام این فیلم و اطلاع از موضوع آن همه را کنجکاو کرد و دلیل اصلی این کنجکاوی، نام کارگردانش بود.

خروج ابراهیم حاتمی کیا
سلطان نقد درون گفتمانی در سینمای ایران، کسی که لااقل بعد از شهادت مرتضی آوینی و فوت رسول ملاقلی پور به نظر تنها فرد شایسته برای این عنوان است، حالا و در بحبوحه یکی از ملتهب‌ترین فرازهای تاریخ سیاسی-اجتماعی ایران، سراغ موضوع اعتراض عده‌ای دهقان زحمتکش بابت مسئله آب می‌رود. سکوت مطلق سینمای ایران طی این سال‌ها راجع‌به چنین موضوعاتی، به واقع نسبت فیلمسازان ما با دغدغه‌های واقعی اجتماعی را زیر سوال می‌برد و در طول همین ایام که از گوشه و کنار ایران اعتراضات مختلفی نسبت به مدیریت کلان کشور بلند می‌شد، بارها سکانس‌هایی از بعضی فیلم‌های حاتمی‌کیا مثل «آژانس شیشه‌ای» و «ارتفاع پست» در خروجی شبکه‌های اجتماعی قرار گرفت. حالا خود حاتمی‌کیا آمده است و این‌بار مستقیماً درباره یکی از این اعتراضات، درباره موردی که به راحتی می‌شود آن را به عموم موارد دیگر تعمیم داد، فیلم ساخته است. این باعث می‌شود که فضای «خروج» قبل از دیده شدن‌اش، در ذهن اکثر مخاطبان همان‌طور که هرکدام می‌پسندند، تخیل شود و کرور کرور توقع جورواجور نسبت به آن به‌وجود ‌بیاید. آیا می‌شود فیلمی ساخت که با تمام این تصورات پیش‌ساخته همخوانی داشته باشد؟

دلیل اظهار نظرهای متناقضی که پس از اولین نمایش‌های «خروج» در فجر سی و هشتم دیده و خوانده شد، همین است. باید مقداری از این جو ملتهب فاصله گرفت تا بشود درباره بیستمین فیلم ابراهیم حاتمی‌کیا نظر دقیق‌تری داد، نظری که هم درست خوانده و دیده شود و هم گوینده‌اش را بعدها ناچار به اعتراف درباره شتاب‌زدگی در اظهار نظر نکند. اما از یک چیز می‌توان مطمئن بود. این فیلم تقریبا تمام آن کرور کرور تصورات جورواجوری را که راجع‌به فضای آن شده بود، به هم می‌زند. حقیقتاً بدون درج نام حاتمی‌کیا در تیتراژ ابتدایی این فیلم، حتی برای بسیاری از وفادارترین افراد به سینمای او هم مشکل بود که نام کارگردانش را حدس بزنند.

فضای «خروج» با سایر کارهای حاتمی‌کیا کاملاً متفاوت است. میزانسن‌های روستایی و لهجه‌های محلی و تراکتور، با آنچه از یک فیلمساز جنگی و پس از آن شهری سراغ داریم، یکسره متفاوت است. کسی که برای علاقه‌اش به درام در فضای بسته و فیلم ساختن درون هواپیما معروف است، حالا فیلمی ساخته که به سختی زیر سقف می‌رود بخش قابل توجهی از آن روی تراکتور روایت می‌شود و حتی یک گلوله در آن شلیک نمی‌شود.دفیلم جدید حاتمی‌کیا اصلا تلاش نمی‌کند که از مخاطبش اشک بگیرد، داد و فریاد و میزانسن‌های قرائت بیانیه ندارد و جای این‌ها را طنزی روستایی و متلک‌های مکرر به رئیس‌جمهور و مسئولان کشور گرفته و به شکلی حساس، پیش از اینکه مستقیماً با مسئولان کشور مواجه شود، مردم را با هم روبرو می‌کند که چقدر متحد هستند و چقدر در ادامه مسیر رسیدن به حق‌شان استقامت دارند. «خروج» قبل از رویارویی با رئیس‌جمهور، دوگانه کوفی و کربلایی را شکل می‌دهد و در بستری طنازانه آن را به مرحله انتهایی می‌رساند.

جاده، از این جهت برای رسیدن به مقصود، امکانات مناسبی در اختیار قصه‌گویی فیلم «خروج» قرار داده است. از لحاظ مضمونی «خروج» نه اینکه ادای اعتراض را در بیاورد، بلکه به واقع فیلمی اعتراضی است. این فیلمساز خوب یاد گرفته چطور مثل یک بندباز روی خطوط قرمز راه برود و نه پا را این طرف که محافظه‌کاری است بگذارد، نه آن طرف که دشمنی با ملک و ملت محسوب می‌شود. حاتمی‌کیا در تکنیک کارگردانی این فیلم هنوز همان حاتمی‌کیایی است که دوست و دشمن به تسلطش بر تکنیک اعتراف داشتند. بازی‌ها اما یکدست نیست. فرامرز قریبیان چنان که خودش گفته بود، بهترین نقش زندگی‌اش را بازی کرده اما بقیه که عمدتاً پیشکسوت و کهنه‌کار هستند، کلیشه‌های تئاتری و تلویزیونی‌شان را با خود به این فیلم آوردند و همین قضیه، دورهمی یک عده پیرمرد ماجراجو را خیلی از مواقع به طعم طنزهای عصرگاهی تلویزیون در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ در می‌آورد. حتی بازی کوتاه محمدرضا شریفی‌نیا در نقش مشاور رئیس‌جمهور هم از این کلیشه‌زدگی برکنار نیست.

حاتمی‌کیا به جای کنترل باقی بازیگرانش، تمام توانی که داشته را روی بازی گرفتن از فرامرز قریبیان متمرکز کرده است. یک نکته تکنیکی دیگر درباره «خروج» ژانر آن است. البته این فیلم غیر از وسترن، به ژانرهای جاده‌ای، روستایی، مقاومت و شاید چند ژانر دیگر هم تعلق داشته باشد اما بحث درباره وسترن در سینمای ایران بحث بدیعی است. باید توجه کرد که وسترن ایرانی معنای خاصی دارد و اصولاً وسترن غیرآمریکایی معنای خاصی می‌دهد. وسترن‌های استرالیا که به آبگوشتی معروف هستند یا وسترن‌های هندی مثل فیلم «شعله» که با اشاره به خورش معروف کاری در هندوستان، به وسترن کاری معروف شده‌اند، خوب نشان خواهند داد که این ژانر در هر کشوری چطور می‌تواند با منبع آمریکایی‌اش متفاوت باشد و رنگ و بوی بومی بگیرد.

فیلم سینمایی خروج

قبل از «خروج» تنها وسترن ایرانی را می‌شد سریال «روزی روزگاری» دانست که فیلم حاتمی‌کیا به رغم تفاوت‌های زمان روایت آن با سریال امرالله احمدجو، شباهت‌های مشخصی به سلف خود دارد و حتی در سکانس اتراق مسافران روستایی در یک کاروانسرای متروکه بین راهی، طبق یک سنت دیرینه سینمایی، به «روزی روزگاری» ادای دین می‌کند. درباره این فیلم پس از این بیشتر از این‌ها صحبت خواهد شد و دیدگاه‌های پراکنده و متناقضی که درباره آن تا به حال وجود داشته، حتی اگر به یگانگی و وحدت نرسد، به احتمال زیاد در بسیاری از مواقع گردش‌های محسوسی خواهد داشت. «خروج» فیلم بدی نیست اما خیلی‌ها که به لحاظ مضمونی از چیزی در آن خوش‌شان نیامده یا چیزی را خوش داشتند در آن ببینند و ندیده‌اند، ممکن است دلایل فنی و زیبایی‌شناختی را برای کوبیدن آن بهانه کنند. با این حال این فیلم خالی از یکسری ایرادات مهم هم نیست که باید زمان بیشتری بگذرد تا معلوم شود آیا در کلیت ساختار آن قابل اغماض و بخشش هستند یا نه. اما به هرحال خروج را نمی‌توان با امثال «دعوت» در کارنامه کاردانش مقایسه کرد که تفاوت‌شان با باقی آثار یک وجه منفی داشت.

نوشته نقد فیلم خروج؛ دوگانه کوفی و کربلایی اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%ae%d8%b1%d9%88%d8%ac%d8%9b-%d8%af%d9%88%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87-%da%a9%d9%88%d9%81%db%8c-%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%a8%d9%84%d8%a7%db%8c%db%8c/

نقد فیلم دوزیست؛ جهش ناکافی تا سطح متوسط

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

به اندازه دو فیلم سینمایی بلند زمان لازم بود تا برزو نیک‌نژاد، به عنوان فیلمساز خوش ذوق و قابل احترامی که عمده شهرتش را مدیون تلویزیون است، به لحن و سبک جدیدی که برازنده سینمای ایران و متناسب با بخش سودای سیمرغ جشنواره فیلم فجر باشد، دست پیدا کند. نیک‌نژاد پس از ساخت دو فیلم طنز در سینما، به نام‌های «زاپاس» و «لونه زنبور»، حالا در فضایی جدی‌تر با فیلم تازه‌اش «دوزیست» به کارزار فجر وارد شده و در توانسته، ضمن استفاده از بازیگران حرفه‌ای و درجه اول سینمای ایران، اثر آبرومند و قابل قبولی را روی پرده ببرد. «دوزیست» همان طور که از نامش پیداست، روایتی اجتماعی و منتقدانه درباره رواج بی‌اخلاقی و منفعت طلبی آدم‌هایی است که در اتمسفر خاص روزگار کنونی ما، چیزی جز دورویی از ایشان نمی‌تراود.

قصه با ضرباهنگی ملایم، در میان تلاش‌های افتان و خیزان فیلمساز برای معرفی و پرداخت هرچه بهتر شخصیت‌هایش، آغاز می‌شود و در نیم ساعت اول، از یک اتفاق مهم یا حتی رو شدن مسئله اصلی فیلم، خبری نیست. این مقدمه تا حدودی ناموجه و طولانی به نظر می‌رسد، اما رگه‌های طنز نسبتا پررنگی که حاصل سال‌ها کار نیک‌نژاد در عرصه طنزهای تلویزیونی به شمار می‌رود و گاه و بی‌گاه لبخند بر بل مخاطب می‌نشانند، روند قصه را به نحو معقولی پیش می‌برد تا برسیم به بحران اصلی.

فیلم سینمایی دوزیست

با آماده شدن فضا و پرداخت دست و پا شکسته شخصیت‌هاست که ورود یک زن ناشناس به جمع مردانی پرمدعا، تحقیر شده، بازنده و البته دوزیست، گره اصلی را استارت می‌زند. تا قبل از این اما، تلاش‌های فیلمساز برای شکل دادن جمع سه نفره مرکزی، به قدر کافی نتیجه نداده و از یک جایی به بعد، گویی فیلم بیخیال سه نفر اصلی می‌شود تا تمرکزش را روی آدم‌های فرعی‌تر بگذارد. بدین ترتیب، دو نفر از مثلث محوری کنار می‌روند و نوبت به جواد عزتی می‌رسد تا در مقام یک نقش اول تمام عیار از طبقات پایین جامعه، در قالب کاراکتر عطا شایستگی‌هایش را به رخ بکشد.

در میان عناصر پرتعداد و عمدتا متوسط فنی «دوزیست»، چهره پردازی ایمان امیدواری قابل تامل و استاندارد است که کمک شایانی به بازیگران (بالاخص پژمان جمشیدی) کرده تا نقش‌های قبلی خود را به فراموشی بسپارند و وارد کالبدی تازه شوند. جواد عزتی طبق معمول یک سروگردن بالاتر از همه می‌ایستد و سکانس‌های مشترکش با ستاره پسیانی از جذابیت‌های «دوزیست» به شمار می‌روند. پژمان جمشیدی و سعید پورصمیمی در همان مسیر همیشگی سال‌های اخیرشان، ساده و قابل قبول با طنزی پررنگ، حضور متوسطی دارند و هادی حجازی‌فر، بدتر از همیشه و برخلاف انتظار فراوانی که از او وجود دارد، در یک نقش پرداخت نشده و بی‌اثر فقط جلوی دوربین راه می‌رود و دیالوگ‌هایش را از سر رفع تکلیف ادا می‌کند. مانی حقیقی هم که حضورش کاملا تبلیغاتی و ساده‌تر از چیزی است که بتوانیم حرفی درباره‌اش بزنیم.

فیلم سینمایی دوزیست

معرفی الهام اخوان به عنوان یکی از نقش‌های اصلی فیلم، شمشیر دولبه «دوزیست» است. اعتماد نیک‌نژاد به یک بازیگر جوان زن، آن هم با وجود این که اخوان به لحاظ ظاهری زیبایی استارگونه عجیبی ندارد، فی‌نفسه امر مبارکی محسوب می‌شود که از شجاعت فیلمساز حکایت دارد. از سوی دیگر اما، عناصر شخصیت مریم، کاملا ایجاب می‌کنند که به لحاظ ظاهری تفاوت‌هایی بین کاراکتر مریم و چهره و ظاهر الهام اخوان وجود داشته باشد؛ البته کارگردان هم، احتمالا قبل از همه، این موضوع را فهمیده و به همین خاطر، خیلی نامحسوس و آرام، دیالوگ «این یاد ننه خدابیامرزش افتاده» را در میان حرف‌های پرشمار شخصیت‌ها جاساز کرده است. بعلاوه، این کاراکتر به وضوح جای کار بیشتری داشت و تلاش اخوان برای رنگ‌آمیزی آن، اگرچه برای اولین تجربه ستودنی و قابل قبول به نظر می‌رسد، اما می‌توانست با حضور بازیگری کارکشته‌تر، به شکل بهتری بارور شود.

در این هیاهوی جشنواره، تحلیل «دوزیست» بر مبنای مقایسه آن با سایر رقبای بخش سودای سیمرغ، شاید قدری گول زننده باشد؛ چرا که این فیلم را، نه در مقایسه با سایر فیلم‌های گردن کلفت این رویداد سینمایی، بلکه در قامت یک فیلم مستقل برای مخاطب عام از یک فیلمساز سابقا طنزپرداز که حالا کم‌کم اسبش را برای طرح مباحث جدی‌تر زین می‌کند، باید بررسی کنیم. «دوزیست» فیلمی ساده و بی‌ادعاست که می‌خواهد همان یک حرف مهمش را به هر شکلی که می‌تواند، با مخاطب عام در میان بگذارد؛ به این امید که زمینه قدری تامل در او ایجاد شود. فیلم در این مسیر، ابایی هم از نمایش دادن ندارد و به فراخور موقعیت‌ها، گاهی روی کلیشه‌های مخاطب‌پسند، از خون دماغ روی پیراهن سفید قهرمان و باران شدید در سکانس‌های عاطفی گرفته تا صدا زدن اسم کوچک و خریدن کیک تولد با طرح قلب به نشانه ایجاد علاقه، ابایی ندارد.

دیالوگ‌های پینگ‌پونگی و پرتعدادش نیز، اگرچه ارزش هنری خاصی ندارند، اما جوری هم نیستند که ذوق بیننده را با هجوم وراجی‌ها کور کنند. اوج گیری معقول فیلم در بیست دقیقه پایانی و پایان‌بندی ساده و بدون اطوارش هم کاملا در خدمت انتقال همان ایده ساده است تا در نهایت بتوانیم «دوزیست» را یک جهش مهم در کارنامه برزو نیک‌نژاد، و البته نه یک فیلم شاخص در جشنواره سی‌وهشتم فجر، قلمداد کنیم.

نوشته نقد فیلم دوزیست؛ جهش ناکافی تا سطح متوسط اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%af%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9b-%d8%ac%d9%87%d8%b4-%d9%86%d8%a7%da%a9%d8%a7%d9%81%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b3%d8%b7%d8%ad-%d9%85%d8%aa%d9%88%d8%b3/

نقد فیلم لباس شخصی؛ پشت به مخاطب عام

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

پس از یک دوره نسبتا طولانی بی‌توجهی، حالا چند سالی است که وقایع سال‌های اول انقلاب و فعالیت‌های احزاب و جناح‌های مختلف سیاسی -بالاخص حزب توده- به موضوعی جذاب برای فیلمسازان ایرانی تبدیل شده است. در همین راستا و پس از تولید آثار شاخصی مانند «ماجرای نیمروز» محمد حسین مهدویان، جشنواره سی‌وهشتم فجر هم محل نمایش فیلم جدیدی با موضوع حزب توده است که حاصل تلاش یک کارگردان کار اولی در بخش نگاه نو محسوب می‌شود. «لباس شخصی» داستان کشف فعالیت‌های خرابکارانه شبکه اطلاعاتی سری حزب توده در ایران است که در اوایل دهه شصت، با تلاش‌های نیروهای اطلاعات، خنثی شد و افشای برخی زوایای پنهانش (بالاخص جاسوسی یکی از نظامیان رده بالای کشور) حیرت عموم مردم را به دنبال داشت.

«لباس شخصی» اما، به طور کلی هیچ مزیتی نسبت به آثار سال‌های اخیر ندارد و تنها تفاوتش با آن‌ها به تمرکز بر روی یک اتفاق مستند و واقعی محدود می‌شود. فیلم کارش را با ضرباهنگی قابل قبول آغاز می‌کند و در نیمه اول، لوکیشن‌های متنوع و چشم‌نوازی که با دشواری ساخته شده‌اند، در کنار جلوه‌های ویژه چشمگیر و در حد سینما، مخاطب را دلگرم می‌کند. به لحاظ پژوهشی اما، با وجود دست پر نویسندگان که از وقایع تاریخی بهره می‌برند، فیلمنامه در منتقل کردن داشته‌هایش به مخاطب عام و روشن کردن او در مورد شخصیت‌ها و سازمان‌هایی که حرفشان به میان می‌آید، گنگ و به دور از شیوایی ظاهر می‌شود.

فیلم لباس شخصی

فیلمنامه، با توجه به بهره‌گیری‌اش از وقایع ملتهب تاریخی آن دوران، از ظرفیت بالایی برای پرداخت برخوردار است و می‌توانست درخشان‌تر از چیزی که هست، ظاهر شود. با این حال، اضافه کردن خرده داستان‌های کلیشه‌ای و به شدت تکراری، از شهادت برادر حنیف گرفته تا خشم یاسر بخاطر کشته شدن فرزند متولد نشده‌اش در جریان بمب‌گذاری، حاکی از سهل‌انگاری نویسندگان در پرداخت شخصیت‌هاست. علاوه بر این، «لباس شخصی» فیلمی به شدت حراف و پر از دیالوگ‌های باربط و بی‌ربط است. حجم زیاد مکالمات مسلسل‌وار بین شخصیت‌ها باعث دلزدگی مخاطبی می‌شود که ترجیح می‌دهد به‌جای شنیدن روایت وقایع از زبان کاراکترها که بعضا حتی رنگ و بوی شعار هم به خودش می‌گیرد، بازسازی واقعی خود ماجرا را روی پرده نقره‌ای تماشا کند.

در مقابل، فیلمنامه از مزیت وجود یک قهرمان عملگرا و فعال برخوردار است که ظرفیت انجام کارهای بزرگتر را نیز دارد. خودکشی متن اما، از نیمه به بعد آغاز می‌شود؛ جایی که نویسنده، صرفا با نیت ایجاد تعلیق و نگه داشتن مخاطب، ابهت قهرمانش را نابود می‌کند. مشکل این‌جاست که درست در دو بزنگاه مهم که فیلم دارد از نفس می‌افتد، نویسنده یک بار ادای رودست زدن به تماشاگر را درمی‌آورد و بار دوم (از آن‌جایی که بالطبع دلش نمی‌آید از خیر جذابیت‌های قهرمان هم بگذرد) دوباره، با انواع ترفندهای موجه و ناموجه، او را به جایگاهش بازمی‌گرداند؛ غافل از آن‌که چهره یاسر در بازگشت، دیگر آن جذبه قبل را ندارد و حالا به نوعی از چشم مخاطب افتاده و بیننده هر لحظه اجازه دارد به نیاتش شک کند. این اشتباه بزرگ نه‌تنها حدود نیم ساعت از فیلم را با بازیگوشی محض هدر می‌دهد و باعث افت شدید ریتم در نیمه دوم می‌شود، بلکه حال و هوای کلی اثر را نیز از یک تریلر سیاسی تا حد یک قصه جنایی ساده برای پیدا کردن فرد دروغگو، تنزل می‌دهد. مجموع این موارد، در کنار پرداخت یک‌طرفه قصه (فقط نمایش جبهه خیر و پنهان کردن تعمدی تشکیلات مخفی)، باعث خالی شدن دست نویسنده و پناه آوردن به شعارها در دقایق پایانی شده است که در تعابیری همچون «پیچ و مهره‌های کارخانه کثافت سازی» و «ارتش بدون یونیفرم شوروی» متجلی می‌شود.

چند گره‌گشایی بی‌منطق و بر حسب تصادف، در کنار پرورش دادن حس ششم قهرمان به عنوان یک نقطه امیدواری پررنگ در پیشبرد قصه، از دیگر ضعف‌های متن به شمار می‌روند. مثلا این‌که یک مامور سابق ساواک، که اتفاقا مردی جاافتاده و به شدت حرفه‌ای و باهوش است، در ازای دریافت خرما و سیگار، با تمام وجود حاضر به همکاری با اطلاعات جمهوری اسلامی ایران می‌شود، یکی از گره‌گشایی‌های باورنکردنی «لباس شخصی» است که کیفیت متن را با تردید جدی مواجه می‌کند. پرداخت شخصیت اصلی هم بیش از حد تیپ‌گونه و تخت به نظر می‌رسد. قهرمان «لباس شخصی» که با ویژگی مامور اطلاعات و عملیات بودنش شناخته می‌شود، بیش از حد حرف می‌زند، عقبه روشنی ندارد، گاها نپخته و خودسر عمل می‌کند و از همه مهم‌تر این‌که بدون پیچیدگی و قابل پیش‌بینی است. این در حالی است که فقط می‌دانیم او «بچه خوبی» است، خانواده دارد و یک زخم هم از حزب توده بر جانش نشسته.

«لباس شخصی» پیش از هر چیز، از فقر بازیگر نامدار و مسلط رنج می‌برد؛ به طوری که فقدان حتی یک چهره شناخته شده در میان تیم بازیگرانی که انصافا اجراهایشان زیاد هم بد نیست، به گسترده شدن طیف مخاطبان و برانگیختن همدلی بیننده لطمه جدی وارد کرده است. گریم‌های اغراق شده و سنگین نیز بروز هنر بازیگران را با دست‌انداز مواجه کرده، در حالی که یک مقایسه ساده با دیگر آثار مشابه، نشان می‌دهد که برای خلق ظاهر کاراکترهای دهه شصتی نیازی به این حجم پررنگ ظواهر و طراحی انبوه ویژگی‌های ظاهری نیست. در مجموع، به نظر می‌رسد که تولید یک مستند از وقایع مورد توجه فیلم، می‌توانست گزینه‌ای به مراتب بهتر، نسبت به ساخت فیلمی با این درجه از استانداردها در فضای امروز سینمای ایران، باشد.

نوشته نقد فیلم لباس شخصی؛ پشت به مخاطب عام اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%84%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%9b-%d9%be%d8%b4%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%a8-%d8%b9%d8%a7%d9%85/

نقد فیلم مردن در آب مطهر؛ اخلاق در مهاجرت غیرقانونی

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

ختنه کردن و دغدغه چندین مرد افغان برای ختنه نبودن یک نوجوان افغانی، نمی‌تواند استعاره‌ای از تحجر دینی بخشی از افغانستان باشد که سبب عقب ماندگی و مهاجرت عظیم مردمان این کشور شده است. چرا که بریدن اسلامی آلت مردانه و ضربه کارد بر گوشت مرغ به نشانه ختنه، در فیلم «مردن در آب مطهر» امری است متعلق به تمامیت اسلام و نه صرفا افغانستان.

اما اینجا به دلیل اهمیت عشق و رابطه‌ای عاشقانه بین حامد و رونا، این ختنه کردن درست جایی از روایت قرار دارد که مفهوم اختگی می‌دهد. حامد با یک نشان عشق (دستبند) از رونا، در طول فیلم حضور دارد و برای سوال درباره تغییرِ مصلحتی دین از اسلام به مسیحیت، برای مهاجرت پیش ملای افغان می‌رود، اما در همان آغاز با این برش مواجه می‌شود. جایی دیگر کات سریع از دروغ‌های سهراب در حین فروش عطرهای تقلبی به نماز خواندن حامد نیز همچنان دو نگاه متضاد در موضوع اسلام راستین یا فرمایشی را نشانه می‌رود.

بنابراین مفهوم مهاجرت رنج‌آور افغانی‌ها در «مردن در آب مطهر» با توجه به تلاش فیلمساز، بی‌ارتباط به دین نیست؛ گرچه سربسته و کم فروغ.

فیلم مردن در آب مطهر

نگاه به اصطلاح ضدایرانی فیلم در قبال مهاجرت و آسیب‌های مهاجرانی که ایران را برای سفر از افغانستان به اروپا انتخاب می‌کنند را نمی‌توان (برخلاف نظر بسیاری از منتقدان) در فیلم با قطعیت تعیین کرد. دلیل ابتدایی این است که فیلمساز تنها لوکیشن و محل رویداد را در ایران قرار می‌دهد و به تمامی از نقد صورت‌های مهاجرت و قوانین اروپایی‌اش فارغ نیست.

به عبارتی حفره‌های قانونی مهاجرت به اروپا و سختگیری‌های آن‌ها در پذیرش است که ایران را به عنوان محل فاجعه معرفی می‌کند. یکی از این قوانین احمقانه تغییر دین و دیگری اعتقاد به همجنس‌گرایی توسط مهاجرین است که راه را برای دور زدن قانون مهاجرت باز می‌کند. پس این اتهام برای اروپاست که به عنوان مقصد مهاجرت، باعث شوک روانی «ستاره»، دختری که از مهاجرت به اروپا به خاطر ابراز همجنسگرایی انصراف داد، شده است. اینجاست که نمی‌شود انگشت اتهام را به خاطر نگاه ضدایرانیِ صرف، بر فیلمساز نشانه رفت. محمل‌های این رنجِ مهاجرت نه فقط ایران، بلکه عواملی همچون تحجر دینی در خود افغانستان، شرایط پذیرش و قوانین اروپا، کوتاهی ایران در تامین امنیت مرزها برای قاچاق انسان و البته خود پدیده درآمدزای قاچاق انسان است.

اینکه تجاوز یا مرگ رونا، دختر افغان را نشانه‌ای بر نگاه صرفا ضد ایرانی فیلم بدانیم نیز بیراهه است، چرا که در فیلم، قاتلان او (تا جایی که حضور ذهن دارم) خود افغانی‌ها و احتمالا اقوام او هستند. مکان رویداد در ایران که در آن جنایت بر علیه مهاجرین به وقوع می‌پیوندد، نمی‌تواند استعاره‌ای از کل ایران و ظلمی انتسابی از کشور ایران به افغانستان باشد. اینجا کاملا محیطی عینی و واقع‌گرایانه است. محیطی جنوب شهری که یقینا مناسب رها کردن افرادی است که قربانی قاچاق‌اند.

مشکل اینجاست برخی مخاطبان، هر گزاره‌ای را با نگاهی تمامیت خواه، استعاری تفسیر می‌کنند؛ کما اینکه حتی در پیشرفته‌ترین کشورها نیز، محل رها کردن مهاجر غیرقانونی، محیطی مخوف است. مثل فرانسه و استرالیا. پس جغرافیای کوچک ایرانی در «مردن در آب مطهر» فقط مکانی است مخوف که به دلیل ارتباطش با قاچاق انسان، در هر جغرافیایی می‌تواند وجود داشته باشد.

زیرکی فیلمساز برای نقد سویه ضد ایرانی، نه خشونت و کاراکترهای منفی ایرانی حاضر در فیلم، در عنوان فیلم است. وقتی می‌توان این حق را بر خود قائل شد که از منظر حضور شخصیت‌های منفی، در اثری، نگاه استعاری بدان‌ها داشت و چند ایرانی را به نشانه «تمام ایرانی»ها تلقی کرد، که این شخصیت‌های منفی خارج از زمینه خود دست به عمل غیرانسانی بزنند. به طور مثال اینجا در این فیلم، کاراکترهای ایرانی منفی، قاچاقچی انسان نباشند و یا به فرض مامور پلیس باشند.

وقتی موضوع فیلم قاچاق انسان است، چگونه می‌توان از شخصیت ایرانی قاچاقچی فیلم، انتظار خشونت و رفتار ضداخلاقی نداشت؟! منتقدان سویه ضدایرانی فیلم احتمالا از فیلمساز انتظار داشتند شخصیت‌های قاچاقچی انسان و ایرانی فیلم در پایان همچون فرشته‌ای به یاری مهاجرین بیایند یا در حالتی دیگر کاملا باور ندارند که در بین ۸۰ میلیون ایرانی، اصلا قاچاقچی انسان وجود دارد!

فیلم مردن در آب مطهر

اما عنوان «مردن در آب مطهر» که زیرکی فیلمساز در سویه انتقاد از سیاست‌های ایران است اینجاست که فیلم با کدهایی در دیالوگ‌های ابتدایی‌اش در قبال ترس از غرق شدن در حین مهاجرت بیان می‌دارد.

آن دیالوگ درگوشی و دردآور دختر به پسر در شروع فیلم درباره عدم ترس از غرق شدن، کنایه‌ای است از ایران. چرا که در نهایت این خود دختر است که نه در آبی تطهیر شده بلکه در فاضلابی متعفن می‌میرد. فیلمساز با تاکید بر سفری دریایی و قاچاق و اینکه می‌دانیم ایران برای مهاجرت افغانی‌ها دریا ندارد، در آغاز تمام این زمینه چینی پایان‌بندی را می‌گذارد بر دوش اروپا و دریایی که احتمال می‌دهیم بعد از خروج مهاجرین از ایران وجود دارد؛ اما صورت خزه بسته جنازه دختر در فاضلابی ایرانی به ناگاه ما را دچار شوک می‌کند. دریایی مواج که وعده‌اش در شروع فیلم داده شده بود آنقدر تقلیل می‌یابد که تبدیل می‌شود به درون ایران.

فیلم سعی می‌کند انتقاداتش درباره مهاجرت غیرقانونی را بیان کند و در این میان به تبیین فلسفه اخلاق روی می‌آورد. چیزی که نمونه‌های زیادی از آن را در آثار کوریسماکی می‌توان یافت. فرق اینکه اینجا فیلمساز تنها بر نقد قوانین و شرایط منطقه‌ای در قبال قاچاق انسان می‌پردازد و تنها عنصری که در زمینه اخلاق در فیلم برجسته است، انصراف حامد از سفر و ماندن و شفاف ساختن سرنوشت دختر است. این نگاه اخلاقی تنها یک قصه و داستان است و نه یک دیدگاه و ایده‌ای تکان‌دهنده.

فیلم مردن در آب مطهر

«مردن در آب مطهر» با وجود نظم در پرداخت جزئیات فیلمنامه، نهایتا در ارائه اثری شگفت‌انگیز در بیانی سینمایی در می‌ماند. کلیشه‌ها و شعارهایی در قالب قاب‌ها و دیالوگ‌ها و موقعیت‌ها، فیلم را از ذهن مخاطب برای تفسیر و تحلیل می‌اندازد. همه چیز در «مردن در آب مطهر» مثل لقمه‌ای آماده است و نیازی به کنکاش در مخاطب ندارد. چرا که سوژه اصلی فیلم به دلیل حساسیت‌های اخلاقی‌اش چیزی تازه نیست و فیلمساز تنها با اتکا بر جذابیت‌های داستانی و هیجان، داستانی تکراری می‌سازد. کافی است در شروع فیلم به کارکرد آن «نشان» که دختر به پسر می‌دهد فکر کنید.

یقینا این نشان‌های لعنتی در تاریخ ادبی جهان، همچون کوهولین و شاهنامه و … نتیجه‌ای نهایی جز مرگ ندارند. بنابراین به محض اهدای نشان و دستبند به پسر در شروع، پایان‌بندی فیلم لو می‌رود. در صورتی می‌توانیم ادعای جذابیت فیلمنامه را داشته باشیم که این جزئیات در عناصر فیلمنامه، (همچون دستبند) فراتر از کارکرد کلاسیک آن به کار می‌رفت.

نوشته نقد فیلم مردن در آب مطهر؛ اخلاق در مهاجرت غیرقانونی اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a2%d8%a8-%d9%85%d8%b7%d9%87%d8%b1%d8%9b-%d8%a7%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%87%d8%a7%d8%ac%d8%b1/

نقد فیلم دشمنان ساخته علی درخشنده؛ گمشده‌ ایستا

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

فیلم «دشمنان» دقیقاً آن روی سکه‌ی فیلم «ابر بارانش گرفته» در این جشنواره است؛ دو فیلمی که در ساختار به‌شدت شبیه هم هستند، هر دو شخصیت اولشان یک زن تنهاست با یاسی عمیق و درونی و هر دویشان از تکنیک برداشت بلند برای حسی نمودن پروسه‌ی تنهایی بصورت ابژکتیو استفاده نموده‌اند. اما فیلم برزگر همانطور که نقدش را هم نگاشتیم اسیر تکنیک و شیوه‌گی لانگ‌تیک (برداشت بلند) شده و حول تارکوفسکی‌گرایی و عشق‌بازی فیلمساز، محتوم به درجازدگی محتوایی است اما در «دشمنان» این پروسه تا حدودی به اتمسفر می‌خورد و یک کاراکتر تنها را برایمان نسبتاً می‌سازد.

«دشمنان» یک قصه‌ی شخصی و منفرد دارد؛ در مورد زنی میانسال که در مرکز از هم‌گسیختگی خانواده‌اش قرار گرفته و با اینکه فضا و چگالی فیلم نا‌امید می‌باشد اما فیلمساز دوربینش را به دل یک خانواده‌ی فروپاشیده‌ی خُرده بورژوا (طبقه‌ی نیمه سرمایه‌دار مدرن شهری) می‌برد و ما تعاملات گسسته‌ی خانوادگی و روابط منحط آنها را با هم می‌بینیم.

فیلم سینمایی دشمنان

خانواده‌ای که پدر و مادر و خواهر درونش به اندازه‌ی یک دنیا از هم دور هستند و فیلمساز همین مسئله را درونی کرده و به کاراکتر زن منتقل می‌کند. البته در پروسه‌ی شخصیت‌پردازی این کاراکتر و حس نیمه سادیسم (دگر آزاری) و مازوخیسم (خود آزاری) روحی‌اش بصورت پارامتریک گنگ باقی می‌ماند ولی در روند فیلم ما حس از خودبیگانگی زن را در مرکز میزانسن‌ها حس می‌کنیم که می‌توان گفت فیلمساز تا حدی توانسته رابطه‌ای منعطف بین حرکات آرام و برداشت بلند دوربینش با فضای قصه برقرار سازد که همه‌ی اینها به مثابه‌ی سوژه یک همگنی به وجود می‌آورد.

کاراکتر زن در ظاهرش تماماً تلاش می‌کند که عادی برخورد نماید، خوش اخلاق و خوش برخورد باشد ولی زمانی که متوجه‌ی حقیقت مسکوت و پنهان در وجود این زن می‌شویم اینجاست که چکش درام بر فرق سر ساختمان اثر کوبیده می‌شود و یک راز را برای تمام مخاطبین فاش می‌سازد؛ اینکه ما آدم‌ها چه مقدار و چه زمان نقاب به صورت می‌زنیم؟! مسئله‌ی فیلم هم دقیقاً همین است، یعنی نقاب زدن انسان‌ها و دوگانه بودن بیرون و درونشان، با اینکه فیلم در دراماتورژی این موضوع کمیتش لنگ می‌زند اما با نیم‌چه حسی که می‌سازد مخاطب را همراه می‌نماید.

تا نیمه‌های فیلم به دلیل نمایش روزمره‌گی و حصار تکرار کنش‌های فردی، کمی ریتم کند فیلم مخاطب را خسته می‌کند اما در نیمه‌ی دوم که حقیقت اصلی نامه‌ها رو می‌شود، دوربینِ فیلمساز کمی کلوزآپ‌تر شده و پرسوناژ را به حصار تنگ‌تر وجودین نزدیک می‌نماید. در این بین زهره‌ی فیلم با نامه‌های خود که بخشی از وجود حقیقی و وجدان دردمنداش برای برون‌ریزی عصیانش است، نیمه‌های درونی و سیاه همسایه‌های دیگر را هم به خودشان نشان می‌دهد.

برای مثال آن دکتر روانشناس که همسایه‌ی بلوک‌شان است از ابتدای فیلم در غیاب شوهر زهره ادعای کمک کردن می‌کند اما زمانی که در سکانسی زهره لب به اعتراف می‌گشاید، نظرگاه دوربین با آن ایستایی‌اش یک حقیقت پنهان را در شخصیت این جناب دکتر مثلاً متمدن رو می‌کند؛ دکتری که مدارک روانشناسی‌اش که حتماً از فرنگ گرفته و بر روی دیوار قاب زده شده وقتی که پای دوگانگی‌های شخصی‌اش به میان می‌آید مانند یک انسان تک بُعدی و خشن عمل نموده و انگار اصلاً او دیگر مقام روانشناس بودنش را فراموش می‌کند و مانند یک لُمپن در برابر زهره واکنش نشان می‌دهد و دوربین هم در آن برداشت بلندش و در فضای بسته‌ی اتاق می‌خواهد چهره‌ی اومانیستِ (انسانگرایی) قلابی جناب دکتر روشنفکرنما را به ما نشان دهد.

دکتر می‌پرسد: «زهره تو چرا با این نامه‌ها با آبروی من بازی کردی و نوک پیکان اتهام‌ها را به سمت من در نزد همسایه‌ها نشانه رفتی؟» و زهره در بیان حقیقتی سخت و عریان پاسخ می‌دهد: «آقای دکتر خود شما خواستید به من نزدیک شوید» در اینجا زهره تبدیل به مامور بازگو کننده‌ی چهره‌های زیر نقاب است یا در آن سکانسی که وارد خانه‌ی همسایه‌ی فضول می‌شود، همان مردی که دائماً در یک عمل بی‌اخلاق، خانه‌ی زهره را دید زده و چشم‌چرانِ تنهایی اوست اما وقتی دوربین به داخل خانه‌ی این مرد می‌رود در یک حقیقت جنون‌آور می‌فهمیم او نقاش است البته نه یک هنرمند، بلکه یکی از همین روشنفکرهای تازه به دوران رسیده در قشر متوسط رو به اشرافی‌گری و همینجا فیلمساز به شیوه‌‌ای رک و راست نوک پیکان انتقادش را به این قشر نشانه می‌رود.

در سطحی دیگر درون خانواده‌ی زهره رابطه‌ها تبدیل به تعاملات مکانیزه شده است و اخلاق و محبت گویی در این چهار دیواری وجود ندارد اما قسمت گربه‌بازی کاراکتر اصلی دقیقاً باز نمی‌شود و مشخص نمی‌گردد فیلمساز چه هدفی دارد، آیا می‌خواهد جو و تنش گربه‌گرایی و سگ‌گرایی این قشر را به نقد بکشد که انسانها به‌جای عشق به فرزاندانشان به این جانورها پناه می‌برند؛ چون در سکانسی داریم که دختر زهره علناً به مادر می‌گوید ای کاش مرا هم مانند این گربه‌ها دوست داشتی! یا اینکه این تصویر چندپاره‌گی از تنهایی و حس الیناسیون (از خودبیگانگی) فردی پرسوناژ است؟! این مسئله درست پرداخت عمیق دراماتیک ندارد و حتی گریه‌ها و نگرانی زن برای مریضی و مرگ گربه‌ها به درستی و حس‌زا در فرم و ساختار در نمی‌آید.

اما پایان فیلم نسبتاً خوب بسته می‌شود. شوهر و مرد این خانه برمی‌گردد و زن کمی اولش حس زندگی می‌گیرد اما مگر می‌توان این حفره‌ی عمیق گسستگی در رابطه‌ها را با این فراگشت پر کرد؟ و همین سبب می‌شود زهره بار دیگر به دامان یاس و ازخودبیگانگی سقوط نماید و تصمیم به خودکشی بگیرد. سکانس آخر را فیلمساز با یک لانگ‌تیک(برداشت بلند) اساسی تثبیت می‌نماید.

شوهر با اینکه بازیش به‌شدت مصنوعی و بد است نصفه شب از خواب بیدار شده و به اتاقش می‌رود و دوربین بدون کات او را همراهی نموده و در یک عمل تکنیکی خوب (احیاناً با کات پنهان) روز شده و شوهر به سراغ زهره رفته، زهره‌ای که در شب قبلش ما دیدیم قرص‌ها را در آب حل گرفت تا بنوشد. مرد کمی بالای سر زهره‌ی خوابیده مکث می‌کند و بدون توجه به زن، میزانسن را ترک می‌نماید و سپس زهره برمی‌خیزد و با صدای پسرش و آمدن روح پسر در صحنه و آغوش گرفتنش، پلان کات می‌خورد.

فیلم دشمنان

در اینجا فیلمساز با آن آغوش، به زیبایی مرگ را در تصویری دوگانه همچون تمام دوگانگی پرسوناژ زن در فیلم به تصویر می‌کشد و در اینجاست که منطق فرمیک لانگ‌تیک به مثابه‌ی اتمسفر به درام در می‌آید؛ اینکه ما از پس برداشت بلند، ایستایی زمان را دیدیم و بعد از آن این ایستایی زمان تبدیل به یک برزخ دو سویه می‌گردد.

«دشمنان» با تمام ضعف‌هایش در ساختار و بازی‌ها و تپق‌های فرمیکش به عنوان یک فیلم اولی اثر محترمی است، به‌خصوص اینکه فیلمسازش مشخص است دغدغه‌ی فرم دارد و دنبال تارکوفسکی‌بازی و شهیدثالث‌بازی نیست، بلکه تلاش می‌کند دنیای خود را با تمام لکنت‌هایش به ثمر و نهایتاً به اثر برساند. این فیلم را می‌توان بصورت نا به هنگامی در مقابل «ابر بارانش گرفته» گذاشت و مقایسه کرد که در کدام یک فرم با نسبتی تراز به حس و رابطه تبدیل می‌شود.

هر دوی این فیلمها ارتباط و اشتراکات تنگاتنگی با هم دارند و هر دو در باب تنهایی اصطلاحاً انسان مدرن هستند اما فیلم درخشنده حرف گنده‌تر از ساختمانش نمی‌زند و در همان محیط کوچکِ کانسپتش درام خود را با آدمهای نصف و نیمه‌ می‌سازد. برای خودم تجربه‌ی تماشای این دو فیلم با مخاطبان جشنواره در سالن تاریک سینما یک برآیند جالب داشت، اینکه در آن فیلم پس از ۳۰ دقیقه صدای برخورد نشیمن‌گاه‌های رکابی صندلی‌ها به تکیه‌گاه‌ها از خروج مخاطبان و خستگی‌شان حکایتگر عدم ارتباط جامعه بود ولی در این فیلم از نیمه‌ی دوم، قصه مخاطب را با خود همراه کرد و دوگانگی‌های شخصیت اثر یک کنجکاوی انضمامی را تولید نمود.

نوشته نقد فیلم دشمنان ساخته علی درخشنده؛ گمشده‌ ایستا اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%af%d8%b4%d9%85%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%b1%d8%b2%da%af%d8%b1%d8%9b-%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af/

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید