‌ 🐥»پرندگان خشمگین» انیمیشنی رنگارنگ و پر از شوخی‌های بچه‌گانه‌ ‌ 🐖داستان پرندگان خشمگین و فضولی که قصد دارن سر از کار…


🐥»پرندگان خشمگین» انیمیشنی رنگارنگ و پر از شوخی‌های بچه‌گانه‌

🐖داستان پرندگان خشمگین و فضولی که قصد دارن سر از کار خوک‌ها در بیارن 😁‌ ‌
‌⏯ دانلود و تماشای انیمیشن «پرندگان خشمگین»‌
‌🔗 FilmGardi.com/p/df13‌

‌♾ گردشی در دنیای فیلم و سریال 👇‌
‌📽 @FilmGardi_com‌

#انیمیشن #پرندگان_خشمگین #کارتون #کودک #فیلم #انگری_بردز #فیلم‌گردی

source https://www.instagram.com/p/B8o4uHIAV4Q

پرونده ویژه جشنواره ۳۸ ام فجر؛ چهره‌ های جدید در طبقات پایین

با به پایان رسیدن جشنواره فیلم فجر و اعلام برندگان سیمرغ‌ها، حالا دوباره سال جدید سینمای ایران با اکران چند فیلم تازه شروع شده و کارشناسان می‌توانند تصویر بهتری از وضعیت یک سال آینده سینماهای کشور را در ذهن مجسم کنند. از آن‌جایی که جشنواره فجر آیینه‌ای از سینمای جریان اصلی ایران محسوب می‌گردد، حدس زدن ویژگی‌های مهم سینمای ایران در یک سال آتی کار چندان دشواری نخواهد بود.

البته فراموش نکنیم که تاریخ نشان داده همواره این احتمال وجود دارد که آثار خارج از جشنواره نیز مردم و منتقدان را غافلگیر کنند و یا آثار عموما کمدی که خودشان تمایلی به حضور در جشنواره ندارند، ممکن است معادلات گیشه را با تحولات جدی مواجه سازند. با این حال، در این مطلب سعی داریم تا بدون اظهارنظر درباره کیفیت فیلم‌ها به طور مشخص، تصویری کلی و شماتیک از سینمای ایران در سال سینمایی پیش رو ارائه دهیم.

۱- کمدی زیرپوستی

همان‌طور که اشاره شد، سازندگان آثار طنز و بالاخص فیلم‌های دم‌دستی موسوم به کمدی‌های بدنه، تمایلی به شرکت در جشنواره‌های مهم سینمای ایران ندارند و دلیل این موضوع هم واضح است. چنین آثاری در صورت حضور در رویدادهای جدی هم، با توجه به رقبای قدرتمند و داورانی که عمدتاً دغدغه فرهنگ دارند، عملا شانسی برای دیده شدن و کسب جایزه نخواهند داشت. بنابراین عطای شرکت در جشنواره فجر را هم به لقایش می‌بخشند تا در اکران عمومی مخاطب را سورپرایز کنند.

امسال نیز، در سی‌ و هشتمین جشنواره فیلم فجر، تنها یک اثر طنز به نام «خوب، بد، جلف ۲: ارتش سری» توانسته بود از فیلتر هیئت انتخاب رد شود. فیلم تازه پیمان قاسمخانی، مطابق انتظار، نه تنها دستش به هیچ سیمرغی نرسید، بلکه نتوانست حتی یک مورد نامزدی سیمرغ را هم به خودش اختصاص دهد. با این حال، چیزی که در فیلم‌های جشنواره امسال جلب توجه می‌کرد، رگه‌های طنز آرام و باوقار در آثار جدی‌تر بود.

فیلم خوب، بد، جلف ۲ :ارتش سری

هنوز با قطعیت نمی‌توانیم در مورد مسیری که سینمای کمدی ایران در حال طی کردن آن است، حرفی بزنیم؛ اما به نظر می‌رسد در واکنش به سیطره تاسف‌بار کمدی‌های چرک در سال‌های اخیر، فیلمسازان جدی‌تر تصمیم گرفته‌اند با اضافه کردن شمه‌هایی از طنز ملیح و حد نگهدار، بخشی از نیاز مخاطب به کمدی را برطرف کنند. به این ترتیب، مثلاً ابراهیم حاتمی‌کیا، به عنوان فیلمسازی آرمان‌گرا و ایدئولوژیک که تقریبا همه آثار قبلی‌اش هیچ لبخندی را بر لب مخاطب نمی‌نشاندند، در فیلم جدیدش «خروج»، با طراحی تقابل‌های شیرین بین اعضای گروه پیرمردها، موقعیت‌های کمدی جالبی ایجاد کرده که حال و هوای جدی و منتقدانه این اثر را قدری تلطیف می‌کند.

فیلم‌های دیگری مانند «دوزیست» با پژمان جمشیدی، هادی حجازی‌فر و سعید پورصمیمی، «سینما شهر قصه» با بابک کریمی و سیاوش مفیدی، «آبادان یازده ۶۰» با حسن معجونی و نادر سلیمانی و «مردن در آب مطهر» با کاراکتر ملا، همگی حداقل حاوی یکی دو موقعیت کمدی شیک و باملاحظه هستند. حتی سامان سالور، کارگردان فیلم به شدت تلخ «سه کام حبس» نیز، در سکانس باز کردن چاه و در میان دیالوگ‌های کاراکتر لوله‌بازکن، یک مقدار کمدی زیرپوستی به فیلمش اضافه می‌کند تا فضا کمی عوض شود. «خورشید» هم، به عنوان بهترین فیلم جشنواره، در چند سکانس با بهره‌گیری از شکل خاصی از کمدی که مجیدی استاد آن است، از مخاطبش خنده می‌گیرد؛ سکانس پای تخته رفتن علی از نمونه‌های باکلاس کمدی در این فیلم به شمار می‌رود.

۲- تنوع در مضمون و ساختار

شاید فیلم‌های جشنواره فجر امسال، به لحاظ کیفیت قصه‌گویی و سطوح مختلف فنی و هنری چندان باکیفیت نبودند، اما تنوع آثار جشنواره امسال، چه به لحاظ مضمونی و چه از نظر نوآوری‌های فرمی و لحن فیمسازی، قابل توجه بود. جشنواره سی‌ و هشتم احتمالا یکی از متنوع‌ترین سال‌های این رویداد لقب خواهد گرفت که نشان می‌دهد سینمای ایران کم‌کم در حال بیرون آمدن از زیر سایه سنگین اصغر فرهادی و سینمای اجتماعی به سبک خاص این کارگردان بزرگ است.

آثاری مانند «پوست»، «ابر بارانش گرفته»، «درخت گردو»، «آتابای»، «تومان»، «خورشید»، «سینما شهر قصه»، «آن شب» و حتی «خون شد»، همگی به نوعی از سبک رایج فیلمسازی اجتماعی فاصله گرفته و فارغ از اینکه چه کیفیتی دارند، اثر انگشت شخص کارگردان در آن‌ها کاملاً پررنگ و هویداست؛ فیلمسازانی که تاریخ تولدشان گستره‌ای پنج دهه‌ای را در بر می‌گیرد و اختلاف سنی پیرترین‌شان (مسعود کیمیایی، متولد ۱۳۲۰) با جوان‌ترین آن‌ها (برادران ارک، متولد ۱۳۶۸) حدودا پنجاه سال است.

از سوی دیگر، به لحاظ مضمونی نیز تنوع نگاه‌ها در این جشنواره کاملاً به چشم می‌آمد. از موضوعات تربیتی در «پدران» گرفته تا تولید فیلم «آن شب» در ژانر وحشت که تقریباً در بخش سودای سیمرغ بی‌سابقه بوده است.

فیلم آن شب

از نگاه خاص ابراهیم حاتمی‌کیا گرفته تا اگزوتیسم عجیب «من می‌ترسم»، عاشقانه آبرومند نیکی کریمی، اکشن خوش‌ساخت سعید ملکان، داکیودارم (مستند داستانی) محمدحسین مهدویان و حتی اثری مثل «سینما شهر قصه» که تماماً با هدف ستایش از مدیوم سینما ساخته شده است. همه اینها نشان دهنده تنوعی قابل ملاحظه در یک سال آینده سینمای ایران است که احتمالاً با اضافه شدن حدود ۱۰ فیلم متفاوت و مهم دیگر از جریان خارج از جشنواره، تکثر جالبی به گیشه می‌بخشند؛ هرچند که این تنوع احتمالاً با افت محسوس کیفیت آثار همراه خواهد بود.

۳- تهدید ستاره‌ها با چهره‌های جدید

 در یکی دو سال اخیر، بحث افزایش نجومی دستمزد برخی از بازیگران، موضوعی داغ و پرحاشیه در سینمای ایران بوده؛ هرچند که دقیقاً مشخص نیست اعداد و ارقام مطرح شده چقدر صحت دارند و انتخاب ترکیب بازیگران در فیلم‌های امسال تا چه حد متاثر از افزایش دستمزد ستاره‌هاست. حتی شاید درخشش چهره‌هایی مانند نوید محمدزاده و هوتن شکیبا در سال‌های اخیر که از تئاتر به سینما آمده و بسیار هم موفق ظاهر شده‌اند، جسارت ویژه‌ای به کارگردان‌ها بخشیده تا روی جوانان با استعداد ریسک کنند.

با این حال، روشن است که جشنواره سی‌ و هشتم محلی برای کاهش تعداد بازیگران چهره و اعتماد فیلمسازان به بازیگران کار اولی و چهره‌های کمتر شناخته شده‌ای که عمدتاً خاستگاه تئاتری دارند، بوده است. نازنین احمدی را احتمالا باید مهمترین چهره محصول این رویکرد جدید بدانیم؛ بازیگر مستعدی که فارغ‌التحصیل دانشگاه تهران است و توانست با اجرای خوبش در فیلم «ابر بارانش گرفته» مجید برزگر، به سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن دست یابد؛ جالب اینکه همین حالا و پس از دریافت سیمرغ نیز، حاصل جستجوهای اینترنتی درباره این بازیگر، بیش از چند سطر اطلاعات ساده به ما نمی‌دهد و بهترین بازیگر زن سال آینده سینمای ایران به انتخاب داوران جشنواره فجر، هنوز هم چهره‌ای گمنام به شمار می‌رود.

نازنین احمدی

 میرسعید مولویان، بازیگر نقش اول فیلم «تومان» هم دیگر چهره مهم جشنواره امسال بود که توانست اعتماد مرتضی فرشباف را به خوبی پاسخ دهد و مزد این نمایش را هم با نامزد شدنش برای سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اصلی مرد، گرفت. ندا جبرئیلی، بازیگر فیلم «مردن در آب مطهر» و مریم مقدم بازیگر «قصیده گاو سفید»، دو بانویی بودند که با کمترین شهرت پای به جشنواره گذاشتند و هر دو نامزد بهترین بازیگر نقش اول زن شدند. ارشیا نیک‌بین، بازیگر نوجوان فیلم «ابر بارانش گرفته» هم توانست نامزدی بازیگری نقش مکمل مرد را به نام خودش ثبت کند.

در جشنواره سی ‌و هشتم، چهار فیلم «ابر بارانش گرفته»، «پوست»، «تومان» و «قصیده گاو سفید» در بخش سودای سیمرغ، و دو فیلم «دشمنان» و «لباس شخصی» در بخش نگاه نو، فیلم‌هایی بودند که از هیچ بازیگر ستاره و معروفی که برای مخاطب عام شناخته شده باشد، استفاده نکرد‌ند. این در حالی است که اگر چهره‌هایی مانند علیرضا کمالی و حسن معجونی در «آبادان یازده ۶۰»، هدایت هاشمی و گلاره عباسی در «پدران» و علی شادمان در «مردن در آب مطهر» را هم بازیگران غیر چهره محسوب کنیم، تعداد فیلم‌های بدون بازیگر چهره در جشنواره امسال به ۹ فیلم می‌رسد؛ یعنی حدوداً یک سوم از کل فیلم‌هایی که وارد این رقابت شده‌اند.

فیلم تومان

تعداد بازیگران مکمل کمتر شناخته شده در فیلم‌های دیگر نیز، آن‌قدر زیاد بود که نام بردن از تک‌تک آن‌ها عملاً در این نوشتار میسر نیست. در توضیح این گذار محسوس از چهره‌های مشهور و ستاره‌های سینما به بازیگران شناخته نشده و کار اولی، جالب است بدانید که به‌جز فیلم‌های بند قبلی، بازیگران نقش اول یا مکمل شش فیلم شامل «آن شب» (نیوشا جعفریان، نقش اول زن)، «آتابای» (دانیال نوروش، نقش مکمل مرد و بازیگر نوجوان)، «خورشید» (روح‌الله زمانی، نقش اول مرد و بازیگر نوجوان)، «درخت گردو» (مینو شریفی، مکمل زن و نامزد سیمرغ)، «دوزیست» (الهام اخوان، مکمل زن) و «مردن در آب مطهر» (متین حیدری‌نیا، نقش اول مرد)، کسانی بودند که برای نخستین بار در یک فیلم بلند سینمایی نقش مهمی ایفا می‌کردند و به نوعی امسال به سینمای ایران معرفی شدند.

به این‌ها نام علیرضا ثانی‌فر (نقش اصلی فیلم‌های «پدران» و «قصیده گاو سفید» و نقش مکمل مرد در فیلم «ابر بارانش گرفته») و پوریا رحیمی سام (نقش اول «من می‌ترسم» و نقش مکمل مرد فیلم «قصیده گاو سفید») را هم اضافه کنید که هیچ کدام بازیگر شناخته شده و چهره معروفی در سینمای ایران نبودند، اما حضور موثری در جشنواره سی ‌و هشتم داشتند. تمام بازیگرانی که در این بند نامشان مطرح شد، در فیلم‌هایشان نقش‌های پررنگ و طولانی را ایفا کرده‌اند و بازی هیچ‌ یک از آن‌ها را نمی‌توانیم فرعی یا کوتاه قلمداد کنیم. بنابراین می‌توان گفت که سینمای ایران در سال آینده با معرفی چهره‌های جدید و تازه نفس همراه خواهد بود و بدین ترتیب نقش‌های اصلی و مکمل تا حد زیادی از انحصار چهره‌های مطرح و بازیگران پرطرفدار خارج می‌شود.

روح الله زمانی

۴- نقش اول‌های پررنگ، قهرمان‌های کلاسیک

 اظهار نظر درباره اینکه یک شخصیت به لحاظ الگوهای کلاسیک نظری در نگاه آکادمیک به سینما، «قهرمان» به معنای مصطلح کلمه محسوب می‌شود یا نه، نیازمند ارائه مباحث علمی دقیق توسط متخصصان این حوزه است.

با این حال می‌توان گفت که جشنواره امسال پر از فیلم‌هایی بود که به نوعی محل نمایش‌های تک‌نفره بازیگران شاخص، بعضاً با خصایص قهرمان‌های جاافتاده بود. هادی حجازی‌فر در «آتابای»، شهاب حسینی در «آن شب»، نازنین احمدی در «ابر بارانش گرفته»، میرسعید مولویان در «تومان»، فرامز قریبیان در «خروج»، روح‌الله زمانی در «خورشید»، جواد عزتی در «شنای پروانه»، پریناز ایزدیار در «سه کام حبس»، پیمان معادی در «درخت گردو»، مریم مقدم در «قصیده گاو سفید»، بابک حمیدیان در «روز بلوا»، سعید آقاخانی در «خون شد» و رضا بهبودی در «تعارض»، بازیگرانی هستند که یک ‌تنه بار درام فیلم‌هایشان را به دوش می‌کشند و تقریباً در تمام سکانس‌های فیلم‌های خود بازی دارند.

فیلم خون شد مسعود کیمیایی

از میان نقش‌های فوق‌الذکر، کاراکترهایی که جواد عزتی، فرامرز قریبیان، روح‌الله زمانی، پریناز ایزدیار، پیمان معادی، سعید آقاخانی و بابک حمیدیان بازی می‌کنند کاملاً شمایل یک قهرمان کلاسیک در سینما را دارند؛ شخصیت‌هایی که با اراده پولادین، ضمن پایبندی به آرمان‌ها و اصول اخلاقی، تقلای مجدانه خود در مواجهه با مشکلات و موانع ریز و درشت را آغاز نموده و تا پایان هم ناامید نمی‌شوند؛ قهرمان‌هایی سمپاتیک و پرداخت شده که به نوعی در خلاف جهت رود شنا می‌کنند و بدون توجه به منافع شخصی و مصلحت اندیشی‌ها، قربانی اصول اخلاقی و باورهای خود می‌شوند.

طراحی چنین نقش‌هایی می‌تواند نشان دهنده فاصله گرفتن سینمای ایران از آن الگوی رایج چند کاراکتره باشد که عمدتاً شخصیت‌های فیلم را در یک بستر اجتماعی، با تردید در انتخاب‌های عمدتا اخلاقی در موقعیت‌های بغرنج قرار می‌داد.

فیلم سینمایی خروج

۵- کیفیت نازل فیلم‌ها

 هرچند در دل جشنواره سی‌ و هشتم فجر نکات مثبت و امیدوار کننده فراوانی وجود دارد، اما نمی‌توانیم ضعف کیفی آثار این رویداد را هم نادیده بگیریم. سطح پایین بسیاری از فیلم‌های امسال، بالاخص در قصه‌گویی و مولفه‌های روایی کاملاً به چشم می‌آمد و بر همین اساس می‌توان پیش‌بینی کرد که سینمای سال آینده ایران از جهت میزان استقبال مخاطبان اوضاع چندان خوبی نداشته باشد. این ضعف زمانی بیشتر به چشم می‌آید که بدانیم جشنواره سی ‌و هفتم در سال گذشته، با انبوه آثار شاخصی که هم در جلب رضایت مخاطب موفق بودند و هم تحسین منتقدان را برانگیختند، یکی از بهترین جشنواره‌های ده سال اخیر بود.

مقایسه نمراتی که کارشناسان رسانه‌های تخصصی سینما به فیلم‌های جشنواره امسال داده‌اند با نمرات سال گذشته و مرور نقدهای آثار چند سال اخیر جشنواره نشان می‌دهد که فجر ۳۸ از نظر کیفی نمره قبولی نگرفته و شاید بیراه نباشد اگر بگوییم که بیش از نیمی از آثار این رویداد، در حد و اندازه نام جشنواره فجر ظاهر نشدند. تعداد فیلم‌های شاخص جشنواره امسال نیز، در مقایسه با آثار شاخص سال‌های قبل، به مراتب کمتر بود.

یکی از مسائلی که به پایین بودن کیفیت فیلم‌های جشنواره امسال دامن زده، اصرار بیش از حد فیلمسازان به تولید آثار سینمایی با همان سبک رایج سینمای اجتماعی است. متاسفانه هنوز هم بسیاری از نویسندگان و کارگردان‌های ایرانی دلداده سینمای اجتماعی و پرتعلیقی هستند که طی سال‌های اخیر اصغر فرهادی فرمانروای بلامنازع آن بوده؛ البته که فرهادی بدون تردید موفق‌ترین فیلمساز دو دهه اخیر ایران و در کار خودش استاد است. با این حال تقلیدهای سطح پایین و بعضاً کپی‌کاری شده از این سبک اجتماعی واقع‌گرا هنوز هم بدنه اصلی سودای سیمرغ جشنواره را تشکیل می‌دهد. بدین ترتیب، علی‌رغم تنوع قابل قبولی که بر گستره موضوعی فیلم‌های جشنواره سی‌ و هشتم حاکم بود، همچنان سه محور موضوعات اخلاقی، اجتماعی و روان‌شناختی پرتکرارترین موضوعات سینمای ایران هستند.

فیلم من می ترسم

۶- فستیوال فقر و فریاد

 در یک بازه زمانی خاص یعنی حدوداً از نیمه‌ی دهه هشتاد تا نیمه دهه نود، قصه‌های بخش عمده‌ای از فیلم‌های سینمایی ایران در میان افراد طبقه متوسط روایت می‌شد؛ گروهی از مردم که عمدتاً با خصایصی همچون شهرنشین بودن، شغل‌هایی با درآمد قطره‌چکانی، خانواده‌های کم جمعیت، زندگی در آپارتمان‌های کوچک و… شناخته می‌شدند و به لحاظ فرهنگی نیز مشی مشخصی داشتند.

بالطبع عموم کاراکترهای این فیلم‌ها را نیز شخصیت‌هایی درون‌گرا و آرام تشکیل می‌دادند که بخش اصلی اجرایشان در گرو ادای دیالوگ‌های فکر شده و بازی‌های ظریف چهره بود. با این حال، پس از آثاری همچون «ابد و یک روز» و «مغزهای کوچک زنگ زده» در سال‌های اخیر، حالا دیگر رسماً می‌توان گفت که فیلمسازان سینمای جریان اصلی ایران دوربین‌هایشان را از طبقه متوسط برگرفته و روی طبقات پایین زوم کرده‌اند.

فارغ از ارزش‌گذاری مثبت یا منفی این موضوع که نوشته دیگری را می‌طلبد، نگاهی به آثار جشنواره سی ‌و هشتم نشان می‌دهد که سینمای ایران حالا دیگر، به جای تمرکز بر سکوت‌های معنادار و دیالوگ‌های اثرگذار اغلب کوتاه توسط افراد طبقه متوسط، به جولانگاه فریادها، برون‌ریزی‌ها و نمایش فقر و سایر معضلات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در طبقات پایین جامعه تبدیل شده است.

تعداد فیلم‌های شهری و آپارتمانی در سینمای ایران به سرعت رو به کاهش است و در عوض، نمایش فلاکت و پرداخت بی‌پرده به مصائب و مشکلات اقشار ضعیف مقابل دوربین‌ها می‌رود. شاید چنین مشی فراگیری حاصل به مشام رسیدن بوی فروپاشی طبقه متوسط و تبدیل جامعه ایرانی به یک دوقطبی اشراف – فقرا باشد، یا حتی ممکن است این حجم از عصبیت را بتوانیم حاصل تنش‌های متعدد در فضاهای عمومی و اجتماعی یک دهه اخیر قلمداد کنیم. چیزی که روشن است این است که لحن و موضوعات مورد علاقه سینمای ایران، این روزها تحولی جدی را از سر می‌گذراند.

فیلم سینمایی سه کام حبس

از میان آثار بخش سودای سیمرغ جشنواره امسال؛ فیلم‌های «آتابای»، «تومان» و «خروج» در محیط‌های غیرشهری فیلمبرداری شده‌اند؛ در حالی که فیلم‌های شهری «خورشید»، «دوزیست»، «شنای پروانه» و «مردن در آب مطهر» نیز، به وضوح در مناطق فقیرنشین و لوکیشن‌های مربوط به طبقات فرودست روایت می‌شوند.

فیلم «سه کام حبس» به کارگردانی سامان سالور هم با اینکه قصه یک خانواده ظاهراً متعلق به طبقه متوسط را روایت می‌کند، اما کاملاً در مشکلات و آسیب‌های اجتماعی مربوط به طبقات پایین غوطه‌ور است. ضمن اینکه آثار دیگری همچون «مغز استخوان»، «درخت گردو» و «بی‌صدا حلزون» نیز نوعی به تصویر کشیدن غم‌انگیز مشکلات اجتماعی و اقتصادی را در دل خود دارند.

فیلم شنای پروانه

بالطبع آثاری با این طیف موضوعی، پر از فریاد و عصبیت و موقعیت‌های پرتنش خواهند بود. اما در میان همه آثار این جشنواره، «شنای پروانه» را می‌توانیم نمونه کامل این سبک تازه سینمایی بدانیم که به دنبال «ابد و یک روز»، «مغزهای کوچک زنگ زده» و «متری شیش و نیم»، اثری سراسر عصبیت، ناهنجاری، فریاد و برون‌ریزی است.

۷- موسیقی

 این مورد شاید آن‌قدرها مهم نباشد که از آن به عنوان یک ویژگی مهم در سینمای سال آینده ایران یاد کنیم. با این حال، توجه ویژه به موسیقی متن فیلم‌ها در طول زمان می‌تواند باعث ایجاد پیشرفت مهمی در سینمای ایران شود. امسال در میان فیلم‌های حاضر در رقابت جشنواره، چند فیلم از موسیقی‌های حرفه‌ای و حیرت‌انگیزی بهره بردند که علاوه بر کیفیت بالا، از ارتباط عمیق آهنگساز با فیلم حکایت داشت.

جدای از استاد حسین علیزاده که موسیقی گوش‌نواز و تحسین برانگیزی را برای فیلم «آتابای» ساخته بود، رامین کوشا نیز با آهنگسازی برای «خورشید» نشان داد در عرصه آهنگسازی هنوز یک گل از صد گلش هم نشکفته. حبیب خزائی‌فر، آهنگساز جوان فیلم «درخت گردو» با ساختن یک موسیقی ویژه، نقش مهمی در اثرگذاری فیلم جدید محمد حسین مهدویان ایفا کرد و بامداد افشار و مسعود سخاوت‌دوست نیز به ترتیب با ساختن موسیقی برای فیلم‌های «پوست» و «شنای پروانه» ضمن کسب نامزدی سیمرغ، قابلیت‌های بالا و درک قابل ملاحظه خود از سینما را به رخ کشیدند. موسیقی حماسی و جا افتاده کارن همایونفر برای فیلم «خروج»، اگرچه نامزد سیمرغ نشد اما نشان داد که همایونفر با کوله‌باری از تجربه هنوز هم می‌تواند با یک اثر جدید، سینما را سورپرایز کند. شاید قدری خوشبینانه به نظر برسد، اما می‌توان پیش‌بینی کرد که در سال‌های آتی، سینمای ایران در عرصه آهنگسازی فیلم جهش قابل توجهی را به خود خواهد دید.

نوشته پرونده ویژه جشنواره ۳۸ ام فجر؛ چهره‌ های جدید در طبقات پایین اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88%db%8c%da%98%d9%87-%d8%ac%d8%b4%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-38-%d8%a7%d9%85-%d9%81%d8%ac%d8%b1%d8%9b-%da%86%d9%87%d8%b1%d9%87%e2%80%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c/

نقد فیلم خانه‌ ای در خیابان چهل و یکم؛ اعلام استقلال بینابینی

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

کارگردان‌های بزرگ زیادی در سینمای ایران وجود دارند که کارشان را از دستیاری دیگر کارگردان‌ها آغاز کرده و پس از سال‌ها تلاش در پشت دوربین به عنوان دستیار یا سایر پست‌های اجرایی که کمتر دیده می‌شوند، با نخستین فیلمشان رسماً اعلام استقلال وجودی نموده‌اند.

حمیدرضا قربانی هم یکی از همین دستیاران سابق و کارگردان‌های امروز است که نقطه پررنگ و درخشان کارنامه او، تا پیش از ساخت نخستین فیلمش یعنی «خانه‌ای در خیابان چهل و یکم»، به دستیاری اصغر فرهادی در فیلم ماندگار «درباره الی» باز می‌گشت. قربانی که طی سال‌های طولانی فعالیت بی‌حاشیه‌اش در سینما تجربه کافی را اندوخته بود، در سال ۹۵ و با حمایت اصغر فرهادی، از نخستین اثرش رونمایی کرد.

با این حال به نظر می‌رسد که «خانه‌ای در خیابان چهل و یکم» اگرچه در ظاهر اثری شبیه به آثار موفق فرهادی است، اما در واقع از سطح آثاری با موضوعات متوسط دم‌دستی فراتر نمی‌رود و گویی قربانی هنوز فوت کوزه‌گری فرهادی را فرا نگرفته.

فیلم خانه‌ ای در خیابان چهل و یکم

«خانه‌ای در خیابان چهل و یکم» که با دست گذاشتن روی موضوعات اخلاقی و بالاخص مسئله قضاوت، به شدت وامدار «درباره الی» است ولی به واسطه اشکالات جدی فیلمنامه‌اش، از قرار گرفتن بین آثار درجه یک سینمای ایران بازمی‌ماند. در طراحی قصه، موضوع قتل غیرعمد در فضای خانوادگی، بیننده را به یاد برنامه تلویزیونی و پرمخاطب «ماه عسل» می‌اندازد. بالطبع چنین قصه‌ای که بارها و در مدیوم‌های مختلف روایت شده، برای تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی درجه یک، نیازمند پرداختی بی‌نقص و بسیار دقیق دارد.

«خانه‌ای در خیابان چهل و یکم» با اینکه شروع تکان‌دهنده و بسیار خوبی دارد، در اکثر دقایق به اثری قابل پیش‌بینی تبدیل می‌شود که هم شخصیت‌هایش به قدر کافی پرداخت نشده‌اند و هم پرحرفی‌های آن‌ها پرداخت تخت و غیر اصولی‌شان را بیشتر به چشم مخاطب می‌آورد. موضوع نحیف و یک خطی فیلمنامه (قتل غیرعمد برادر)، به جای آن‌که به نحوی شایسته‌تر با پرداختن به عمق شخصیت‌ها همراه شود برای تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی بلند، خودش را درگیر مسائل فرعی و بی‌موردی همچون درگیری‌های حقوقی، طرح چالش‌های اخلاقی در قالب دیالوگ‌های اغراق شده و حتی رگه‌های روانشناختی و تربیتی (در مورد شخصیت نوجوان فیلم) می‌کند.

فیلم پس از چند دقیقه، به جولانگاه گلایه‌های خودپسندانه دو جاری (مهناز افشار و سارا بهرامی)، در قالب مونولوگ‌های ساده و تلویزیونی آن‌ها، بدل گشته و این درحالی است که فیلم می‌توانست با تمرکز بر شخصیت مادر، کار خودش را در حد یک درام اخلاقی قابل احترام پیش ببرد.

فیلم خانه‌ ای در خیابان چهل و یکم

فیلمنامه «خانه‌ای در خیابان چهل و یکم»، در شروع و پایانش، قدرتمند و استاندارد ظاهر می‌شود. سکانس ابتدایی فیلم به نحو قابل تاملی باکیفیت است؛ جایی که بازی خوب علی مصفا و علیرضا کمالی، با کات‌های درست تدوین‌گر در به تصویر کشیدن مادر خانواده و هدایت مناسب دوربین همراه می‌گردد. دیالوگ‌ها نیز با دقت و ظرافت به رشته تحریر درآمده‌اند تا علاوه بر نمایش حادثه دراماتیکی که در حال وقوع است، تا حد امکان به فضاسازی و پرداخت قصه و شخصیت‌ها نیز کمک کنند.

پایان‌‎بندی اثر هم، با پرهیز هوشمندانه فیلمساز از افتادن به دام احساسات و شعارزدگی اخلاقی، دیگر نقطه قوت متن به شمار رفته که نه مسئله اصلی را رها می‌کند و نه بیش از حد مستقیم و بی‌پرده درباره موضع فیلمساز به سخنرانی می‌پردازد. از میان بازیگران، علی مصفا، علی‌رغم نقش کوتاهش، مثل همیشه استاندارد و باکیفیت ظاهر شده. مهناز افشار و سارا بهرامی هم بازی‌های قابل قبولی ارائه می‌دهند، اما فیلمنامه با دیالوگ‌های پرشمار و طولانی، امکان انتقال حس و ورود به عمق کاراکترها را از این دو بازیگر سلب می‌کند. سهیلا رضوی اما، در نقش مادر خانواده، که اتفاقاً کاراکترش جای کار بیشتری هم داشت، از پس انتقال پیچیدگی، تردیدها و استیصال شخصیت مادر برنمی‌آید و به همین خاطر نقشی که به وضوح در فیلمنامه بهتر از سایرین طراحی شده، چنان که باید و شاید به بار نمی‌نشیند.

فیلم خانه‌ ای در خیابان چهل و یکم

از دیگر نقاط قوت «خانه‌ای در خیابان چهل و یکم» می‌توانیم به فیلمبرداری خوب هومن بهمنش و نیز صداگذاری آن اشاره کنیم که این دومی، با توجه به لوکیشن اصلی و ایجاد صداهای زایدی مانند صدای بنایی برای تعمیر سقف، به شکل قابل احترامی در خدمت روایت فیلم درآمده و التهاب مورد نظر فیلمساز را منتقل می‌کند. از سوی دیگر، طراحی صحنه فیلم چندان چشمگیر نیست و لوکیشن اصلی بیش از حد ساده و بدون دلالت است. از این منظر، یکدست بودن محیط و حتی طراحی دکوراسیون داخلی مشابه برای منزل برادرها و مادر، از ضعف‌های جدی اثر قربانی به شمار می‌رود.

در مجموع، «خانه‌ای در خیابان چهل و یکم» می‌توانست، با انتخاب یکی از دو رویکرد زیر، خودش را در سطح اول فیلمسازی سینمای ایران تثبیت کند؛ این فیلم یا باید بر اساس آن شروع پرالتهاب و کوبنده‌اش راه را ادامه می‌داد و به یک درام پراتفاق و خوش‌ریتم برای مخاطب عام (چیزی شبیه به «جاندار» که این روزها روی پرده است) تبدیل می‌شد که در این صورت باید پرداخت قصه را با مقدمه‌ای مفصل‌تر از چند ساعت یا چند روز پیش از آن واقعه آغاز می‌کرد و با دومینوی وقایع درگیرکننده، مخاطب را همراه نگه می‌داشت، یا از سوی دیگر می‌توانست با اقتدا به سبک درام‌های اجتماعی و اخلاق‌محور فرهادی، مسائل جدی‌تری را چاشنی موضوع ابتدای پیرنگش نموده و بیشتر به عمق شخصیت‌ها سرک بکشد تا به اثری تامل‌برانگیز و نقادانه مبدل شود.

نوشته نقد فیلم خانه‌ ای در خیابان چهل و یکم؛ اعلام استقلال بینابینی اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c-%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%ae%db%8c%d8%a7%d8%a8%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87%d9%84-%d9%88-%db%8c%da%a9%d9%85%d8%9b-%d8%a7/

نقد فیلم امیر؛ اثری که قاعده‌ شکنی می‌ کند نه قاعده‌ افزایی

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«امیر» را به درستی یکی از تجربی‌ترین فیلم‌های سینمای ایران طی سال‌های اخیر می‌دانند و البته توجه به این نکته لازم است که تجربه‌گرایی لزوماً به معنای خلاقیت نیست. بحث درباره فیلمی مثل «امیر» اساساً می‌تواند از این پرسش آغاز شود که آیا وجود این حجم از ویژگی‌های نامتعارف در فرمِ کار را باید یک نوع قاعده‌شکنی دانست یا قاعده‌افزایی؟ شکستن قواعد برای هیچ‌کس کار سختی نیست.

قواعدی که ما می‌خواهیم از آنها عبور کنیم، بنابر منطق مشخصی وضع شده‌اند و عبور سالم و صحیح از آنها نیاز به کشف یا ابداع منطقی جدیدتر و البته قوی‌تر دارد. نیما اقلیما در اولین فیلمش قاعده‌های متعارف را شکسته اما در مورد این که توانسته باشد قواعد جدیدی را به جای آنچه از آن عدول شده وضع کند، به این سادگی‌ها نمی‌شود مطمئن بود.

فیلم پر از نماهای نصفه و نیمه است که مخاطب باید در ذهن خودش باقی آن را بسازد. سوای قضاوت درباره اینکه مینیمالیسم چیز خوبی است یا نه، نام این کار مینیمالیسم نیست. مینیمالیسم بدون تاکید ویژه روی یک نکته و تنها با دادن یک سرنخ از آن، به مخاطب کد مطلبی بزرگ‌تر را می‌دهد اما قاب‌های نصفه و نیمه نیما اقلیما در «امیر» این‌طور نیستند که نصفه نمایش داده شده‌ی آنها سرنخی برای نیمه پنهان‌شان باشد. وقتی نیمی از یک قاب را نمایش می‌دهید، در حقیقت روی آن تاکید ویژه‌ای کرده‌اید و باقی تصویر از مجلای جلوه‌گری حذف شده است. ربط بین این نوع تصویربرداری با داستان فیلم هم منطقی و در خدمت روایت نیست.

فیلم امیر

در بسیاری از فیلم‌ها تنها یک نمای داچ (کج) وجود دارد که مربوط به صحنه فروپاشی روحی شخصیت است. مثلاً وقتی مامور امنیتی در فیلم «به رنگ ارغوان» عاشق سوژه‌اش شد و احساس کرد بین عشق و وظیفه گیر افتاده است، نمایی وجود دارد که در آن عبا می‌پوشد و روی سجاده می‌نشیند و کلت را روی سر خودش می‌گذارد.

این نما به صورت داچ گرفته شده تا وضعیت بغرنج کاراکتر فیلم در فرم بصری هم نمود پیدا کند؛ اما آیا اگر تمام فیلم پر از صحنه‌های داچ بود، کج شدن دوربین در این صحنه به‌خصوص می‌توانست کارکردی که حالا دارد را داشته باشد؟ در بسیاری از فیلم‌های پلیسی و جنایی و ژانر وحشت، نماهای نصفه و نیمه‌ای وجود دارد که چهره قاتل یا فرد مخوف آن دیده نمی‌شود. کارکرد این نیمه‌نمایی در آن صحنه‌های محدود مشخص است، چون قرار نیست قصه، زودتر از موعد لو برود؛ اما اگر تمام فیلم پر از چنین نماهایی باشد، دیگر چه کارکردی برای این نوع از نمایش بصری وجود خواهد داشت؟ قاعده‌شکنی بدون التزام به قاعده‌افزایی، روشی است که حتی قادر نخواهد بود کلیشه‌های یک گونه هنری، مثلاً سینما را از بین ببرد.

«امیر» به‌رغم این که تا می‌توانسته قاعده‌ها را شکسته است، درگیر کلیشه‌های اصطلاحاً سینک یا همان کلبی‌مسلکی است. اینکه جهان تمام شد و سرانجامِ بشر جز سیاهی و تباهی نیست، یکی از نخ‌نماترین کلیشه‌های روشنفکری دنیا به‌حساب می‌آید که شکل انتقادی خود را از دست داده، چون با موضوعات چالش نمی‌کند و خوب و بدشان از هم سوا نمی‌شود. این برچسب یکسره‌ای روی تمام خلقت است که بر آن نوشته شده: بد است، سیاه است، پوچ است، دروغ است و… در بسیاری از کشورهای دنیا، وقتی وضعیت روحی جامعه دچار تروما یا همان روان‌زخم اجتماعی شد، رفتن تعدادی از هنرمندان به سمت ادبیات پوچ‌گرا قابل درک است.

فیلم امیر

مکتب دادائیسم در فردای جنگ جهانی اول و پوچ‌گرایی پس از جنگ دوم که با اوج گرفتن جنگ سرد در دهه ۶۰ میلادی به ابزوردیسم رسید، نمونه‌هایی از این حالت هستند. اما این‌ها را هذیان‌های یک جامعه زخمی شده و تب کرده به‌حساب می‌آورند که چون با واقعیت دوره خودشان ارتباط عاطفی و البته منطقی درستی داشته‌اند، دارای یک سری ارزش‌ها هستند. اما کپی‌برداری از پوسته فرمی یکسری ناامیدی‌ها که آخرین بار به طور عمده حدود ۶۰ سال پیش در نقاط دیگر دنیا به وجود آمده و ایجاد شدن‌شان دلایلی داشته که هیچ ارتباطی با جامعه ایران ندارند، اگر آگاهانه باشد یک اراده تقلیدگرایانه است و اگر از سر ناخودآگاه برآمده باشد، کلیشه‌زدگی ذهن فیلمساز را می‌رساند.

حتی شهرک اکباتان تهران برای نمایش تنهایی انسان مدرن ایرانی یک لوکیشن کلیشه شده است. تنهایی انسان مدرن ایرانی، خودش یک عبارت چالش‌برانگیز است. آیا ما مدرن شده‌ایم یا یکسره به دوره پست‌مدرن ورود کرده‌ایم و یا اینکه علیرغم تغییراتی که داشته‌ایم، نمی‌شود وضعیت امروز ما را لااقل به معنای غربی‌اش مدرن و پست مدرن دانست؟! «امیر» با اینکه موضوعش، تا حدود زیادی به همین چیزها مربوط می‌شود، مسئله را اصلاً نشکافته است و به نمایش یکسری نشانه‌های کلیشه‌ای از تنها بودن، انسان بودن، مدرن بودن و ایرانی بودن بسنده می‌کند.

تنها هستیم چون بدون اینکه دلیلش مشخص شود، فیلم ما را جدا شده از هم نشان می‌دهد و بیشترین ملاقات‌هایمان در آسانسورها پیش می‌آیند. انسان هستیم چون سر حضانت کودک‌مان می‌جنگیم و او را دوست داریم بدون اینکه مشخص شود کیفیت این علاقه و منشاء آن و مسیری که پیش گرفته چیست. مدرن هستیم چون در شهرک اکباتان زندگی می‌کنیم و ایرانی هستیم چون فارسی حرف می‌زنیم و اسم‌هایمان علی و امیر و اردلان و ریما است.

فیلم امیر

آیا بازی‌های «امیر» را می‌شود سوای خود فیلم ارزیابی کرد؟

آیا «امیر» بازی‌های خوبی دارد؟ اگر چنین باشد، هادی کاظمی و به‌خصوص سحر دولتشاهی نمونه‌های مشخص آن هستند. این دو بازیگر حقیقتاً تمام تلاش خودشان را کرده‌اند اما بازی خوب در به ثمر رساندن شخصیتی که یک فیلمنامه خوب آن را پرورده و پرداخته باشد، معنا پیدا می‌کند. همان‌طور که کسی به کنار هم چیدن کلکسیونی از بهترین تصاویر متحرک کارت‌پستالی، نمی‌گوید کارگردانی خوب، اکت‌های پراکنده یک هنرپیشه، هرچند متفاوت با تصویر قالبی و جاافتاده او در فیلم‌های قبلی‌اش باشند، شایسته عنوان بازی خوب نیستند.

بازی خوب گاهی به کار هنرپیشه‌ای گفته می‌شود که اصلاً نمی‌گذارد بازی‌اش دیده شود و البته گاهی هم ممکن است به فراخور داستان اکت‌های بیرونی بیشتری داشته باشد. حقیقت این است که ارزیابی کار یک بازیگر بدون در نظر گرفتن کلیت زیبایی‌شناختی فیلم یا نمایشی که بازی کرده، چندان منطقی نیست؛ اما به هر حال کاظمی و دولتشاهی همان چیزی که از آنها خواسته شده بود را با بهترین کیفیتی که قابلیت‌های این قصه و این نوع کارگردانی در اختیارشان قرار می‌داد، ارائه کردند.

نوشته نقد فیلم امیر؛ اثری که قاعده‌ شکنی می‌ کند نه قاعده‌ افزایی اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%9b-%d8%a7%d8%ab%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b9%d8%af%d9%87%e2%80%8c-%d8%b4%da%a9%d9%86%db%8c-%d9%85%db%8c%e2%80%8c/

نقد فیلم من می ترسم؛ من از این‌ جا می‌ ترسم

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

بهنام بهزادی را قبل‌تر با فیلم روان و بی‌ادعای «قاعده تصادف» می‌شناختیم که در زمان خودش گامی رو به جلو در سینمای ایران بود. «وارونگی» هم، علی رغم تلاش فراوانش برای روشنفکر جلوه کردن، اثری ساده و متوسط بود که یکی دو حرف مهم را با ژستی متفرعنانه بیان می‌کرد.

اکنون اما، پس از چهار سال، «من می‌ترسم» به وضوح نشان می‌دهد که بهزادی در یک سراشیبی خطرناک افتاده و ایده‌هایی را شخم می‌زند که کفه ترازو را به سمت منتقدان تندرو کاملا سنگین می‌کنند. «من می‌ترسم» حاوی اگزوتیسم مایوس‌کننده‌ای است که سواری گرفتن از ایده پرتکرار بیرون زدن هیولا را با پرداخت یک‌سویه به موضوع مهاجرت ترکیب می‌کند تا ملغمه دردناکی از ژست روشنفکرانه اجتماعی و هجوم فرهنگی به خاک ایران را ترویج کند.

شخصیت‌پردازی فیلم با نشانه‌های درشت و اغراق شده که تداعی کننده عنصر بی‌جا و دمده نمادپردازی هستند، آغاز می‌شود. شکل‌گیری محتاطانه نوعی مثلث عشقی که به مرور زمان به دوئل تمام عیار یک جوان شاعر روشنفکر با مرد فاسد ظاهرالصلاحی که به وضوح زن‌باره است، مبدل می‌گردد. در میان این معرکه، دو شخصیت نسبتا مثبت هم رفت و آمد می‌کنند که یکی در فکر مهاجرت است و دیگری سر و وضعش نشان می‌دهد که روزگار خوشی ندارد.

فیلم من می ترسم

دوئل بهمن (پوریا رحیمی سام) با مسعود (امیر جعفری) قرار است مثلا تحول شخصیت بهمن را از جوانی شاعرپیشه و مثبت‌اندیش تا جانور بدذات و هیولاصفتی که از هیچ جنایتی ابا ندارد، به نمایش بگذارد. این تحول اما به قدری بد پیاده می‌شود که عملا نتیجه معکوس می‌دهد؛ به طوری که پرداخت ایده «هیولا شدن» در نگاه طنز مهران مدیری در «هیولا» و پرداخت روانشناسانه فریدون جیرانی در «نهنگ آبی»، با این‌که آثار سریالی ساده‌تری شمار می‌روند، جاافتاده‌تر از «من می‌ترسم» است.

فیلمنامه از ضعف‌های جدی رنج می‌برد که گره‌افکنی مهم‌ترین آن‌هاست. مخاطب در هنگام تماشای این فیلم، هرچقدر که بیشتر منتظر می‌ماند، کمتر می‌فهمد که اصلا چرا این دوئل شکل می‌گیرد و در کدام دنیای فانتزی است که آدمی با شمایل مهندس مسعود، در واکنش به یک شکست عشقی ساده چنین راه تلافی‌جویانه مضحکی را انتخاب می‌کند؟ از طرفی اصلا معلوم نیست که کاراکتر حسابگر و منفعت‌طلبی مانند مسعود، چرا فروپاشی زندگی‌اش را به نظاره می‎نشیند ولی نسبت به یک ملاقات ساده تا این حد گارد دارد؟

پرداخت دم‌دستی و شعارزده شخصیت‌ها امکان هرگونه تلاشی برای نفوذ به عمق کاراکترها را از بازیگران سلب می‌کند و تحولات شخصیتی بهمن آن‌قدر غیرقابل باور و ناموجه اجرا می‌شوند که با هیچ وصله‌ای جز جنون و اختلال شخصیت او قابل توجیه نیست. هر دو شخصیت اصلی، تا پایان فیلم، برای مخاطب گنگ باقی می‌مانند و نه‌تنها دلیل رفتارهایشان روشن نیست، بلکه اطلاعات کافی در مورد گذشته و ویژگی‌هایشان هم آن‌قدر کم است که حتی نمی‌توانند مخاطب را به موضع‌گیری مثبت یا منفی ترغیب کنند.

فیلم من می ترسم

فیلم به وضوح ادعای اجتماعی بودن دارد و با آن نماهای مکرری که از بالا می‌گیرد، شهر را جوری به تصویر می‌کشد که انگار هر لحظه مشغول یادآوری جایگاه رفیع فیلمساز در مقام یک جامعه‌شناس است. نماهای مذکور، عمدتا با محوریت میدان انقلاب گرفته شده‌اند که این مکان اگر آگاهانه و با هدف نمادپردازی انتخاب شده باشد، به غایت لوس و مبتذل است. با این حال، مخاطب نه‌تنها زیر بار ژست جامعه‌شناسانه «من می‌ترسم» نمی‌رود، بلکه بعدتر با آفت زننده اگزوتیسم مورد توهین هم قرار می‌گیرد.

اگرچه پرداخت مضمونی صرف به یک اثر سینمایی چندان موجه نیست، اما ارجاعات پررنگ «من می‌ترسم» در پرداختن به مسئله مهاجرت، آن‌قدر درشت و نامعقول است که چاره‌ای جز واکنش نشان دادن به آن باقی نمی‌ماند. این فیلم با فضای تاریک و سردش، ایران را جایی لبریز از فساد نشان می‌دهد که همه آدم حسابی‌ها یا باید فرار از آن را بر قرار ترجیح دهند (الناز شاکردوست)، یا در اوضاع نابسامان خود دست و پا بزنند (مهران احمدی) و یا در اثر شرایط اجتماعی به حیواناتی درنده‌خو مبدل شوند (پوریا رحیمی‌سام).

مولفه‌های مختلف فنی و هنری «من می‌ترسم»، با این‌که هیچ کدام شاخص و ویژه نیستند، اما اکثرا استاندارد و آبرومند ظاهر می‌شوند. در این میان، طراحی لباس چیزی در حد فاجعه است و بدون منطق روشنی که متناسب با فیلم باشد، به درشت‌نمایی‌های آن دامن می‌زند. شکل لباس پوشیدن الناز شاکردوست در تمام طول اثر کاملا یک‌جور است و کاراکتر نسیم در خانه خودش، حیات خانه مادرش در لواسان، محل کار، خیابان و… همیشه یک مدل لباس می‌پوشد؛ آن یک مدل هم طراحی خاصی دارد تا به چشم بیاید و مقاصد تجاری «من می‌ترسم» را تامین کند.

مسعود که سن و سالی از او گذشته و نشانه‌های پررنگ مذهبی هم دارد، مثل یک جوان پولدار لباس می‌پوشد و طراحی شیک و رنگارنگ لباسش در تناقض کامل با شخصیت بانفوذ و سرشناسی است که می‌تواند رای شورای حل اختلاف را هم عوض کند. علاوه بر این‌ها، اختلاف فاحش در پوشش دو دوست که بر اساس شهادت دیالوگ‌ها کاملا در شرایط مالی و اجتماعی مشابهی قرار دارند، هیچ دلیلی نمی‌تواند داشته باشد جز این‌که یکی از آن‌ها که انسان‌تر است، باید بدبخت‌تر به نظر برسد.

«من می‌ترسم»، فیلمی است که یک حرف متوسط برای گفتن دارد و اگر به بیراهه نمی‌زد، می‌توانست قضیه را در سطحی متوسط جمع و جور کند. این فیلم با عناصر مختلفش که اکثرا قابل قبول هستند و بازی بازیگرانی که استعداد همه آن‌ها قبلا اثبات شده و اگر نقش بهتری به آن‌ها سپرده می‌شد، به خوبی اجرایش می‌کردند، می‌توانست خیلی بهتر از این‌ها ظاهر شود. اما ایده محوری فیلم آن‌قدر بی‌مبالات و باورنکردنی است که نمی‌توانیم مضمون «من می‌ترسم» را از کیفیت اجرایی آن جدا کنیم. شاخ و برگ‌های فرعی بی‌مورد، شخصیت‌های پرداخت نشده، پیرنگ مسئله‌دار و بدتر از همه اگزوتیسم خامش (که اگر منتقدان تندمزاج‌تر از آن به «وطن فروشی» تعبیر کنند، چندان عجیب نیست) کار دست فیلم داده و همه عناصر متوسط آن را پایین کشیده است.

نوشته نقد فیلم من می ترسم؛ من از این‌ جا می‌ ترسم اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%85%d9%86-%d9%85%db%8c-%d8%aa%d8%b1%d8%b3%d9%85%d8%9b-%d9%85%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%a7%db%8c%d9%86%e2%80%8c-%d8%ac%d8%a7-%d9%85%db%8c%e2%80%8c-%d8%aa/

نقد فیلم درخت گردو ساخته محمدحسین مهدویان؛ مرثیه جنگ با چاشنی انکار

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

در حال حاضر، فقط یک نفر هست که می‌تواند هم مهم‌ترین استعداد و جوان اول سینمای ایران لقب بگیرد و هم با پنج فیلم در پنج جشنواره پیاپی، پرکارترین فیلمساز سال‌های اخیر باشد.

از اثر جدید محمد حسین مهدویان، همزمان بوی بلوغ در کارگردانی و سطحی‌نگری در محتوا به مشام می‌رسد؛ چرا که تسلط کارگردان بر عناصر فنی و هنری مختلف کاملا نسبت به آثار قبلی او رشد کرده و در عین حال، فیلمسازی که با نگاه ایدئولوژیکش در سینمای ایران قد کشید و برای خودش جایگاهی دست‌وپا کرد، به شکل حیرت‌انگیزی در «درخت گردو» عافیت‌طلب و محافظه‌کار ظاهر شده.

احتمالا می‌دانید که «درخت گردو» روایت بمباران شیمیایی سردشت است که از فجایع فراموش شده جنگ به شمار می‌رود و بر اساس یک داستان واقعی ساخته شده. مهدویان با هوشمندی و بر اساس سرگذشت تکان‌دهنده مردی به نام قادر مولان‌پور، قصه را از درون سردشت بیرون می‌برد و از درخت گردویی در حاشیه یکی از روستاهای اطراف، روایت خود را آغاز می‌کند.

پوستر درخت گردو

اولین چیزی که در دقایق ابتدایی «درخت گردو» ما را متعجب می‌کند، انتخاب راوی با نریشن‌های نسبتا پرتعداد و البته شعاری است. شخصیت هما (با بازی مینا ساداتی) که معلم مدرسه این روستاست، مامور شده تا قصه «درخت گردو» را، با جملات مطولی مانند «اون می‌دونست که برای رسیدگی به شهین و مال‌مال باید به اندازه کافی پول داشته باشه» و تعابیر همچون «زیر آسمون کبود»، روایت کند. در ابتدا ممکن است فکر کنید، این موضع فیلمساز فقط برای آن است که بتواند هرچه سریع‌تر به سراغ روایت پرشتاب موضوع اصلی برود، اما ریتم فیلم که در بیست دقیقه پایانی به شدت افت می‌کند، در کنار ادامه این شیوه روایتگری تا آخر، فرضیه مذکور را باطل می‌کند. با گذشت حدودا یک ساعت و نیم از فیلم، همچنان مخاطب صدای راوی را می‌شنود که با سهل‌انگاری خاصی در نگارش متن، می‌گوید: «انگار قرار نبود این داستان به این سادگیا تموم بشه».

فیلمنامه «درخت گردو» که توسط ابراهیم امینی و حسین حسنی به رشته تحریر درآمده، پس از دقایقی تعلل که به معرفی شخصیت‌ها اختصاص دارد، وارد بحران اصلی می‌شود و از همین‌جاست که مهدویان، به عنوان مهم‌ترین عنصر فیلم، خودش را نشان می‌دهد. «درخت گردو»، بیش از هر چیز، فیلم کارگردان است و تسلط مثال زدنی فیلمسازی در این سن و سال بر قاب‌بندی‌ها و هدایت دوربین، مهم‌ترین برگ برنده فیلم به شمار می‌رود. مهدویان که به خوبی میزانسن را می‌شناسد، با انتخاب سه شیوه فیلمبرداری برای سه زمان روایت، یک فاجعه انسانی مهیب را مقتدرانه روایت می‌کند.

نماهای لانگ عمدتا شلوغ و پر از جزئیات، کاملا از قدرت کارگردانی حکایت می‌کنند که در بازسازی دقیق گذشته‌ای که حتی آن را به چشم خودش هم ندیده، تبحرش را به رخ می‌کشد. حضور پررنگ و اثرگذار کارگردان، در سکانس‌های حمام و پاشیدن آب بر روی افراد آلوده شده، در استانداردی بسیار بالا کاملا به چشم می‌آید و نمونه‌های شاخص دیگری از امضای شخصی مهدویان پای فیلم‌هایش محسوب می‌شود. تصاویر اسلوموشن نیز، اگرچه ممکن است به مذاق برخی از منتقدان خوش نیاید، اما ابدا آزاردهنده و تصنعی هم نیست و روی فضای خاص اثر نشسته است.

هرچقدر که «درخت گردو» در کارگردانی مترقی و قابل ملاحظه است، در فیلمنامه لنگ می‌زند و در قصه‌گویی و روایت، نمی‌تواند به قدر کافی از ظرفیت‌های خارق‌العاده یک ماجرای واقعی بهره‌برداری کند. سناریوی این فیلم، اگرچه در نیم ساعت دوم سرحال و فکر شده ظاهر می‌شود، ولی در بیست دقیقه پایانی، با پرداختن بی‌کارکردش به دادگاه لاهه و داستان فرعی و مصنوعی مرگ فرزند دکتر که در حد خرده‌پیرنگ‌های تلویزیونی به قصه اصلی چسبانده شده، وصله ناجور قصه است و ظرافت لازم برای روایت چنین قصه محیرالعقولی را ندارد. گویی تعهد بیش از حد نویسندگان به واقعیت، تعهد کارگردان به سینما را تحت‌الشعاع قرار داده و بدین ترتیب است که فیلم نمی‌تواند، جز متاثر کردن مخاطب با تصاویر دلخراش، چیزی به قصه واقعی اضافه کند.

به رغم این موارد اما، دیگر عناصر قوام‌بخش «درخت گردو» عمدتا در کلاس بسیار بالا و برخوردار از کیفیتی نمونه هستند. فیلمبرداری شاخص هادی بهروز که حالا دیگر به درک متقابل از مهدویان و آثار او رسیده، و همچنین چهره‌پردازی فکر شده و بدون اغراق شهرام خلج، از نقاط قوت این فیلم به شمار می‌روند. موسیقی گوش‌نواز حبیب خزائی‌فر نیز متناسب با اقلیم کردستان و حال و هوای فیلم، از ارتباط نزدیک آهنگساز با محتوای اثر حکایت می‌کند.

در عرصه بازیگری، اجرای شاخص پیمان معادی کاملا به چشم می‌آید؛ بازی ویژه‌ای که بیشتر از بیان، مبتنی بر بدن این بازیگر کارکشته و پرافتخار است و نشان از آمادگی بالای او دارد. معادی بدون کمترین اغراقی نقشش را درک کرده و با بیرون آمدن از پوسته شهری و نسبتا شیک سال‌های اخیرش، هم موفق شده زبان کردی را به شکل مطلوبی (لااقل برای بیننده غیر کرد زبان) ادا کند و هم در مواقع لزوم، تسلط قابل قبولی در چهره و اجزای صورت از خودش نشان می‌دهد.

مینو شریفی، چهره تازه فیلم هم ارائه قابل قبولی دارد و در نقش مریم به عنوان بازیگر نقش مکمل زن به اندازه و باورپذیر ظاهر می‌شود. گاف تیم بازیگری اما به حضور نمایشی و نچسب مهران مدیری بازمی‌گردد و البته که بخش عمده این نقطه ضعف، نه به شخص مدیری، بلکه به کارگردان برمی‌گردد. از مسائل فرامتنی و حاشیه‌های بی‌فایده‌ای مانند دلیل یکی بودن تهیه‌کننده این فیلم و مجموعه «دورهمی» هم که بگذریم، وزن مهران مدیری در عرصه کمدی، سنگین‌تر از آن است که بتوانیم او را  انتخاب مناسبی برای نقش دکتر «درخت گردو» بدانیم.

فیلم درخت گردو

مقایسه مدیری این فیلم با عزتی «ماجرای نیمروز» کاملا بی‌مبناست؛ چرا که مدیری حدود سه دهه فعالیت طنز را در کارنامه دارد؛ به طوری که بیننده به سادگی نمی‌تواند او را در شمایلی جدید بپذیرد. این را هم اضافه کنیم که دقایق حضور مدیری برای جاافتادنش در این نقش کافی به نظر نمی‌رسد و آن لکنت تصنعی هم نمی‌تواند این انتخاب را از اتهام تجاری و تبلیغاتی بودن مبرا کند.

فارغ از تمام این مباحث اما، مضمون «درخت گردو» از نکات مغفول مانده این فیلم است؛ زیرا مهدویان که همواره با نگاه ایدئولوژیکش در سینمای ایران شناخته می‌شد، درست در جایی که باید موضع بگیرد، همه چیز را انکار کرده و خودش را به آن راه می‌زند. کارگردانی که به قول دیالوگ جالب فیلم «لاتاری» از دختربازی یک آدم بی‌سروپا هم آرمان ایدئولوژیک می‌ساخت و در «ماجرای نیمروز» و «رد خون» اطلاعاتی بودن را مقابل عملیاتی بودن می‌نشاند، حالا که کارش مستقیما به جنگ گره خورده، از پیامدهای ایدئولوژیک چیزی که ساخته شانه خالی می‌کند. بدبختانه گروهی از منتقدان نیز، مرعوب این سکوت کر کننده فیلمساز جوان ایران و انکار باورها توسط او شده‌اند و مهدویان را به‌خاطر آن‌چه «نگاه انسانی» معرفی شده، می‌ستایند.

کارگردان «درخت گردو» خودش بهتر از هر کسی می‌داند که این اثر نه اثری ضد جنگ است و نه جوری ساخته شده که کسی بتواند لقب حکومتی یا سفارشی به آن بدهد؛ بلکه این فیلم اساسا فاقد محتوا، به معنای ایدئولوژیک آن، است. «درخت گردو» تعمدا ساکت مانده و در مواجهه با بزنگاه‌ها و پرسش‌هایی که فکر کردن به آن‌ها اجتناب‌ناپذیر است، با بی‌مسئولیتی حواس مخاطب را به نمایش هولناک و بی‌پرده یک فاجعه انسانی پرت کند. کارگردان فیلم حتما می‌داند که فاجعه مورد بحث فقط اشتباه خلبان نبوده و یکی از الزامات ایدئولوژی و رویکرد بزرگتری در مقیاس جهانی است که این فقط یکی از ده‌ها فاجعه پیامد آن محسوب می‌شود.

مهدویان اما، با بی‌اعتنایی به همه پرسش‌های احتمالی، آن‌قدر ملودرام را غلیظ می‌کند که مجالی برای پرداختن به ایده باقی نماند. باورش سخت است که او همان کارگردان «لاتاری» باشد که اینچنین حواسش را به اشک و آه گرفتن از مخاطب پرت می‌کند و در پایان‌بندی، با تکرار یک ایده نخ‌نما، خودش را از هرگونه واکنش احتمالی خلاص می‌کند. تقلیل کشور به قومیت و فروکاستن جنگ به قربانی شدن، معنایش نگاه انسانی و فراتر از ایدئولوژی نیست؛ بلکه طفره رفتن از ابراز عقیده، از ترس هزینه دادن است.

نوشته نقد فیلم درخت گردو ساخته محمدحسین مهدویان؛ مرثیه جنگ با چاشنی انکار اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%af%d8%b1%d8%ae%d8%aa-%da%af%d8%b1%d8%af%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%af%d9%88/

نقد فیلم آن شب به کارگردانی کوروش آهاری؛ بدویت ژانر ترس

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

اینکه در سینمای قرن ۲۱، عنصر شب، با آن ذات هول‌آورش و ترس ازلی و روانکاوانه‌اش، به تنهایی در اثری سینمایی، عامل ایجاد ترس معرفی شود، جز اینکه ما را به بدویت سینمای ژانر وحشت در ابتدای قرن۲۰ بازگرداند، هیچ کارکردی ندارد. در اغلب صحنه‌ها تاریکی عاملی است تا بترسیم و از قبال این ترس به درون شخصیت‌های بحران‌زده برسیم.

«آن شب» کلیشه‌ای‌ترین فضا را برای ساختار روایی‌اش برمی‌گزیند و همین سبب می‌شود فیلم تنها برای مخاطبی دلهره‌آور تلقی شود که اساسا آشنایی با چنین گونه‌ای ندارد. عنوان فیلم نیز دم دستی‌ترین ارجاع ممکن است که مجاب‌مان می‌کند بگوییم «خب، کدام شب؟» یک شب پس از مهمانی خانوادگی، مصرف مشروب و ماری جوانا و جی پی اس خودرو که مسیر را نشان نمی‌دهد، همگی مقدماتی است برای انصراف زن و شوهری از بازگشت به خانه خودشان و رفتن به یک هتل مرموز!

کلیشه‌های عریان در هر اثری، پیش از آنکه راه تحلیل را ببندند، توهین به مخاطب هستند؛ چرا که مهمترین عامل ارتباط دو سویه بین مخاطب و تولیدکننده هنر فیلم، میزان آگاهی و سواد فیلمیک دو طرفه است که این آگاهی مخاطب با کلیشه‌پردازی تولیدکننده به سخره گرفته می‌شود. بی‌شک در «آن شب» محمل‌هایی همچون هتل مرموز، ذات ترس‌آور شب، مسیر اشتباهی، مصرف موادی که ذهن را از حالت نرمال خارج می‌کند و… کلیشه‌هایی است که آگاهی مخاطب را از منظر تولیدکننده به شدت پایین به حساب می‌آورد.

فیلم آن شب

مشکل اساسی دیگر «آن شب» ورای کلیشه‌های رایج، بحث اخلاق است. اساسا ترس و ایجاد فضایی وحشت‌آور در چنین گونه‌ای در سینما با پیچیدگی‌هایی روانکاوانه همراه است که درونیات شخصیت اصلی را با زمینه چینی و معرفی تمام و کمال او و تشریح اشتباه دراماتیکش بیان می‌دارد و نه سویه‌هایی از اخلاق در قالب اندرز.

در «آن شب» این سویه اخلاقی همچنان رو به نزول دارد و پدیده اخلاقی که منجر به وحشت می‌شود را تا سطح اخلاق زناشویی پایین می‌کشاند. اینکه زن و شوهری ایرانی ساکن آمریکا یکی ماجرایی با زنی دیگر به نام سوفیا داشته و زن نیز بدون اطلاع شوهر، فرزند مشترکشان را سقط کرده است. فیلم با پرده‌برداری از این درونیاتی که باعث عذاب وجدان این زوج گردیده، بهانه‌ای به دست می‌گیرد تا آن دو را به غیرمنطقی‌ترین شکل ممکن به هتلی مرموز بکشاند و در این هتل است که تکثر آدم‌ها از جمله خودشان یا حتی مامور پلیس، وحشت‌انگیز جلوه می‌کند و در خلال این لحظات به ظاهر رعب‌آور، این زوج می‌فهمند که نباید رازهای مشترک زناشویی را در خودشان نگاه دارند! بنابراین سم مهلک فیلم، همین پدیده اخلاقی است.

سوال پیش می‌آید که چرا همین امشب پس از یک دورهمی بی‌رمق که در آن بازی مافیا انجام شده، این زوج باید پا به هتلی بگذارند تا اسراری مگوی زناشویی‌شان فاش شود؟ بدتر اینکه برای توجیه این حفره منطقی روایی، باز هم کلیشه‌پردازی به داد فیلمساز می‌رسد. آنجایی که شعور مخاطب به کف زمین پرت می‌شود و بابک، در اوج ساختار، از خواب بر می‌خیزد.

فیلم آن شب

فیلمساز به ما نمی‌گوید بابک تمام این ماجرای هتل را در خواب دیده یا اینکه همچنان ما سرگرم جهان ذهنی خود فیلمساز هستیم؟ اینکه کل فیلم ذهنیت کاراکتر محوری فیلم است یا اساسا خود فیلم ساحتی ذهنی دارد؟ سکانس پایانی و سکون تصویر بابک در آینه و پشت کردن تصویرِ خودش به بابک، تنها مرحمی است که روح زخم دیده ما از بلبشوی این ساختار غیرمنسجم را کمی التیام می‌دهد. اینکه شخصیت محوری فیلم در قالب روانکاوانه‌اش، نهایتا برای رفع و رجوع روایت، در بزنگاهِ حادثه، از خواب بپرد، متعلق به دوران روایتگری نئاندرتال‌هاست. حتی اگر پس از این رکب ناجوانمردانه بر شعور مخاطب، آینه‌ای باشد تا ما را مجدد به فضای سابژکتیو برگرداند.

علت‌هایی روانشناختی که عمل شخصیت را توجیه می‌کند، «انگیزه» نامیده می‌شود. در «آن شب» این انگیزه پرت است. زن و شوهر به خاطر یک خالکوبی که در طول فیلم عقیم و بی‌هویت است، در رویا یا در واقعیت در این هتل به چالش کشیده می‌شوند و از آنجایی که زن، راز مگوی زناشویی، مبنی بر سقط جنین را فاش می‌کند، به آرامش می‌رسد و از آنجایی که مرد، راز سوفیا، (زنِ رابطه قبلی‌اش) را فاش نمی‌کند، همچنان تا پایان فیلم همچون تابلوی رنه مگریت ناتوان از درک خودش خواهد بود.

فیلم آن شب

تابلوی درخشان Not to Be Reproduced اثر رنه مگریت ابزاری است توسط فیلمساز تا یک پیام قابل پیش‌بینی در قبال دیده نشدن در آینه ارائه شود و اگر این اثر مگریت را در بستر روانشناسی انسان قرن بیستم بسنجیم خواهیم دید که این اثر چه جهان‌بینی جهان‌شمولی از وضع بشر در دوران مدرن دارد که اینجا در فیلم «آن شب» محتوای آن تابلو به شخصی‌ترین حالت ممکن در زیل رابطه‌ای زناشویی و مبحث وجدان تقلیل می‌یابد!

بافت فیلم و به طور کل مجموعه عناصر تشکیل‌دهنده روایت، ارتباط تنگاتنگی با هم ندارند. چه رویدادی در مقدمه فیلم و عنوان‌بندی می‌افتد تا باور کنیم چنین حالات روانی در فیلم و در هتل خواهد افتاد؟ آیا این زوج در این مهمانی به کشفی رسیدند یا دوستانشان رازی را نیمه کاره بیان نمودند تا این‌ها مقدمه‌ای برای ماجراهای هتل مرموز شود؟ آیا این مصائب مقدمه نمی‌خواهد؟ بنابراین بافت روایی «آن شب» باری به هر جهت است و انسجام لازم برای عنصر تداوم ندارد.

نوشته نقد فیلم آن شب به کارگردانی کوروش آهاری؛ بدویت ژانر ترس اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a2%d9%86-%d8%b4%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d8%a2%d9%87%d8%a7%d8%b1%db%8c/

نقد فیلم آن شب؛ شاینینگ، جنگیر، هیچکاک و دوستان دیگر

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«آن شب» فیلمی از کوروش آهاری با بازی و حمایت مالی شهاب حسینی که در آمریکا ساخته شده است، در کلیت یک قدم مثبت برای اعتلای یکی از نحیف‌ترین گونه‌های سینمایی کشورمان محسوب می‌شود. ژانر وحشت و سینمای دلهره در سینمای ما چندین سال است که رخت بسته و دیگر سینمای اجتماعی به گونه‌ای آزار دهنده تبدیل شده به خط اصلی سینمای ایران و سهم مخاطبان ایرانی از روایتهای گوناگون علناً صفر شده است.

در این نگاه، «آن شب» یک قدم خوب محسوب می‌شود اما «چگونه‌اش» مسئله‌ی ماست که فیلمِ ژانر وحشت باید در چه قالبی ساخته گردد. اثر آهاری همه چیز از کلیشه‌های تاریخ سینما گرفته و تقلید ناشیانه‌ای از فیلم‌های بزرگ انجام داده است به جز اینکه نگاه مختص خودش را داشته باشد.

فیلم آن شب

فیلمنامه در چنان وضعیت آشفته‌ای به سر می‌برد که فیلمساز دست به دامن کولاژ از آثار مهم این ژانر زده است. مهمترین کپی کاری‌ای که در همان لحظه‌ی نخست به ذوق مخاطب می‌زند بازسازی شوخی اثر جاودان استاد کوبریک یعنی «درخشش» است؛ فیلم در جای‌جای خود می‌خواهد به نوبه‌ای ارجاع بزند به اتمسفر روانکاوانه‌ی فیلمِ کوبریک؛ از اقامت در هتل اشباح گرفته تا حضور بچه، یک زن روح، زوجی تنها و هتل‌دار عجیب. حتی فیلمساز در کولاژ خود سکانس فوران خون پشت درب را از این فیلم کپی کرده است و به‌جای خون، یک نور موضعی به یکی از درهای لابی داده است.

در این بین بابک (شهاب حسینی) هم در برزخی جک تورنسی گیر کرده و فیلمساز هم پایان را به اصطلاح متوهمانه می‌بندد. حال چرا پایان‌بندی «آن شب» آنقدر شوخی و پوک است؟! جواب در سرگردانی فیلمساز در ارائه‌ی سوژه‌اش می‌باشد. به‌نظرم کارگردان این فیلم هیچ چیزی نداشته و فقط یک هتل مخوف را مفروض گرفته و در ادامه‌اش خواسته با کولاژی از فیلم‌هایی که دیده و احیاناً دوست دارد، فرماسیون تعلیق و دلهره بسازد. با اینکه باید دانست کارکرد یک سوژه‌ی چنین سوبژکتیوی که با قدرتهای ماورالطبیعه همراه است باید خیلی روی وجهه‌های آن کار کرد. وقتی که مثلاً استنلی کوبریک «درخشش» را می‌سازد اولاً یک پشت داستانی از رمان استیون کینگ دارد و ثانیاً به‌خاطر فرمالیست بودنش این داستان را برای خود نموده و با فهم تکنیک، فرم را صیغل می‌دهد.

اما در اینجا آهاری از همان اول، ورود این زوج به هتل نورماندی را نمی‌تواند دراماتیزه کند و سپس بدون شخصیت‌پردازی درست سریعاً پرش نموده به سمت دلهره‌سازی کاریکاتوری. حال این شروع بد را بگذارید کنار کولاژ و نه نبوغ فردی که تمام خطوط دراماتیک کار به یک سری پلان‌های کلیشه‌ای بند گشته بیشتر و بیشتر کاراکترهای الکن و ابتر را در باتلاق سرگردانی فرو می‌برد.

فیلم آن شب

با پرداخت فیلم می‌توان تک‌تک کولاژها را برای ترساندن مخاطب به هر قیمتی در «آن شب» برشمرد؛ از نمایی لو-انگل از تصویر تاریک زن در پشت پنجره که از «روانی» هیچکاک می‌آید گرفته تا کودک و بار روانی روی شخصیت مرد و بازی بدون کنتراست و کمپوزیسیون رنگها با میزانسن که کولاژ غیر فرمیک از «درخشش» است تا حتی تک کاناپه‌ی نیمه تاریک که شبح پسربچه روی آن نشسته و این اکسسوآر فاش‌کننده‌ی حقیقت می‌باشد که همه‌اش از «احضار ۲» می‌آید‌. وقتی ما با چینش یک سری پلان مُتکرر با بازسازی کمیک در فیلم طرفیم، هیچ موقعیت و سوژه‌ای برایمان ساخته نمی‌شود. به‌خصوص در این بین دوربین فیلمساز که در راهروها و لابی و اتاق ول است و در سکانسی بسیار بامزه ناگهان تصویر و حرکت دفرمه‌ی دوربین مانند حرکات گیج‌وار دوربین گاسپار نوئه می‌شود.

حال که تا نیمه‌های فیلم با سوژه‌ی ناپخته‌ی حضور قدرتهایی ماورایی در هتل طرف می‌شویم، فیلمساز برای فصل پایان‌بندی پروسه‌ی سقوط را تکمیل می‌کند‌. به‌جای اینکه کارگردان و نویسنده از موقعیت‌ها و روابط متافیزیکی در کهن‌الگوهای خودمان مانند جن و آل و دیو بهره ببرند، این قدرتهای مزاحم را به اشباحی بی‌هویت وصله می‌زند و از همه بدتر آن را به اشتباهات کاراکترها در زندگی گذشته‌شان سوق داده و از دلش می‌خواهد امر اخلاق بیرون بکشد، و نه سوژه‌ی وحشت و دراماتیک. به بیانی گویی برای فیلمسار ایرانی گنداب رئالیسم و چالش اخلاقی – احتماعی در همه جا او را رها نمی‌کند، حتی اگر بخواهد به یک سوژه‌ی مثلاً متافیزیک در ساختار وحشت بپردازد.

فیلم آن شب

اما با «آن شب» یک ارمغان برای فیلمسازان ما نصیب شد که می‌توانند ورسیون سینمای آپارتمانی – اجتماعی را به خارج هم صادر کنند و «فیلم هتلی» بسازند. این سوال هم برایمان به وجود می‌آید که اصلاً چرا باید اتمسفر و فضای این فیلم مثلاً در آمریکا بگذرد؟ برای نمونه اگر به‌جای این هتل یک خانه در کن‌سولوقون بود و ماجرا در آن جریان داشت چه تفاوتی برای فیلم می‌کرد؟ یکی از مشکلات فیلم هم همین‌جاست که سببیتی مکانی برای قالب درامش ندارد و حتی نمی‌تواند نیمچه رابطه‌ای برایش به وجود آورد چون اساساً فیلم و فیلمساز اصلاً نمی‌دانند مسئله و دغدغه‌شان چیست، با اینکه ژانر وحشت و به‌خصوص چنین آثار روانکاوانه و فرد محوری باید برای فیلمساز هم زیست شده باشد و هم درگیری شخصی؛ نبود همین امر کار یک بمب دستی را در مغز استخوان ساختار انجام می‌دهد.

پیشنهادم برای فیلمسازان جوان که دغدغه‌ی ساخت ژانر وحشت را دارند این است که به‌جای فیلم بازی و کولاژ بازی از آثار مهم تاریخ سینما، اولاً جهان خود را بسازید و ثانیاً به سراغ قصه‌های زیستی خودمان با مایه‌های ایرانی بروید. ما در کهن الگوهایمان ایده‌ها و سوژه‌های ترسناک با موجوداتی وحشت‌آفرین همچون جن و آل و دیو و پری کم نداریم و بسیار هم امروز در سینمایمان مخاطب به آنها نیاز دارد چون سینما فقط این وضعیت شکنجه‌گر و آزار دهنده‌ی سینمای اجتماعی نیست؛ ما در سینما نیاز به سرگرمیِ اکشن، وحشت و علمی – تخیلی داریم که در پس آن جذابیت صرف نهفته است حتی اگر فیلم‌ها همچون ساختار ژانر وحشت در هالیوودِ تجاری باشند. قطعاً اگر سینمای تجاری و بفروشمان به سمت چنین آثاری بروند آبرومندتر از این است که کمدی‌های مستهجن و سخیف تبدیل شوند به پرچم‌دار سینمای تجاری و سرگرمی صرف.

نوشته نقد فیلم آن شب؛ شاینینگ، جنگیر، هیچکاک و دوستان دیگر اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a2%d9%86-%d8%b4%d8%a8%d8%9b-%d8%b4%d8%a7%db%8c%d9%86%db%8c%d9%86%da%af%d8%8c-%d8%ac%d9%86%da%af%db%8c%d8%b1%d8%8c-%d9%87%db%8c%da%86%da%a9%d8%a7%da%a9/

نقد فیلم خورشید ساخته مجید مجیدی؛ یک معنویت لطیف و کودکانه

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

حتی اگر مجید مجیدی «خورشید» را نمی‌ساخت و با یک اوج‌گیری مجدد پس از چند اثر کم‌فروغ، همه را غافلگیر نمی‌کرد، باز هم به خاطر فیلم‌های خوبی که در گذشته ساخته بود، نامش در تاریخ سینمای ایران و جهان جایگاه ممتازی داشت؛ اما خورشید غیر از بخشیدن یک لذت کمیاب بابت تماشای فیلمی شیرین و دوست‌داشتنی، به علاقمندان سینما و شاید هرکسی که در هر حرفه و هر شاخه‌ای فعالیت می‌کند و از تمام شدن می‌ترسد، امید هم می‌دهد.

امسال حاتمی‌کیا فیلمی درباره پیرمردها ساخت و مجیدی فیلمی درباره بچه‌ها. گذشته از اینکه حاتمی‌کیا چقدر در بیان مقصودش راجع‌به اینکه «دود هنوز از کنده بلند می‌شود» و در کمر کمان پیرمردها، می‌توان تیرهای عقاب‌افکن گذاشت، موفق بود، خود مجید مجیدی با فیلمی که ساخت این را ثابت کرد؛ هر چند مضمون فیلمش در این‌باره نبود.

«خورشید» درباره تعدادی از کودکان کار است که پدران‌شان یا معتاد هستند یا از دنیا رفته‌اند. روزی مردی به نام هاشم (با بازی علی نصیریان) به سردسته این گروه یعنی علی می‌گوید در زیرزمین دبستان پسرانه خورشید، آب‌انباری هست که به محل اختفای یک گنج راه دارد. علی به همراه ابوالفضل و محمد و رضا به آن مدرسه می‌روند و ثبت‌نام می‌کنند تا بتوانند با حفر یک تونل، به محل گنج برسند.

شاید برای خیلی‌ها این طور به نظر برسد که موفقیت مجیدی در این فیلم به دلیل بازگشت او به مولفه‌های قدیمی‌اش مثل مدرسه و پسر بچه‌ها و جنوب شهر و… باشد اما این‌ها روساخت قضیه هستند و نکته اصلی بازگشت او به روایت معنوی‌اش از هستی برمی‌گردد. او همیشه دنیا و خالق آن را از چشم‌انداز پسربچه‌ها می‌دید. در زاویه نگاه کودکان به هستی و خالق آن، پاکی و صداقتی هست که نخ درگیر اثبات منطقی و استدلالی مسائل معنوی می‌شود که بدون تعصب به آنها باور پیدا کرده است.

فیلم سینمایی خورشید

راز باورپذیری معنویت در سینمای مجیدی همین بود. اگر خیلی‌ها علیرغم پیر شدن دل‌شان هنوز جوان هستند، مجیدی هنوز دل کودکانه‌ای دارد و جایی می‌تواند شاهکار خلق کند که بتواند این دلپاکی کودکانه را در فرم اثرش تجلی بدهد. او به دنیای پسربچه‌ها علاقه خاصی دارد و حتی وقتی قرار بود فیلمی درباره زندگی پیامبر اسلام بسازد، به سراغ دوران کودکی آن حضرت یعنی برهه‌ای از حیاتش که اتفاقاً کمترین مکتوبات تاریخی درباره آن وجود داشت رفت؛ اما مشکل فیلم «محمد رسول الله» این بود که قهرمان آن نه کودک، بلکه یک قدیس معرفی شد و حتی ۳۰ سال قبل از بعثتش معجزاتی بزرگ را رقم می‌زد. این چیزها تاثیر سینمای مسیحی اروپا روی مجیدی بود و پس از آن او فیلمی در هندوستان ساخت.

سینمای هندوستان حتی به‌لحاظ کنتراست و شدت رنگی نگاتیوها هم از دیرباز دقیقاً نقطه مقابل سینمای اروپا محسوب می‌شد و مسائل فرمی و محتوایی دیگر هم همگی به این شکل بودند. از «بید مجنون» به این طرف، در تنوع کارهای مجیدی نشان می‌دهد که او در حال آزمایش فرم‌های جدید برای فرار از تکراری شدن است و دو فیلمی که او قبل از خورشید ساخت، این را به اعلا درجه خود نشان داد. پس از «محمد رسوالله»، در هندوستان با «آن سوی ابرها» هم برای مجیدی اتفاقی رقم نخورد که شکست‌های چندباره‌اش پس از «بید مجنون» را جبران کند. به هر حال در زمانی که خیلی‌ها از مجید مجیدی دل کنده بودند و حتی وقتی خبر حضور او در جشنواره سی و هشتم فیلم فجر منتشر شد، کنجکاوی چندانی را برانگیخته نکرد، او ناگهان با فیلمی وارد میدان شد که به شکل شیرین و دلچسبی تمام پیش‌بینی‌های سرد و کم‌توجه نسبت به آخرین اثرش را به هم زد.

کارگردانی فیلم خورشید از هر لحاظ قابل تحسین است. مجیدی فقط کار را در حد استانداردهای تکنیکی انجام نداده و مولفه‌هایی از سبک فیلمسازی‌اش که به میزانسن‌های او و بازی گرفتن از کودکان مربوط می‌شود را اینجا بدون اینکه وصله‌هایی کارت‌پستالی و نامربوط به غصه باشند، پیاده کرده است. این میزانسن‌ها را همیشه از مجیدی سراغ داشته‌ایم؛ پرواز دسته‌جمعی پرندگان یا شنای دسته‌جمعی ماهی‌ها یا موج توده‌ای برگ‌ها و… استفاده کارت‌پستالی از این نوع میزانسن‌ها صرفاً به درد ساخت کلیپ‌های شاعرانه می‌خورد اما در «خورشید» همه چیز در جای خودش قرار می‌گیرد.

مثلا وقتی علی سروقت هاشم می‌رود تا چیزی به او بگوید، قبل از اینکه ببیند این فرد توسط پلیس دستگیر شده، پرواز جمعی از کبوتران در آسمان را می‌بیند که این یعنی همه‌شان آزاد شده‌اند و قبلا بارها دیده بودیم که هاشم قفس‌هایی انبوه از کبوتران در پشت‌بامش دارد. این میزانسن صرفاً برای زیبایی و با کارکرد کارت‌پستالی چیده و پیاده نشده است؛ بلکه هم خاصیت بیانی دارد و بخشی از  قصه را تعریف می‌کند و یا به عبارتی قبل از تعریف شدن آن، مخاطب را آماده‌اش می‌کند و هم کارکرد نمادین دارد، یعنی با دستگیری این مرد، عده‌ای پرنده آزاد می‌شوندو این پرنده‌ها می‌توانند نمادی از کودکانی که توسط او برای پیدا کردن مواد مخدر اجیر شده‌اند هم باشد. بازی‌هایی که مجیدی از کودکان این فیلم گرفته هم چند لایه دارد و به عبارتی به چند دلیل خوب است. نکته اول انتخاب این بچه‌هاست. این پنج کودک (علی و رضا و محمد، به اضافه ابوالفضل خواهر زهرا) از بین ۴ هزار کودک کار در تهران و شهرستان‌های دیگر انتخاب شده‌اند.

فیلم سینمایی خورشید

شاید بین کودکانی که برای این کار انتخاب نشده‌اند هم استعدادهای درخشانی وجود داشته و دلیل نیامدن آنها جلوی دوربین مجیدی، صرفاً همخوان نبودن چهره و فیزیک‌شان با قصه این فیلم باشد. اما نکته اینجاست که کودکان کار اساساً بچه‌هایی سرزبان‌دار و اجتماعی هستند و کافی است که یک فیلمساز بتواند آنها را به دوربین عادت بدهد و ترس‌شان را بریزد.

چنین کودکانی در لحن و لهجه و رفتارشان به اندازه‌ای شیرین‌کاری‌های بدیع دارند که بتواند باعث جذابیت یک فیلم سینمایی بلند و طولانی شود. یک نکته جالب درباره چنین کودکانی رفتار بزرگسالانه آنها است. آنها با این که کودک هستند، اصلاً لوس و شکننده رفتار نمی‌کنند و سعی دارند مثل آدم بزرگ‌ها لوتی‌منش باشند و اصطلاحا کم نیاورند که این خصوصیت به‌شدت بانمک و دوست‌داشتنی‌شان می‌کند. لایه دوم در کار بازی گرفتن از کودکان در فیلم مجیدی، به نحوه کاشت دوربین در موقعیت‌های متعلق به آنها و تدوین هوشمندانه کار است.

«خورشید» از این بچه‌ها به نحوی عالی بهترین ‌بازی‌های چشم را گرفته است که این با توجه به نابازیگر بودن آنها معنای شکار بصری را می‌دهد. از طرفی تدوین فیلم هم اجازه نداده که یک ابرو بالا انداختن اضافه یا هر چیزی که بازی بچه‌ها را خراب می‌کند، وجود داشته باشد یا به چشم بیاید. «خورشید» ماجرای بلوغ علی و جایگزین شدن او با معلمش است. می‌شود آینده او را یک معلم فرض کرد که خودش تمام رنج کودکان جنوب‌شهر را درک کرده و از مشکلات آنها با خبر است. نماهای «گاد شات» و پی او وی خدا که در سرتاسر فیلم وجود دارند، بی‌این که اشاره مستقیمی به هدایتگری خداوند در مورد این بچه‌ها بشود، جنبه معنوی لطیفی به کار می‌دهند.

احتمالاً مجید مجیدی با این فیلم سفر پرماجرای را به جشنواره‌های خارجی تجربه کند اما با توجه به اوضاع سیاسی متغیر جهان، معلوم نیست که برخورد این فستیوال‌ها با اثر او چگونه باشد. گذشته از همه اینها یک نکته جالب در مورد فیلم مجیدی وجود دارد که شاید توجه جشنواره‌های خارجی را به خودش جلب کند و البته عمدی بودن یا اتفاقی بودن چنین نکته‌ای، مسئله‌ای است که باید مستقیماً از خود مجیدی پرسیده شود. پایان‌بندی فیلم «خورشید» شباهت آشکاری با پایان‌بندی فیلم «انگل» ساخته فیلمساز کره‌ای دارد. در هر دو فیلم، همه چیز با بارش یک باران سیل‌آسا به پایان می‌رسد. در فیلم «انگل» هم شخصیت اصلی فیلم که پسری جوان بود، پس از بلایایی که سرش آمد، دچار تحول فکری می‌شود و فیلم مجیدی هم همین‌طور است اما تحول فیلم مجیدی را می‌شود مثبت و فیلم انگل را منفی دانست.

نوشته نقد فیلم خورشید ساخته مجید مجیدی؛ یک معنویت لطیف و کودکانه اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%db%8c%d8%af-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af-%d9%85%d8%ac%db%8c%d8%af%db%8c%d8%9b-%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%b9/

نقد فیلم پوست به کارگردانی برادران ارک؛ از اسطوره تا آیین

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

پوست جهشی بلند از برادرانِ مستعد ارک جهت دستیابی به یک سبک بصری ویژه‌ و یک زبان روایی خاص است. فیلمی نمونه‌وار از اثبات تاثیر مستقیم زیست شخصی فیلمساز در برقراری نسبت او با پدیده‌ها، وقایع، خاطرات و به طور کلی هر “موضوع سینمایی” است. پوست فیلمی خاص، جمع و جور و کوچک است که ساخته شده تا نگاهی نو به رگ‌های انسداد‌ یافته‌ی سینمای ایران تزریق کند و ثابت کند هنوز هم می‌توان خلاق بود و در باتلاق سینمای ژانر نکبت حل نشد.

در نخستین مواجهه با پوست فولکلوریک بودن آن بیش از هر چیز در چشم مخاطب برجسته می‌شود. حتی قبل از تماشای فیلم هم اتفاقی کنجکاوی‌ برانگیز بود که بر خلاف روزهای پیشین جشنواره این بار قرار است یک فیلم محلی و روستایی و دور از شهر ببینیم و از افسانه‌هایی بشنویم که تا به حال چیزی در مورد آن‌ها نمی‌دانسته‌ایم. فیلم را می‌توان یک اسطوره‌شناسی‌ِ قصه‌گو دانست؛ که در عین حال که چیزی بر ما می‌افزاید، موفق می‌شود عاشقانه‌ی خود را هم روایت کند.

فیلم پوست

پوست ملهم از دو سینماست. سینمای اسطوره‌ای – آیینی پازولینی و سینمای فولکلور پاراجانف خصوصا در برخی آثارش مثل عاشیق غریب که یک عاشقانه را روایت می‌کند و البته به شدت از لحاظ فرهنگی نزدیکی‌هایی به فضای پوست دارد. پوست به سه دلیل عمده یکی از هیجان‌انگیزترین فیلم‌های امسال است: نخست به دلیل همین ارجاعات بینامتنی به سینمای جهان و حتی فیلم‌های پیشین فیلمسازان خصوصا فیلم حیوان، دوم به دلیل انتخاب افسانه‌های سنتی و محلی به عنوان موضوع اصلی فیلم و حتی زبان غیرفارسی آن و سوم به دلیل اتخاذ یک نگاهِ نو از سوی فیلمسازان در مواجهه با این افسانه‌ها. این سومی از همه مهم‌تر است، زیرا ثابت می‌کند تئوری تمام شدن قصه‌ها حقیقت ندارد.

با داشتن چنین نگاهی حتی قصه‌هایی که فیلمسازان در کودکی از مادربزرگ خود شنیده‌اند نیز قابل ترجمان بصری است. برادران ارک مشخصا این قصه‌ها را شنیده‌اند، در فضایی که فیلم نشان می‌دهد زیست کرده‌اند و البته بیش از هر چیز “خیال” کرده‌اند.

در پوست ما با یک قصه رو به رو‌ می‌شویم. قصه‌ی یک مثلث عشقی که با حذف یک ضلعش – سیّد – از هم پاشیده می‌شود. عشق نافرجام آراز به مارال بهانه‌ای می‌شود برای ورود به دنیای طلسم‌‌ها، جادو و جنبل‌ها و البته جن‌ها. آراز با طلسمی مواجه می‌شود که با بطلان آن مارال را از دست می‌دهد و با تثبیت آن مادرش را. در نتیجه در یک انتخاب شخصی سرگردان باقی می‌ماند و تصمیم‌گیری برایش غیر ممکن می‌شود. مشخصا قدرت پوست در فیلمنامه‌اش نیست، کما این که از لحاظ پرداخت شخصیت‌ها کم دارد و در بسیاری از موارد موفق نمی‌شود شخصیت‌هایی ملموس خلق کند و جذابیت‌های برخی کارکترها مثل شخصیت عاشیق به شمایل خود بازیگر به عنوان یک عاشیق واقعی برمی‌گردد.

پوست فیلم فضا است. تمام سحر تصویری خود را از فضاسازی می‌گیرد و کارگردانی استادانه‌‌ی بهمن و بهرام ارک برگ برنده‌ی اصلی اثر به حساب می‌آید. فیلم برخی المان‌های یک فیلم وحشت را دارد و فضا در این نوع سینما حرف اول را می‌زند. فضای مه آلود و وهم‌انگیز فیلم در ترکیب با حرکات خلاقانه‌ی دوربین و تسلط تکنیکی مبهوت‌کننده‌ی برادران ارک، از پوست یک فیلم اولِ جدی و درجه یک می‌سازد که سبب می‌شود هر ثانیه دیدنش لذت بخش باشد.

برادران ارک مشخصا در تقابل با هر موضوعی به وجه آیینی آن بیشتر توجه دارند. چه در تقابل با مذهب و چه با خرافات و جادو آن‌ها نه به دنبال آسیب‌شناسی هستند و نه به دنبال گرفتن موضع انتقادی یا موافق. بلکه فقط می‌خواهند روی جنبه‌ی آیینی برداشتی که مردم – در اینجا مردم تُرک – از مسائل مختلف دارند تمرکز کنند.

مثلا برای مادر آراز دعا و طلسم امری اعتقادی و آیینی است که با مبادرت ورزیدن در آن به قول بقیه شخصیت‌ها باید تاوان دهد. همچنین در شخصیت و رابطه‌ی او با پسرش نوعی عقده‌ی مادرانه‌ دیده می‌شود. مادر آراز دقیقا به مانند مادر راد تیلور در فیلم پرندگان هیچکاک مالکیت‌طلب است و نمی‌خواهد آراز ازدواج کند. در نتیجه نوعی حس رقابت با مارال در او به وجود می‌آید. در این رقابت مادر سلاحی ندارد مگر طلسم‌هایش و سعی می‌کند با استفاده از طلسم “الفراق” میان آن‌ها جدایی بیندازد.

فیلم پوست

در دیگر شخصیت‌ها اما این ریزه‌کاری‌ها دیده نمی‌شود. اگر برادران ارک در فیلمنامه‌ی خود نیز به اندازه‌ی کارگردانی وسواس نشان می‌دادند، پوست از سطح یک فیلم خوب به یک فیلم شاهکار می‌رسید. این مسئله همان تفاوت‌های اساسی بین فیلم کوتاه و بلند است که مسلما برادران ارک با کسب تجربه‌، بیشتر متوجه آن خواهند شد. همان طور که در مدیوم فیلم کوتاه هم فیلم به فیلم پیشرفت کردند تا جایی که با ساخت فیلم حیوان به قله‌های فیلم کوتاه رسیدند.

پوست اتفاقی خوب در جشنواره‌ی کهنه و تکراری امسال بود. جشنواره‌ای که اتفاقا باید جای فیلمسازان جوانی مانند برادران ارک باشد تا با نگاه غیر کلیشه‌ای و خلاقانه‌ی خود ما را سر ذوق بیاورند. امیدوارم پوست در اکران بیش از هر فیلمی موفق باشد تا ادامه‌ی مسیر فیلمسازی برادران ارک هموارتر شود.

نوشته نقد فیلم پوست به کارگردانی برادران ارک؛ از اسطوره تا آیین اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b1%da%a9/

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید