هنرمند مولف کسی نیست که چند فاکتور به خصوص را در هر اثر تکرار میکند. این کار یا کلیشهزدگی است یا اصرار بیجا روی پاسخ گرفتن مجدد از مولفههای موفق گذشته. هنرمند مولف کسی است که ایده و دغدغهای اساسی داشته باشد و این ایده در آثارش نمود فرمال پیدا کند. ایدهها و دغدغههای اصلی و اساسی هنرمندان مولف از زندگی شخصی و اجتماعی آنها به وجود میآید.
بهترین راه برای شناخت تحلیلی هنرمندان بزرگ و مولف، بررسی نقاط عطف زندگی آنها و نوع ارتباط این فرازها با آثار هنری این افراد است. وقتی بونگ جون هو با اثر استثنایی و ستایش شده «انگل» همه را غافلگیر کرد، بررسی ۶ فیلم قبلی او که در ژانرهای مختلفی ساخته شده بودند، جدیتر پی گرفته شد و معلوم شد که او بهرغم این تنوع در ژانرهای آثارش، ایدهها و مولفههای یکسانی را از اولین اثرش تا به حال نگه داشته است. با مروری مختصر بر زندگی این فیلمساز کرهای مشخص میشود که چنین مولفههایی از کجا به ذهنیت او و در مرحله بعد فرم آثارش ورود پیدا کردهاند.
بونگ جون هو در سال ۱۹۶۹ در دائگو کره جنوبی متولد شد. او آخرین فرزند در خانوادهای شش نفره بود که همه اهل هنر بودند و حالا که او به اوج شهرت رسیده، بسیاری از تحلیلگران همین قضیه را در تکوین شخصیتش مؤثر ارزیابی میکنند. پدر خانواده، بونگ سانگ گیون، یک طراح و استاد گرافیک صنعتی و همسرش پارک سوون جوان، یک زن خانهدار تمام وقت بود. البته مادر بونگ جون هو هم به لحاظ هنری در تکوین شخصیت فرزندش بیتأثیر نبوده است. پدربزرگ مادری بونگ، پار تائون، نویسندهای مورد احترام در کره دوران استعمار ژاپن بود که بیشتر به خاطر اثر خود «یک روز از زندگی کوبو» شناخته شد. در حال حاضر برادر بزرگتر بونگ، بونگ جون سو، استاد انگلیسی در دانشگاه ملی سئول است و خواهر بزرگترش، بونگ جی هی، طراحی مد را در دانشگاه آنیانگ (Anyang) تدریس میکند.
وقتی که بونگ به مدرسه ابتدایی میرفت، خانوادهاش به سئول نقل مکان کردند و از آن به بعد پایتختنشین شدند. اما برخلاف آنچه که با خواندن این چند خط ممکن است به نظر برسد، همه چیزهایی که روی بونگ جون هو تأثیر گذاشتند، به علائق هنری یک خانواده بورژوا برنمیگردد و حقیقت درباره او با چیزهایی پیوند میخورد که مقدار قابل توجهیشان حتی به قبل از پایتختنشینی این خانواده مربوط است.
بونگ جون هو یکی از سرسختترین منتقدان شیفتگی نسبت به آمریکا در بین فیلمسازان شناختهشده حال حاضر دنیاست. او در بسیاری از فیلمهای قبلیاش کنایههای مستقیمی به حضور آمریکا در کره میزد و اینبار در «انگل» بدون نشان دادن تصویری از خود آمریکاییها، به غربزدگی مردم کره انتقاد کرد. ریشه این قضیه به زندگی خانواده بونگ در شهر دائگو برمیگردد.
وقتی «هو» کودک بود، خانه آنها در نزدیکی پایگاه نظامی آمریکا قرار داشت و برخی از اولین خاطرات او مربوط به تماشای سربازان آمریکایی سوار بر هلیکوپترهایی میشود که در ارتفاع کم پرواز میکردند. وقتی هلیکوپترها نزدیک زمین میشدند، کودکان کرهای فریاد میزدند که تام! جیمز! سلام، آدامس، کمی آدامس به ما بدهید! او خودش میگوید: «بچهها هر نوع اسمی را ممکن بود در زبان انگلیسی باشد فریاد میزدند و سربازان آمریکایی دستشان را عقب میکشیدند» و ادامه میدهد که «نمیخواهد از تصویر جنگ کره گریه کند، هرچند این بچهها وجود داشتند و کره جنگزده بسیار فقیر شده بود.» ظاهرا او تصمیم داشت به جای گریستن و گدایی ترحم، مبارزه کند و بعدها فهمید که میتواند مبارزهاش را با سلاح سینما انجام بدهد.
بونگ و پدربزرگ مادریاش
اولین سوالی که به ذهن میآید این است که آیا این فیلمساز شهیر کرهای، نواده یک نویسنده صاحبنام و مرفه بود؟
هو هرگز پدربزرگش را ندید. این خانواده پس از جنگ کره از هم جدا شدند و پدربزرگ مادری هو بقیه عمر خود را در قسمت شمالی کره گذراند. خاله هو هم باقی عمر را در آنجا زندگی کرد. خواهران و برادران ۵۶ سال همدیگر را ندیدند تا اینکه در یکی از برنامههای تلویزیونی در سال ۲۰۰۶، برنامهای که خانوادههای متفرقه را گرد هم آورده بود، آنها مجدداً به یکدیگر پیوستند. هو خودش در اینباره میگوید: «۵۶ سال؛ کاملاً لعنتی و دیوانهکننده!»
حتی اگر کسی فقط فیلم «انگل» را از این فیلمساز دیده باشد، تاثیر چنین اتفاقاتی در زیرلایههای آن کاملاً مشهود است.
بونگ در سال ۱۹۸۸ در رشته جامعهشناسی دانشگاه یوسنی (Yonsei) ثبت نام کرد. پردیسهای کالجمانند یوسنی در آن زمان برای جنبش دموکراسی کره جنوبی کانونی گرم بودند و بونگ یک شرکتکننده فعال در تظاهرات دانشجویی بود؛ راهپیماییهایی که اغلب، بهخصوص در اوایل سالهای تحصیل بونگ، توسط پلیس با گاز اشکآور و باتوم از آنها استقبال میشد.
بونگ مدتی از کالج جدا شد و قبل از بازگشت به آن در سال ۱۹۹۲، دو سال در ارتش به خدمت اجباری رفت. او وقتی به کالج برگشت، با تشکیل یک کلوپ فیلم با نام «درب زرد» با دانشجویان دانشگاههای همجوار همکاری کرد و به عنوان عضوی از باشگاه، اولین فیلمهای خود را ساخت؛ از جمله فیلم کوتاه توقیفشدهای با عنوان «به دنبال بهشت» و یک فیلم کوتاه ۱۶ میلی متری با عنوان «مرد سفید».
بونگ جون هو بالاخره در سال ۱۹۹۵ از دانشگاه یوسنی فارغ التحصیل شد؛ در حالی که همان اوایل دهه ۹۰ میلادی، یک برنامه دو ساله را در آکادمی هنرهای سینمایی کره به پایان رسانده بود. در همانجا بود که فیلمهای فارغالتحصیلی بونگ برای شرکت در جشنوارههای بینالمللی ونکوور و هنگکنگ دعوت شدند. او همچنین برای چندین اثر با همکلاسیهای خود همکاری داشت که شامل کار به عنوان فیلمبردار در فیلم بسیار معتبر «Imagine»، به کارگردانی دوستش جانگ جون هوان در سال ۲۰۰۱ هم میشد؛ یعنی یک سال پس از آن که او اولین فیلم بلندش را ساخته بود. جانگ هم امروز از فیلمسازان معتبر کرهای است.
اما گذشته از فیلمبرداری و نورپردازی در آثار کسانی که امروز خودشان کارگردانهای شناختهشدهای در کره هستند، اولین ورود حرفهای بونگ جون هو به سینمای بلند با نویسندگی بود. او ابتدا جا پای پدربزرگ نادیدهاش گذاشت. بونگ جون هو برای اولین بار در سال ۱۹۹۷ و پس از آن برای دومین بار در ۱۹۹۹ دو فیلمنامه بلند سینمایی برای کارگردانهای دیگر نوشت و پس از آن با شروع قرن جدید میلادی، به جرگه کارگردانهای حرفهای سینما پیوست. مسیری که از «سگی که پارس میکند، گاز نمیگیرد» تا «انگل» با هفت فیلم متفاوت که همگی ایدهای متمرکز داشتند، پی گرفته شد.
مستند «صفر تا سکو» سومین مستند ورزشی سینمای ایران یعد از مستندهای «پسرانی با گوش های شکسته» و «من ناصر حجازی هستم» می باشد، این مستند در مورد خواهران ورزشکار منصوریان است…
این سه خواهر در رشته رزمی وشوو بخش ساندا یا مبارزه فعالیت می کنند و مدال های جهانی گرفتند… اما خب به دلیل محدودیت در پخش مسابقات این عزیزان زیاد شناخته شده نبودند…
تا اینکه احسان علیخانی آنها را به ماه عسل آورد تا گذشته تلخشان بگویند و از موفقیت های امروزشان… حال مستند صفر تا سکو قرار است مفصل تر و بی پرده تر به زندگی این خواهران سمیرمی بپردازد و آنها را به جامعه معرفی کند.
فیلم روایتی از زندگى خواهران منصوریان قهرمانان ووشوكار جهان است.این فیلم به بخش های مهمی از زندگی ورزشی و شخصی این سه خواهر از تمرینات با امکانات کم و مشکلاتی که آنها در طی این مسیر داشتند پرداخته، به طوری که بیننده ناخودآگاه پس از دقایقی با هرسه همراه می شود و لحظه به لحظه با نگرانی ها و شادی های و تمام مشکلاتی که آنها از سر گذراندند تا به مقام قهرمانی جهان برسند پیش می رود…
مستند صفر تا سکو به کارگردانی سحر مصیبی در سال 1395 ساخته شده است. این مستند محصول کشور ایران و در ژانر مستند ورزشی میباشد. در این مستند به مسیر قهرمانی و تلاش الهه منصوریان، شهربانو منصوریان و سهیلا منصوریان پرداخته شده است.
عوامل ساخت و تولید فیلم :
کارگردان: سحر مصیبی
به تهیهکنندگی: طهورا ابوالقاسمی و مهتاب کرامتی
فیلمبردار : رضا عبیات
تدوین : همیلا موید
صدابردار : علی علوی
صداگذار : رامین ابوالصدق
مدیر تولید : سمیرا علایی
عکاس : مریم مجد
موسیقی: امین بهروززاده
مجری طرح: موسسه فرهنگی هنری اندیشه پردیس جم
بررسی فیلم «صفر تا سکو»: زنانه جنگیدن در میدان زندگی (منبع: بلاگ نماوا)
زن بودن کار سختی است. در دنیایی که جنسیتت، هویتت را تشکیل میدهد، آزادیهایت را تعریف میکند و نگاه جامعه به زندگیات را تعیین میکند، انسان بودن کار سختتری است؛ اما دفعه بعدی که خواستید که از موانع و مشکلات بنالید، دفعه بعدی که ناامید شدید و به این باور رسیدید که در حال درجا زدن هستید، بار دیگری که به آرزوهای خود لقب محال دادید، حتماً قبلش «صفر تا سکو» را ببینید. مستندی جذاب، پر از امید به زندگی که میتواند نگاهتان را نهتنها به مقوله جنسیت که جامعه و فرهنگ، آزادیهای شخصی و خیلی چیزهای دیگر تغییر دهد. «صفر تا سکو» گرچه قهرمانان خودش را دارد، اما بهوضوح میگوید هرکس میتواند جای این قهرمانان باشد و هیچ مرز و مانعی نمیتواند جلوی قهرمان شدن آنکه واقعاً میجنگد را بگیرد.«صفر تا سکو» روایت خواهران افسانهای و مثلث طلایی سمیرم، شهربانو، سهیلا و الهه منصوریان است. سه خواهری که برای اولین بار در برنامه «ماهعسل» احسان علیخانی حضور پیدا کردند و از زندگی پرفرازونشیبشان و همه سختیهای زندگیشان گفتند. بعدازاین برنامه تا چند روز همه مبهوت خواهران منصوریان بودند. اینکه چگونه بر فقر غلبه کردند، نگاه سنتی مردم شهرشان را به چالش کشیدند و برای آنچه میخواستند جنگیدند. خواهرانی که هر سه با مدال طلای جهانی اکنون افتخار شهر کوچک سمیرم بهحساب میآیند و دیگرکسی به خاطر لباس ورزشی پوشیدن یا ورزش رزمی انجام دادن نگاهشان نمیکند یا به خانوادهشان زخمزبان نمیزند. خواهرانی که بعدازاین برنامه نهتنها قهرمان سمیرم و اصفهان بودند که تبدیل به قهرمان تمام مردم ایران بهویژه زنان شدند. البته این سه خواهر هم مثل دیگر موجهای خبری فراموش شدند و جایشان را به خبر بعدی دادند.
در این میان مهتاب کرامتی بود که آستین بالا زد و با همکاری طهورا ابوالقاسمی، مستندی تهیه کردند که ابعاد دیگری از زندگی خواهران منصوریان را به تصویر کشید. سحر مصیبی بهعنوان یک فیلم اولی، در پشت دوربین «صفر تا سکو» موفق شد از دل یک داستان تکراری، روایتی جدید پدید بیاورد و در میان مستندهای مصاحبهای و تک گوی ایرانی، با نمایش بعد دیگری از زندگی این سه قهرمان، یک مستند حرفهای، جذاب و حسابشده بسازد.شاید با خود فکر کنید که داستان زندگی این سه خواهر را شنیدهاید، همه غم و غصههایشان را تجربه کردهاید و به خاطر همه شکستها و پیروزیهایشان در برنامه «ماهعسل» اشک ریختهاید، پس «صفر تا سکو» چه چیز جدیدی دارد و چگونه میتواند شمارا مجذوب کند.
تفاوت میان آنچه در «ماهعسل» دیدید و آنچه در پرداخت مصیبی در «صفر تا سکو» خواهید دید از زمین تا آسمان است. مثل مقایسه شب و روز است. اگر با «ماهعسل» اشک ریختید یا بغض کردید، با «صفر تا سکو» پر از امید میشوید و تا آخرین لحظه روی صندلیتان میخکوب میشوید و با پایان فیلم و به صدا درآمدن سرود ملی ایران خود را مثل هرکدام از خواهران منصوریان روی سکوی اول میبینید و احساس غرور سراسر وجودتان را فرامیگیرد.
پرداخت مصیبی، هوشمندانه از مونولوگهای خستهکننده و تکراری دورمانده و بهجای غرق کردن بینندهاش در مصیبتها و سختیهای زندگی این سه خواهر و تمنای چند قطره اشک، به میان زندگی شهربانو، سهیلا و الهه میرود. مصیبی با انتخاب برههای خاص از زندگی این خواهران که خود را برای مسابقات جهانی آماده میکند، دوربینش را مستقیماً به میان روزمرگیها و تلاشهای این سه نفر میبرد. هر آنچه روی پرده سینما میبینید واقعی است. نه چهره خواهران منصوریان بزکدوزک اضافهای شده است تا رنج سالهای پرمشقت زندگیشان برای بیننده کمرنگ شود و جایش را احساس آرامش رویارویی با چیزی که میشناسد بگیرد، نه صحنهها بازسازیشدهاند تا فیلمساز حرفی که خودش میخواهد را بزند را منتقل کند.پرداخت مصیبی نهتنها اسیر سانتیمانتالیسم نمیشود که بهشدت در مقابل آن میایستد. مصیبی از بینندهاش گریه نمیخواهد و از او تقاضای دلسوزی برای قهرمانهایش را ندارد. چراکه قهرمانهای مصیبی اساساً دلسوزی نمیطلبند؛ آنها مبارزه میکنند و آنچه را میخواهند به دست میآورند. نه نگاههای قضاوت گر دیگران مانعشان است، نه فقری که میتوانست ریشهشان را خشک کند و نه پدری که تنهایشان گذاشت و نه همهچیزهایی که نداشتند. شهربانو، سهیلا و الهه، به قول جواد خیابانی فعل خواستن را صرف کردند و اکنونکه پای حرفهایشان مینشینی، با دوربین مصیبی همراه زندگیشان میشوی و شهر و خانهشان را زیرورو میکنی، پر هستند از انرژی وزندگی که خیلیهایمان تهی از آن هستیم، اما در حسرتش میسوزیم.
مصیبی از لحظهای همراه این سه خواهر میشود که در خانهای که برای مادر ساختهاند مستقر میشوند و برای حضور در مسابقات جهانی خود را آماده میکنند. برخلاف آنچه فکر میکنید، خبری از مربی، بدنساز، مشاور تغذیه، حریف تمرینی و سالن ورزشی لوکسی نیست. زمین تمرین آنها مزارع شهرشان است، هرکدام مربی دیگری و حریف تمرینی دیگری هستند و بدون هیچ گلهای با تمام وجود یکدیگر را تشویق به ادامه و سختتر تمرین کردن میکنند.
در این میان به زندگی شهربانو سری میزنیم. شهربانو که ازدواجکرده است و حالا دوباره راهی اردوست. پای صحبتهای همسرش مینشینیم که با دلتنگی از رفتن شهربانو و سکوت چندماهه خانهشان میگوید، پای صحبتهای مردی که در یک شهرستان دورافتاده که میداند قانون به او حق میدهد که جلوی ورزش حرفهای همسرش را بگیرد و میگوید خیلیها به او میگویند خانهای که چند ماه چند ماه کدبانو ندارد، خانه نیست و مردی که همسرش هر بار راهی یک کشور غریبه است، مرد نیست، اما علیرغم همه اینها دلش نمیخواهد مانع شهربانو شود و خوشحالی او برایش از هر چیزی مهمتر است.پس با جای خالی او کنار میآید و چشم به صفحه گوشی میدوزد تا خبری از شهربانو برسد. وقتی هم شهربانو عازم اردو در تهران میشود هر آن به فکر همسرش است و دائم برایش پیام میفرستد.
دوربین مصیبی هر سه خواهر را تعقیب میکند. یکی به پیروزی میرسد و دوتای دیگر باید بار دیگر به جنگیدن ادامه دهند. خانواده منصوریان دور یک گوشی موبایل جمع شدهاند تا مسابقه شهربانو را ببینند، چون این مسابقه از تلویزیون پخش نخواهد شد و همانطور که خود این سه خواهر میدانند تعداد زیادی در ایران نیستند که چهرهشان را بشناسند یا از موفقیتهایشان خبر داشته باشند؛ اما هیچکدام از اینها مانعشان نمیشود که دست از مبارزه بردارند. هر سه چشم به جایزه دوختهاند و سخت تلاش میکنند. حتی اگر به دلیل مصلحتاندیشیهای مسئولان از لیست خط بخورند، بازهم تلاش میکنند و بهجای غر زدن تمرین میکنند.
«صفر تا سکو» در حالی تمام میشود که یک سال از وقایعی که مصیبی با دوربینش ضبط کرده است گذشته است و حال هر سه خواهر مدال مسابقات جهانی را بر گردن میآویزند و بار دیگر سرود ملی کشورشان را در سالن ورزشی یک کشور خارجی به صدا درمیآورند. این آن لحظهای است که ناخودآگاه از روی صندلیات برمیخیزی. به احترام شهربانو، سهیلا و الهه و تمام زنانی که هیچچیز را مانع نمیپندارند و جلوتر از همنسلان خود پیش میتازند. «صفر تا سکو» به موجزترین و اثرگذارترین شکل، بینندهاش را تشویق میکند که برخیزد و همه سختیها و موانع را پشت سر بگذارد فقط زندگی کند و اینهمه آن چیزی است که در سینمای امروزمان نیاز داریم.
مستند ببینید:
دستان مافیای خودرو که مانند بازوهای یک هشت پای خطرناک در صنعت خودروی ما پیچیده شده است و …
این مستند به کارگردانی مهدی انصاری است و جدیدترین اثر مرکز مستند سوره با همکاری اندیشکده یقین است که به بررسی موضوع مافیای صنعت خودرو از ابتدای انقلاب تا امروز میپردازد.
مستند اختاپوس به موضوع مافیای صنعت خودروسازی در ایران و نقش تعدادی از اعضای اصلی این مافیا پرداخته است.
بخشی از مستند به خصوصیسازی در صنایع ایران پرداخته شده و گریزی به مسئله هپکو، آذرآب، نیشکر هفتتپه، کشت و صنعت مغان دارد.
نماینده مردم اراک، کمیجان و خنداب در مجلس شورای اسلامی در این آیین گفت: سهمی که صنعت خودرو از تولید ناخالص داخلی به خود اختصاص داده است، سهمی معادل 3.5 تا 4 درصد است و از مجموع ارزش بخش صنعت 18 تا 20 درصد به خودروسازی تعلق دارد.
علیاکبر کریمی افزود: این صنعت بعد از صنعت نفت و پتروشیمی بزرگترین حجم را در اقتصاد کشور هم از نظر تولیدات و هم از نظر اشتغال به خود اختصاص داده است.
وی تصریح کرد: در حال حاضر 12 درصد اشتغال بخش صنعت کشور متعلق به صنعت خودرو است و در کشور یک هزار و 530 واحد صنعتی در حوزه خودروسازی فعالیت دارند.
نماینده مردم اراک، کمیجان و خنداب در مجلس با بیان اینکه صنعت خودرو برای کشور یک کالای پرمصرف است، ادامه داد: خودرو یک کالای ضروری است، ایران در قبل از انقلاب 160 هزار دستگاه انواع خودرو تولید داشت که هماکنون این میزان به یکمیلیون و 600 تا 700 هزار دستگاه رسیده است.
کریمی افزود: ایران از نظر تولید رتبه 13 کشور را به خود اختصاص داده است، اما متأسفانه هماکنون صنعت خودرو در ایران صنعتی که بتواند رضایت مردم را داشته باشد، نیست و خودروهایی تولید میشود که گران به دست مردم میرسد.
وی گفت: سالانه هزاران نفر از مردم در جادهها جان خود را از دست میدهند که بخش عمده آن مربوط به کیفیت خودروها است.
نماینده مردم اراک، کمیجان و خنداب بیان داشت: دولت 20 درصد سهام صنعت خودروسازی را در اختیار دارد، در طول این سالها تیم دولت برای دو شرکت خودروسازی ایران تصمیمگیری میکنند و به این شرکتها سلطه دارند و علاقهای ندارند که این سلطه را رها کنند.
کریمی با بیان اینکه دولت باید در خصوص سرنوشت صنعت خودرو پاسخگو باشد، افزود: مافیای صنعت موجب شده قطعهسازان بزرگ، قطعهسازان کوچک و متوسط را بلعیده و تحت فشار قرار دهند تا واحد خود را تعطیل کنند.
به گزارش خبرنگار سینمایی خبرگزاری فارس، مراسم رونمایی از مستند «اختاپوس» از تازهترین محصولات سازمان سینمای حوزه هنری، شب گذشته (چهارشنبه ۴ دی) با حضور عوامل انتظامی لغو شد.
دلیل لغو این مراسم، شکایت یک شرکت خصوصی قطعهساز از «مهدی انصاری» کارگردان مستند بود. وی البته بازداشت نشد و پس از صورتجلسه توسط نیروی انتظامی، حوزه هنری را به قصد منزل ترک کرد.
همچنین مستند «اختاپوس» توقیف نشده و صرفاً رونمایی از آن به زمان دیگری موکول شده است.
این مستند، نگاهی جسورانه و انقلابی نسبت به افشای فساد در صنعت خودرو دارد و از قطعهساز ذینفوذی در این حوزه خبر میدهد که چند دهه است در شورای تصمیمگیری خودروسازان حضور دارد و این موضوع خلاف قانون است؛ چون سایر قطعهسازان امکان حضور در این شورا را ندارند.
در توضیح نامگذاری این مستند آمده است: در صورتی که یکی از بازوهای اختاپوس قطع شود، میتواند به سرعت یک بازوی دیگر را رشد دهد. اینها همان مافیای خودرو هستند.
دکتر حسینی، نویسنده و منتقد سینما پس از تماشای مستند گفت: این مستند خیلی شجاعانه است از این جهت که مباحثی را مطرح می کند که در پرده بوده است.
مافیا!
شرکت قطعهسازی کروز که سهم دار اصلی یکی از شرکتهای بزرگ خودروسازی است طی سالهای اخیر نیز پرونده قاچاق کالا داشته است.
گروه اقتصادی خبرگزاری دانشجو، پس از پیگیریهای خبرگزاری دانشجو در مورد پرونده غول قطعهسازی کشور که به دنبال تصاحب ایران خودرو با استفاده از سهام چرخهای بود، اخبار جدید حاکی از ورود نهادهای نظارتی به پرونده کروز دارد.
به همین منظور مستندی با عنوان «اختاپوس» توسط عدهای از محققین در مورد پیشینه کروز و وضعیت این شرکت ساخته و رونمایی شد.
کروز با صنعت خودروی ایران چه کرد؟
دو شرکت بزرگ خودرو سازی و برخی قطعه سازان و واردکنندگان وابسته به آنها به قاچاق از طریق اغفال مشتری متهم شدند؛ در ماههای اخیر برخی شرکتهای تولیدکننده و واردکننده قطعات خودرو اقدام به واردات قطعات و لوازم خودرو کرده که به جای درج علامت تجاری مبدا و کشور سازنده آن روی این لوازم، نام دو شرکت بزرگ خودروساز داخلی ثبت شده است.
مستندات و مکاتبات برخی دستگاههای مرتبط با تجارت خارجی برای تعیین تکلیف قطعات خودرو وارداتی بدین شرح است:
۱- شرکت کروز اقدام به واردات «واحد کنترل یونیت ایربگ (ACU) با آرم شرکت سازه گستر سایپا و کروز»
۲- شرکت الوند سپهر پارسیان اقدام واردات به «رادیو پخش خودرو به صورت CKD به مارک IRKO»
۳- شرکت الکتریک خودرو شرق اقدام به واردات «برد مونتاژ شده BCM و FCM خودرو ۲۰۶ (بردهای الکترونیکی نودهای شبکه محصولات ایران خودرو) با علائم EKS و مارک ایران خودرو»
۴- شرکت مهندسی برازش صنعت به واردات «لنز چراغ مهشکن جلو تیبا با علامت Barazesh»
۵- شرکت گیربکس و اکسل سایپا اقدام به واردات مدولاتور و سنسور ترمز ABS با آرم سایپا
۶- شرکت طراحی مهندسی و تامین قطعات ایران خودرو (ساپکو)
از جمله این موارد است.
براساس ماده ۱۲۲ قانون امور گمرکی ورود قطعی کالاهای ممنوعه را توضیح داده است. کارشناسی اولیه از واردات لوازم خودرو انجام شده گویای این واقعیت است که واردات کالا با علائم و برندهای داخلی مشمول بند «ر» ماده ۱۲۲ قانون امور گمرکی بوده و طبق قانون ورود آنها به کشور ممنوع است.
در بند «ر» این ماده آمده است:کالاهای دارای نشانی یا نام یا علامت یا مشخصات دیگری بر روی خود کالا یا روی لفاف آنها به منظور فراهم کردن موجبات اغفال خریدار و مصرف کننده نسبت به سازنده یا محل ساخت یا خواص یا مشخصات اصلی آن کالا.
علاوه بر قانون امور گمرکی، قانون مبارزه با قاچاق کالا و ارز نیز به صراحت ورود برخی کالاها به کشور را جزء مصادیق قاچاق دانسته است.
بند «ث» ماده ۲ این قانون صراحت دارد: آن کالاهایی که مشمول بند «ر» ماده ۱۲۲ قانون امور گمرکی هستند قاچاق تلقی میشود.
همچنین طبق بند «ج» این قانون: اظهار کالای وارداتی با نام یا علامت تجاری ایرانی بدون اخذ مجوز قانونی از مراجع ذی ربط با قصد متقلبانه نیز مصداق قاچاق شناخته شده است.
در این بند باید مجوز قانونی و قصد متقلبانه محرز شود. طبق قرائن از وزارت صمت مجوز مکتوبی در رابطه با بند «ج» قانون مبارزه با قاچاق مشاهده نشده است.
در این زمینه از سوی مسئولان ذی ربط تصمیماتی نیز اتخاذ شده که نشان میدهد بنا به شرایط تحریم و جبران عقب ماندگی تعهدات به مشتریان با تسامح رفتار شده است.
مفاد این جلسه نشان میدهد:
۱- آن دسته از کالاها که قابلیت امحای علائم تجاری ایرانی داشته باید امحا شود.
۲- در صورتی که نام کشور سازنده قطعه روی آن ثبت شده مدیران عامل شرکتها تعهد کتبی بدهند که این قطعات در خطوط تولید استفاده خواهد شد.
۳- قطعاتی که قابل امحا نبوده و نام کشور سازنده نیز روی آن درج نشده توسط مقام قضایی تصمیم گیری شوند.
گفتنی است این رفتار از سوی واردکنندگان و قطعه سازان و خودروسازان داخلی نشان دهنده سوء استفاده از فضای موجود و تحریمها است و الا چه دلیلی دارد که کالای تولید شده در کشور چین با برند ایرانی در خودروهای داخلی مورد بهرهبرداری قرار گیرد. این موضوع مصداق بارز اغفال مشتری قلمداد میشود.
چه تضمینی وجود دارد که در آینده نیز چنین رفتار مغایر با قانون تکرار نشود؟ تاکنون چه میزان قطعات خودرو به این شکل از مبادی رسمی وارد کشور شده و آب از آب تکان نخورده است؟ حقوق مصرف کننده و بیت المال را کدام ارگان و نهاد اجرایی و نظارتی پاسخ میدهد؟
پیشتر شرکت قطعه سازی کروز که سهم دار اصلی یکی از شرکتهای بزرگ خودروسازی است طی سالهای اخیر نیز پرونده قاچاق کالا داشته است. هم اکنون نیز دیگر شرکت بزرگ قطعه ساز، عظام پرونده باز قضایی در دادگاه داشته که در حال رسیدگی است.
صحبت های «مهدی انصاری» – تهیه کننده و کارگردان مستند اختاپوس:
بعد از حدود ده ماه مبارزه با بخشی از مافیای_خودرو در بستر شبکه های اجتماعی، فردا با رونمایی از مستند اختاپوس ضربه محکمی به اون ها وارد میشه.
طبیعیه که این مافیا همینطوری دست رو دست نمیذاره و سکوت نمیکنه. البته الان فقط دست و پاهای آخرش رو میتونه بزنه. برای همین دوباره شروع به تهمت و افترا میکنه و میگه انصاری معانده و با رسانه بازتاب آمدنیوز ارتباط داره.
اما دیگه روی سخنم با خانم ها “د” و “ب” و آقای “ن” هست. پیشنهاد می کنم وقتی یکی از رئیساتون فرار کرده و دو تای دیگه شون ممنوع الخروج هستند و دستگاه قضایی در حال یک سره کردن کار اوناست، شماها هر چه زودتر استعفا بدید تا با طناب اینا تو چاه نیفتید. در ضمن، مواظب باشید جرم جعل سند به جرایم قبلیتون اضافه نشه، باید توی دادگاه جواب پس بدید.
باز هم برای اتمام حجت، هر گونه ارتباط با رسانه های معاند و بازتابی رو تکذیب می کنم. ما نه تنها منتقد رسانه های بازتابی هستیم، بلکه چنان صحنه رسانه را می شناسیم که نیازی به این گونه رفتارهای رسانه ای نداریم.
به هر حال علیرغم نفس های آخر اختاپوس های صنعت خودرو، فردا با حضور استاد #حسن_عباسی از مستند ما رونمایی خواهد شد.مافیا نه از خدا میترسه، نه از دستگاه قضایی میترسه و نه از دستگاه انتظامی. این ها فقط از افشا شدن می ترسن و ما افشاشون خواهیم کرد.
حسن عباسی در سخنرانی رونمایی از مستند اختاپوس چه حقایقی را بیان خواهد کرد؟
مردم حق دارند بدانند کشوری که میتواند انواع صنایع پیشرفته را پیش ببرد، چرا در صنعت خودرو هنوز زمینگیر است؟
همانطور که وعده داده بودیم، به اسم آن ها را معرفی کنیم، مستند اختاپوس ساخته شده است تا به بخش اندکی از آن ها اشاره کند.
سینمای کمدی ایران چند سالی است که به یک فرمول جدید در جذب حداکثری مخاطب دست پیدا کرده است. این فرمول علاوه بر اینکه شامل لودهبازیها و استفاده از شوخیهای جنسیِ کمدیهای پیش از آن میشود، شامل حضور چند بازیگر خارجی و صحنههایی در خارج از ایران نیز میشود. خوشبختانه این فرمول در جذب مخاطب موثر واقع شده است ولی مساله ناراحتکننده آن، استفاده از این فرمول در بدترین و مبتذلترین شکل ممکن است.
«سامورایی در برلین» هم از این دست کمدیهاست، اما شاید اگر اغراق نباشد بدترینِ آنهاست. این فیلم نه فیلمنامهای دارد، نه کارگردانی؛ نه فیلمبرداری درستی و نه تدوین مورد قبولی؛ «سامورایی در برلین» یک فاجعه تمام عیار است. فیلمی که توانایی خنده گرفتن از مخاطب را هم ندارد. «سامورایی در برلین» را در هیچ کدام از زیرگونههای ژانر کمدی نمیتوان دستهبندی کرد، حتی فیلم فارسی هم نیست.
این فیلم تنها بویی که از کمدی برده است، یک پایان خوش با وصال یک زوج میباشد. فیالواقع فکر کردن به این سوال که چرا باید فیلمی همچون «سامورایی در برلین» در ایران تولید شود، ما را به درک بهتر ایرادات ریشهای سینمای ایران کمک میکند. فقط چند سوال ساده از آغاز داستانِ فیلم کافی است تا متوجه شویم با چه فیلمنامه بیپایه و اساسی طرف هستم که حتی ابتداییترین اصول یک فیلمنامه را هم رعایت نمیکند. اسدی(نادر مشایخی) برای پس گرفتن سند زمینی از دست وفا(احمد سمنار)، جمشید سامورایی(حمید فرخنژاد) را راهی برلین میکند.
حال سوال اینجاست که چرا خود اسدی به برلین نمیرود و شخصا سند را از وفا نمیگیرد؟ مگر وفا، سامورایی و غول تشن است؟ سوال بعدی، انگیزه اسدی برای پس گرفتن زمین چیست؟ عقدهگشاییِ یک کینهِ چندین و چند ساله که علت آن فقط یک شکست عشقی ساده بوده است؟ و سوال مهمتر، انگیزه شخصیتِ به ظاهر اصلی داستان(جمشید سامورایی) برای انجام این کار چیست؟ باید انگیزه مهمتری از پول وجود داشته باشد، تا بتوان قصه فیلم را باور کرد که متاسفانه در اینجا هیچ انگیزهای نداریم. دست روی هر نقطه از فیلم که بگذاریم و انگیزهها را بررسی کنیم، متوجه میشویم که تمام کنشهای فیلم بدون هیچ منطقی به یکدیگر وصلهپینه شدهاند.
مهدی نادری خوب میدانسته که فیلمنامهاش پر از حفره و ایراد است، به همین دلیل ترجیح داده تا خیلی از چیزها را نشان ندهد و از روی آن بپرد. به عنوان نمونه، جمشید و همدستانش چگونه ویزا میگیرند؟ چگونه با وجود سگ نگهبانی که کسی جز صاحبش را نمیشناسد، وارد خانه وفا میشوند؟ چگونه گاو صندوق وفا را باز میکنند؟ و اینکه چگونه وفا را از خانه سالمندان بیرون میآورند؟ راهکار نادری برای دور زدن مخاطب و رفع این حفرهها فقط نشان ندادن است.
شخصیتپردازی فیلم از داستان آن بدتر است. کاراکترهایی ماقبل تیپ که هیچ انگیزه و هدفی ندارند، هیچ سیر تحولی برای آنها منظور نگشته است، همان که بودند هستند و تا انتهای فیلم هیچ تغییری نمیکنند. شخصیتهایی پوشالی که هیچ مناسبات معقولی بین آنها جاری نیست. از فیلمنامه که بگذریم، «سامورایی در برلین» در استفاده از زبان سینما هم چندان موفق نیست.
تدوین برخی از سکانسها با کاتهایی بیمورد و غلط به جای آنکه ما را در درک بهتر فضا و اتمسفر فیلم یاری رساند، باعث سردرگمی و منفک شدن مخاطب از کنش جاری در صحنه میگردد. این مساله فقط به تدوین فیلم محدود نمیشود. پایین آمدن بوم صدابرداری و ظاهر شدن آن در بالای قاب تصویر، در یکی از سکانسهای پایانی فیلم شاهد دیگری بر این مدعاست.
وضعیت حال حاضر سینمای ایران به قدری نگرانکننده شده است که باید از وجود کمدیهای مضحکی چون «زهرمار» جواد رضویان و امثالهم خوشحال باشیم، زیرا حداقلهای سینما را به صورت حداقلی برآورده میکنند. «سامورایی در برلین» مصداق بارز جمله بهمن فرمانآرا در جشن خانه سینماست که گفت: «هر طور که میتوانید به این سینما کمک کنید چون فیلمفارسی به بعضی از فیلمهای این سینما شرف دارد».
برادران داردن دو فیلمساز بلژیکی از سینماگران به نوعی صاحب سبک اروپایی هستند که در پروندهی فیلمسازی خود همیشه به دنبال معضلات اجتماعی در جامعهی اجتماعی غرب مدرن بودهاند. از «روزتا» گرفته که داستان یک دختر تنها بود تا «کودک» که در مورد بحران حاشیهنشینی در پاریس و وضعیت اسفناک خرده بزهکاران مدرنیته است.
اما اینبار دوربین فرار و پر از تحرک و روی دست داردنها به سراغ یکی از مضمونها و تمهای ملتهب این سالهای فرانسه رفته است و میخواهد به نوعی آن را واکاوی اجتماعی و فردی نماید. مسئلهی اسلام رادیکال و بنیادگرایی یکی از مهمترین مباحث پراتیک جامعهی امروز اروپای غربی میباشد، بخصوص بعد از حوادث تروریستی در قلب دموکراسی جهانی یعنی فرانسه. به همین علت این تم چند سالی است که مردم فرانسه را به خود مشغول کرده بخصوص اینکه در معادلات پراتیکی این کشور تعداد زیادی شهروند مسلمان زیست میکنند و اکنون وجود تفکرات سلفی و تکفیری در مرکز اروپا جزو خطرات بالقوهی جامعه به حساب میآید.
داردنها پس از ساخت فیلم قابل قبول «دو روز، یک شب» و سپس شکست فیلم بعدیشان «دختر ناشناس» خواستهاند با «احمد جوان» رجعتی به سینمای فردمحور و پاتولوژیستی خود کنند؛ سینمایی که به داخل لابیرنتهای به ظاهر ساده و مینیمال افردای میرود که صحنهی منازعهی آنها را با اجتماع و جامعه به تصویر میکشد.
اما «احمد جوان» فاقد تمرکزهای قبلی برادران داردن است. فیلم با یک تم مستهلک مرکزی و داستانی نیم خطی میخواهد به سراغ یک معضل بزرگ برود و نخستین مشکل و گسست سوژهگی در «احمد جوان» از همینجا آغاز میشود. فیلمهای قبلی داردنها دارای یک خط متمرکز و کوتاه بود که مثلاً مانند «دو روز، یک شب» در بر گیرندهی زندگی محدود یک زن کارگر را به تصویر میکشید که ناگهان با مشکلی فردی مواجه میشود یا حتی در فیلم مشهور «کودک» همه چیز حول یک نظام لمپنساز و حاشیهنشین دور میزد که در آنِ واحد گرفتاری فرد را با زندگی روزمرهاش به تصویر میکشید با اینکه باید در همینجا گفت هنوز هم این دو برادر در فرماسیون سینمایشان نتوانستهاند مشکل و منطق دوربین روی دستشان را حل کنند و اینک این دفرمگرایی ساختاری در فیلم بد و از همپاشیدهی «احمد جوان» مزید بر علت زدن تیر خلاص بر پیکرهاش میشود.
فیلم از همان پلان اولش به سراغ کاراکتر مرکزی یعنی احمد میرود؛ نوجوانی مسلمان که به سمت تفکرات بنیادگرایانه جذب شده و اینک میخواهد نقش یک مومن واقعی با گرایشهای مثلاً وهابی را فرا بگیرد اما مشکل اول در همین شروع از حفرههای مضمونی در فیلمنامه است. فیلمساز همچون یک فرد ناآگاه و آماتور در حد یک دانش آموز دبیرستانی به سراغ مضمونی رفته که باید برای ساختش به درستی دست به تفکیک بزند و عمق تم را روشن نماید، اما داردنها اینکار را نمیکنند و گمان کردهاند مانند سایر آثارشان با قیافهی انتلکتی و مینیمالیستی – که این روزها بسیار سینمای هنری و روشنفکری را در ایران و جهان به دام خود انداخته است – میتوانند یک تعریف تک خطی از گرایشهای اسلام سلفی – تکفیری را بدون پرداخت مستدل پایهگذاری کنند و سپس بحران پرسوناژ را در دل آن شرح و بسط دهند.
اینجاست که میگوییم تم و کارکرد مضمونی «احمد جوان» با آثار قبلی این دو برادر فرق میکند. ما از همان لحظهی نخست و میزانسن اول یک سری رفتارهای عقب افتاده و صرفاً متحجر را از احمد میبینیم و در ادامهاش این زمینهسازی الصاق میشود به قرآن خوانی در ماشین و اتاق نمور و کوچک مسجد و نماز خواندن امام مثلاً تندرو و رادیکال که فیلمساز میخواهد این موضوع نیم خطی را به عنوان سر کلاف و سردادهی پارامتریک پیرنگ بگیریم و بعد از آن محوریت کاربردی احمد را نسبت با این سر کلاف بسنجیم.
با دیدن همین تم نیم خطی است که در ابتدای کار یعنی قبل از رسیدن به ترجمان نمایشی، در اسلوب سناریو میگوییم که قرابت و تبیین دو فیلمساز عزیزمان از اسلام به اندازهی یک نوجوان دبیرستانی هم نیست و آنها میخواهند به قولی با ماستمالی کردن بازتعریف، دست به اینهمانگویی مبتذل از جنس فیلمفارسیهای خودمان بزنند.
فیلم هم اسلامش اخته شده است و هم در ادامه کاراکتر نپخته و به بلوغ نرسیدهاش که بویی از بلوغ دراماتیک در بستر فرم و روایت نبرده و فقط بصورتی سرگردان با دوربینی حیران به اینسو و آنسو میزند. ما وقتی محور حضور احمد را درست درک نمیکنیم، یعنی اسلام و بنیادگراییاش را نمیفهمیم و فیلمساز به یک عکس جهادگر مثلاً سوری که پسرعموی تکفیری احمد است بسنده کرده و ادامهی بسط دادنهای تماتیکش را در نمایش نماز خواندنهای منفعل و مستهلک کاراکتر خلاصه میکند.
به صحنهی عملیات ترور دقت کنید که چقدر شوخی است و این صحنه تمامیت فیلم با مضمون و تم و اتمسفرش را لو میدهد. احمد میخواهد معلم خود که از امام مسجد شنیده او کافر است را با یک کنش جهادی ترور نماید که ناگهان با یک حرکت منفعل دستش رو میشود. دوربین کاراکتر را در مرکز قاب لرزان خود گرفته و از راهپلهها بالا رفته و جرات ندارد میزانسن صحنه را حتی مدیوم-لانگشات بگیرد، سپس زن از خانه بیرون آمده و احمد به طور یک شوخی با گفتن الله اکبر به سمتش حمله میکند و بعد از آن، پروسهی فرار و به طور بامزهای به کانون اصلاح و تربیت جامپکات میشود.
این سکانس آماتوری و بهشدت قلابی حتما باید شود قلهی درام ما برای بسط دادن اینکه چقدر این بچه بیگناه است و همهی این بدبختیها بخاطر وجود اسلام بنیادگرایی است که ای کاش تفکیک این خوانش از اسلام، این دین رحمانی را در طول فیلم میدیدیم که دقیقاً نمیبینیم و خروجی فیلم میشود یک پیام تک بُعدی که اسلام همین است و ولاغیر. به بیانی همه چیز فیلم از سر تا پایش مخدوش است؛ از مضمون آبکیاش گرفته تا دوربین روی دستهای عصبی کننده و بیمنطقش و سرآخر قیافهی انتلکتی و مینیمالش برای تصویرگرایی انضمامی از مقولهی تروریسم.
حال با این بنیان دشیره و از هم پاشیده که از اول بر روی یک تِل آبکی بنا شده است میتوان ادامهی اثر را هم حدس زد. احمد به زندان نوجوانان میرود و تفکرات بنیادگرایانهاش را به نوعی ادامه داده و با تراشیدن یک مسواک به شکل چاقو میخواهد عمل جهادیاش را ادامه دهد که کمکم با رفتن به مزرعهی حیوانات کمی از آن دگم اندیشیاش کم میشود.
فرم نداشتهی فیلم هم هیچ تنظم ساختاری در روایت به خود نگرفته و همچون سریالهای دسته سه و چهار تلویزیونی به چند نکتهی مبتذل دختر و پسری همچون دیالوگهای احمد و دختر کشاورز بسنده میکند. همین پارامترهاست که باعث میشود پرسوناژ اصلی عمق و کنش پراتیک نداشته باشد و از او فقط یک موی فر و عینک بزرگش را به یاد داشته باشیم و حیران بودنش در اینسو و آنسوی درام. این حیرانی و سردرگمی اساساً از منیت و زیست نداشتهی فیلمساز در پشت دوربین نشات میگیرد چون اصولاً وقتی مولف مضمونش را نشناسد و آن را به درستی تبدیل به بودوارگی حسی خود نکرده باشد نمیتواند از پس آن فرم بیافریند و فیلمش تبدیل میشود به یک فرآوردهی هموژنیزه که نه ثبات دارد و نه بنیان درست ساختاری؛ اینجاست که امر تکنیک هم به مثابهی ذهنیت فیلمساز در تعامل با ساختار شکل میگیرد، حال چه در تعامل سازنده و چه مخرب، بههمین علت حرکات هوازی دوربین که دور سر احمد میچرخد و با محیط گیج میزند درست به مثابهی اختگی در سوژهگی کاراکتر عمل میکند.
به بیانی چون کاراکتر احمد اساساً نمیداند که به دنبال چیست و جایگاهش در ساختار، پارامتریک و قاعدهمند نشده و فقط در سطح گزارههای تیتروار خبری از اسلام تکفیری و سلفی باقی میماند، دوربین هم به موازات چنین کنشی شکل تکنیکی خود را سازمان داده و در ولشدگی ابژکتیو همچون توپ پینگپونگ به اینور و آنور پرتاب میشود.
به نماها و کادرهای لرزان فیلم دقت کنید، حتی این ساختار دفرمه نمیتواند در راستای آن شعار آماتوری «القای حس اضطراب» که در سینمای ایران خودمان هم مد شده است، مانور بدهد و از این قیافه هم عقب میماند و مانند تراز از همپاشیدهی کاراکتر و داستان، به شدت متحجر و ابتدایی و حتی مبتذل است. دوربینی بسیار ترسو و بزدل که همچون خوانش نافهمی پرسوناژِ مثلاً خاکستری از یک کنش خام، نه لانگشات میفهمد و نه کادر درست و درمان، و نهایتاً منطق قراردادی و اتمسفریک دوربین روی دست از سازهی کنتراسیو فیلم بیرون میزند و اختگی متحرک قاب باقی میماند.
برادران داردن با «احمد جوان» میخواستند بعد از شکست فیلم قبلی گامی جدید در راستای درامهای اجتماعیشان بردارند اما باید گفت که این فیلم، ماقبل یک اثر برازنده و آبرومند است و در حد آثار آماتوری و دبیرستانی به کارگردانی هم سن و سالان احمد فرانسوی میباشد.
شخصیت پردازی ۶۰ میلیون دلاری تاد فیلیپس از تبدیل تدریجی «آرتور فلک» (واکین فینیکس) به یک تبهکار شناخته شده، نامزد دریافت ۱۱ جایزهی اسکار است و در گیشه با موفقیت بالایی مواجه شده و به فروش بیش از یک میلیارد دلاری دست یافته است. در میزگرد کارگردانانِ هالیوود ریپورتر، فیلیپس فیلمسازی را به موسیقی جاز تشبیه و اشاره کرد که جوکر هر روز تغییر میکرد.
– فیلیپس: فلک وارد دستشویی قدیمی و خرابِ یک پارک قدیمی و خراب شده تا آرایش صورتش را پاک و اسلحهاش را پنهان نماید و من و واکین در محل فیلمبرداری بودیم و هر دو معتقد بودیم که نه، آرتور اینطوری رفتار نمیکند
آنها ۴۵ دقیقه روی این صحنه فکر کردند و اعضای تیم فیلمبرداری هم منتظر بودند.
– فیلیپس: یه قطعه از موسیقی فیلم را آهنگساز برای فینیکس پخش کرد و او شروع نمود به رقصیدن، بعد به این نتیجه رسیدیم که آره، همینه
وقتی شرکت فاکس سرچلایت تصمیم گرفت فیلمنامهی تایکا وایتیتی را بسازد، یکی از شروطش این بود که نویسنده-کارگردان وایتیتی شخصاً نقش هیتلر را بازی کند اما وایتیتی مردد بود. او به هالیوود ریپورتر گفت:
– وایتیتی: نمیخواستم با بازی کردن چنین شخصیت شروری روی خودم اثر منفی بگذارم. اما عزت نفس زیادی دارم و این اتفاق باید میافتاد.
داستان ۱۴ میلیون دلاریِ پسری از برلینِ دههی ۱۹۴۰ که در خیالپردازیهای خود با پیشوا دوست است، در مدت ۴۰ روز در پراگ فیلمبرداری شد. تهیهکننده کارتیو نیل گفت:
– نیل: معمولاً فیلمهای جنگ جهانی دوم در پراگ ساخته میشوند، این منبع درآمدِ آنهاست. اما تا یک ماه قبل از شروع فیلمبرداری، هنوز بازیگری برای نقش جوجو پیدا نشده بود. آن موقع بود که رومن گریفین دیویس در سالن تست بازیگری برای فیلم «فورد در برابر فراری» حضور پیدا کرد. دیویس گفت فیلمنامه را خواندم و با خودم گفتم: این بچه از حزب نازیه؟
آل پاچینو و جو پشی هر دو به خاطر بازی در فیلم گانگستری ۱۷۵ میلیون دلاریِ مارتین اسکورسیزی برای شرکت نتفلیکس، نامزد دریافت جایزهی بهترین بازیگر مکمل مرد شدهاند. علاوه بر ۱۰ نامزدی اسکار برای «مرد ایرلندی»، اسکورسیزی با ۹ بار نامزدی برای دریافت جایزهی اسکار بهترین کارگردانی، رکورددار است. جین روزنتال، از تهیهکنندههای قدیمی رابرت دنیرو در روز اعلام نامزدهای دریافت اسکار به هالیوود ریپورتر گفت:
– روزنتال: از جولیت لویس شنیدم که مارتی صحنههای میان نمای فیلم تنگهی وحشت را شخصاً انجام داد. هر کارگردان دیگری که باشد صحنههای میان نما را به عهدهی یک واحد مجزا میگذارد. اما مارتی از ساخت تکتک نماها لذت میبرد و هر نما هم دلیل مشخصی دارد. او یک هنرمند واقعی است.
او همچنین از پشتکار دنیرو به عنوان بازیگر- تهیهکننده که این پروژه را به مدت ۱۲ سال زنده نگه داشت، تمجید کرد: «باید بگویم او یکی از پروژههای دیگر ما را کنار گذاشت چون احساس میکرد این یکی داستان بهتری دارد و حق با او بود»
شاید برد پیت به خاطر بازی در «روزی روزگاری در هالیوود» نامزد بهترین بازیگر مکمل مرد شده باشد، اما زمانی قرار بود نقش اصلی درام اتومبیل رانی جیمز منگولد را بازی کند. تهیهکنندهی «فورد در برابر فراری»، پیتر چرنین در میزگرد تهیهکنندگان هالیودد ریپورتر گفت:
– چرنین: این فیلم به مدت پانزده سال در صف تولید قرار داشت و یک زمانی قرار بود تام کروز هم در آن بازی کند. تام فقط دوست دارد همهی کارها را سریع انجام دهد.
نقشهای شخصیتهای اصلی بازسازیِ ۹۷ میلیون دلاری مسابقهی اتومبیل رانی لمانز سال ۱۹۶۶، که صحنهی رویاروییِ هنری فورد دوم و انزو فراری بود، نهایتاً به مت دیمون و کریستین بیل رسید، این دو در فیلم نوعی دوستی برادرگونه با هم دارند. در یک صحنهی خندهدار، دیمون در نقش طراح اتومبیل «شلبی» و بیل در نقش رانندهی اتومبیل «کن مایلز» با هم دعوا میکنند و سلاح دعوایشان هم نان است. دیمون به هالیوود ریپورتر گفت:
– دیمون: کریستین ده سال است که نقش بتمن را بازی میکند و من هم تقریباً به همان اندازه نقش جیسون بورن را بازی کردهام. در آن فیلمها زد و خوردها را باید خیلی جدی میگرفتیم. این دقیقاً نقطهی مقابل آن زد و خوردها بود؛ کاملاً احمقانه و مسخره. بیل پس از بازی در نقش دیک چنی در فیلم «معاون» ساختهی «آدام مک کی»، در عرض هشت ماه ۷۰ پوند وزن کم کرد و گویی اصل ماجرا، نخوردن است، نه؟
از اکتبر تا دسامبر ۲۰۱۸، گرتا گرویگ در دنیای لویزا مِی الکات پرسه زد تا با تهیهکنندگی سونی، اقتباسی از رمان مشهور این نویسنده را در ماساچوست بسازد. ماساچوست جایی است که الکات بخش عمدهی عمر خود را در آن گذراند. تهیهکننده امی پاسکال گفت:
– پاسگال: ساخت این فیلم در جایی که داستان در آن نوشته شده، فوقالعاده بود چون به نظر میرسید همه چیز به تاریخ و ادبیات آمریکایی گره خورده است.
وقتی پاسکال برای اولین بار فیلمنامهای را خواند که گرویگ در کلبهای در بیگ سور نوشته بود، آن را یک «پانک راکِ شکسپیری» نامید. او در ادامه به هالیوود ریپورتر گفت:
– پاسگال: به خاطر ساختار [فیلمنامه] بود، تفسیری به شدت مدرن اما در عین حال کلاسیک. او همان داستان کتاب را زیر و رو کرده بود. فیلمنامهی گرویگ برای خواهران مارچ به ۷۵ لباس قدیمی اصلی نیاز داشت که دوخت هر کدام ۴۰ ساعت زمان میبرد.
طراح لباس ژاکلین دوران گفت:
– دوران: مدام به من میگفتند، فیلم بزرگی نیست. اما از نظر حجمِ کار من، فیلم عظیمی بود.
فیلم طنز بونگ جون هو از کره جنوبی در جایزهی انجمن بازیگران فیلم، تاریخساز شد. انگل اولین فیلم خارجی بود که توانست جایزهی بهترین گروه بازیگران را به دست آورد. جایزهی نخل طلای بهترین کارگردانی برای بونگ جون هو، ناشی از تجربهی خود کارگردان به عنوان معلم سرخانهی پسرِ یک خانواده ثروتمند در سئول است. او به هالیوود ریپورتر گفت:
– جو هو: ایدهی نفوذ یک خانوادهی فقیر به زندگی یک خانوادهی ثروتمند اولین چیزی بود که به ذهنم رسید. مثل این بود که آن شخصیتها را در یک فضای به شدت کنترل شده در کنار هم قرار بدهم و بعد به تماشای واکنشهای شیمیایی بنشینم.
این فیلم ۱۲ میلیون دلاری به یک پدیدهی بین المللی تبدیل شده است و روی هم رفته در کل دنیا بیش از ۱۱۵ میلیون دلار فروش داشته است. کارگردان بونگ اخیراً اعلام کرده است که قرار است با همکاری کارگردان «آرتور مک کی» سریال کوتاهی بر اساس داستان «انگل» را برای شبکهی HBO بسازد.
بودجه ۹۰ میلیون دلاری با پنج میلیون اضافه و یک برداشت پیوسته – حداقل قرار بود اینطور باشد – داستان «سم مندز» دربارهی مسابقهی یک سرباز با زمان برای انجام یک مأموریت، به صورت مداوم برندهی جایزههای مختلف شد؛ جایزهی بهترین فیلم و بهترین کارگردانی جشنواره گلدن گلوب و جایزهی برتر انجمن تهیهکنندگان آمریکا. این کارگردان بیست سال پیش جایزهی اسکار بهترین کارگردانی را بابت اولین فیلمش «زیبای آمریکایی» دریافت کرد. آهنگساز توماس نیومن که درفیلمهایی مانند: « زیبای آمریکایی»، «جارهد» و «اسکای فال» با مندز همکاری کرده است، به یاد میآورد که از همان اولین جلسه، مندز به وضوح اعلام کرد که قرار است فیلم با برداشت پیوسته (لانگ تیک) ساخته شود:
– نیومن: در نوامبر ۲۰۱۸ موقع غذا خوردن با هم صحبت کردیم. فکر میکنم هیچوقت نگفت که «اوه، بیا این فیلم را با یک برداشت بسازیم»، گفت «داستان این است، و میخواهم آن را در یک برداشت پیوسته بسازم.»
نیومن سابقهی تئاتری مندز که باعث شد امکان انجام این کار وجود داشته باشد را ستود. اندرو اسکات که در این فیلم دربارهی جنگ جهانی اول در نقش یک ستوان ظاهر میشود، شیوهی فیلمبرداری را به «راه رفتن روی طناب» تشبیه نمود. او به هالیوود ریپورتر از اهمیت آمادگیهای دقیق گفت:
– اسکات: با خودم میگفتم خب، باید فندک سیگار را روشن کنم، باید این جمله رو درست ادا کنم؛ باید درست سر جای خودم قرار بگیرم چون ۴۰۰ نفر دیگر هم در صحنه حضور دارند. هیجان اصلی فیلم همین بود. تماشای فیلم به خودی خود واقعاً هیجانانگیز است.
به گفتهی تهیهکننده شانون مکینتاش، کوئنتین تارانتینو معتقد است «روزی روزگاری در هالیوود» برای او فیلم خاطره است. تهیهکننده دیوید هیمن میگوید:
– هیمن: حتی این حقیقت که بعضی از صحنههایی که کلیف بوث [براد پیت] با اتومبیلاش به سمت خانه میرود یا خیلی از صحنههای بلوار هالیوود، همگی نمای رو به بالا دارند. این یادآور چشمانداز کوئنتین در دوران کودکی است که در لسآنجلس زندگی کرده و از شیشهی عقب ماشین بالا را نگاه میکرد.
نهمین فیلم این نویسنده – کارگردان که برندهی جایزهی بهترین فیلم موزیکال یا کمدی، بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شد، از زمان اکران در جشنوارهی فیلم کن تاکنون بیش از ۲۳۱ میلیون دلار فروش کرده است. تارانتینو در جشنوارهی گلدن گلوب گفت همکاری برد پیت و لئوناردو دی کاپریو در این فیلم «بهترین گروه بازیگری یک دههی گذشته» است. تارانتینو در تب و تاب فکر کردن دربارهی بهترین گزینه برای بازیگری به این دو نفر فکر کرده بود اما در عین حال، این دو بازیگر باید شبیه هم میبودند، چون یکی از آنها قرار بود بدلکار آن یکی باشد. باورپذیری تقلید یکی از دیگری اهمیت زیادی داشت. تارانتینو اشاره کرد که نمونههای دیگری را هم در ذهن داشت اما «ریک دالتون» با بازی دی کاپریو باید اول انتخاب میشد. «بعد میتوانستیم تصمیم بگیریم برای نقش کلیف بوث به چه کسی احتیاج داریم.»
نوآ بامباک به توجه به جزئیات شهره است. تهیهکننده دیوید هیمن میگوید:
– هیمن: اما او فقط میخواهد دقیق باشد. اگر به او پیشنهادی بدهید، مثلاً یک سند قانونی، باید حتماً آن را سه بار چک کنید تا دقیقاً همان چیزی باشد که باید باشد، چون او همه چیز را چک میکند و همه چیز را خواهد فهمید.
داستان عاشقانهی نتفلیکس دربارهی طلاق با بودجهای ۱۸ میلیون دلاری ساخته شده و برای چهارمین بار بعد از «فرانسیسها» (۲۰۱۲)، «وقتی جوان بودیم» (۲۰۱۴) و «داستانهای مایروویتز» (۲۰۱۷) بامباک و آدام درایور را کنار هم قرار میدهد. درایور که نامزد جایزهی اسکار بهترین بازیگر مرد شده است، دربارهی صحنهی ۱۲ صفحهایِ دعوا با اسکارلت جوهانسون، که در آن به دیوار مشت میزند و در نهایت به گریه میافتد، میگوید:
– درایور: احساسات چیزی نیست که به زور به وجود بیاید. فیلمنامه خیلی تمیز بود و خوب نوشته شده بود. اگر بد نوشته شده باشد، برای انجام دادنش یک راه بیشتر وجود ندارد. اما اگر خوب نوشته شده باشد، زبان فیلمنامه آنقدر غنی خواهد بود که با هر بار خواندنش، یک ایدهی جدید به ذهن آدم میرسد، شبیه تئاتر است – جایی که متن، متن است – و به نظر من این خیلی آزاد و رهاست.