اینفوگرافیک؛ همراه با بهترین کمدی‌ های ایران (۱)

بهترین کمدی های دهه 60 و 70 ایران

امسال نوروز متفاوتی را در پیش‌رو داریم، در حالی که هر سال برای ورود به تعطیلات عید برنامه‌های دید و بازدید و مسافرت را در اولویت قرار می‌دادیم، اکنون در پی شیوع ویروس کرونا در قرنطینه خانگی هستیم و جز در موارد ضروری بنا به مسئولیت‌پذیریمان در برابر این قضیه، از خانه خارج نمی‌شویم.

اما این روزهای حوصله‌ سر بر و خسته‌کننده را می‌توان با انتخاب برنامه‌های مناسب، حتی مفیدتر از گذشته سپری کرد. یکی از این انتخاب‌ها قطعا تماشای فیلم است. ژانری که در این روزهای خسته‌کننده احتمالا بتواند حال و هوای ما و خانواد‌ه‌مان را عوض کند، فیلم‌های کمدی و طنز هستند. در همین راستا در مجله نقد فیلمگردی قصد داریم فیلم‌های کمدی مناسب تماشای خانواده را به تفکیک هر دهه، خدمت شما مخاطبین محترم معرفی کنیم.

این پرونده شامل فیلم‌های زیر است:
مدرسه پیرمردها، چهارشنبه عزیز، تحفه‌ی هند، اجاره‌ نشین‌ها، لیلی با من است، همسر، آدم برفی، من زمین را دوست دارم، مومیایی ۳، مرد عوضی، دو نفر و نصفی، جیب‌برها به بهشت نمی‌روند، آپارتمان شماره ۱۳، دزد عروسک‌ها، کلاه قرمزی و پسرخاله، ای ایران، دیگه چه خبر!؟، الو، الو، من جوجوام، شهر موشها

نوشته اینفوگرافیک؛ همراه با بهترین کمدی‌ های ایران (۱) اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d8%a7%db%8c%d9%86%d9%81%d9%88%da%af%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%da%a9%d8%9b-%d9%87%d9%85%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%a7-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%da%a9%d9%85%d8%af%db%8c%e2%80%8c-%d9%87%d8%a7/

پرونده ویژه؛ تارانتینو و تلاش برای ایجاد زیبایی‌ شناسی لمپنی

تارانتینو یکی از اصلی‌ترین نمادهای پست‌مدرنیسم در سینما به‌حساب می‌آید. پست‌مدرنیسم در ذات خود شورشی علیه نخبه‌گرایی و فرهنگ والا بود و از این جهت آن را می‌شود لحظه پیش از لومپنیسم یا چیزی در مجاورت یا حتی هم‌خانواده آن ‌دانست. تارانتینو یک سینه‌فیل بود که در ویدیوکلوپ کار می‌کرد.

او تحصیلات سینمایی ندارد و در عوض به عنوان یک سینه‌چاک سینما که هیجان‌پذیری از فیلم‌ها را در اعلا درجه‌اش تجربه کرده، توانست به شکلی حرفه‌ای و خاص، این هیجانات را شکل و شمایلی موجه بدهد و سبکی را ایجاد کند که هم تحسین نخبگان را در پی بیاورد و هم به دور از تکلف‌های نخبگان دوره مدرنیسم و دوره‌های پیش از آن که به «زجر روحی» ارزش زیبایی‌شناختی داده بودند، به «خشونت و هیجان» چنین جایگاهی را ببخشد. این یک بداعت شیرین و دوست‌داشتنی در سینما بود که در ابتدای راه تارانتینو را به پدیده‌ای صمیمی تبدیل می‌کرد؛ اما همسایگی پست‌مدرنیسم و لمپنیسم بالاخره نمود خود را در سینمای او هم نشان داد و این فیلمساز را در آخرین فیلمش به جایی رساند که نمایشی از یک نوع وطن‌پرستی عامیانه و ضددیگران باشد.

کوئنتین تارانتینو

فاشیسم آمریکایی تارانتینو که می‌شود حدس زد در جامعه او هم معادل‌هایی بین بعضی از عموم افراد دارد، سیاهان را بیگانه نمی‌داند و به عبارتی این افراد را به عنوان عناصری از ذات جامعه آمریکا پذیرفته است. همین باعث می‌شود که تارانتینو بعضی‌ها را درباره جهان‌بینی‌اش به اشتباه بیندازد.

او در دفاع از حق آزادی سیاه‌پوستان و برعلیه برده‌داری فیلم می‌سازد و در عین حال فیلم‌های مختلف دیگری هم می‌سازد که بسیاری از اروپاییان، به‌خصوص آلمانی‌ها را به‌شدت منفی نمایش می‌دهد. آخرین باری که تارانتینو تصویری مثبت از یک فرد غیرآمریکایی نشان داده بود، به فیلم «بیل را بکش» و استاد ژاپنی شمشیرساز مربوط می‌شود و حالا «روزی روزگاری در هالیوود» حتی ادای دینی که در آن فیلم به بروسلی، ستاره افسانه‌ای شرق دور کرده بود را پس می‌گیرد.

فاشیسم تارانتینویی حتی به رنگ پوست و نژاد انسان‌ها کاری ندارد بلکه ملاک ارزیابی درباره همه را تابعیت رسمی ایالات متحده و تبعیت از فرهنگ این کشور قرار می‌دهد. تنها با دانستن این فرمول می‌شود متعجب نشد از اینکه تارانتینو یک روز «جانگوی از بند گسسته» را می‌سازد و به برده‌ کردن سیاهان می‌تازد و روز دیگر در «روزی روزگاری در هالیوود»، از بروسلی گرفته تا رومن پولانسکی، هر عنصر غیرآمریکایی سینمای جهان را به هر شکل ممکن تمسخر و تحقیر می‌کند و حتی سوای از هجمه‌های مستقیم به سینمای ایتالیاُ شمایلی زشت از دختران این کشور را در مقابل آنچه که به (زیبایی آمریکایی) معروف شده است و کاراکتر شارون تیت با بازی مارگو رابی نماینده آن است، نشان می‌دهد.

کوئنتین تارانتینو

سه فیلم آخر تارانتینو یعنی «جانگوی از بند گسسته»، «هشت نفرت‌انگیز» و «روزی روزگاری در هالیوود»؛ در کنار هم می‌توانند غیر از نمایش تصویر تارانتینو متاخر و تارانتینویی که از نماد صداقت و پاکی علاقمندان بی‌مدعای سینما، کم‌کم به نماد وطن‌پرستی دیگرستیزانه آمریکایی تبدیل می‌شود، آیینه‌ای دربرابر ذات پست‌مدرنیسم هم قرار بدهد و به شناخت بخشی از آنچه در دل جامعه آمریکا می‌گذرد، کمک کند.

جانگوی از بند گسسته

«جانگوی از بند گسسته» یکی از وسترنهای سیاه‌پوستی بود که ساخت‌شان در دوره ریاست‌جمهوری باراک اوباما باب شد. اگر ژانر وسترن روزگاری با تمام ظرفیت‌هایش علیه سرخپوست‌ها فضاسازی می‌کرد و به‌شدت حال و هوایی نژادپرستانه داشت، در این دوره اخیر همه چیز برعکس شد. وسترن‌های سرخپوستی اتفاقاً به دورانی تعلق داشتند که این ژانر جزو گونه‌های عامیانه و سطح‌پایین سینما به‌حساب می‌آمد و در عوض وسترن‌های سیاه‌پوستی که پس از موج نئووسترن در دهه ۹۰ میلادی به سینما آمدند، حال و هوایی روشنفکرانه داشتند.

فیلم جانگو

چیزی که در فیلم تارانتینو دیده می‌شود، بیشتر از بحث‌های نژادی بحثی ملیتی است. این فیلم نقدی به گذشته ایالات متحده و دوران تکوین آمریکا به مثابه یک ملت می‌زند. این که آیا آمریکا به واقع تبدیل به ملت شده است یا نه، بحثی دامنه‌دار است که پاسخ‌های متعددی به آن داده شده ولی به هر حال یک نکته مسلم، این است که مدافعان عنوان «ملت آمریکا»، دوران لغو برده‌داری و پیوستن تمام افرادی که در این پهنه جغرافیایی زندگی می‌کردند به شهروندان ایالات متحده را نقطه عطفی در تاریخچه تبدیل شدن جامعه آمریکا به ملت می‌دانند. لینکلن از این جهت برای آمریکایی‌ها اهمیت فراوانی دارد و حتی گریفیث هم نام فیلمی که درباره قتل او ساخته را گذاشته «تولد یک ملت» به هر حال تارانتینو در این فیلم گسسته شدن زنجیرهای بردگان سیاه را به عنوان بخش مهمی از روند تبدیل شدن جامعه آمریکا به ملت آمریکا مورد توجه قرار داده است.

این فیلم به همین دلیل چندان نتوانست احساساتی را در دفاع از سیاه‌پوستان آمریکا برانگیخته کند و چنانچه «دارودسته‌های نیویورکی» ساخته اسکورسیزی، نمایش‌دهنده نقطه عطف تاریخچه نیویورک و یک بخش اصلی و مهم از روند تکامل این شهر بود، «جانگوی از بند گسسته» هم چنین حکمی را در مورد کلیت ایالات متحده داشت و بیشتر یک نوع ابراز محبت به آمریکا بود تا مرثیه‌ای بر مظلومیت سیاهان.

هشت نفرت‌انگیز

تارانتینو بعد از «جانگوی از بند گسسته» بازهم وسترن ساخت و باز هم یک سیاهپوست را به کانون قصه‌اش آورد. اگر در فیلم قبلی، جانگو برده‌ای بود که ناگهان می‌فهمید استعدادی ذاتی و افسانه‌ای در تیراندازی دارد، این بار و در «هشت نفرت‌انگیز» تارنتینو یک سیاه‌پوست را در نقش «جایزه‌بگیر»، یعنی یکی از تیپ‌های مشهور وسترن که هیچ‌وقت سیاه‌پوستان نقش آن را بازی نمی‌کردند قرار داد.

فیلم هشت نفرت‌انگیز

البته سال بعد از «هشت نفرت‌انگیز»، آنتوان فوکوا، کارگردان سیاه‌پوست فیلم‌های مطرحی مثل «روز تعلیم» و «آرتورشاه»، وسترن «هفت دلاور» را ساخت و چنین جایگاهی را این بار با وجهی حماسی، باز هم به یک سیاه‌پوست داد که نقش آن را دنزل واشنگتن بازی ‌می‌کرد. «هفت دلاور» به نوعی پاسخ «هشت نفرت‌انگیز» تارانتینو بود. «هشت نفرت‌انگیز» ماجرای هشت آدم خبیث است که بر اثر سرمای شدید مجبور می‌شوند در یک کلبه دور جمع شوند. زمان اتفاقات فیلم مقداری بعد از زمانی است که «جانگوی از بند گسسته» در آن روایت شده بود.

این هشت نفر به نمادی از گذشته آمریکا تبدیل می‌شوند. البته نمادها در آثار تارانتینو مثل بعضی از فیلمسازان دیگر خیلی جنبه سمبلیک خودشان را برجسته نمی‌کنند و بیشتر القاءکننده یک حس و ایجاد کننده یک نگاه و برداشت هستند تا کدهایی که باید رمزگشایی شوند. فضای این فیلم تارانتینو همان است که در اولین فیلم‌هایش هم به شکل‌های دیگر دیده شده بود؛ رسمیت بخشیدن به فرهنگ لمپن‌ها و قاعده و قانون جنگل. این‌بار اما نکته اینجاست که چنین فرهنگی به عنوان ذات آمریکا رسمیت پیدا می‌کند و اگر «هفت دلاور» در واکنش به آن ساخته می‌شود، در حقیقت این واکنشی به خصوصیاتی مثل خودخواهی و منفعت‌طلبی فردی در این فرهنگ است.

فیلم جانگو

در فیلم‌های تارانتینو هیچ‌گاه ایثار و حماسه دیده نمی‌شود و او با این‌حال در سه فیلم اخیرش قویا روی ملت‌سازی از آمریکا بر اساس همین لمپنیسم تاکید کرده است. او اگرچه در ابتدای راه فیلمسازی‌اش به عنوان برآمدی از صدای محذوفان جامعه جلب توجه می‌کرد، اما ادامه در مسیرش راه به افراط برد و جوامع انسانی را نوع فن‌آوری شده‌ای از جنگل نشان داد که این حکم او درباره کشور آمریکا واکنش‌هایی را در خود این کشور به همراه داشت.

روزی روزگاری در هالیوود

سه فیلم آخر تارانتینو با فضای وسترن ارتباط دارند و اگر دو فیلم قبلی خودشان وسترن هستند، سومی درباره سینمای وسترن است. ژانر وسترن یکی از نمادهای شناخته‌شده کشور آمریکا و البته سیاهان این کشور است. تارانتینو در «روزی روزگاری در هالیوود» دوران اوج سینمای آمریکا را با نگاهی نوستالژیک به تصویر می‌کشد. او در این فیلم همان حرفی را زده است که دونالد ترامپ در واکنش به جایزه گرفتن فیلم کره‌ای «انگل» در مراسم اسکار گفت؛ (نقل مضمون)؛ «چرا به فیلم کره‌ای جایزه دادند، آن هم در حالی که ما این همه با کره مشکل اقتصادی داریم… نمی‌شود به روزهای اوج سینمای آمریکا برگردیم؟» و در اینجای صحبت‌هایش او حتی از دو فیلم کلاسیک هالیوود نام برد.

پشت صحنه روزی روزگاری در هالیوود

اگر ترامپ این حرف را پس از جایزه گرفتن «انگل» زد، تارانتینو پیش از اینکه کسی فیلم بونگ جون-هو را ببیند، به‌وجود آمدن چنین وضعی را به‌طور کل پیش‌بینی کرده بود و با ساختن این فیلم نسبت به آن واکنش نشان داد. از بروسلی تا رومن پولانسکی و حتی سینمای ایتالیا همه چیزهای غیر آمریکایی سینما در فیلم تارانتینو تمسخر و تحقیر می‌شوند و او حتی ابایی از این ندارد که واقعیت تاریخی را علناً جعل کند و در مقابل آمریکایی واقعی، آمریکایی را بسازد که دوست دارد تمام دنیا درباره‌اش این‌طور فکر کنند. این نوع تصویرسازی، از دیرباز دقیقاً وظیفه اصلی هالیوود به‌حساب می‌آمد.

کاری که تا سال‌ها و به‌خصوص در دوران جنگ سرد سینمای آمریکا با تمام توان انجام می‌داد، ساختن یک تصویر رؤیایی از این کشور بود. شارون تیت، همسر آمریکایی رومن پلانسکی را یک فرقه مذهبی افراطی در آمریکا کشته‌اند اما گذشته از جعلی که تارانتینو در تاریخ کرد و تیت را زنده نگه داشت، تحریف فاحش‌تر او نسبت دادن این اقدام به هیپی‌ها و مخالفان امپراتوری رسانه‌ای آمریکا بود. تارانتینو اقدام به قتل تیت را به کسانی نسبت می‌دهد که از فریب‌های تلویزیون و سینمای آمریکا بیزار و خسته شده‌اند و فیلمش هوادار همان سینما و تلویزیون است. این آمریکایی است که تارانتینو می‌خواهد نشان بدهد و جا بیاندازد.

روزی روزگاری در هالیوود

محمد علی کلی، بوکسور معروف مسلمان آمریکایی اصرار ویژه‌ای داشت که او را محمدعلی صدا بزنند نه کاسیوس. حتی درباره کلی مستندی ساخته شده با عنوان «نام محمد علی است» و روی تاکید نمادین کلی بر نام محمدعلی به عنوان عنصری هویت ‌بخش در شخصیت او تاکید می‌شود. کلی حتی یک بار جلوی دوربین خبرنگاران با مشت به استقبال یک حریفش می‌رود که هنگام ثبت‌نام برای مسابقه اصرار داشت او را با لج‌بازی کاسیوس صدا بزند و در هنگام مسابقه وقتی داشت همین حریف را ناک اوت می‌کرد، مشت نهایی را در حالی که فریاد می‌کشید «تکرار کن نام من محمدعلی است» به او زد.

شکی نیست که تارانتینو همه این‌ها را به خوبی می‌داند و در سکانس مبارزه بدلکار آمریکایی با بروسلی، مرد بدلکار به دفاع از بوکسور آمریکایی هنرپیشه زردپوست را به شکل تحقیرآمیزی کتک می‌زند و این درحالی است که بوکسور آمریکایی، کاسیوس کلی صدا زده می‌شود. عصاره‌ای از فاشیسم لمپنی تارانتینو را در همین سکانس می‌شود دید؛ تحقیر اسطوره شرقی بروسلی و کاسیاس خطاب کردن کسی که نمی‌خواست به قول خودش اسمی که اربابانش روی او گذاشته‌اند را داشته باشد.

نوشته پرونده ویژه؛ تارانتینو و تلاش برای ایجاد زیبایی‌ شناسی لمپنی اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88%db%8c%da%98%d9%87%d8%9b-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d9%86%d9%88-%d9%88-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%db%8c%d8%ac/

نقد فیلم میدسامر به کارگردانی آری استر؛ حماسه‌ ترسناک

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«میدسامر» با یک حادثه‌ی اضطراب‌آور شروع و با یک صحنه‌ی غیرمنطقی تمام می‌شود و مملو از شرایط فریبکارانه و کینه توزانه‌ای است که در عین حال هم آرام‌بخش هستند هم ترسناک. از این لحاظ، این فیلم بسط طبیعی جهان سینمایی عبوسی است که در فیلم «موروثی»، اولین فیلم دلهره‌آور نویسنده-کارگردان «آری استر» در سال ۲۰۱۸، به تصویر کشیده شد اما فیلم طولانی «میدسامر» مقاصد متهورانه‌ی بیشتری دارد.

از آن نوع فیلمسازی علمی جنون‌آمیزی است که ارزش دیدن را دارد: استر «مرد حصیری» را به شکل فیلمی درباره‌ی جدایی درآورده، یأس برگمانی را به افسانه‌ها و اساطیر سوئدی آغشته کرده و ترکیب حماسی درخشانی پدید می‌آورد. ممکن است همه‌ی فراز و نشیب‌ها را خوب از آب درنیاورده باشد اما چشم‌انداز بنیادین آن حتی در زمان تزلزل هم، قوی و مستحکم است.

فیلم میدسامر

استر مانند فیلم «موروثی»، داستان پیچیده‌ای از غم و خشم را در پس زمینه‌ای از تهدیدهای نمادین به تصویر کشیده است. اما این بار، همه چیز در پیش چشمان‌مان قرار دارد: در میدسامر که شاید اولین فیلم ترسناک واقعی باشد که تماماً در روشنایی روز اتفاق می‌افتد و تضاد آشکاری بین سفیدی کورکننده‌ی خورشید نیمه شب و مناظر جذاب روستایی با رویدادهای ناگوار وجود دارد. این پیچیدگی تصویری نیرویی متحدکننده به وجود می‌آورد که اغلب، بخش‌های خشن و ناهموار را صاف و یکدست می‌کند و فیلمبرداری آکروباتیک و صداگذاری‌های جذاب چشم و گوش ما را سحر می‌کنند.

با این وجود، هیچ چیز بهتر از سکانس آغازین خیره کننده‌ی فیلم نیست که در آن یک دانشجوی آشفته، «دنی» (فلورنس پیو) با یک اتفاق خانوادگی تکان دهنده دست و پنجه نرم می‌کند، اتفاقی که بی‌شباهت به رویدادهای درهم و برهمی که فضای تیره و تار «موروثی» را می‌سازند، نیست. (داستان پردازی ساده‌ی فیلم آنقدر محکم و جذاب است که حتی می‌توان آن را به صورت یک فیلم کوتاه مجزا در نظر گرفت.) با اینکه مرگ در «موروثی» باعث شد شخصیت‌های فیلم در تونلی تنگ و تاریک از غم و اندوه اسیر شوند، اما اینجا بهانه‌ای برای فرار به دست می‌دهد.

دنی که درگیر رابطه‌ای پر فراز و نشیب با یک دانشجوی دیگر به نام «کریستین» (جک رینور) است، در تصمیمی اشتباه، به همراه او و هم کلاسی‌هایش به یک روستای متروک در سوئد می‌رود تا در مراسم تابستانی فرقه‌ای آنجا شرکت کند. اگر این نشانه‌ی یک اتفاق شوم نیست، یعنی «مرد حصیری» را ندیده‌اید.

فیلم میدسامر

کریستین دوست پسر افتضاحی است که در سخت‌ترین لحظات زندگی دنی در کنار او نایستاده است و همین باعث می‌شود مسائل کلیشه‌ای‌تر، راحت‌تر جا بیفتند. استر مسافران معمولی خود را با سرعتی آرام و آهسته جلو می‌برد و «میدسامر» تا مدتی در مسیر «هتلی» قدم برمی‌دارد و آمریکایی‌های جوان سرکش به دنیایی پا می‌گذارند که آماده است آنها را درسته قورت بدهد. این گروه به وسوسه‌ی «جاش» (ویلیام جکسون هارپر)، دانشجوی دکترای مردم شناسی که درباره‌ی آیین‌های تابستانی اروپایی تحقیق می‌کند، و «پله» (ویلهلم بلومگرن)، که از آنها دعوت کرده از جامعه‌ی دورافتاده‌ای که در آن بزرگ شده دیدن کنند، راهی این سفر می‌شوند و برای اینکه یک فرد سرکش هم در گروه وجود داشته باشد، یک پسر شلوغ و احمق به اسم «مارک» (ویل پولتر) هم به آنها می‌پیوندد، ظاهراً مارک فکر می‌کند هر سفری به اروپا یعنی می‌تواند غرایز سرخوشانه‌ی خود را آزاد کند.

حدس بزنید کدامیک از آنها اولین دردسر را درست می‌کند؟ اما صبر کنید: خیلی قبل از اینکه موسیقی غمناک «بابی کرلیک» شیون وهم‌آورِ خود را آغاز کند و دوربین استر با پشتک و بارویی تهوع‌آور، خودروی گروه را نشان دهد که در جاده‌ای خاکی به سمت روستایی متروکه می‌رود، مشخص است که «میدسامر» بلندپروازی‌های آوایی بزرگتری دارد که داستان نه چندان جذابش را تحت الشعاع قرار می‌دهد. وقتی که گروه به روستای دورافتاده‌ی هالسینگلند (که در واقع روستایی در مجارستان است) برسد، استر چنان از چندین جهت از سرنوشت آنها خبر داده است که فیلم قبل از آنکه شروع شود، تمام می‌شود. اما تماشای شلوغ کاری‌های این فیلمساز نوپا، بسیار لذت بخش است.

فیلم میدسامر

دنی که بار سنگینی از عذاب وجدان و تردید درباره‌ی رابطه با نامزد بی‌نزاکتش را بر دوش می‌کشد، تصمیم می‌گیرد همراه این گروه به سرزمینی ناشناس سفر کند، او در مسیری ناهموار و کابوس مانند از تصاویر خیالی و صداهای ناموزون قرار می‌گیرد که اساس وحشت دلهره‌آور فیلم را تشکیل می‌دهند. در نهایت، به آنجا می‌رسند و جمع آرامی از روستاییان سفیدپوش را کشف می‌کنند که با نوعی آرامش دیوانه‌وار به این تازه واردها نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند.

یک ساعت از این فیلم ۱۴۰ دقیقه‌ای می‌گذرد تا اینکه اولین گره‌ی داستانی واقعی ظاهر می‌شود اما از مدت‌ها قبل خبر آمدنش را شنیده‌ایم و بیشتر از اینکه غافلگیرکننده باشد، ناراحت‌مان می‌کند این سنت‌ها و آیین‌ها از مذهبی تخیلی به نام هارگا می‌آیند و قبل از اینکه بتوانید از تناسب فرهنگی حرف بزنید باید بگویم که ظاهراً استر در این مورد به اندازه‌ی کافی تحقیق کرده است. فیلم به جزئیات دقیق بسیاری اشاره می‌کند، از جمله الفبای رمزی بومی که زینت بخش دیوارهای مهمانخانه‌ای عروسکی است که مسافران در آن ساکن می‌شوند و ظاهراً فیلم، بیشتر به این جامعه‌ی رؤیایی علاقه دارد تا آمریکایی‌های خیره‌سری که به دام آن افتاده‌اند. اما قاعده‌گرایی استر اغلب بر غرایز داستان گویی او می‌چربد.

یکی از شخصیت‌ها مستندات هارگا مراسم‌شان را به صورت یک «برگه‌ی موسیقی احساسی» توصیف می‌کند، این توصیف در مورد بخش عمده‌ی داستان‌پردازی این فیلم صدق می‌کند. در مقام مقایسه، شخصیت‌های فیلم استر شبیه کاریکاتورهایی هستند که قبلاً دیده‌ایم: آمریکایی‌های جوان خودمحوری که قرار است در شرایطی غیر قابل کنترل قرار بگیرند و وارد دنیایی شوند که آماده است از نقطه ضعف آنها سوء استفاده کند.

فیلم میدسامر

فقط دنی است که بر فراز این موقعیت آشنا شناور است، عمدتاً به دلیل اینکه پیو – بازیگر شگفت‌انگیز و حساب‌گر «لیدی مکبث» – بلاتکلیفی نگران کننده‌ی فوق العاده‌ای به این شخصیت می‌بخشد و او را در فضایی عجیب و غریب از بین طیف وسیعی از احساسات ضد و نقیض عبور می‌دهد که گویی همه چیز در چارچوب ذهن خودش اتفاق می‌افتد.

جای تعجب نیست که او آخرین کسی است که در «میدسامر» می‌خندد، اما قبل از آن یک نقطه‌ی اوج طولانی و همه جانبه رخ می‌دهد که ارزش تمام بالا و پایین‌های قبلی را دارد. استر همیشه غافلگیری‌های بزرگی ایجاد نمی‌کند اما استاد چاقو چرخانی است. بعد از یک سری اتفاقات که باعث می‌شود «شیاطین» ساخته‌ی «کن راسل» رام و سر به زیر به نظر برسد، استر راه خود را به سوی یک واقعیت غافلگیرکننده باز می‌کند. مانند «موروثی»، این فیلم هم در نمایشی اپرایی، همه را درو هم جمع می‌کند تا شاهد پایان وحشتناکی باشند که ظاهر پر از وجد و شعفش، آن را غم‌بارتر هم می‌کند. شرارت ناشی از آن، راه را برای یک پیروزی سؤال برانگیز باز می‌کند که در زمان وقوع، اجتناب ناپذیر می‌نماید. اما در عین حال، نوعی حس شوم و عجیب در تماشای این لحظه از فیلم وجود دارد که به ما یادآور می‌شود که اغلب، ترسناک‌ترین شرایط درست در سر راه ما قرار دارند.

نوشته نقد فیلم میدسامر به کارگردانی آری استر؛ حماسه‌ ترسناک اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d9%85%db%8c%d8%af%d8%b3%d8%a7%d9%85%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a2%d8%b1%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%b1/

نقد فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم؛ شک در پی شک 

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«زندگی خصوصی آقا و خانوم میم» دومین ساخته سینمایی سید روح‌الله حجازی است که فیلمنامه آن را علی طالب‌آبادی نوشته و این فیلم نخستین قسمت از سه‌گانه‌ای با موضوعات مشکلات خانواده و زندگی زناشویی است که این دو با کمک یکدیگر به سراغشان رفته‌اند.

فیلم نمایشگر داستان زن و شوهری (محسن و آوا) است که از شهری دیگر به تهران آمده‌اند تا محسن ارتقای شغلی بگیرد، آن‌ها یک فرزند کوچک دارند و باید در هتلی در تهران مستقر شوند. ظاهر ساده زن و رفتارهای ناشیانه او، مرد را به شدت تحت‌تاثیر قرار داده و او دوست ندارد همسرش اینگونه عقب‌مانده به نظر برسد. محسن(حمید فرخ‌نیاد) از آوا(مهتاب کرامتی) درخواست می‌کند تا کمی امروزی‌تر باشد. آوا که خودش هم دوست دارد برای همسرش بهترین باشد، این را می‌پذیرد و ماجراهای جدیدی در پی این اتفاق برای این زوج رخ می‌دهد.

فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم

«زندگی خصوصی آقا و خانوم میم» با تصویری از داخل یک ماشین که زن و شوهری در آن نشسته‌اند و ما آن‌ها را از پشت سر می‌بینیم، آغاز می‌شود، آن‌ها درباره حضورشان در تهران سخن می‌گویند و از شلوغی و چراغ‌قرمزهای این شهر چندان ناراحت نیستند و مشخصا از اتفاقی که بناست تا به زودی برایشان بیفتد، خوشحال هستند.

در همین دقایق ابتدایی فیلم، دو شخصیت اصلی به بیننده معرفی می‌شوند، مردی شوخ‌طبع و موفق و زنی ساده و کم‌رو (تمرکز دوربین روی کفش‌های این دو و خجالت کشیدن زن از کفشی که به پا کرده است). حضور آن‌ها در فضایی بزرگ، مجلل و شلوغ و آمادگی‌شان برای رخ دادن بزرگترین اتفاق زندگیشان، محرک‌های خوبی هستند تا این زوج از یکدیگر چیزهایی بخواهند. زن مدام به شوهر خود شک می‌کند و او را مورد پرس و جو قرار می‌دهد، و مرد نیز زن را مورد مواخذه قرار داده که چرا تا این حد از روزگار عقب است و به خود نمی‌رسد و درگیر مسائلی است که مهم نیستند. این موضوعات، یعنی شک زن و تمایل مرد برای پیشرفت و به روز بودن، پایه و اساس اصلی پیرنگ را تشکیل می‌دهند.

فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم

حال در این میان، هر دوی آن‌ها کارهایی می‌کنند تا بیننده بداند، هیچ‌یک از این دو مبرا از اشتباه و آلودگی نخواهند بود. آوا تلفن‌های مشکوکی دارد، برگه‌ای را از همسر خود پنهان می‌کند و محسن همواره در حال چت‌کردن و صحبت با تلفن است. این‌ها همگی نشانه‌گذاری‌های فیلم برای ایجاد کشمکش اصلی درام هستند. فیلم برای ایجاد انگیزه بیشتر نسبه به چالش‌های بین زن و شوهر و تغییر مسیر قصه‌اش، شخصیت سوم و کاربردی‌ای را وارد ماجرا می‌کند.

شخصی به نام دکتر گوهریان (با بازی ابراهیم حاتمی‌کیا) که دوست صمیمی محسن و مافوق اوست. مردی خوش‌مشرب که به عنوان یک شخصیت فرعی، به خوبی در فیلمنامه جا افتاده و توانسته نقش خود را در پیشبرد پیرنگ و افکندن گره اصلی داستان به درستی ایفا کند. حضور دکتر گوهریان، درخواست محسن از آوا، و دیدن شرایط اطراف، کاری می‌کنند تا آوا از لحاظ ظاهری بسیار تغییر کند، به خود برسد و همگان مات و مبهوت او شوند. حالا فیلمی که در ابتدا به نظر می‌رسید درباره محسن و کار اوست، تبدیل به فیلمی درباره آوا و تغییراتش می‌شود. از همین نقطه، جای شخصیت‌ها با یکدیگر عوض شده و حالا آوا در مسند قدرت و محسن در موضع ضعف قرار می‌گیرد.

فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم

چرخشی که هم در فیلمنامه به خوبی نوشته شده، و هم اجرای آن دقیق است (دقت کنید به اولین حضور آوا با آرایشی غلیظ در راهروی هتل، جایی که پسرش نیز او را نمی‌شناسد، آوا در جلوی صحنه قرار دارد و محسن در پشت و بچه به بغل (فور گراند و بک گراند) و همین تصویر به خوبی عوض شدن جای این دو را نشان می‌دهد). اکنون این محسن است که به آوا شک می‌کند، دروغ‌ها و نگفتن‌های آوا نیز به این شک دامن می‌زند. در واقع فیلم از یک ملاقات کاری و ترفیع درجه، تبدیل به کشمکش زن و شوهری می‌شود که گویی در شهری مدرن یکدیگر را گم کرده و نمی‌شناسند. تغییر رفتار آوا با محسن و در پی آن قرار ملاقات‌های فراوانش با گوهریان، محسن را در پس زمینه قرار داده و حالا آوا شخصیت اصلی قصه است. البته که نشانه‌گذاری‌های فیلم به شکلی است که بیننده همواره منتظر دیدن عکس‌العمل محسن خواهد بود.

گسست زندگی این دو را می‌توان در سکانسی موفق از فیلم دید که در آن آوا با آرایشی فراوان به هتل می‌آید و وقتی با محسن در حال صحبت کردن پشت در بسته توالت است، آرایش خود را پاک می‌کند. محسن با دیدن این صحنه، دچار یک یاس بزرگ می‌شود و نگاه معنی‌داری به آوا انجام می‌دهد. پس از گره‌گشایی نصفه و نیمه فیلم(بزرگترین ضعف آن) بازهم محسن و آوا در ماشین نشسته و ما آن‌ها را از پشت‌سر می‌بینیم، اما این‌بار آن‌ها از چراغ قرمز بیزارند، و صحبتشان به دعوایی ختم می‌شود که آن‌ها را از هم جدا می‌کند و حالا باید در خیابان‌های شهر به دنبال یکدیگر باشند. دوربین در ماشین می‌ماند و آن‌ها می‌روند.

فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم

فاصله بین صحنه ابتدایی و انتهایی فیلم، نمایش گسست زندگی این دو است و هجوم مدرنیته به سنت و یا نمایش مدرنیته، در حالی که هنوز سنت موج می‌زند(با نگاه به رفتار محسن)، چیزی که آن‌ها نمی‌توانند تعادلی برایش برقرار کنند و در نهایت هر دو از یک طرف بام سقوط می‌کنند.

اما فیلم نقطه‌ضعف‌هایی دارد که اگر روی آن‌ها بیشتر کار می‌شد، قطعا نتیجه بهتری نیز حاصل می‌نمود. ناشناس ماندن تماس‌های آوا که گویی با یک مرد دیگر است، برای این‌که فیلم او را بی‌گناه نشان دهد، ضربه بزرگی به اثر وارد کرده، گرچه که آوا می‌توانست به اندازه محسن در معرض اتهام باشد و حتی با مشخص شدن تماس‌هایش این اتهامات تشدید شود و فیلم نیز رنگ و بوی بهتری بگیرد. کاغذی که آوا از محسن پنهان می‌کرد، می‌توانست محل اصلی کنش فیلم باشد، اگر تنها یک کاغذ درباره بارداری او نبود و حالا که او تا این حد حساسیت نشان می‌داد، می‌توانست اینقدر ساده کاغذ را دم دست همسر خود قرار ندهد. در واقع تلاش و بهتر است بگوییم تصمیم فیلم برای دور نگه‌داشتن آوا از هرگونه اتهام، ضربه بزرگی به کشمکش درام وارد کرده و آن را از رسیدن به حد اعلای این درگیری باز می‌دارد.

فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم

حضور شخصیت کودک در فیلم، بسیار سطحی است و به هیچ‌وجه نتوانسته جنبه‌ای از زندگی این دو نفر را نشان دهد، دو نفری که پس از ده سال، گویا هنوز یکدیگر را نشناخته‌اند. بازی و انتخاب مهتاب کرامتی، در شخصیت آوا مشکل بعدی فیلم است، نوع چهره و بیان او، این اجازه را نمی‌دهد تا بیننده باور کند او زنی ساده بوده که حالا تغییر کرده است. این انتخاب می‌توانست بهتر باشد و به فیلم نیز کمک زیادی بکند.

در مجموع «زندگی خصوصی آقا و خانوم میم» اثر قابل قبولی است که به دام شعارگرایی، بزرگ‌نمایی و درشت‌گویی نمی‌افتد و به اندازه حرف می‌زند. گرچه که گره‌افکنی و گره‌گشایی فیلم دچار مشکلاتی است، اما می‌تواند تعلیق ایجاد کند و بیننده را درگیر نماید.

نوشته نقد فیلم زندگی خصوصی آقا و خانوم میم؛ شک در پی شک  اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d8%b5%d9%88%d8%b5%db%8c-%d8%a2%d9%82%d8%a7-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d9%85-%d9%85%db%8c%d9%85%d8%9b-%d8%b4%da%a9/

‌ ➕ ما همیشه از چراغ سبز خوشحال میشیم‌ ‌اما یه وقتایی هم هست که دعا میکنیم همه چراغا قرمز باشن تا چند ثانیه بیشتر کنار اونایی که دوسشون داریم باشیم…‌ ‌ ‌ ‌⏯ دانلود و تماشای فیلم «ال کامینو بریکینگ بد»‌ ‌🔗 FilmGardi.com/p/bc2c‌ ‌ ‌🎁💰 ۸٠ درصد تخفیف خرید اشتراک با کد eyd99 😍‌ ‌ ‌♾ گردشی در دنیای فیلم و سریال 👇‌ ‌📽 @FilmGardi_com‌ #دیالوگ #دیالوگ_ناب #دیالوگ_ماندگار #دیالوگ_برتر #دیالوگ_فیلم #فیلم #معرفی_فیلم #فیلم_گردی #تخفیف #در_خانه_بمانیم #elcamino #aaronpaul #jesseplemons #movies #stayhome #filmgardi

View on Instagram https://ift.tt/3cZYybH

پرونده ویژه؛ بهترین فیلم‌ های کره‌ جنوبی که باید ببینید (۱)

در ۹ فوریه ۲۰۲۰، جشنواره‌ی اسکار با اعطای جایزه‌ی بهترین فیلم، یعنی بزرگ‌ترین و مهم‌ترین جایزه‌ی این جشنواره، به فیلم «انگل» تاریخ‌ساز شد و برای اولین‌بار یک فیلم غیر انگلیسی زبان توانست بزرگترین افتخار این جشنواره را از آنِ خود کند. «انگل» ساخته‌ی کارگردان کره‌ جنوبی «بونگ جون هو»، توانست بر رقبایی مانند «۱۹۱۷»، «جوکر» و «مرد ایرلندی» چیره شود و با به چنگ آوردن جایزه‌ی بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه، ثابت کند که سینمای بین‌الملل می‌تواند بخش مهمی از صنعت فیلمسازی را به خود اختصاص دهد.

قطعاً نباید از سینمای بین‌المللی غفلت کرد. از فرانسه گرفته تا مکزیک، کشورهای سرتاسر دنیا دائماً فیلم‌های فوق‌العاده‌ای ارائه می‌دهند که هر سینمارویی، فارغ از محدودیت‌های زبانی، می‌تواند از آنها لذت ببرد. کره‌ جنوبی در واقع یکی از پرکارترین صنایع فیلمسازی جهان را در اختیار دارد و اگر می‌خواهید بدانید این کشور به جز «انگل»، چه فیلم‌های دیگری دارد، فهرست بلندبالایی پیش‌روی شماست.

انگل – ۲۰۱۹

فهرست فیلم‌های برجسته‌ی کره جنوبی، بدون «انگل» کامل نمی‌شود. فیلم انتقادی و شاهکار مدرنِ بونگ جون هو، یکی از بدیع‌ترین و هیجان‌انگیزترین فیلم‌هایی است که در سال‌های اخیر در سینماهای سرتاسر جهان اکران شده‌اند، پس جای تعجب نیست که توانسته بر مدعیان بی‌شمار پیروز شود و جایزه‌ی محبوب بهترین فیلم را از آن خود کند. «انگل» که داستان خانواده‌ی کیم – با بازی بازیگر کهنه‌کار و همکاری قدیمیِ بونگ، «سونگ کانگ هو»، در کنار «چوی وو شیک»، «پارک سو دام» و «چانگ هه جین» در نقش‌های فرزندان و همسرش – را بازگو می‌کند، نگاهی صریح و بی‌پرده به نابرابری اقتصادی می‌افکند، خصوصاً برای خانواده‌ی فقیر کیم. وقتی «کی وو» (شیک) فرصت کار کردن برای خانواده‌ی ثروتمند پارک (با بازی «لی سون کیون» و «چو یو جونگ») را به دست می‌آورد، خانواده‌ی کیم طرحی می‌ریزد تا فقر خود را با ثروت عوض کند.

اشتراکات سه فیلم دله‌دزدها، انگل و وداع

پیچ و خم‌ها و فراز و نشیب‌های «انگل» آنقدر خوب هستند که نباید اینجا لو بروند، پس اگر هنوز این فیلم را ندیده‌اید، ما ماجرا را لو نمی‌دهیم. در هر صورت، «انگل» که مسیر دریافت جایزه‌های خود را از نخل طلای جشنواره‌ی کن شروع و با اسکار بهترین فیلم تمام کرد، قطعاً در فهرست بهترین فیلم‌های کره جنوبی جا دارد.

شاعری، ۲۰۱۰

یکی از برجسته‌ترین فیلم‌های کره جنوبی، تأثیرگذارترین و دلچسب.ترین فیلم این کشور است؛ خصوصاً سفالگری که در سال ۲۰۱۱ اکران شد. این درام خانوادگی به نویسندگی و کارگردانی «لی چانگ دونگ» حول محور «یانگ می جا» – با بازی بازیگر افسانه‌ای کره جنوبی، «یون جونگ هی»، که فقط به قصد بازی در این نقش از بازنشستگی بیرون آمد – در نقش زنی شصت و چند ساله می‌گردد که به بیماری آلزایمر دچار شده است.

فیلم شاعری

می جا در تلاش برای کنار آمدن با بیماری و همچنین نوه‌ی دردسرسازش، در می‌یابد که شاعری می‌تواند به دنیای دگرگون شونده‌اش، نظم و ترتیب ببخشد. از اینجا به بعد، داستان پیچ و خم‌های زیادی را پشت‌سر می‌گذارد، از جمله ماجرای ناراحت کننده‌ی نوه‌ی دردسرساز می جا، «ووک» (لی دیوید)، که ممکن است مقصر حمله به یکی از دختران هم کلاسی‌اش باشد. در نهایت، می جا با وجود حافظه‌ی رو به زوالش، مشکل را حل و فصل و صلح را برقرار می‌کند. سفالگری در هنگام اکران وارد جشنواره‌ی فیلم کن سال ۲۰۱۰ شد و جایزه‌ی بهترین فیلمنامه را دریافت نمود تا نشان دهد که داستان‌های کوچک و خودمانی هم می‌توانند در بین کشورهای مختلف برای خود جا باز کنند.

پیر پسر، ۲۰۰۳

«انگل» موج‌های بزرگی برای سینمای کره جنوبی در سطح بین‌المللی به وجود آورد، اما برای دوست‌داران سینما در سرتاسر جهان، فیلم «پیرپسر» محصول ۲۰۰۳ مدت‌ها قبل به یک فیلم کلاسیک تبدیل شده بود. این فیلم به کارگردانی «پارک چان ووک»، بر اساس کتاب مصوری به همین نام به قلم «گارون تسوچیا» و «نوبوآکی مینه گیشی» ساخته شده است. چیزی که بسیاری از مردم درباره‌ی «پیر پسر» نمی‌دانند این است که این فیلم بخشی از فیلم‌های «سه گانه ی انتقام» است که بعد از فیلم «همدردی با آقای انتقام» و قبل از فیلم «بانو انتقام» قرار دارد. «پیر پسر» داستان «اوه ده سو» (چون مین شیک) را بازگو می‌کند، مردی که ۱۵ سال زندانی بوده و وقتی سرانجام آزاد می‌شود، توسط افرادی مسموم و دزدیده می‌شود.

فیلم پیر پسر

«پیر پسر» مملو از گره‌های داستانی و پیچ و خم‌های خشونت‌بار است، خصوصاً وقتی که ده سو سعی می‌کند هویت آدم‌ربا را کشف کند و ماجرای عشقی جدید خود را پیش ببرد و از دست گروهی که در تعقیبش هستند، بگریزد. آخرین گره‌ی داستان از اضطراب‌آورترین صحنه‌هایی است که تا به حال در سینما دیده‌اید، اما کارگردانی دقیقِ پارک منجر شده است که «پیر پسر» برای ایجاد داستان جذابی از انتقام و خونریزی، نیازی به غافلگیری غیرضروری و خشونت نداشته باشد. «اسپایک لی» در سال ۲۰۱۳  این فیلم را بازسازی کرد اما نسخه‌ی بازسازی شده هرگز به محبوبیت فیلم اصلی دست نیافت.

مادر (مادئو)، ۲۰۱۰

بونگ جون هو با فیلم‌هایی مانند «برف شکن» و «انگل» در بازار آمریکا به شهرت رسید اما نباید فیلم‌های قبلی او مانند «مادر» محصول ۲۰۱۰ (با عنوان مادئو در کره جنوبی) را نادیده گرفت. بازیگر کره‌ای «کیم هه جا» نقش مادری را بازی می‌کند که در شهر کوچکی به انجام طب سوزنی مشغول است (البته برای این کار مجوز ندارد) و به شدت حامی و محافظ تنها پسرش، «دو جون» (وون بین) است که از عقب ماندگی شدید ذهنی رنج می‌برد و اگر تحریک شود، به خشونت دست می‌زند.

فیلم مادر

دو جون بعد از یک سری رویداد ناخوشایند، متهم به قتل یک دختر جوان می‌شود و مادرش باید راهی برای اثبات بیگناهی و تبرئه‌ی او از اتهامات نادرست پیدا کند. اما مادر در تلاش برای نجات دو جون، چیزهای جدیدی درباره او می‌فهمد، و با فشار روانی شدیدی رو به رو می‌شود. مادر در چندین جشنواره‌ی فیلم – از جمله کن – شرکت کرد و تحسین منتقدان را برانگیخت، در ابتدا این فیلم به صورت محدود در ایالات متحده اکران شد اما بعداً در سال ۲۰۱۵ به عنوان بخشی از کارنامه‌ی هنری بونگ، به صورت گسترده اکران گردید. این فیلم در کره جنوبی فروشی خارق‌العاده داشت و به یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های این کشور تبدیل شد.

سوختن (بونینگ)، ۲۰۱۸

«سوختن» بر مبنای داستان کوتاهی به نام «آتش در انبار غله» به قلم نویسنده‌ی مشهور و پرکار «هاروکی موراکامی»، در سال ۲۰۱۸ اکران شد و تحسین و توجه گسترده‌ی جهانیان را برانگیخت. این فیلم به کارگردانی و نویسندگی «لی چانگ دونگ» داستان زندگی «لی جونگ سو» (یو آه این) را تعریف می‌کند، رمان‌نویس جوانی که با زنی که در گذشته می‌شناخته برخورد می‌کند.

فیلم سوختن

«شین هه می» (جون جونگ سو) که قرار است به آفریقا سفر کند از جونگ سو می‌خواهد در مدت غیبت وی، به گربه‌اش غذا دهد و مراقب خانه‌اش باشد. وقتی هه می با دوست پسر جدیدش به نام «بن» (همان استیون یون از مرده‌ی متحرک) از آفریقا برمی‌گردد، رابطه‌ی بین آنها تغییر می‌کند و همه چیز برای جونگ سو، هه می و بن عجیب و در هم پیچیده می‌شود. منتقدان سرتاسر دنیا داستان پیچیده و روند کٌند فیلم «سوختن» را ستودند. این فیلم در سال ۲۰۱۸ در فهرست بررسی دریافت نود و یکمین جایزه‌ی اسکار قرار گرفت و هرچند در نهایت نامزد دریافت جایزه نشد اما اولین فیلم کره جنوبی بود که در پیش فهرست نامزدهای جایزه‌ی اسکار قرار گرفت.

کنیز، ۲۰۱۶

«کنیز» فیلم «پارک چان ووک» براساس رمان «جیب بُر» نوشته‌ی «سارا واترز»، محصول سال ۲۰۱۶ است که فضای داستان را از انگلیس دوران ویکتوریا به کره جنوبی در دوران استعمار ژاپن تبدیل می‌کند. این فیلم که سه پرده دارد، داستان زندگی «بانو هیدکو» (کیم مین هی) را تعریف می‌کند، بانو هیدکو زن ثروتمندی است که هدف کلاهبرداری مرد شیادی به نام فوجیوارا (ها جونگ وو) قرار گرفته است. فوجیوارا که مصمم است با ازدواج با هیدکو ثروت او را به چنگ بیاورد، یک جیب‌بٌر به نام «سوک هی» (کیم ته ری) را استخدام می‌کند تا به زندگی هیدکو نفوذ کند، اما معلوم می‌شود که هیدکو خیلی بیشتر از آنچه نشان می‌دهد، می‌داند و سوک هی با دریافتن جزئیات پریشان کننده‌ی گذشته‌ی هیدکو، پا در مسیر پر دست اندازی می‌گذارد. «کنیز» قطعاً فیلم هیجان‌انگیزی است که ارزش تماشا کردن را دارد.

فیلم کنیز

«کنیز» که بابت کارگردانی دقیق، تصاویر خیره‌کننده و داستان پیچیده‌اش مورد تحسین قرار گرفته است، نظر مثبت منتقدان را برانگیخت و در صدر فهرست برترین‌های ۲۰۱۶ قرار گرفت و بعداً جایزه‌ی بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان را از هفتاد و یکمین جشنواره‌ی بفتا (آکادمی هنرهای فیلم و تلویزیون بریتانیا) دریافت کرد.

نوشته پرونده ویژه؛ بهترین فیلم‌ های کره‌ جنوبی که باید ببینید (۱) اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%be%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88%db%8c%da%98%d9%87%d8%9b-%d8%a8%d9%87%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%e2%80%8c-%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d8%b1%d9%87%e2%80%8c-%d8%ac%d9%86/

نقد فیلم بشارت به یک شهروند هزاره سوم؛ سرگردانی در دنیای ناشناس

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«بشارت به یک شهروند هزاره سوم» چهارمین ساخته سینمایی محمدهادی کریمی است که فیلمنامه آن را نیز خود به نگارش در آورده و مانند چند اثر دیگری که نویسندگی آن‌ها را به عهده داشته، تلاش کرده تا به موضوعات روز و جوانان بپردازد و آن‌ها را از بعدی جدید نگاه کند.

دست گذاشتن روی موضوعات ملتهبی که به خصوص جوانان یک جامعه درگیر آن هستند و تلاش برای تقبیح این موضوعات، می‌تواند یکی از جنبه‌های جذاب و در عین حال پرکشش سینما باشد و استفاده از سینما به عنوان مدیومی که در آن می‌توان از موضوعات مختلف حرف زد و به اشکال مختلف به آن‌ها پرداخت، مد نظر باشد. اما داشتن یک موضوع ملتهب، به تنهایی کافی نیست تا اثرگذاری را به حداعلا برساند و افراد زیادی را درگیر خود نماید. بلکه پرداختن درست به ابعاد مختلف این موضوع ملتهب، شناخت کافی آن و افراد درگیر در آن فاکتورهای بسیار مهمی هستند که باید حتما در نظر گرفته شوند، و عدم توجه به آن‌ها قطعا اثر را دچار لکنت و بی‌اثری خواهد کرد.

فیلم بشارت به یک شهروند هزاره سوم

«بشارت به یک شهروند هزاره سوم» با نامی غریب که شاید برای بعضی کنجکاوی برانگیز و برای بعضی دیگر حوصله‌سربر باشد، داستان یک معلم عرفان (هنگامه قاضیانی) است که توسط دوستش (نیکی کریمی) که مدیر یک مدرسه نمونه است، دعوت می‌شود تا به دخترانی درس دهد که به تازگی سه تن از همکلاسی‌های خود را به دلیل خودکشی از دست داده‌اند. حضور معلم در این کلاس باعث می‌شود تا او به طور شخصی موضوع خودکشی این دختران را پیگیری کند و با مسائل مختلفی روبه‌رو شود.

پیرنگ فیلم، جذاب به نظر می‌رسد و می‌تواند برای مخاطب پرکشش باشد، خصوصاً وقتی که خانوم معلم، در پی تحقیقاتش، متوجه می‌شود که این سه دختر به دلیل حضور در گروه‌های شیطان‌پرستی و تحت‌تاثیر پسری جوان که سرکرده این گروه بوده، دست به خودکشی زده‌اند. حالا فیلم هم موضوع خودکشی را دارد(موضوعی که پیش از این و در سال ۱۳۸۰ محمدهادی کریمی به آن پرداخته بود و فیلمنامه‌ای به نام «اتانازی» نوشته بود و رحمان رضایی آن فیلم را کارگردانی کرده بود) و هم موضوع شیطان‌پرستی، و به شدت زمینه دارد تا تبدیل به یک اثر جنجالی و در عین حال جذاب برای مخاطبین باشد(با توجه به عدم پرداخت به چنین موضوعاتی در سینمای ما).

اما فیلم از همان دقایق ابتدایی دچار تعدد موضوع و دغدغه است، اتفاقی که شاید در پانزده دقیقه ابتدایی اثر چندان به چشم نیاید و مخاطب امیدوار به این باشد که فیلم در ادامه راهی یگانه را برای بیان دغدغه‌اش انتخاب کند، اما فیلم هم‌چنان با تعدد این موضوعات که هر کدام به اندازه یکدیگر مهم و حیاتی هستند پیش می‌رود و به طور قطع روی هیچ‌کدام تمرکز نمی‌کند. تا ابعاد مختلف و البته دقیق‌تری را از یک موضوع خاص بیان نماید.

فیلم بشارت به یک شهروند هزاره سوم

خانوم معلم در زندگی شخصی خود دچار مشکلات فراوانی است، بچه‌دار نمی‌شود و از یک روش جدید برای بچه‌ آوردن استفاده کرده است، روشی که همسر او (مهدی احمدی) با آن مخالف است. همسری که به دلیل تفکرات بلندپروازانه‌اش اکنون از کار بیکار شده و همواره در خانه خوابیده است. مشکلات خانوم معلم به وضوح مدنظر فیلمساز بوده‌اند، اما کاملاً در سطح مانده و هیچ‌گاه مشخص نمی‌شود این مشکلات از کجا سرچشمه می‌گیرند و اگر منبعشان نیز مهم نباشد، هیچ‌گاه مشخص نمی‌شود که نقش آن‌ها در سایر موضوعات چگونه است؟ زیرا این مشکلات روی خانوم معلم و پیگیری مسائل دیگر اصلاً تاثیری ندارد، در حالی که وقتی روی یک موضوعی به این شکل در فیلم تمرکز می‌شود(با تاکید و نمایش چندباره آن، اما هم‌چنان در سطح) باید نقش و تاثیر آن را در سایر قسمت‌های درام حس کرد.

موضوع شیطان‌پرستی که در ظاهر موضوع و دغدغه اصلی فیلم است، با شکل روایی نامنظم برای بیننده عیان می‌شود. فیلم همواره در حال رفت و برگشت به ملاقات‌های خانوم معلم با افراد مختلف و زمان حال است. افرادی که به سه دختر خودکشی‌کرده مرتبط هستند و بناست تا گره‌هایی از مساله خودکشی آن‌ها باز کنند.

مشکل اصلی فیلم دقیقاً در همین گره‌افکنی و گره‌گشایی است. بیننده‌ای که به سینما رفته و با فیلمی درباره شیطان‌پرستی مواجه شده، بی‌آنکه ذره‌ای بداند این فرقه چیست، چه می‌کند و چگونه دیگران را اغفال می‌کند و تحت‌تاثیر قرار می‌دهد تا دست به اعمال شنیع بزنند، پس از دیدن این فیلم نیز با همین مقدار اطلاعات و دانایی از سینما خارج خواهد شد. در واقع فیلم با در دست داشتن موضوعی غریب، جدید و ناآشنا، تلاشی نمی‌کند تا دنیای خود را بسازد، فضایی خلق کند که بیننده در آن ابتدا با چند و چون مسائل آشنا شود و سپس بتواند آن‌ها را تجزیه و تحلیل نماید، و هیچ‌گونه کیفیتی از جلسات، حرف‌ها و عقاید آن‌ها به بیننده نشان نمی‌دهد، جز چند علامت، چند حرف ساده در حد مراسمی که افراد را دچار توهم می‌کرده و چند لاک ناخن مشکی که می‌تواند معرف آن‌ها باشد.

فیلم بشارت به یک شهروند هزاره سوم

گریز سریع فیلم به هرکدام از این‌ها، مجال را هم از خود فیلم و هم از مخاطبش می‌گیرد تا مواجهه‌ درست‌تری با این مساله مهم داشته باشد. حال اینکه در فیلم پیش‌رو این مساله دلیل خودکشی سه نفر بوده و مهم‌تر نیز جلوه می‌نماید. اما درگیر بودن فیلم روی دادن اطلاعات فرعی(ملاقات‌های خانوم معلم با خانواده دختران و شنیدن صحبت‌های آن‌ها که گره‌ای از فیلم باز نمی‌کند و درگیری او با مسائل شخصی‌اش که روی کلیت فیلم اثری ندارند) و تلف کردن زمان بر روی حضور شخصیت‌های فرعی، مانند پلیس(حمید فرخ‌نژاد) که نقش چندانی روی کارها ندارد(صحنه حضور خانوم معلم در ساختمان نیمه‌کاره و اطلاع پلیس از این موضوع و گذر سرسری او از این اتفاق و سپردن کار به یک نفر دیگر گواه این حرف است که نه حضور شخص پلیس با این شدت در فیلم نیاز بوده و نه خود فیلم باور دارد که او می‌تواند نقش موثری داشته باشد) و شخصیت همسر که او نیز تاثیری روی گره اصلی پیرنگ ندارد، باعث شده تا فیلم نتواند روی موضوع اصلی‌اش تمرکز کند و از این رو، حتی کلاس‌های خانوم معلم نیز نمی‌تواند معرف حضور موثر او و البته عرفان اسلامی در تاثیرپذیری دختران و دوری از شیطان‌پرستی باشد. عرفان اسلامی که خود می‌تواند به تنهایی موضوع یک فیلم بلند باشد، در این‌جا کاملاً رها شده و در حد چند لحظه حضور در کلاس درس معرفی شده است.

در واقع فیلم نه سوالش را درست مطرح می‌کند، نه پس از مطرح کردن همین سوال نیمه‌کاره(اینکه تاثیر این گروه و عقایدش بر دختران چه بوده که دست به خودکشی زده‌اند) تلاش می‌کند تا پاسخ درستی به آن بدهد. یعنی نه دغدغه را برای مخاطب آشنا می‌کند و نه با توجه به جنس فیلم و حرف‌ها و شخصیت‌ها در تلاش است تا راه حلی ارائه دهد. حتی راه حلی در حد این‌که عرفان و اسلام می‌تواند نقطه مقابل و البته روشن این سماله باشد نیز در فیلم به وضوح دیده نمی‌شود.

فیلم بشارت به یک شهروند هزاره سوم

تعدد موضوعات، عدم تمرکز روی موضوعی پرپتانسیل و ملتهب که می‌توانست برگ برنده فیلم باشد و تلاش ناکام فیلمساز برای داشتن همزمان چند دغدغه اجتماعی مهم، سبب این شده که هیچ‌کدام را به درستی نداشته باشد، فیلم دچار تعدد موضوع، تعدد دغدغه و در نهایت سردرگمی در بیان منظور باشد. فیلمی که ابتدا بیننده را وارد یک دنیای ناشناس از لحاظ موضوعی می‌کند، اما هیچ تلاشی نمی‌کند تا آن را واکاوی نماید و ابعادش را برای بیننده‌اش مشخص کند.

کارگردانی اثر کاملا معمولی و به دور از هرگونه تمهید فرمی است، حضور برخی بازیگران کاملا در فیلم بی‌کارکرد و بی‌معنی است(نیکی کریمی، مهدی احمدی، بیتا فرهی). اندازه قاب‌های عموماً مدیوم شات، میزانسن کم‌مایه (که بازی بازیگران نیز بخش مهمی از این میزانسن است) باعث شده‌اند تا فیلم در بیان تصویری، نتواند از یک اثر تلویزیونی فراتر برود. اثری که با توجه به موضوع اصلی پیرنگ‌اش، می‌توانست یکی از مهم‌ترین فیلم‌های سینمای ایران باشد و حرف‌های تازه‌ای برای گفتن داشته باشد، اما عدم تمرکز روی موضوع اصلی و فیلمنامه نادرست آن، از رسیدن به این مهم جلوگیری کرده است

نوشته نقد فیلم بشارت به یک شهروند هزاره سوم؛ سرگردانی در دنیای ناشناس اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a8%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%db%8c%da%a9-%d8%b4%d9%87%d8%b1%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%87%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%b3%d9%88%d9%85%d8%9b-%d8%b3/

‌ ‌💥 انیمیشن کمدیِ «خون آشام کوچولو»‌ ‌ ‌🎉 انیمیشن «خون آشام کوچولو» درباره «روکری» یک شکارچی بی رحمی است که تصمیم دارد گروهی از خون آشام‌ها را، نابود کند. در این زمان «رودولف» یک پسر خون آشام نوجوانی است که برای نجات جان خانواده‌اش به سوی قلعه شان حرکت می کند.‌ ‌ ‌⏯ دانلود و تماشای انیمیشن «خون آشام کوچولو» با #دوبله فارسی‌ ‌🔗 FilmGardi.com/p/83ea‌ ‌ ‌♾ گردشی در دنیای فیلم و سریال 👇‌ ‌📽 @FilmGardi_com‌ #انیمیشن #خون_آشام #کارتون #کمدی #در_خانه_بمانیم #فیلم

View on Instagram https://ift.tt/2TGQBR4

نقد انیمیشن کلاوس نامزد جایزه اسکار؛ انیمیشن خانوادگی برای روزهای تعطیل

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«کلاوس» ساخته‌ی سرجیو پابلوس داستان غیرمنتظره و بسیار لذت‌بخش و منحصربه‌فرد مرد بزرگی را تعریف می‌کند که شب‌های کریسمس به بچه‌ها اسباب‌بازی هدیه می‌دهد. فیلم با کنار گذاشتن بخش عمده‌ی کلیشه‌های کریسمس، از ابتدا در داستان خود نشان می‌دهد که سخاوت حتی با انگیزه‌های مشکوک هم می‌تواند شادی و لذت به ارمغان بیاورد و پژواکی از داستان‌های جذاب دیگر فصل‌ها (خصوصاً گرینچِ دکتر سوس، آن هم به شکلی وارونه) در آن وجود دارد اما یک داستان کاملاً مستقل است.

زمان انتشار این کارتون با طراحی زیبایش برای شرکت توزیع کننده‌ی نتفلیکس بسیار مناسب است، درست وقتی که امپراتوری دیزنی در حال انتقال همه‌ی تولیدات انیمیشنی‌اش به حوزه‌ی انحصاری خود است: اگر نتفلیکس بتواند چنین مهارتهای انیمیشنی برجسته‌ای را پیدا و حمایت کند، آنوقت خداحافظی با خاطرات کودکی چندان دردناک نخواهد بود.

انیمیشن کلاوس

فیلم، نوشته‌ی «زاک لویس» و «جیم ماهونی» بر اساس داستانی از پابلوس – که نویسنده‌ی داستان «منِ نفرت‌انگیز» هم هست – در مکان غیرمنتظره‌ای آغاز می‌شود: آکادمی پُستی سلطنتی نروژ. آنجا با «جسپر» (با صدای جیسون شوارتزمن) آشنا می‌شویم، پسر نازپرورده‌ای که از دانشجو بودن فقط اسمش را دارد: پدر ثروتمندش که مسئول اداره‌ی پُست کشور است (صبر کنید، آیا نروژ که نماینده‌ی کشورهای دارای دولت رفاه است، یک صنعت پست غیر رایگان دارد؟)، اصرار دارد که پسرش کار و کسب خانوادگی را بیاموزد اما او اصلاً در این کار موفق نیست. پدر، به عنوان آخرین راه چاره، به جسپر ضرب‌الاجل می‌دهد و او را به روستای دورافتاده‌ی اسمیرنبرگ (در جزیره‌ی سوالبارد، بین نروژ و قطب شمال) می‌فرستد تا اداره‌ی پست متروکه‌ی روستا را دوباره رو به راه کند.

جسپر تا وقتی که نتواند ۶۰۰۰ نامه را به مقصد برساند، نمی‌تواند به زندگی تجملی مورد علاقه‌اش برگردد. اما اسمیرنبرگ از بدترین تصورات این مرد جوان مرفه هم بدتر است: روستایی بایر که ساکنینش همگی از یکدیگر متنفرند، عداوتهای خشونت‌آمیز تنها شکل ارتباط اجتماعی هستند و جایی که اگر تصادفی به گروه بچه‌هایی برخورد کنید که مشغول آدم برفی ساختن هستند، بچه‌های کوچک رنگ پریده‌ای را خواهید دید که هویج را ابزاری برای سوراخ کردن آدم برفی می‌دانند نه دماغی احتمالی برای آدمک بیچاره. آنجا از آن نوع جهنم‌هایی است که گرینچ حتی در خواب هم نمی‌توانست وُویل را به آن شکل تصور کند، و دو قبیله‌ی اصلی روستا (کروم‌ها و الینگبوها) دوست دارند روستا همین شکلی باقی بماند.

انیمیشن کلاوس

غریبه‌های خوش‌نیت در این روستا پژمرده می‌شوند – مانند معلم مدرسه «آلوا» (راشیدا جونز) که قبلاً چشم‌های درخشانی داشته و حالا کلاس درسش را به یک مغازه‌ی ماهی فروشی تبدیل کرده به امید اینکه پول کافی جمع کند و به خانه برگردد. آلوا که حالا انسان بدبینی شده، نقطه‌ی مقابل جسپر است که به شکلی پرانرژی و زیرکانه برای خود دلسوزی می‌کند و هماهنگی مناسبی با بچه‌های باهوش روستا دارد.

اما پس از گذر زمانی کوتاه، او هم به دام ناامیدی می‌افتد: در این جزیره‌ی مملو از سگ‌های نگهبان ترسناک و همسایه‌های خطرناک، هیچ کسی نیست که بخواهد برای کس دیگری نامه بفرستد. شبیه‌ترین چیز به نامه – نقاشی غم‌بار یک کودک از خودش در یک زیرشیروانی خالی، که باد آن را از پنجره‌ی اتاق پسرک بیرون می‌اندازد – پیامی است که ناخواسته ارسال شده و دریافت کننده‌ی خاصی هم ندارد.

انیمیشن کلاوس

به خوبی می‌توان دید داستان چطور قرار است پیش برود، اما پابلوس و شرکت سازنده از مسیر داستان لذت می‌برند – و بدون اینکه برای جلب رضایت بینندگان تلاش کنند، عمداً آنقدری جلو می‌روند تا بینندگان با خشنودی شاهد جا گرفتن بخش‌های مختلف داستان باشند. در می‌یابیم که یک فرد گوشه‌نشین و منزوی (جی کی سیمونز) در جنگل زندگی می‌کند، نجاری که تیغ‌های تیزش حسابی جسپر را می‌ترسانند. ظاهراً اسباب‌بازی‌هایی که می‌سازد مشتری خاصی ندارند و فقط می‌خواهد مهارت‌های نجاری خودش را افزایش بدهد – یا شاید با نجاری سعی دارد غم و غصه‌های گذشته را فراموش کند. قبل از اینکه جسپر سر از اسرار آقای کلاوس در بیاورد، باید دلیلی بتراشد تا صدها کودک روستا برای مردِ اسباب‌بازی‌ساز، نامه بنویسند.

نگاه تازه و مهربانانه‌ی فیلم به افسانه‌ی سانتا کلاوس (بابا نوئل) به خوبی با سبک تصویریِ آن تکمیل می‌شود. فیلم، شخصیت‌ها و پس زمینه‌هایی از پنجاه سال قبل را با روش‌های مدرن با هم ترکیب کرده است. انیماتورها از ظرفیت کامپیوترها برای ایجاد عمق و حرکت استفاده کرده‌اند اما ظاهر طراحی دستی را در کل فیلم حفظ نموده‌اند.

انیمیشن کلاوس

طراحی‌ها حس و حالی جهانی و داستانی دارند اما فضای افسرده‌ی شهر به وسیله‌ی یک عامل بسیار خاص، روشنی قابل توجهی می‌یابد: کودکی از یک روستای سامی در همان نزدیکی، لباس‌های رنگارنگ سنتیِ مخصوص به فرهنگ خود را می‌پوشد و وقتی نجار داستان ما تصمیم می‌گیرد عملیات هدیه دادن خود را شروع کند، مردم روستای او نقش مهمی پیدا می‌کنند.

به جز یکی دو صحنه در پرده‌ی آخر که فیلم به شکل قابل درکی، بیش از حد احساسانی می‌شود، بزرگترین ایراد «کلاوس» سه صحنه‌ای هستند که موسیقی‌های معاصر، فضای ابدی و ماندگار را آلوده می‌کنند. هرچند این موسیقی‌ها هیچ‌وقت بیش از حد حواس ما را پرت نمی‌کنند اما اگر «کلاوس» طبیعتاً به فیلمی تبدیل شود که خانواده‌ها برای چندین دهه آن را تماشا کنند، این موسیقی بزرگترین ایراد آن خواهد بود.

نوشته نقد انیمیشن کلاوس نامزد جایزه اسکار؛ انیمیشن خانوادگی برای روزهای تعطیل اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86-%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%88%d8%b3-%d9%86%d8%a7%d9%85%d8%b2%d8%af-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d8%b3%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%9b-%d8%a7/

‌ ‌انیمیشنی ترسناک با چاشنی اکشن‌ ‌ ‌🎬 نام فیلم: رزیدنت اویل: انتقام (Resident Evil: Vendetta)‌ ‌ ‌🗓 سال ساخت: 2017‌ ‌ ‌‌🎭 ژانر: انیمیشن – وحشت – اکشن – معمایی‌ ‌ ‌🌎 محصول: آمریکا‌ ‌ ‌👤 کارگردان: Takanori Tsujimoto‌ ‌ ‌⌛️زمان 93 دقیقه‌ ‌ ‌🎙دوبله فارسی‌ ‌ ‌🔺 مناسب برای سنین 17 سال به بالا‌ ‌ ‌⭐️ IMDb:6.3/10‌ ‌ ‌📝 خلاصه داستان: داستان انیمیشن «رزیدنت اویل: انتقام» درباره «کریس» و «لیان» است که به ماموریتی جهت متوقف کردن «گلن اریاس» یک تاجر سلاح‌های زیستی می‌روند، که قصد دارد یک ویروس جدید را در شهر نیویورک پخش کند.‌ ‌ ‌⏯ دانلود و تماشای انیمیشن «رزیدنت اویل: انتقام»‌ ‌🔗 FilmGardi.com/p/d21e‌ ‌ ‌♾ گردشی در دنیای فیلم و سریال 👇‌ ‌📽 @FilmGardi_com‌ #انیمیشن #کارتون #معرفی_فیلم #معرفی_انیمیشن #در_خانه_بمانیم #انیمیشن_ترسناک #ترس #ترسناک

View on Instagram https://ift.tt/2TWRV0X
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید