
«خوک» با توجه به شمایل پستمدرنوارش بیش از هر فیلم دیگری در کارنامه مانی حقیقی به فیلم «اژدها وارد میشود»شباهت دارد. مولفههای زیباییشناسانه سینمای پستمدرن که از اولین فیلم وی یعنی «کارگران مشغول کارند» حضوری غیر ملموس داشت، از «اژدها وارد میشود» به بعد بیش از پیش خود را آشکار کرد و در «خوک» به اوج خود رسیده است.
چه سینمای پستمدرن را تلفیق هنر والا و هنر پَست(یا عامه) بدانیم و چه آن را کولاژی از نقضیهپردازیها، ارجاعات گسترده به تاریخ سینما و بینامتنهای گوناگون، «خوک» شمایلی پستمدرن دارد. «خوک» در عین به کار بردن قواعد ژانر آن را به سخره میگیرد؛ ارجاعات ریز و درشتی به تاریخ سینما، از «قرمز» کیشلوفسکی گرفته تا «قصههای عامهپسند» تارانتینو، میدهد؛ بر فیلم بودنِ فیلم تاکید میورزد، و مهمتر از همه اینکه هر مخاطبی را جذب میکند؛ کمدی فیلم، مخاطبان عادی را جذب میکند و سویه روشنفکرنمایانهی آن، فیلمبینها را.

با این حال نداشتن یک تم واحد و حتی تعدد مضامین باعث گشته تا «خوک»، در سطح بماند و در عین تن دادن به ظواهر زیباییشناسانهی سینمای پستمدرن، بدل به فیلمی پستمدرن نگردد. همان گونه که یک فیلم برای نوآر بودن پایبند به شمایل ظاهری ژانر است و از عناصر تماتیک آن نیز پیروی میکند؛ «خوک» نیز برای آنکه فیلمی پستمدرن باشد نیازمند چیزی بیش از یک شمایل ظاهری صرف است.
فیلم مانی حقیقی فیلمی دو پاره است که هر شق آن مضمون متفاوتی با شق دیگر دارد. در نیمه اول فیلم شاهد فوران حسادتهای یک فیلمساز، روابط مریضگونه هنرمند جماعت و مناسبات ساختاری جاری بین هنر و حاکمیت که گاها منجر به سانسور و ممنوعالکاری میگردد، هستیم. مضمونی که در این نیمه بیش از هر چیزی آشکار است بررسی رابطه هنر با هنرمند، مخاطب و حاکمیت میباشد.

اما در نیمه دوم فیلم (از زمانی که حسن کسمایی(حسن معجونی) برای نخستین بار دستگیر میشود.) هر آنچه در نیمه اول با ظرافت در بند نقد حقیقی گرفتار گشته بود به کناری میرود و فیلمساز تیغ نقد خویش را متوجه موضوع دیگری میگرداند. کارگردان در بخش دوم فیلم، که در کش و قوسهای یک بازی رسانهای افتاده است، به بررسی تاثیر رسانه بالاخص شبکههای اجتماعی بر جامعه و نقد سلبریتیسم روی میآورد. همین عدم وحدت و نبود یک تم یکسان است که به کیفیت فیلم لطمهای جدی وارد کرده و از یکپارچگی آن کاسته است.
هر چند که «خوک» فیلم یکپارچهای نیست، اما بعضا مخاطبش را با سوالاتی جدی رو به رو میگرداند و نقدهای تند و تیزی به سلبریتیسم و طبقه متوسط جامعه وارد میکند. حسن کسمایی که به زعم خود یک کارگردان برجسته و فرد شماره یک سینمای ایران است از رسانهها و شبکههای اجتماعی گریزان است و هیچ صفحهای در اینستاگرام ندارد. طنز سیاه و تلخ مانی حقیقی آنگاه آشکار میشود که کسمایی در یک موقعیت پارادوکسیکال قرار میگیرد.

پارادوکسی برآمده از تاثیرات منفی رسانه که ممکن است به قیمت جان کسمایی تمام شود. روند داستان کسمایی را با کاراکتری رسانهگریز به جایی میرساند که استحاله مییابد و نه تنها گرفتار یک بازی اینستاگرامی میشود، بلکه به همراه همایون(سیامک انصاری) دست به کارگردانی یک شوی تبلیغاتی برای خریدن آبروی از دست رفتهاش میکند. شویی که بدل به فیلم خودِ کسمایی، با نام «میعاد در مسلخ» میگردد.
کنایه دیگر ماجرا آنجاست که پس از سکانس تارانتینویی تقابل کسمایی با قاتل و ختم ماجرا، او عکس گرفتن از وضعیت آشفتهاش برای اینستاگرام را به رهایی از آن وضع بغرنج ترجیح میدهد.
شمشیر نقد مانی حقیقی یک شمشیر دو لبه است که یک لبه آن یقه سلبریتیسم را میگیرد و لبه دیگر، گردن طبقه متوسط را. شبکه اجتماعی از یک سو ماهیت پوشالی سلبریتی را عیان میکند که در آنی از یک قاتل به یک قهرمان بدل میشود و از سویی دیگر حماقت طبقه متوسط را آشکار میگرداند که چه ساده خام یک شانتاژ رسانهای میشود.
از بررسی مضمونی «خوک» که بگذریم، فیلم پر از ایدههای اعجابآور و شگفتانگیزی است که ذهن آشفته و خلاق مانی حقیقی را نمایندگی میکند. با وجود اینکه گاه ایدههای تصویری وی در «خوک» از یک ایده بصری صرف فراتر نمیروند و به یکپارچگی فیلم صدمه میزنند، اما همین ایدهها یک لذت بصری ناب را برای مخاطبش فراهم میکند. ایدههای بصری منجر به یک فانتزی فوقالعاده گشته که نمونهاش را در سینمای ایران کمتر میتوان یافت.
نوشته نقد فیلم خوک ساخته مانی حقیقی – یک پُز پست مدرنیستی اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.






این پرونده اما، بنای بررسی هیچکدام از موارد فوق را ندارد و تنها به دنبال مروری بر تجربه آن دسته از هنرمندانی است که در فضای کلی سینمای ایران به عنوان کارگردان شناخته میشوند، اما یک یا چند بار به طور رسمی عزم بازیگری برای یک کارگردان دیگر را کردهاند و تجربه بازیگری به صورت حرفهای و در نقشی قابل اعتنا و فراتر از تبلیغات را از سر گذراندهاند.
عجیبترین تجربه بازیگری کیومرث پوراحمد اما به فیلم «جمشیدیه» ساخته یلدا جبلی مربوط است که در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر به نمایش درآمد و چندان هم مورد استقبال مردم و منتقدان واقع نشد. حضور پوراحمد در این فیلم اصلا جنبه تبلیغاتی ندارد ولی، به لحاظ کیفیت، بسیار اغراق شده و بد از کار درآمده؛ به طوری که آرامش و ریلکس بودن غیر قابل باورش حسابی توی ذوق مخاطب میزند.
شاید جالب باشد اگر بدانید که یک کارگردان دیگر هم (البته در حوزه انیمیشن) در فیلم «جمشیدیه» و کنار کیومرث پوراحمد به عنوان بازیگر حضور یافته که بدبختانه بازی او هم چنگی به دل نمیزند؛ بهرام عظیمی، کارگردان زبردست حوزه انیمیشن است که در کار خودش یکی از بهترینهای ایران به شمار میرود. عظیمی انبوهی از جوایز را درکارنامه دارد و با انیمیشنهای دوستداشتنی معروف به «سیا ساکتی»، «داوود خطر» و «حسن خطرناکه حسن» در ذهن مردم ایران ماندگار شده؛ با این همه بهرام عظیمی نسبت روشنی با مقوله بازیگری ندارد و حضورش هیچ کمکی به «جمشیدیه» نکرده است.













پولانسکی یعنی «ونوس در پوست خز» یا «ماه تلخ» یا «دوشیزه و مرگ». مشکل اصلی ایجاد فضای دیالوگمحور نیست، این اشتباه را نکنید، چون پولانسکی در چند فیلم خود که فقط در یک اتاق اتفاق میافتد (مانند کشتار و دوشیزه و مرگ) چنان تصویرسازی و دراماتورژی میزانسنی میکند که مخاطب نمیتواند لحظهای از تماشا و دنبال کردن قصه چشم بردارد اما در «افسر و جاسوس» خبری از آن جوش و خروشها و اوج و فرودها و اتمسفر نمیباشد، بلکه تمام کاراکترها گویی در پلاستیک فضای دکوری صحنهها هضم اکسسوآر و طراحی لباسهای قرن نوزدهمی خود شدهاند.












