نقد فیلم جان ویک ۳ پارابلوم ساخته چاد استاهلسکی – مغزهای متلاشی

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

در «جان ویک ۳ – پارابلوم» مانند دو فیلم قبلی جان ویک، به سر آدم‌های زیادی شلیک می‌شود. به سختی می‌توان تعداد کل آدم‌هایی که در این فیلم به سرشان شلیک می‌شود را شمرد – احتمالاً چیزی بین ۳۰ تا ۴۰ نفر – و احتمالاً آمار این افراد در «جان ویک ۲» هم چیزی در همین حدود بوده است، اما اینجا تعدادشان بیشتر حس می‌شود. هر شلیک به سر، کمی با بقیه تفاوت دارد: ممکن است بعد از کمی درگیری به سبک جودو اتفاق بیفتد یا بعد از یک لگد به شکم یا یک مشت یا شلیک به سینه.

یکی از صحنه‌های شلیک به سر، زیر آب اتفاق می‌افتد. اما اصل این سکانس‌ها همه یکی است: جان ویک (کیانو ریوز) نزدیک می‌شود، به سر یک خلافکار ناشناس شلیک می‌کند، فواره‌ی کوچکی از خون صورتی رنگ مانند دود سیگار، بیرون می‌پاشد و بعد ویک سراغ قربانی بعدی می‌رود. از یک جایی به بعد، با تماشای شلیک جان ویک به سر دیگران، به شکل عجیبی یاد باغبانی می‌افتیم که با یک آب پاش روی ارکیدها آب می‌پاشد.

فیلم‌های اکشن یکی از اشکال اصیل سینما هستند و طراحی صحنه‌های درگیری می‌تواند مانند یک رقص باله، ظریف، پیچیده و دشوار باشد. از لحاظ مهارت ساخت، شکی نیست که «جان ویک ۳» فیلم اکشن فوق‌العاده‌ای است، قطعاً از لحاظ فنی کامل‌ترین فیلم مجموعه‌ی جان ویک است و چندین صحنه آنقدر خوب هستند که به جز یک کارگردان، تیم بدل‌کاری، تدوین‌گر و بازیگرانی حرفه‌ای و سطح بالا، کس دیگری از پس ساختن‌شان بر نمی‌آید. ولی هرچند بخش‌های اکشن بسیار استادانه ساخته شده‌اند، اما تماشای دو ساعت و خرده‌ای آشوب و هرج و مرج بدون اینکه ماجرای دراماتیک قابل لمس یا جزئیات خاصی یا اصلاً هر احساس دیگری به جز میل به آدمکشی وجود داشته باشد، طبیعتاً جذابیت ندارد.

جان ویک 3

 چند بار که متلاشی شدن جمجمه‌ها با گلوله‌ها را تماشا کنید، کم کم خسته می‌شوید. «جان ویک ۳» به کارگردانی «چاد استالسکی»، که از بدل‌کاری به کارگردانی روی آورده، دقیقاً از همان جایی شروع می‌شود که «جان ویک ۲» تمام شد. جان ویک قبلاً آدمکشی بازنشسته بود که به خاطر مرگ سگش، دوباره سر کار قبلی‌اش برگشت و پس از ارتکاب یک قتل در هتل کنتیننتال، که فضای امن جامعه‌ی آدمکشان محسوب می‌شود، توسط «مجلس عالی» – رهبری جامعه‌ی سری آدمکش‌ها که او هم زمانی عضوی از آن بود – «تکفیر» شد. این یعنی برای سرش جایزه‌ی ۱۴ میلیونی گذاشته‌اند و صدها نفر از آدمکش‌های حرفه‌ای دیگر برای کسب آن جایزه با هم به رقابت می‌پردازند.

سکانس درگیری آغازین، بهترین و دیوانه‌وارترین صحنه‌ی کل این مجموعه است. در این سکانس، ویک در خیابان های منهتن برای پیدا کردن امنیت تقلا می‌کند و گروه‌های بیشماری از آدمکش‌ها در تعقیب او هستند. در این سکانس انگار نسخه‌ی پرهیجان‌تر «سلحشوران» را با سرعت سه برابر تماشا می‌کنیم.

مثل همیشه، تماشای بازی ریوز لذت‌بخش است، او خود را میان درگیری‌های بداهه پرت می‌کند و با خود یک اسب، یک کمربند و کتابی از کتابخانه‌ی عمومی شهر دارد که بعداً مثل یک شهروند خوب، آن را به کتابخانه بر می‌گرداند. (در یک قانون کلی، تماشای آدمکشی ویک با هر چیزی غیر از تفنگ، جذاب‌تر از تماشای آدمکشی او با تفنگ است.)

جان ویک 3

 او آنقدر از این جنون می‌گریزد که در آخر در کنار یکی از اعضای برجسته‌ی مجلس عالی (آنجلیکا هیوستون، که مانند مورتیشیا آدامز کارگردان بداخلاق باله است) که زمانی معلمش بوده، به امنیت می‌رسد. ویک از او تقاضا می‌کند امکان سفر امن به مراکش را فراهم آورد تا بتواند رهبر اسرارآمیز مجلس عالی را در مراکش پیدا کند و تاوان جرمش را بدهد. او در مراکش با یکی از آشناهای قدیمی‌اش «سوفیا» (هیلی بری) رو به رو می‌شود و سوفیا با اکراه، وارد نبرد ویک می‌گردد.

در عین حال، یک مأمور حکومتی بی‌رحم که «قاضی» نامیده می‌شود (آسیا کیت دیلین) به هتل کنتیننتال می‌رود تا مجازات بیشتری برای جرم ویک درخواست کند و در این مسیر یک سری دعوای شدید – لفظی – با دو تا از طرفداران ویک به نام «وینستون» (یان مک شین) و «باری کینگ» (لورنس فیشبورن) راه می‌اندازد و برای پیدا کردن ویک، یک آشپز سوشی/آدمکش حرفه‌ای شوخ طبع به نام «زرو» (مارک داکاسکوس) را هم اجیر می‌کند.

تک‌تک بازیگران فوق‌الذکر اجازه دارند ویژگی‌هایی فردی و شخصی به نقش‌هایشان بدهند اما فیلم طبق معمول، کاملاً حول محور ریوز می‌گردد. ریوز که شاید در بین بازیگران هم‌نسلش بیش از همه مورد سوء برداشت قرار گرفته است، دیوانه‌وار به دنبال اجرای بی‌عیب و نقص صحنه‌های اکشن این فیلم است و در تمام مدت به همان اندازه که سعی می‌کند احساسات ذاتی خود را پنهان کند، در واقع آن را با جلوه‌ی تمام به نمایش می‌گذارد و همین موجب می‌شود ویک گرمای عجیبی پیدا کند و با وجود کارهای نفرت‌انگیزی که می‌کند، همچنان دوست داشتنی باقی بماند و در واقع باید تأکید کنم که فیلم واقعاً خوش ساخت است.

جان ویک 3

استالسکی که با فیلم «جان ویک ۱» حرفه‌ی کارگردانی را آغاز کرد، با هر فیلم جدید، بلندپروازی‌ها و توانایی‌های فنی بیشتری پیدا کرده است. خارج از آسیا، فیلمسازان زیادی وجود ندارند که مانند استالسکی، حاضر باشند این مقدار دقت و جزئیات را خرج صحنه‌های اکشن کنند. او در کنار فیلمبردار «دن لاستسن» و طراح صحنه «کوین کاواناه»، بعضی از این صحنه را واقعاً زیبا ساخته است، به خصوص صحنه‌ی درگیری با نورپردازی فلورسنت و دیوارهای شیشه‌ای که ما را به یاد تالار آینه‌ی مشهور فیلم «اژدها وارد می‌شود» می‌اندازد.

اما نمی‌توان آرزو نکرد که کاش استالسکی این مهارت‌های آشکارش را صرف صحنه‌هایی کند که واقعاً کمی بار احساسی دارند، یا به دنبال واکنشی به جز «واو، باحال بود» بگردد. بعد از گذشت دو ساعت، فیلم کم‌کم حساسیت‌زدا می‌شود. معمولاً سیاست‌مداران زمانی از این عبارت استفاده می‌کنند که بخواهند موسیقی رپ یا هوی متال یا تیراندازی یا هر نشانه‌ی دیگری از خشونت واقعی را محکوم کنند، هرچند حرف‌هایشان هیچوقت واقعاً قانع کننده نبوده است.

اما با تماشای «جان ویک ۳» می‌توان حساسیت‌زدایی زیبایی شناسانه‌ی واقعی را تجربه کرد – خشونتی که اینجا می‌بینیم به طور کامل از واقعیتِ درد یا رنج یا ترس یا تمایلات انسانی یا پیروزی یا فقدان، تهی است. خشونت هیچ معنایی برای هیچکدام از شخصیت‌ها ندارد، عواقب آن هرگز احساس نمی‌شوند و تقریباً نقطه به نقطه‌ی تصویر را پر می‌کند. و وقتی این گسستگی اینقدر کامل است، از خودتان سؤال‌هایی می‌پرسید که معمولاً به فکرتان خطور نمی‌کنند. مثلاً، چرا این فیلم را تماشا می‌کنم؟

جان ویک 3یکی از نکات قوت «جان ویک ۳» این است که فیلم در یک دنیای کاملاً غیراخلاقی می‌گذرد؛ اینجا هر کسی که قربانی خشونت می‌شود یا خودش به خشونت دست می‌زند، یک قاتل بی‌احساس است و هیچ انسان بیگناهی وجود ندارد. (این را با فیلم‌های ابرقهرمانی مخصوص نوجوانان مقایسه کنید که مرگ ضمنی هزاران انسان بیگناه در خارج از قاب دوربین اتفاق می‌افتد.) اما به سختی می‌توان این فرضیه را تا آخر حفظ کرد. در اواسط فیلم، ویک و دشمن اصلی‌اش «زرو» درست در وسط ایستگاه پنسیلوانیا با هم رودررو می‌شوند و تفنگ به دست به سمت هم هجوم می‌برند. اما همین که می‌خواهند نبرد را شروع کنند، ناگهان متوقف می‌شوند و گروهی بچه مدرسه‌ای کوچک که دست یکدیگر را گرفته‌اند، به همراه معلم‌شان از وسط ایستگاه رد می‌شوند.

فیلم این صحنه را به عنوان یک صحنه‌ی طنز جا می‌زند، چون دو مبارز مجبورند تا وقت رد شدن کودکان، کنار هم بایستند و گپ بزنند. اما اگر در چند سال اخیر اخبار را شنیده باشید، به سختی می‌توانید حسی که فیلم می‌خواهد در رابطه با خشونت مسلحانه‌ی بی‌پایان و خون‌بار منتقل کند را بپذیرید، خصوصاً وقتی که کودکان دبستانی به خط از برابر یک قاتل حرفه‌ای تا دندان مسلح رد می‌شوند. کمی بعد از این صحنه، ویک به هتل کنتیننتال بر می‌گردد و درخواست می‌کند «تفنگ، تفنگ زیاد». وی به اسلحه خانه‌ی هتل راهنمایی می‌شود و زمان زیادی را صرف بررسی سلاح‌های گرم و مهمات‌شان می‌پردازد و با نگاه تحسین‌آمیزی به گلوله‌های ضد زره با روکش طلا نگاه می‌کند. بعد بیرون می‌رود و به مدت ۱۵ دقیقه، آن گلوله‌ها را در مغز دیگران خالی می‌کند.

نوشته نقد فیلم جان ویک ۳ پارابلوم ساخته چاد استاهلسکی – مغزهای متلاشی اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d9%88%db%8c%da%a9-3-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d9%84%d9%88%d9%85-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%da%86%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3/

نگاهی به سینمای بیلی وایلدر – علیه افسردگی

در بین عاشقان تاریخ سینما نگرشی مرسوم وجود دارد مبنی بر این که سینمای کمدی با بیلی وایلدر تعریف می‌شود. فارغ از این که این گزاره چقدر از سر هیجان و چقدر حاصل تفکر جدی و سینمایی است، نقش وایلدر به عنوان یکی از بزرگ‌ترین فیلمسازان کمدی تاریخ انکارناپذیر است. با این حال باید گفت محدود کردن او به سینمای کمدی یکی از بزرگترین انحرافات برخی منتقدان به شمار می‌آید. در نخستین برخورد با کارنامه‌ی وایلدر مسئله‌ای که بیش از هر چیز توجه را جلب می‌کند، تنوع ژانری و موضوعی آثار اوست.

او علاوه بر کمدی‌های خود (اعم از کمدی رمانتیک، کمدی فارس و کمدی‌ سیاسی)، شماری از مهم‌ترین ملودرام‌های تاریخ سینما و فیلم‌های اجتماعی و البته یکی از نمونه‌ای‌ترین فیلم نوآرها را ساخته است. در عین حال پایبندی ناخودآگاهانه‌ی او به تئوری مولف سبب شده تا تماشای آثار او در زمره هیجان‌انگیزترین پروسه‌های دیداری مخاطبان باشد. با وجود این‌که وایلدر در اکثر مصاحبه‌ها به دلیل کمرنگ جلوه‌دادن و بی‌توجهی به نقش فیلمنا‌مه‌نویس، همواره علیه تئوری مولف صحبت کرده و آن را رد می‌کند، اما در عمل آثارش از سبک خاص و نگرشی ویژه‌ پیروی می‌کنند.

بسیاری بیلی‌وایلدر را استاد فیلم‌نامه‌نویسی می‌دانند. فیلم‌نامه‌های آثار او که معمولاً آن‌ها را با کمک آی ای ال دایموند می‌نوشت، چفت و بست‌دارترین روابط علت معلولی را دارند و در عین حال توجه ریزبینانه‌ای به جزئیات و پرداخت شخصیت‌ها می‌کنند. این امر از آن‌جا نشئت می‌گیرد که وایلدر پیش از فیلمسازی مدت زیادی را به فیلم‌نامه‌نویسی برای کارگردانان مختلفی مشغول بوده است که مهم‌ترین آن‌ها در همکاری او با استادش ارنست لوبیچ در فیلم «نینوچکا» (۱۹۳۹) که حاوی نگاهی انتقادی و به شدت خنده‌دار نسبت به کمونیست‌ها بود، دیده می‌شود. جالب آنکه خود وایلدر بعدها در فیلم «یک دو سه» (۱۹۶۱) دست روی همین موضوع می‌گذارد و با کمونیسم شوخی می‌کند. او همواره و تا آخر عمر از لوبیچ به عنوان الگو و اسطوره‌ی سینمایی خود یاد می‌کند و معتقد است هر گاه در جایی از ساختن فیلم دچار مشکل می‌شد به این فکر می‌کرد که «اگر ارنست بود چه کار می‌کرد؟»

بیلی وایلر

فریب‌کاری، کلاه‌برداری، جعل هویت و تقلب، از مضامین اساسی سینمای وایلدر هستند که به شکل موتیف‌وار در سینمای او تکرار می‌شوند. در اولین فیلمش «صغیر و کبیر» (۱۹۴۲) زنی بالغ تلاش می‌کند تا با تغییر هویت خود در قالب دختری ۱۲ ساله نیمی از بهای بلیت قطار را نپردازد. این جعل هویت در کمدی معروف «بعضی‌ها داغشو دوست دارند» (۱۹۵۹) به شکل زن‌پوشی و مردانی که چهره‌ی خود را به شکل زنان در می‌آورند، نمود پیدا می‌کند.

در «شیرینی شانس» (۱۹۶۶) مردی به دروغ تمارض می‌کند که پایش شکسته تا از صاحب کارش غرامت بگیرد. تقریباً اکثر شخصیت‌های آثار وایلدر مدام یکدیگر را فریب می‌دهند و به یکدیگر خیانت می‌کنند. این خیانت‌ها ممکن است مانند «خارش هفت ساله» (۱۹۵۵) و «آوانتی» (۱۹۷۲) در روابط عاشقانه بین زنان و مردان رخ دهند و یا ممکن است سویه‌های جنایت‌کارانه‌تری پیدا کنند. برای مثال در «غرامت مضاعف» (۱۹۴۴) یک زن اغواگر با همکاری یک مرد سعی می‌کند تا با دسیسه و فریبِ قانون، شوهرش را به قتل رسانده و پول بیمه‌ی او را تصاحب کند.

بیلی وایلر

کمدی‌های وایلدر عمدتاً با نام جک لمون گره خورده است و این دو با هفت همکاری یکی از موفق‌ترین زوج کارگردان – بازیگر‌های تاریخ سینما را رقم زدند. این همکاری با بعضی‌ها داغشو دوست دارند آغاز شد و در «آپارتمان» (۱۹۶۰)، یکی از بهترین کمدی‌های تمام ادوار و «ایرما خوشگله» (۱۹۶۳) به اوج خود رسید.

یکی دیگر از همکاری‌های درخشان این دو یک دهه بعد در «صفحه‌ی اول» (۱۹۷۴) شکل گرفت، یک فیلم خبرنگاری که بر اساس فیلمی به همین نام از لویی مایلستون ساخته شده بود که البته هاوارد هاکس نیز در «منشی‌ ‌همه‌کاره‌ی او» (۱۹۴۰) از روی آن اقتباس کرد. در این فیلم جاه‌طلبی‌های بعضا افراطی خبرنگاران در مقابله با اخبار داغ، از طریق زبان کمدی به بهترین شکل ممکن به تصویر کشیده می‌شود. البته خود وایلدر پیش از این در فیلم «تکخال در حفره» (۱۹۵۲) به شکلی تلخ داستان‌ یک خبرنگار جاه طلب را روایت کرده بود. فیلمی که به شکلی کنایی این نکته را می‌رساند که چطور جنازه‌ی مُرده‌ی یک کارگر معدن ارزش بیشتری از زنده‌ی او دارد.

بیلی وایلر

در دوره‌ای که سینمای آمریکا به دلیل شرایط بعد از جنگ جهانی دوم به سوی سینمای نوآر یا سیاه گرایش پیدا می‌کند، وایلدر نیز با ساخت غرامت مضاعف به عنوان یکی از پیشگامان اصلی این گونه معرفی می‌شود. او با الهام‌گیری از ویژگی‌های بصری و نورپردازی مکتب اکسپرسیونیسم دهه‌ی ۲۰ آلمان و تلفیق آن با سینمای قصه‌گوی هالیوود جزو بنیان‌گذاران جریانی می‌شود که بعدها تبدیل به یکی از چالشی‌ترین گونه‌ها در مطالعات سینمایی می‌گردد. البته گرایش وایلدر به فیلم نوآر محدود به غرامت مضاعف نشد و در فیلم بعدی‌اش «تعطیلات گمشده» (۱۹۴۵) که درباره‌ی مسئله‌ی اعتیاد به الکل بود، بارقه‌های این نوع سینما به وضوح دیده می‌شد. فیلمی که جایزه‌ی اسکار بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه را برای او به ارمغان آورد.

وایلدر به ستارگان افول‌کرده‌ی سینما نیز علاقه‌ی زیادی دارد و دو فیلم خود را حول آن‌ها می‌سازد. یکی از بی‌بدیل‌ترین شاهکارهای او «سانست بلوار» (۱۹۵۰) است که فیلمی درباره‌ی سینما محسوب می‌شود. فیلم داستان ستاره‌ای قدیمی با بازی گلوریا سوانسون را روایت می‌کند که جایگاهش بعد از ناطق شدن سینما متزلزل شده و از روزهای پرشکوه خود فاصله گرفته است. سانست بلوار تقریباً به طور کامل در فلش‌بک روایت می‌شود و در نتیجه از حیث ساختار نیز یکی از خاص‌ترین فیلم‌های وایلدر به شمار می‌آید.

بیلی وایلر

وایلدر در این فیلم نقش کوچکی برای باستر کیتون – که او نیز در واقعیت افول کرده و گمنام بود – در نظر گرفت و از فیلمساز بزرگی چون اشتروهایم نیز به عنوان یکی از بازیگران اصلی استفاده کرد. او این سنت استفاده از فیلمسازان بزرگ را بعدها نیز ادامه داد و «در بازداشتگاه شماره ۱۷» (۱۹۵۳) اتو پره‌مینجر را در قالب افسری نازی به تصویر کشید. او سال‌ها بعد فیلم «فدورا» (۱۹۷۹) را جلوی دوربین برد و بار دیگر به داستان یک ستاره‌ی افول کرده‌ی بین‌المللی سینما پرداخت.

از هر لحاظ که بنگریم آثار وایلدر جزو بهترین، انسانی‌ترین و مفرح‌ترین فیلم‌هایی هستند که تا به امروز تاریخ سینما به خود دیده است. امروزه «وایلدر درمانی» به صورت دیدن شبی یک فیلم از او به مدت یک ماه می‌تواند بهتر از هر قرص و دوایی علیه افسردگی، ناامیدی و بریدن از زندگی عمل کند.

نوشته نگاهی به سینمای بیلی وایلدر – علیه افسردگی اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d9%86%d9%85%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%d9%84%db%8c-%d9%88%d8%a7%db%8c%d9%84%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af/

نقد سریال برف شکن – پی ریزی یک انقلاب

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

قبلاً این را گفته‌ام و باز هم می‌گویم: در این عصر کنونی، پیدا کردن محصولی که نسبتاً خوب باشد، دشوار است. باید از همه نظر متعادل باشد. یعنی نه خیلی بد باشد، نه خیلی خوب‌. انسجام داشته باشد امّا آن‌قدرها هم پدیده‌ی عظیم و پیچیده‌ای نباشد. در کل، چنین چیزی هدف خیلی بزرگی نیست و البته آستانه‌ی تحمّل مخاطبان نیز کمی متفاوت است.

برای این که شک و شبهه‌ای در میان نباشد، واضح‌تر می‌گویم. منظورم سریال‌های درام تلویزیونی است، نه برنامه‌هایی که در طول روز پخش می‌شوند و یا سریال‌های سرگرم‌کننده‌ی بعدازظهری، مانند Queer Eye. منظورم چیزی‌ست که داستانی داشته باشد که حتی در حالی که به گوشی‌تان خیره شده‌اید هم، بتوانید دنبالش کنید. با شخصیت‌هایی که چندان پیچیده نیستند و تا حدّی می‌شود روی آن‌ها سرمایه‌گذاری کرد. در حالی که گوشی‌تان را زمین می‌گذارید، شام‌تان را میل می‌کنید و نوشیدنی‌‌تان را می‌نوشید.

سریال برف شکن

امّا خبر خوش این است که کرونا باعث شده است که مردم به محصولاتی از این دست بیشتر نیاز پیدا کنند و در نتیجه خروجی بیشتری از این نوع داریم. این بار قطاری زره‌پوش و غول‌پیکر، متشکل از ۱۰۰۱ واگن خودپایدار را داریم که بی‌وقفه زمینی که تا بیخ و بن یخ بسته‌ است را دور می‌زند. در واقع تلاشی‌ست برای به تصویر کشیدن یک کلیشه‌ی برعکس. (گرمایش جهانی) می‌دانم. همین الان‌اش هم مجذوب شده‌اید، درست است؟ و این حتی قبل از این است که بدانید که این کشتی زمینی قرار بود که تنها افراد نخبه و باهوش را در خود جای دهد، امّا در دقایق پایانی و قبل از این که سفر بی‌پایانش را آغاز کند، توسط افراد معمولی و فرودست نیز مورد حمله قرار گرفت و آن‌ها نیز به زور در آن ساکن شدند.

افرادی که در شرایطی وخیم و نابه‌سامان در واگن‌های آخرین قطار زندگی می‌کنند و نگهبانان با اکراه به آن‌ها غذا می‌دهند و آن‌ها نیز نتیجتاً در حال پی‌ریزی شورش هستند. در حالی که بیلیونرها، زیبارویان و بازرگانان در واگن‌های جلویی به عیّاشی و زندگی مجلل و اشرافی‌شان مشغول‌اند. خانم‌ها و آقایان، خوش آمدید – یک لحظه اجازه بدهید بلیت‌تان را چک کنم – به «برف‌شکن». احتمالاً به مذاق همگان خوش بیاید.

سریال برف شکن

این سریال بر اساس رمان‌های مصور نوشته‌شده توسط جک لاب، جان مارک روشت و بنجامین لگراند و فیلم سال ۲۰۱۳ بونگ جون هو، به همین نام، ساخته شده است. فیلمی که رمان‌ها را خیلی دقیق و موشکافانه به نوعی به داستانی درباره‌ی زندگی در زیر پرچم سرمایه‌داری تبدیل کرد. اگر تا به الان لذت تماشای این فیلم را تجربه نکرده‌اید، بروید و تماشایش کنید و برگردید. بعد از آن، ما بر روی نقش‌آفرینی باورنکردنی تیلدا سویینتون در نقش ناظر دیوانه‌ی مارگارت‌تاچر‌مآب قطار که خز می‌پوشد، تمرکز خواهیم کرد.

سریال «برف‌شکن» به طرز باشکوهی تقریباً همه‌ی نکات خوب و مثبت هر دو منبع‌اش (رمان‌ها و فیلم بونگ جون هو) را کنار می‌گذارد و در عوض آن را به یک دزدوپلیس‌بازی تبدیل می‌کند که در قطار مذکور اتفاق می‌افتد‌. می‌توانید فرض کنید نسخه‌ی علمی تخیلی سریال «نظم و قانون» است.

سریال برف شکن

«آندو لیتون» (با نقش‌آفرینی دیوید دیگز) یکی از آن‌ افرادی‌ست که به زور سوار قطار شده است. آن‌ها «دُم‌نشین‌ها» خطاب می‌شوند، چرا که در قسمت پایانی قطار که «دُم» نامیده می‌شود، زندگی می‌کنند و دلیل آن هم این است که بودجه تماماً صرف شات‌های خارجی قطار در حال فرو رفتن در سرزمین‌های یخ‌زده شده است و نه صرف فیلمنامه. (شوخی) دُم‌نشین‌ها در حال پی‌ریزی یک انقلاب هستند. «لیتون» زمانی که توسط صدای قطار، «ملانی گویل» (با نقش‌آفرینی جنیفر کانلی)، به واگن‌های جلویی احضار می‌شود، اصرار بر احتیاط دارد. ملانی مسئول عملی کردن دستورات «آقای ویلفورد»، سازنده‌ی دیده‌نشده و خداوار قطار، است. «لیتون» سابقاً پلیس جنایی بوده است و در قطار قاتلی سریالی وجود دارد که مسافران درجه سوّم را به خطر انداخته، و نظم و قانون شکننده‌ی قطار را به هم ریخته است. «آقای ویلفورد» به «لیتون» برای حل این مشکل نیاز دارد.

بسیار خب.

«لیتون» تنها پلیس جنایی سابق در قطار است. قطاری که یک اقیانوس مینیاتوری در اختیار دارد که از آن برای تغذیه‌ی مسافرانی که پول می‌پردازند، استفاده می‌کند. همچنین چندین درخت گیلاس پرورش‌یافته در آب، امّا حتی در یکی از این ۳۰۰ واگن کشاورزی‌اش هیچ نیروی پلیسی ندارد.

بسیار خب.

دوست‌دختر سابق «لیتون» که پنج سال پیش تصمیم گرفت «دُم» را ترک کند تا در قسمت «ماشین شب» کار کند، یکی از مظنونین است.»

بسیار خب.

سریال برف شکن«لیتون» در حال حاضر کاملاً تمامی قطار را تحت پوشش قرار داده است و برای یک انقلاب درست و حسابی  نقشه می‌کشد و همزمان معمّای قتل را نیز حل می‌کند. بسیار خب؟

بسیار خب. فکر می‌کنم که این همه‌ی آن چیزی‌ست که نیاز دارید. یک صحنه‌ی مبارزه‌ی خون‌آلود وجود دارد، یک عشق تقریبی، یک کودک دل‌نشین، اشاراتی نصفه‌و‌نیمه در مورد وفاداری به طبقه‌ی اجتماعی، اعتماد و خیانت و گره‌ای در اواخر قسمت اول که احتمالاً همزمان با دیدن تیتراژ آغازین، پیش‌بینی‌اش می‌کنید. به طور خلاصه، بسیار مناسب است. لم بدهید و ریلکس کنید و از این مزخرف زرق‌وبرق‌دار لذت ببرید.

نوشته نقد سریال برف شکن – پی ریزی یک انقلاب اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%a8%d8%b1%d9%81-%d8%b4%da%a9%d9%86-%d9%be%db%8c-%d8%b1%db%8c%d8%b2%db%8c-%db%8c%da%a9-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8/

نقد فیلم ابد و یک روز ساخته سعید روستایی – خانه‌ ملت

امتیاز منتقد
امتیاز منتقد

«ابد و یک روز» نخستین ساخته‌ی سعید روستایی است که فیلمنامه‌ی آن را خودش نگارش کرده و در سال اکرانش با استقبال زیادی مواجه شد و در جشنواره‌ی فجر نیز جوایز زیادی را از آن خود کرد. موضوعی که «ابد و یک روز» را به عنوان فیلم اول یک کارگردان جوان جزو آثار نمونه‌ای سینمای ما در نگاه عام مخاطبان در دهه‌ی نود شمسی قرار می‌داد.

تماشای مجدد «ابد و یک روز» پس از چند سال و حالا با نشستن گرد گذر زمان روی اثر، هرچند کم و نزدیک، موضوعات و سویه‌های جدیدی از فیلم را برایم نمایان نمود. فیلم دیگر آن تازگی تماشای بار اول و یا حتی دوم را نداشت و در بسیاری از زمان‌ها حتی به سطحی قابل‌قبول نیز نزدیک نمی‌شد و شعارهای موجود در کلام شخصیت‌ها و میزانسن‌های اشتباه و فریب‌دهنده‌ی فیلم بیشتر به چشم می‌آمدند.

فیلم ابد و یک روز

فیلمی که با توجه به موضوعش و تکیه‌ی زیاد بر کلام و کشمکش‌های کلامی شخصیت‌ها توانست در همان سال اکران و البته این چند سال گذشته از آن، با دیالوگ‌های معروفش در اذهان بماند و همه‌ی مخاطبان آن‌ها را از بر باشند اما روشن است که در نمایش واقعیت اجتماع و واقع‌گرایی ناتورالیستی آن‌چنان موفق نبوده و نمودش نیز در فراموشی کلیت فیلم و آن خانه‌ای که به عنوان نماد در نظر گرفته شده بود، پیداست. حال از جایگاه‌ها و ابعاد مختلف می‌توان اثر را بررسی نمود. اما به نظر می‌رسد چند موضوع حیاتی‌تر و مهم‌تر از سایر موضوعات در مواجهه با «ابد و یک روز» هستند که آن‌ها را واکاوی خواهم نمود.

فیلم اجتماعی

مفهوم «فیلم اجتماعی» در این سال‌ها در سینمای ما دست‌خوش تغییرات بسیاری شده و سوتفاهم‌های زیادی در پرداخت به این دسته از فیلم‌ها وجود دارد. طوری که گاها در برخی آثار دیده می‌شود که وجود یک کاراکتر تیپ (مثلا یک معتاد یا یک انسان منزوی) را به مفهوم «فیلم اجتماعی» تعمیم می‌دهند و یا یک لحظه و کنش را به عنوان نماینده‌ی تمام‌عیار سینمای اجتماعی معرفی می‌کنند.

فیلم ابد و یک روز

به طور قطع اینگونه نمی‌توان به مفهوم «فیلم اجتماعی» رسید و فاکتورهای زیادی باید در متن اثر و سپس در پیاده‌سازی آن وجود داشته باشند تا چنین امری محقق شود. مانند نمونه‌های درست و دقیق این فیلم‌ها که یا صرفا اجتماعی بودند و نگاهی گزنده و تلخ داشتند، (مانند فیلم‌های «آبادانی‌ها»، «زیر پوست شهر» و یا «جدایی نادر از سیمین») و یا با ملودرام‌های خانوادگی تلفیق می‌شدند و کمی لحنشان تلطیف می‌شد (مثل فیلم «مهمان مامان»، «اجاره نشین‌ها»).

در این بین اما آثاری بودند که می‌خواستند مسیر خودشان را بروند و از سویی هم «فیلم اجتماعی» باشند و هم «ملودرام خانوادگی» و از سوی دیگر استقلال خود را حفظ کنند و هیچ‌کدام از آن‌ها نباشند. نمونه‌اش «ابد و یک روز» سعید روستایی است، فیلمی که پلات مرکزی‌اش بر خانوده‌ای سطح‌پایین تمرکز می‌کند و قصد دارد تا سویه‌هایی از زندگی نکبت‌بار آن‌ها را با تکیه بر شخصیت‌ها و مکالمات بینشان نمایش دهد. خانواده‌ای که اعتیاد در آن ویرانی به وجود آورده، پدر به عنوان نماد بزرگی و کنترل حذف شده است و برادر بزرگتر در جایگاه او نشسته است.

فیلم ابد و یک روز

 انتخاب چنین موضوعی با چنین جغرافیایی می‌تواند برای مخاطبان سینمای ما جذاب باشد و التهابات موجود در این جغرافیا خود به خود در ذهن ما متبادر شود. اما اینکه فیلم قرار است با شخصیت‌ها و نگاه به ظاهر اجتماعی‌اش چه کند مهم است. فیلم خانه را به عنوان نماد کشور و افراد داخل آن را نماینده‌ی افراد مختلفی در جامعه قرار می‌دهد. جوانی که معتاد است، مادری که علیل است، دختری که می‌خواهد خوب بماند و سایر اعضایی که در خانواده حضور دارند هر کدام نماینده‌ی قشری از جامعه هستند.

این نمادپردازی به عنوان نیاز اصلی یک «فیلم اجتماعی» که می‌خواهد نگاهی سیاسی نیز داشته باشد و با ملودرام خانوادگی نیز تلفیق شده، به خودی خود اشکال نمی‌آفریند. اشکال زمانی ایجاد می‌شود که فیلم همه‌ی اجزای دیگر و پیرنگ نصفه و نیمه‌اش را فدای چنین نمادپردازی‌ای می‌کند. یعنی از میانه‌ی فیلم به بعد و از جایی که برادر معتاد وارد می‌شود. نمادها با یکدیگر به طور کلامی درگیر شده و فیلم مملو از لحظاتی می‌شود که از درون خود ضربه می‌خورد. لحظاتی که فیلم تلاش می‌کند تا جنبه‌ی اجتماعی/سیاسی خود را عیان کند (مانند سکانس فروختن مواد) و سپس به ناگاه با آوردن تکه‌هایی از «ملودرام خانوادگی» صرفا برای از دست ندادن مخاطب و گرفتن همراهی او (مثل سکانسی که محسن از سمیه می‌خواهد که نرود) ریتم خود را به کل می‌شکند و در آخر مشخص نمی‌شود که جایگاه نگاه اجتماعی/سیاسی فیلم کجاست و جایگاه نگاه ملودرام کجا (اشکالی که در فیلم دوم روستایی نیز وجود داشت) و طبیعی است چیزی که در این بین به طور تام فراموش می‌شود شخصیت‌پردازی و توجه به زیرمتن‌هاست.

فیلم ابد و یک روز

نمونه‌ی عدم این توجه را می‌توان در دیالوگ‌های گل‌درشت شخصیت‌ها جستجو کرد. آدم‌هایی از پایین‌ترین طبقه‌ی اجتماع که حتی مناسبات برخورد با یکدیگر در خانواده را بلد نیستد، به ناگاه حرف‌هایی فلسفی و کتابی را بر زبان می‌آورند و باعث تعجب و البته فاصله‌ی مخاطب می‌شوند. مانند دیالوگ طولانی لیلا در مورد سمیه و مورد احساس ترحم او و یا دیالوگ خواهر دیگر درباره‌ی دنباله‌دار بودن همه‌چیز در آن خانه و یا دیالوگ مرتضی در وسط حیاط برای ترک خانه (هرکی از این خونه نره از سگ کمتره و…) که این دیالوگ اوج فدا کردن فیلم برای پرداختن به نمادپردازی اثر است.

 در این بین مادر منفعلی وجود دارد که تنها تکه‌های خنده‌داری به فیلم اضافه می‌کند و برادر کوچکتری که نخبه است، اما هیچ‌گاه هنگام درس خواندن دیده نمی‌شود. بیشتر نمایش‌های فیلم برای پرداختن به مکالمات طولانی شخصیت‌ها نیز با دکوپاژهایی گل‌درشت (سکانس آمدن برادر کوچک به خانه در پایان فیلم و حرکت پن دوربین و جایگاه‌های افراد در حالتی منفعلانه با نورپردازی‌ای زننده و با آن ویژگی‌های شخصیتی‌ای که از آن‌ها دیده‌ایم مبین این حرف است) همراه شده و عملا اثرگذاری فیلم را به عنوان فیلمی اجتماعی/سیاسی از طبقه‌ی پایین جامعه که برخی از آن‌ها نمی‌خواهند در آن طبقه باشند، از دست خواهد داد.

میزان زیاد خنده‌ی مخاطب در مواجهه با برخی صحنه‌ها دلیل دیگری بر بی‌اثر بودن کلیت فیلم در برخورد با مفهومی اجتماعی است. مفهومی ملتهب از درون که تقلیل یافتگی‌اش در فیلم روستایی باعث می‌شود تا ما با واقعیتی جعلی مواجه باشیم و فیلم تنها در لحظات و صحنه‌هایی می‌تواند تاثیری کوتاه بر مخاطب بگذارد.

فیلم ابد و یک روز

سوی نگاه

دومین مساله‌ی مهم فیلم جهت نگاه اثر است. دوربین فیلم در زمان‌هایی یک دانای کل است که همه را در بر می‌گیرد و از دریچه‌ی نگاه کسی روایت نمی‌شود و در زمان‌هایی دیگر به یکی از شخصیت‌ها متصل شده و از جانب او دیگران را می‌بینیم (خصوصا محسن، مرتضی و سمیه). این تغییر زاویه‌ی دید اگر به هارمونی‌ای درست برسد و میزانسن و دکوپاژ را در اختیار خود بگیرد و بتواند با توجه به ویژگی‌های شخصیتی هرکس تکه‌ای از پیرنگ را همراه با او برای ما روایت کند، اتفاق جذاب و خوبی است که هم به پیدا شدن ریتمی بهتر کمک می‌کند و هم فیلمی با شخصیت‌های متعدد را دچار یک نظم خوب می‌نماید.

اما مشکل بزرگ «ابد و یک روز» از چند جای مختلف عیان می‌شود . نخست اینکه بنا به دلایلی که پیش از این گفته شد، فیلم شخصیت‌پردازی سطح بالایی ندارد که بتوان به آن اتکا کرد و به همین دلیل عوض شدن جهت نگاه و یا در نوعی عوض شدن راوی، کمکی به بهتر شناختن جغرافیا و شخصیت‌های دیگر نمی‌کند. زیرا این تعویض راوی، چیز یا چیزهای جدیدی را برای ما عیان نمی‌نماید و شخصیت‌ها دارای نگاهی خاص و عمیق نیستند و تقریبا هیچ‌کدام از آن‌ها هیچ نکته‌‌ی درونی و شخصی‌ای را از خود به ما نشان نمی‌دهند (به جز شخصیت خواهر بزرگ که از دیگران کم‌تر حرف می‌زند و رهاشده‌ترین شخصیت فیلم است و به تحمیل فیلمساز کاری نمی‌کند).

فیلم ابد و یک روز

اوج این نگاه‌های اشتباه در پایان‌بندی فیلم است، جایی که سمیه با خانواده‌ی افغانی در حال رفتن است. لحظه‌ی شروع حرکت آن‌ها از جلوی خانه هوا روشن است، لحظه‌ای که او برادر کوچکش را می‌بیند هوا کاملا تاریک شده (اینکه از خانه تا سلمانی محله چه‌قدر راه بوده که این زمان طی شده خود محل بحث است). احتمالا از چشم سمیه برادر را می‌بینیم که ابتدا به خلاف جهت حرکت ماشین می‌رود اما به ناگاه در جهت حرکت ماشین به راه می‌افتد (اشتباهات راکوردی فیلم).

اینکه چرا سمیه نمانده تا برادر کوچک و دوست‌داشتنی‌اش را ببیند، نقطه‌ی مجهول و غیر منطقی این پایان است. اما لحظه‌ی ورود پسر به خانه و ایستادن او در وسط حیاط و موقیعت‌های مکانی دیگران در برخورد با او این توقع را در ما ایجاد می‌کند که این سکانس مختص او و از زاویه‌ی دید اوست، اما دوربین پن می‌کند و سپس پشت‌سر پسر می‌ماند و این نقطه‌ی دید مجهول بزرگ فیلم است که تمام پایان‌بندی را خراب می‌کند.

فیلم ابد و یک روز

پایان‌بندی

سمیه مجهول‌ترین شخصیت فیلم است. با اینکه در ظاهر نقش اصلی زن فیلم را بر عهده دارد، اما ما تقریبا هیچ‌چیز از او نمی‌دانیم. طبیعی است که لباس‌هایی که می‌پوشد و حرف‌هایی که می‌زند نمی‌تواند او را به عنوان فردی متمایز برای ما عیان کند. از ابتدا تا انتهای فیلم ما متوجه نمی‌شویم او چرا راضی شده با یک افغانی (فیلم تماما به این اشاره دارد که این‌ها از افغانی‌ها هم بدتر هستند) ازدواج کند و جز در کلام دیگران ما تردیدی در رفتن یا نرفتنش نمی‌بینیم (که بخشی از آن به بازی ضعیف پریناز ایزدیار برمی‌گردد).

این شخصیت مجهول که پایان‌بندی فیلم را به خود اختصاص داده، طبیعی است که نتواند از حالات درونی خود ما را  آگاه کند و به ما بقبولاند که رفتنش خودخواسته نبوده و بازگشتش در پایان خودخواسته است. او نمی‌تواند این حس را بیافریند که بازگشتش برای این است که برادر کوچک‌ترش شبیه دو برادر بزرگ‌تر نشود. پس عاملی بیرونی نیاز است تا او برگردد. آن عامل بیرونی چیزی نیست جز تحمیل کارگردان، یعنی اتفاقات تماما خارج از فیلم و خارج از اصول فیلم‌سازی.

فیلم ابد و یک روزپایان‌بندی اثر ما را با این موضوع روبه‌رو می‌کند که دیدن برادر در خیابان با آن حالت و سوی نگاه اشتباه، نمی‌توانسته محرکی برای فرار از دست خانواده‌ای غریبه باشد (سمیه با لباسی سفید بین چند نفر مشکی‌پوش نشسته است، نمادپردازی ضعیف و سطحی فیلم) پس فیلمساز خواسته که او برگردد، و همین پایان فیلم را با مشکل بزرگی مواجه می‌کند و کلیت اثر که نیز با سوتفاهم‌های زیادی در پرداخت یک «فیلم اجتماعی» مواجه بوده، در اینجا کاملا سقوط خواهد نمود.

در نهایت «ابد و یک روز» به عنوان فیلم اول یک کارگردان جوان همچنان چند سکانس خوب دارد، نیمه‌ی دوم اثر کارگردانی قابل‌قبولی را به خود می‌بیند و در لحظاتی که فیلم راه درستی از لحاظ پرداخت دغدغه و جهت نگاه را طی می‌کند، می‌تواند بیننده را نیز به برانگیختگی احساسات را برساند. پس از گذشت چند سال می‌توان گفت که ابد و یک روز برای چند دیالوگ ساخته شده بود که به شخصیت‌ها نمی‌آمدند اما در ذهن مخاطبان (به واسطه‌ی تکرار زیاد) ماندگار شدند و فیلمی که به عنوان نماینده‌ی «فیلم اجتماعی» در دهه‌ی ۹۰ شمسی شناخته می‌شود، دچار اشکالات عدیده‌ای در پرداخت است.

نوشته نقد فیلم ابد و یک روز ساخته سعید روستایی – خانه‌ ملت اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d9%86%d9%82%d8%af-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85-%d8%a7%d8%a8%d8%af-%d9%88-%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d8%b3%d8%b9%db%8c%d8%af-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c%db%8c/

ترین های فرد علیه سیستم

اینفوگرافیک فیلم های فرد علیه سیستم

یکی از تم‌‌های سینمایی محبوب در تاریخ سینما، تم فرد علیه سیستم است. در این فیلم‌‌ها عمدتا یک قهرمان علیه سیستم فاسد طغیان می‌‌کند و در تلاش برای زمین زدن آن بر می‌‌آید. در این اینفوگرافیک به معرفی آثار با این تم پرداخته‌‌ایم.

دانیال هاشمی‌پور: سانشوی مباشر (۱۹۵۴، کنجی میزوگوچی)

روایت پر از رنج و محنت کنجی میزوگوچی در سانشوی مباشر چنان تاثیر عاطفی عمیقی بر مخاطب می‌گذارد که خلاصی از آن تا مدت‌ها برایش میسر نخواهد بود. میزوگوچی در این جیدای‌گکی درجه یکش خروش یک فرد از سطوح پایین اجتماع علیه سیستم فاسد – در این جا علیه نظام فئودالی – را چنان درخشان به تصویر کشیده که در تاریخ سینمای ژاپن و جهان بی‌سابقه است.

هیچ‌کدام از این دردها اما به اندازه‌ی سکانس پایانی دیدار دوباره‌ی پسر و مادر پس از سال‌ها و آن کرین شگفت‌انگیز و طلایی دوربین و آن کشاورز در لانگ‌شات تاثیرگذار نیست.

شهرزاد شاه‌کرمی: مردی برای تمام فصول (۱۹۶۶، فرد زینه‌مان)

مضمونی در فیلم مردی برای تمام فصول وجود دارد که گویی قدمتی به اندازه‌ی تاریخ قدرت‌طلبی بشر دارد. چنان‌که در همه‌‌ جای جهان و در همه‌ی ادوار تاریخ، آسمان همین رنگ بوده است. به رنگ مردمان فرومایه، نابخرد و پست که همواره به قدرت می‌رسند، انسان‌های شایسته را به زیر می‌کشند و عاقبت آن‌ها هم مانند شایستگان خواهند مرد.

شاید اکنون در بازخوانی این فیلم، آن‌چه که سر توماس مور بر سر آن ایستادگی می‌کند و به دار آویخته می‌شود، عقیده‌ای متعصبانه خوانده شود. اما آن‌چه مهم است درون خود شخصیت پنهان است؛ عقیده‌ای که به عمل تبدیل می‌شود.

عباس نصراللهی: سرپیکو (۱۹۷۳، سیدنی لومت)

سیدنی لومت به مدد خلق شخصیتی یکه و سرکش در اداره‌ی پلیس آمریکا که همواره در حال انتقال از این شهر به آن شهر و از قسمتی به قسمت دیگر است به لایه‌های زیرین پلیس آمریکا می‌رود و کثافت وتعفن موجود در آن‌جا را تصویر می‌کند.

همه در حال رشوه گرفتن هستند و هیچ‌کسی هم نیست که در مقابل آن‌ها بایستد. تنها سرپیکوست که تبدیل می‌شود به یک نفر در مقابل یک سیستم شناخته شده. «سرپیکو» با داشتن شخصیتی به یادماندنی با اجرای تماشایی «آل پاچینو»، یکی از آثار نمونه‌ای در نمایش فرد مقابل سیستم است.

سیدمحمد نیاکی: شجاع‌ دل (۱۹۹۵، مل گیبسون)

آنهایی که در دنباله این اندیشه‌ی لئو اشتراوس «برای درک اندیشه‌ی وحشی باید با او و مثل او زندگی کرد» و در جهت تکمیل آن هستند نه تنها به ساختار، بلکه به عملکردِ جادویی اسطوره در جامعه ایمان می‌آورند. به بیانی دیگر اسطوره را راوی کارهای برجسته موجودات مافوق طبیعه‌ای می‌دانند که ریشه در واقعیت جامعه و دل مشغولی‌های مردم دارد و به جهت فاصله‌ی اراده و کنش‌مندی در نسبت با مردم است که جنبه رویاگونه‌ای می‌یابد.

حال در شجاع دل «ویلیام والاس» قهرمان ملی اسکاتلند در برابر ظلم و استعمار انگلستان همان موجود مافوق طبیعه است که ایستادگی‌اش در مقابل ظلم، فریاد مردم همه زمانه‌ها است که نه جغرافیا می‌شناسد و نه رنگ و نژاد.

نوشته ترین های فرد علیه سیستم اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.

source https://mag.filmgardi.com/%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%af-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%b3%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%85/

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید