
بله من هم کتاب «وایلدر» اکسل مدسن نشر ۵۱ را خواندهام. من هم دیالوگهای معروف بین استرلینگ هیدن و جوآن کرافورد در «جانی گیتار» را مثل کف دستم میشناسم و من هم ارجاع به «چهارصد ضربه» و یک خروار فیلم و انیمیشن نوستالژیک دیگر را متوجه شدم.
اما وقتی تمام این خوشذوقیهای لحظهای و به رخ کشیدن سلیقهی برتر، به یک انسجام و چفت و بست حداقلی نرسد، چه فایده؟ شخصا بهترین نسخهی «جانی گیتار» را روی هاردم دارم و هر وقت دلم بخواهد دیالوگهای اورجینال آن را از زبان هیدن و کرافورد میشنوم نه از زبان پیمان معادی رو به مهناز افشار و در یک میزانسن مضحک.
شعر لورکا با صدای شاملو را هم در گوشی موبایلم دارم و بارها در شلوغیهای مترو در پناه هدفونِ بینهایت عزیزم در دریای بیکران آن غرق شدهام. تمام آن فیلم و کتابهای دیگر را هم دارم و یک نظر به جلدشان در دستان بازجوی کمیک زندان، چندان شعفی در وجودم نمیآفریند. با این حال طرف سینمای ارجاع دادنم.

ارجاع دادن اصولی و به موقع که در بستر مناسب پیرنگ، هم در پرورش شخصیتهای فیلم کمک کند و هم موقعیت مشابهی را یادآور شود و یا حداقل یک خاطره بازی اساسی کند. «ناگهان درخت» صفی یزدانیان نه تنها در هیچ یک از این اعمال موفق نیست، که در جهت کاریکاتوری کردن هر دو مفهومی برمیآید که تروفو یک عمر با آنها فیلم ساخت؛ عشق و ارجاع.
از اولی شروع کنیم. «ناگهان درخت» ظاهرا عاشقانه است. عشق به مادر، عشق به معشوق و عشق به فرزند. اما وقتی عاشق نمیسازد، عشق از کجا پدید آید؟ اگر عاشقانهی «در دنیای تو ساعت چند است؟» بینهایت ناب از کار در آمده بود، بخش بزرگی از هستی خود را مدیون وجود علی مصفا با آن مشنگبازیها و “تا ته خط عشق رفتن”ش بود. معادی سایهای از علی مصفاست؛ در ظاهر دردمندتر و البته بیبخارتر. تلاشهای یزدانیان برای تصویر کردنِ یک «لوزِر» و ساختن شمایلی از او به عنوان عاشق حقیقی به یک بنبست ویرانکننده منتهی میشود.
در کل فیلم حتی یک لحظهی عاشقانه و یک ثانیه تمرکز بر دوتایی عاشق/معشوق وجود ندارد. فیلمساز نه اندکی متانت و صبر در پرداخت عشق به آن دختر مدرسهای با رفتارهای سادیستیکش نشان میدهد و نه در بزرگسالی شخصیت اصلی، عشق به مهتاب را در قاب دوربین میسازد. در «ناگهان درخت» همه چیز در دیالوگ و حرف شنیده میشود.

انگار کاراکترها فقط در حرف عاشق میشوند و به عمل که میرسد از کوچکترین اکت انسانی وا میمانند. عشق به فرزند نیز که قرار است موتور محرکهی رابطهی شخصیتها باشد همین وضع را دارد. پایانبندی نیمه سورئال فیلم با آن تمثیل از فرزند به دنیا نیامده، اوج تلاش فیلمساز برای دستیابی به یک لحن شاعرانه در فرم روایی و بصری است، که البته از رسیدن به آن باز میماند.
پرگوییهای فیلم حد و حساب ندارد و گاه تا جایی پیش میرود که آدم حس میکند شنیدن باند صدای فیلم و نریشن معادی به تنهایی همین میزان اطلاعاتی را میدهد که همگامی صدا و تصویر به شکل توامان. چرا که نماهای فیلم در اکثر اوقات چیزی بیش از خوشذوقی همایون پایور در تصویرسازی شبه امپرسیونیستی و نماهای کارت پستالی خوش رنگ و لعاب و توریستی از شمال نیست و فیلم در نقطه مقابل «در دنیای تو ساعت چند است؟» میایستد؛ از آنجا که شهر در آن فیلم تشخصی منحصر به فرد داشت و کاراکترها بخش اعظمی از احساسات خود را از وجودِ رشتِ خیس آن فیلم میگرفتند.

و اما ارجاع؛ سم اصلی «ناگهان درخت» که مانند ویروسی کشنده به جان پیکرهی فیلم افتاده و آن را به سوی مرگی تدریجی سوق میدهد. رویکرد فتیشیستی یزدانیان در گنجاندن هر آنچه نسبت به آن احساس ادای دین میکند، آنجایی تبدیل به مشکل میشود که او توجهی به کارکرد این تمهید نمیکند.
معادی در وهلهی اول هیچ ویژگی خاصی از خود بروز نمیدهد که نسبتی با آن آثار هنری ایجاد کند. در نتیجه ارجاعات از ارادهی فیلمسازی میآید که بدون توجه به منطق داستانی در جهان فیلمش دخل و تصرف میکند. فیلمساز نه مانند آثار پستمدرن در جهت هجو و پارودی از این ارجاعات استفاده میکند و نه در جهت تصویر کردن موقعیتی مشابه آثار مورد ارجاع و ادای دین به آنها برمیآید، در نتیجه همه چیز یک نوستالژیبازی الکن و بیمورد میشود.

و یک نکته در پایان. کستینگهای بد زیادی در سینمای ایران دیدهایم. کستینگهایی که بدون توجه به ویژگیهای شخصیت در فیلمنامه و مناسباتی که بناست تا با هم برقرار کنند چیده میشود. با این حال این یکی نوبر است. حضور مهناز افشار در نقش مهتاب و از آن عجیب غریبتر مهراب قاسمخانی و شقایق دهقان در نقشی فرعی شدیدا توی ذوق میزند.
از صفی یزدانیان که در وهلهی اول منتقد با سابقه و خوشسلیقهایست و در قدم بعد فیلم درخشان «در دنیای تو ساعت چند است؟» را ساخته، تماشای «ناگهان درخت» که از فرق سر تا نوک پایش جعلی است، تجربهی دردناکی به حساب میآید.
نوشته نقد فیلم ناگهان درخت به کارگردانی صفی یزدانیان – علیه نوستالژی اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.