
«ماهیها عاشق میشوند» نخستین ساختهی علی رفیعی است که فیلمنامهی آن را نیز خود نوشته و پس از سالها حضور درخشان در تئاتر تصمیم گرفته تا اولین فیلمش را با نوشتهای از خود جلوی دوربین ببرد. علی رفیعی نام شناخته شده و بسیار مطرحی برای اهالی تئاتر است و آنقدر در این حوزه معروف و قدرتمند است که نامش را کنار نام کسی چون حمید سمندریان بیاورند.
کارگردان تحصیلکردهای که نمایشنامههای اقتباسیاش و پیادهسازی جذاب آنها روی صحنه تئاتر برای همه ماندگار و جذاب است. سودای رفت و آمد بین تئاتر و سینما همواره بین بازیگران مطرح بوده و این کار انجام میشده، اما چنین اتفاقی بین کارگردانان این دو حوزه چندان مرسوم نبوده است، گرچه بزرگانی چون الیا کازان هر دوی این کارها را به بهترین شکل انجام میدادند، اما در ایران این اتفاق جز در مواردی محدود و ناپایدار رخ نداده است.
یکی از آن موارد تصمیم علی رفیعی برای ساخت فیلم سینمایی پس از سالها حضور در تئاتر بوده است. اتفاقی که با ساخت فیلم «ماهیها عاشق میشوند» در سال ۱۳۸۳ رخ داد. طبیعی است که تفاوت بین اجرای صحنهای و آنچیزی که در مقابل دوربین قرار میگیرد و در اصطلاح اجرای سینمایی، بسیار زیاد است. پس نه میتوان بهطور کامل سینما و المانهایش را وارد تئاتر کرد (به دلیل محدود بودن فضا و زنده بودن اجرا) و نه میتوان تئاتر را به طور کامل وارد سینما نمود.

گرچه که اینها اشتراکاتی چون بازیگران، میزانسن، دیالوگ و… دارند، اما موفقیت کارگردانی در تئاتر دلیل بر موفقیت یا درک درست او از سینما یا برعکس نمیشود. اتفاقی که به نظر میرسد در فیلم علی رفیعی رخ داده است نیز از همینجا نشات میگیرد. «ماهیها عاشق میشوند» یک داستان کاملا کلیشهای و بدون فراز و فرود را روایت میکند که در آن کسی پس از سالها به مکانی خاص بازمیگردد و اتفاقاتی در پی این حضور پس از عدم حضور طولانی مدت رخ خواهد داد.
حال تنها تمهیدی که علی رفیعی تلاش کرده تا در فیلمنامهاش بگنجاند و کمی آن را از کلیشه دور کند، این است که قرینهای در زمان حال برای داستان عشق قدیمی و مصائبش در نظر بگیرد. یعنی برای مرد و زن سالخورده که در جوانی به اجبار از هم جدا شدند، در زمان حال یک دختر و پسر جوان حضور دارند که به اجبار از هم دور افتادهاند.
فیلم به دلیل روایت خطی و پیرنگی بدون کمترین فراز و فرود، فیلمی کاملا قابل فهم و درک از سوی مخاطب است و یافتن چنین قرینهای چندان کار سختی نیست، اما این سهلالوصول بودن را نمیتوان نقطهی قوت فیلم دانست (بر خلاف چیزی که به عنوان مثال در سینمای کیارستمی رخ میدهد) و برعکس باید آن را دلیلی برای ضعف پرداخت دانست. یعنی تلاش برای القای حال خوب و نمایش رنگ و لعاب درون فیلم باعث شده تا تمرکز از روی منطق درام و ایجاد کشمکشهای صحیح در آن برداشته شود و به رفت و برگشتهای فراوان و بسیار کوتاه به صحنههای مختلف و اکثرا بیدلیل منتهی شود (دقت کنید به چند صحنهی حضور عزیز در اسکله یا حضورش در خیابان و دوچرخهسواری و…).

اتفاقی که لحظهای فیلم را رو به جلو نمیبرد و نمیتواند هیچکدام از اجزای حاضر در آن را به درستی تعریف کند. یعنی نه زنانگی فیلم کارکردی درست مییابد، نه جغرافیا طوری تعریف میشود که روی حال و هوای شخصیتها تاثیرگذار باشد و نه تاکید بر روی کار رستورانداری و پختن غذاها میتواند نقشی برای به ثمر رسیدن هدف فیلم ایفا کند. گرچه که در تمام مدت زمان اثر تلاش شده تا قرینهسازیهایی انجام شود و به دید مخاطب هم بیاید، اما فیلم آنقدر زود از روی همهچیز میگذرد که همین قرینهسازیها نیز در ذهن مخاطب جایی پیدا نکند.
مثلا همین تاکید روی غذا و شغل زنان فیلم صرفا برای رسیدن به این نقطه است که عزیز بگوید غذا خوردن دستهجمعی را دوست دارد. اما فیلم برای نمایش چنین موضوعی و با توجه به محدودیت زمانی و نمایش بیش از اندازهی همین موضوع، دچار مشکلات منطقی فراوانی میشود. زنان فیلم دائما مشغول پذیرایی از مشتریان رستوران هستند و وقتی برای خود ندارند، اما به ناگاه در میانهی فیلم و در وسط روز، گویی رستوران را تعطیل کرده و مشغول خوشگذرانی میشوند؛ صرفا برای اینکه فیلم این مفهوم کنار هم بودن را به ما القا کند.
یا داستان دختر و پسر جوان که قرینهای برای آن عشق قدیمی است، به قدری روی هواست که نتوان به هیچکدام از اجزایش فکر کرد. دختری که به شدت نگران عشق گمشدهی خود است، به ناگاه لباس رنگی میپوشد و میخندد و بیخیال همان عشق میشود و یا داستان پیگیری مساله زندانی شدن پسر جوان توسط عزیز نه سری دارد و نه تهی و آن ملاقاتهای درون زندان هم کارکردی در بطن اثر ندارند. همهی اینها کنار هم تداعیگر چنین چیزی در ذهن ما خواهند بود که فیلمساز مسائل سینمایی را فدای خواست خود مبنی بر القای حال خوب و رنگ و لعاب از بیرون فیلم کرده است و چیزی از درون اثر وجود ندارد تا به ما منتقل شود (مثلا سکانسهای اسکله صرفا برای ادای دین به آنجلوپولوس در فیلم قرار گرفتهاند).
همین مساله باعث میشود تا بیرونزدگیهای فیلم بسیار زیاد باشند و بازهم به آن جملهی معروف برسیم که اگر صحنهای در فیلم کابردی ندارد، حذفش کنید. با اتکا به این جمله، میتوان صحنههای بسیاری را از این فیلم حذف نمود، حتی به دلیل عدم استفادهی درست از جغرافیا در ایجاد حس نوستالژی و یا زنده کردن یک عشق قدیمی متاثر از جغرافیا و یا نمایش حال خوب شخصیتها تحت تاثیر این جغرافیا، این فیلم میتوانست در هر جای دیگری روایت شود، بیآنکه آسیبی ببیند و همین پیرنگ کلیشهایش دچار مشکل شود.
گرچه که شاید همین رنگ و لعاب برای بسیاری شیرین و دلپذیر باشد، اما قطعا برای مدیوم سینما کافی نیست و کارکرد ندارد. درام کشمکش میخواهد، منطق لازم دارد و باید رو به جلو برود. حتی اگر این فیلم را یک ملودرام خانوادگی به حساب بیاوریم، بازهم میبینیم که تنها و تنها در حال چرخیدن به دور خود هستیم بیآنکه لحظهای روبه جلو برویم و جز دیدن لحظاتی از احساسات شخصیتها که به دلیل فقدان کشمکش بسیار کمرنگ و کمرمق هستند، بتوانیم اتفاق خاصی را مشاهده نماییم.
نوشته نقد فیلم ماهی ها عاشق می شوند – خوش رنگ و لعاب بی اثر اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.