
لوینسون که عموما با آثار سیاسی و نقادانهاش در سینمای جهان شناخته میشود و فیلمهای مهمی همچون «مرد بارانی» و «صبح بخیر ویتنام» را در کارنامه دارد، در اواخر قرن بیستم از فیلم تازه خود به نام «سگ را بجنبان» رونمایی کرد.
این فیلم با پایبندی به قواعد کمدی کلاسیک، بیشتر از آنکه نقد رویکرد و رفتارهای سیاستمداران باشد، اثری درباره نقد افکار عمومی مردم آمریکا محسوب میشود؛ یعنی انتقاد از مردمی که ذهن خود را به رسانههای جمعی سپرده و با بیخردی خود، به صحنهگردانان عرصه سیاست اجازه میدهند که افکار عمومی را، در مسیر نیل به اهداف حزبی و منافع شخصی و گروهی خود، هدایت کنند.
«سگ را بجنبان» با یک استعاره عجیب و نوشتاری آغاز میشود. پیش از هر چیزی، نوشتههای روی تصویر خودنمایی میکنند که از جنباندن دم توسط سگ حرف میزنند. استعارهای که تعمدا افکار عمومی را مورد وهن قرار میدهد و از این موضوع حکایت دارد که سیاستمداران، با ترفندهای تبلیغاتی خود، مانند سگی که دم خود را تکان میدهد، اذهان مردم را به مسیر دلخواه خودشان، هدایت میکنند. این کنایه سنگین و گزنده، راه فیلمساز برای ورود به بدنه اصلی قصه را هموار میکند.

فیلم داستان خود را در حاشیه یکی از دورههای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا روایت میکند؛ جایی که رییس جمهور مستقر آمریکا که یکی از نامزدهای انتخابات پیش روست، در مظان اتهام یک رسوایی اخلاقی قرار گرفته و بخاطر آزار جنسی یک دختر پیشاهنگ، محبوبیتش به شدت در شیب تند نزول افتاده است.
تیم حمایتی و مشاوران رییس جمهور به فکر چارهجویی میافتند و قصد دارند تمهیداتی بیاندیشند که حواس مردم را در بازه زمانی یازده روزه تا انتخابات، از مسائل پیش آمده پرت کنند تا انتخابات با کمترین آسیب برای رییس جمهور برگزار شود. دو نفر از تیم تبلیغاتی کاخ سفید، به نامهای کنراد برین (با بازی رابرت دنیرو) و وینفرد آیمز (با بازی آن هیش)، به سراغ یک تهیهکننده باسابقه هالیوودی به نام استنلی ماتس (با بازی داستین هافمن) میروند تا انحراف افکار عمومی از مسئله رسوایی اخلاقی رییس جمهور را، با ترفندهای کارساز رسانهای برنامهریزی و اجرا کنند.

این گروه سه نفره که در فیلم «سگ را بجنبان» محوریت دارند، در چند مرحله یک جنگ خیالی ایجاد میکنند و با ترفندهای سینمایی، سناریوهایی ترتیب میدهند که محبوبیت رییس جمهور را، نسبت به رقیب انتخاباتی خود، افزایش دهند. فراز و نشیبهای عملیات تبلیغاتی این گروه سه نفره و برگرداندن بازی به نفع رییس جمهور، پیرنگ اصلی فیلم را تشکیل میدهد و موقعیتهای جالبی خلق میکند.
طراحی کلی قصه و ظرفیتهای موجود در فیلمنامه «سگ را بجنبان»، مبنای تولید یک اثر باکیفیت و تاملبرانگیز را در اختیار کارگردان قرار داده است. این متن، علاوه بر ایده جذابی که از آن بهره میبرد، به شوخیهای کلامی کنایهآمیز و موقعیتهای جالب کمدی نیز آراسته شده؛ عناصری که بخش عمده آنها بر دوش دنیرو و هافمن است و با ورود وودی هارلسون (در نقش شومون) به اوج میرسد.
کنایههای پرتعداد موجود در متن همزمان دستگاه سیاسی آمریکا، افکار عمومی و رسانههای جمعی به عنوان دستگاه پروپاگاندای تبلیغاتی حاکمان این کشور را هدف قرار داده و با توپخانه پرمهماتش، بنیادهای ملی، شعارهای ناظر به آزادی و سیاستهای کلی جامعه آمریکا را به رگبار میبندد.

پرداخت درست شخصیتها، وقتی با پیرنگ و اجرای باکیفیت اثر همراه میشود، «سگ را بجنبان» را به فیلمی سرپا و اثرگذار تبدیل میکند. هافمن و دنیرو، زوج متوازنی که هر کدام از جهانی متفاوت آمدهاند و برای یک هدف مشترک مقطعی در کنار هم قرار گرفتهاند، در مرکز قصه بار دراماتیک و کمدی را با ظرافت هرچه تمامتر به دوش میکشند و موقعیتها را با وسواسی مثال زدنی، اجرا میکنند.
هافمن، به عنوان یکی از بازیگران اسطورهای تاریخ سینمای جهان، با بهرهگیری از یک عمر حضور موثرش در سطح اول فیلمسازی و آشنایی کامل با استلزامات و مناسبات پشت پرده حاکم بر این صنعت، نقش یک تهیهکننده هالیوودی را با جزئیاتی دقیق رنگآمیزی کرده و عملیات ریشخند آمریکای رویایی را که هالیوود پرچمدار آن است، اجرایی میکند.

اما در مورد رابرت دنیرو که کارنامهاش مملو از نقشهای اثرگذار در شاهکارهای مختلف سینماست، میتوان گفت که او ارزشهای خود را در اثری اینچنینی بیشتر به معرض نمایش گذاشته است. در واقع، دنیرو در فیلمی مانند «سگ را بجنبان» که قطعا یک شاهکار ماندگار سینمایی نیست، بیشتر به چشم میآید و موفق میشود اثری که بدون او امروز شاید کاملا امروز فراموش شده بود را نجات دهد.
این بازیگر کارکشته از مرحله اجرای خوب یک کاراکتر فراتر رفته و توانسته شخصیت مردی مرموز و سایهای در پشت پرده سیاستهای آمریکایی را با دقت طراحی کند. بنابراین شاید بیراه نباشد اگر بگوییم که دنیرو «سگ را بجنبان» را از یک فیلم متوسط به یک فیلم خوب تبدیل کرده و شمایل واقعی و متفاوت کار چاق کن و مغز متفکر تبلیغاتی را با جزئیات فراوان و دقیقی که فقط از یک بازیگر درجه یک انتظار میرود، آراسته است.
به اینها وودی هارلسون را هم اضافه کنید که نقش کوچک خود را با تبحر اجرا کرده و چهره یک جنایتکار روانی و نامتعادل را با مایههای طنز درآمیخته است. شخصیت ایمز اما، یکی از نقاط ضعف «سگ را بجنبان» است که نه پرداخت مناسبی دارد و نه آن هیش موفق میشود با اجرای مناسب، از آن یک مکمل جاافتاده و کلاسیک دربیاورد.
البته باید به این بازیگر حق بدهیم که در کنار دو غول بازیگری نامدار سینمای جهان، ضعفهای اجرایش به چشم بیاید؛ اما در مجموع، این شخصیت در فیلم، سردرگم و ناپخته ظاهر میشود و نمیتواند پا به پای دو چهره دیگر، اثرگذار و تعیینکننده نشان دهد یا لااقل به اندازه بقیه به پیشرفت درام یاری رساند.
«سگ را بجنبان» با یک پایانبندی ویژه به انتها میرسد؛ اختتامیهای که از جهت تدارک فیلمساز برای رهنمون شدن به سیاهی و نمایش خباثت مطلق، تاملبرانگیز و نقادانه به نظر میرسد؛ اما بخاطر آغشته شدنش به شعار و تاکید چند باره یکی از حاضران در برنامه تلویزیونی بر روی کلمه «تبلیغات»، قدری گلدرشت و نمایشی از آب درآمده است.
نوشته نقد فیلم سگ را بجنبان Wag The Dog – هدایت افکار عمومی اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.