
وقتی حرف سینمای وسترن به میان میآید مگر میشود نام جان فورد به ذهنمان خطور نکند. حتی اگر ما جمله مشهور جان فورد که «من جان فوردم، وسترن میسازم» را هم نشنیده باشیم باز هم با دیدن شمایل جان وین در لباس کابوی به یاد فیلمسازی میافتیم که چیرهدستیاش در تاریخ سینما با سینمای وسترن عجین شده است.
اما این عجین شدن گاهی منجر به نادیده گرفتن ملودرامهایی است که جان فورد بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۱ با اقتباسی از رمانهای نویسندگانی مانند جان اشتاین بک، ریچارد لوولین و ارسکین کالدول ساخت و خوشههای خشم(۱۹۴۰)، دره من چه سرسبز بود(۱۹۴۱) و جاده تنباکو(۱۹۴۱) را با محوریت خانوادههایی حومهنشین و طبقه پایین جلوی دوربین برد که از ویژگیهای مشترک آنها میتوان مواجهه با دوران گذار به سمت صنعتی شدن و مدرنیته، جدا شدن نهاد خانواده سنتی و اهمیت ارزشهای انسانی را نام برد.

«دره من چه سرسبز بود» که ترجمه فارسی عنوان فیلم تبدیل به اشتباه با معنایی برای فیلم شده است (How Green نام روستا است) از آن دست شاهکارهایی در تاریخ سینماست که برشمردن چرایی شاهکار بودنش از پس یک متن برنمیآید و تنها میتوان مروری کوتاه بر این چرایی داشت.
فورد در برابر ولز!
رقابت «دره من چه سرسبز بود» با «همشهری کین» و «شاهین مالت» در اسکار ۱۹۴۲ از آن دست رقابتهایی است که بعدها به خصوص این روزها تبدیل به اعتباری برای «همشهری کین» و بی اعتباری اسکار در دادن ۵ جایزه و ۱۰ نامزدی به «دره من چه سرسبز بود» شد. عدهای معتقدند کمپین هرست در آن سالها و ممنوعیت هر گونه تبلیغی در روزنامهها برای «همشهری کین» توسط ویلیام راندولف هرست در اسکار نگرفتن آن نقش اساسی داشته است.

در صورتی که به واقع اگر بخواهیم یکی از درستترین جوایز اسکار را به عنوان نمونه مثال بزنیم حتما اسکار ۱۹۴۲ نمونهی خوبی برای این کار است. نه اینکه «همشهری کین» فیلم بد یا موثری نباشد که در واقع میتوان به عنوان یک فیلم تاثیرگذاراز آن یاد کرد، اما کاری که جان فورد در «دره من چه سرسبز بود» میکند جدای از نگاه تمدنی عمیقی که دارد یک شاهکار فرمی در سینما به حساب میآید به گونهای که بسیاری معتقدند فیلم «امبرسونهای باشکوه» اورسن ولز (به روایت خود ولز، او تحت تاثیر فورد بوده و برای ساختن همشهری کین چندین بار دلیجان را مشق کرده) در شکل خاص ملودارمش تحت تاثیر فورد در «دره من چه سرسبز بود» است.
نوستالژی آیینی فورد
فورد در «دره من چه سرسبز بود» با وجود اینکه درصد قابل توجهی از فیلم را در فلش بک به بیان خاطرات کودکی هیو مورگان با راوی اول شخص میپردازد و از قاب مدیوم شات با تصویر فلو با عمق میدان استفاده میکند، نوستالژی میسازد اما به دام نوستالژی بازی نمیافتد.
ما در فیلم به دام تخدیر مرور خاطرات گذشته همراه با حسی غمآلود و از دست رفته نمیافتیم و فورد به درستی با نمایش آیینی که از روابط خانوادگی، شغلی و اجتماعی در جغرافیای یک روستا دارد از این دام فرار میکند و در دل این نمایش آیینی بر بورژوازی، کلیسا، سیستم آموزشی و… میتازد.

به عنوان نمونه به سکانس باشکوه غذا خوردن در ابتدای فیلم نگاه کنید. گویی مردان برای وارد شدن به خانه تا شست و شوی، نشستن سر سفره، دعا خواندن، غذا خوردن و تقسیم پولها و نسبت و آدابی که در این روابط بین پدر، مادر و فرزندان برقرار است آیینی دارند.
یا به سکانس خواستگاری مرد بورژوا از پدر (دونالد کریسپ) برای دخترش (مورین اوهارا) نگاه کنید. فورد آیین خواستگاری را برگزار میکند و از واکنش طنازانهی پدر نقدی بر بورژوازی میسازد.
در سراسر فیلم نقد تند و تیزی هم به نمایندهی دین در فیلم یعنی کلیسا وجود دارد و با قرار دادن پدر روحانی در موقعیتهایی مانند عاشق شدن و جشنهای مردمی (که برای یک کشیش غیرقابل بخشش به شمار میرفت) در نگاه عمیق تمدنی که دارد عنصر دین در کنار مردم و برای مردم برای رسیدن به آرمانها را تجویز میکند و در مقابل دینداری عبوسانهی بیمغز قرار میگیرد.
فورد با بیان آیینی نوستالژی در دل روابط اخلاقی و ارزشمند انسانی با محوریت یک خانواده نه تنها دچار واپسگرایی و تزریق حس افسوس ناشی از نوستالژی نشده، بلکه توانسته احساسیترین فیلمش را تبدیل به یک شاخص انسانی و اجتماعی کند تا ما هر بار با دیدنش درکنار ارزشهای والای انسانی قرار بگیریم و با این اندوخته رو به آینده پیش رویم.
عصر نابودی آیینها
ویل دورانت در یک تقسیمبندی عوامل تمدن را به چهار عامل تقسیم میکند. عوامل اقتصادی شامل کشاورزی، صناعت و سازمانهای اقتصادی، عوامل سیاسی شامل حکومت، دولت، قانون و خانواده، عوامل اخلاقی شامل ازدواج، اخلاق جنسی، اخلاق اجتماعی، دین و آداب دینی و عوامل عقلی و روحی شامل ادبیات، علم و هنر.
جان فورد در «دره من چه سرسبز بود» بر محور یک خانواده و صناعتی (معدن) که بر زندگی آنها و جامعه روستایی که در آن زندگی میکنند نقش اساسی دارد، بر پایه عوامل اخلاقی مانند ازدواج، اخلاق اجتماعی، آیین و سنت و کلیسا به عنوان نماینده دین داستانی را روایت میکند که به قول ابن خلدون حالت اجتماعی انسان (تمدن) را مورد کندوکاو قرار میدهد. جامعه روستایی در جنوب ولز که با پایان یافتن دوران استعمار بریتانیا و جایگزین شدن آن توسط آمریکا (امپریالیسم) هدفشان گسترش تمدن و رساندن دستاوردهای آن به مردم در مناطق حومهنشین و پایینتر است.

سکانس آغازین فیلم را مشاهده کنید، مورگان در حال بستن کولباری برای مهاجرت از روستای اجدادیش است، بعد با خارج شدن دوربین از پنجره اتاق، روستایی را مشاهده میکنیم که هیو مورگان در دوران میانسالی و وضعیت روز دره (زمان حال فیلم) در حال روایت است و ما در وضعیت حال دره پیرزنانی را مشاهده میکنیم که در انتظار کودکان و نوجوانان از معدن برگشته هستند.
این تضاد با شروع فلش بک و دوران کودکی مورگان و آیین حقوق گرفتن کارگران معدن از جوان تا پیر، آواز خواندنشان و زنان جوان و مادرانی بشاش که در انتظار مردانش به سر میبرند معنایی خلق میکند از شکستن خانواده، مهاجرت و درنهایت روستایی که در معرض سیاستهای امپریالیستی سنتها و آیینهایش نابود شده و تبدیل به محلی برای زندگی پیرزنهای بیوه گشته است. این است همان حس مشترک میان همهی انسانها در جغرافیایی به ابعاد همهی جهان که در روستای How Green توسط هیو مورگان روایت میشود تا همهی ما بدانیم روزگاری درهی من چه سرسبز بود.
نوشته نقد فیلم دره من چه سرسبز بود ساخته جان فورد – فرار از تخدیر نوستالژی اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.
