
به راحتی میشود دریافت که چرا «شیفت آخر»، یعنی اولین فیلم داستانی اندرو کان که پیش از این کارگردان فیلمهای مستند و تلویزیونی بوده، همزمان به عنوان پروژهی الکساندر پین مطرح میشود که خود به عنوان مدیر تولید در تیم اجرایی هم حضور دارد. احساس همدلی با مردان پا به سن گذاشتهای که در هزارتوی زندگیهای ناکامشان سرگردان هستند، و معمولاً هم با پایانهایی نامراد، طرح اغلب فیلمهای پین را تشکیل میدهند؛ که در اینجا با ابعاد شخصیتی و حسی همیشه قابلاعتماد ریچارد جنکینز میآمیزد.
فضای خندهدار-غمانگیز در اصطلاحات سینمایی عبارت ناخوشایندی است، اما فیلمنامهی هوشمندانهی این فیلم و شخصیتپردازیهای تأثیرگذار و نافذش با همراهی یک گروه ارزشمند، فیلم را از صمیم قلب رضایتبخش میکند.
استنلی (جنکینز) بعد از ترکتحصیل از دبیرستان، به مدت ۳۸ سال در شیفت شب فستفود “جوجه و ماهی اسکار” در آلبیون میشیگان، کار کرده است؛ شهری که رفیق قدیمیاش دیل (اد اونیل) با همان بدگمانی صریح معمولش با این عبارت توصیفش میکند: “آشغالدونی”.

استنلی یکی از آن شخصیتهای فیلمهای سینماییست که معرف طبقهی محروم آمریکایی است. طبقهای که بطور کلی تحت عنوان فرومایهی “بازندهی مفلوک” قرار میگیرد. با این حال غروری که استنلی در کارش داشت با آن امتناع همیشگیاش از اشک و آه و شکوه از زندگیاش که به ته خط رسیده بود، به او یکجور تاب و توان ترحمبرانگیزی میبخشید که او را از دیگران متمایز میکرد. او حتی در برابر شوخیهای کوچک و در لفافهی فوتبالیستهایی که ساندویچهایشان را از دریچهی غذاهای بیرونبر مقابلش برمیداشتند هم نفوذناپذیر مینمود.
زمانی که استنلی کارش را ترک کرد تا به فلوریدا برود و مادر بیمارش را از خانهی سالمندان بیرون بیاورد، مسئولیت آموزش کار به جانشینش، جوون (شین پل مکگی)، به او سپرده شد؛ جانشین او یک نویسندهی سابقهدار آفریقایی آمریکایی جوان است که به جرم تخریب یک بنای تاریخی، در دوران آزادی مشروطش به سر میبرد.
دوستدختر جوون، سیدنی (بیرگندی بیکر) که قصد ادامه تحصیل در رشتهی حقوق را داشت، برنامهریزیهایش را متوقف کرده و از بورس تحصیلی دانشگاهیاش گذشته تا در خانه بماند و از پسر کوچکشان مراقبت کند. اگرچه، که جوون از زمانی که از زندان شهر آزاد شده بود، نمیتوانست به پسرک نگاه کند.

تأثیر متقابل در این زوج عجیب، میان استنلی صاف و ساده و جوون حراف سیاستمدار با آن طرز پشت چشم نازک کردنش که مؤید نگاه زیرکانهاش است، از همان ابتدا موقعیتهای طنز هوشمندانهای میآفریند. استنلی نسبت به کتابچهی راهنمای کارکنان خیلی با احترام برخورد میکرد، درحالی که جوون باهوشتر از آن بود که به پیچیدن ساندویچهای پتی در ازای حقوق حداقلیاش مقید بماند؛ او برای آماده به خدمت بودن در این شغل فرمایشی بیجیره و مواجب انگیزهی لازم را نداشت.
وقتی هم که حواسپرتیهایش منجر به خرابکاریای شد که در نتیجه شکایت یکی از مشتریها را در پی داشت، مدیر مستأصل شدهاش چز (داوین جوی رندولف، که به تازگی او را با فیلم دولمایت اسم من است به خاطر میآوریم)، با جدیت تمام سراغ استنلی رفت و به او گوشزد کرد که وصول چک حقوق نهاییاش در گرو تکمیل دورهی آموزشی جوون است.
وقتی اوضاع اینگونه به نظر میرسد که دو قطب مخالف داستان، به نوعی احترام دوطرفه دست یافتهاند یا حتی ارتباطی دوستانه با زمینههای مشترک بین آنها شکل گرفته که چشمهایشان را به روی وجه دیگری از حقایق هم گشوده است، کان در این لحظه ایدههای غیرقابل پیشبینیتر و موشکافانهتری در ذهن خود دارد. البته که یخ ارتباط میان استنلی و جوون تا حدودی شکسته شده، اما قواعد تعصبات نژادی، طبقات اجتماعی و فرضیات نادرست دربارهی امتیازات هرکدامشان، هریک موانعی جدی بر سر راه این ارتباط هستند تا نویسنده-کارگردان بتواند همهی انتظاراتمان را نقش بر آب کند.

استنلی تحت تأثیر جوون داشت تا حدودی به چیزهایی پی میبرد؛ از جمله بیتوجهی رئیسهای شرکت نسبت به ازخودگذشتگیهای او و قصدشان برای استثمار خدمات بلندمدتش در ازای افزایش حقوقی که در طول همهی این سالها، رقتانگیز مینمود و هیچ نسبتی با تورم موجود نداشت. اما وقتی بداقبالی هجوم میآورد، استنلی تحت تأثیر جوون عجولانه قضاوت میکند و شرایط نامطلوب بازنشستگی که هرگز پیش از این فکرش را هم نکرده بود، وادارش میکند تا رفتاری تند و دور از شخصیتش از او سر بزند که برایش پشیمانی به بار میآورد.
لحظاتی از کمدی فیزیکی ملایمی هم در فیلم وجود دارد؛ یک شوخی درخشان که با خود قهقههی خنده به همراه میآورد؛ آنجایی که استنلی یک ماشین مستعمل قراضه میخرد. کان و بازیگرانش هرگز در این ویژگیها زیادهروی نمیکنند، بلکه تنها شوخطبعی ملایمی را پی میگیرند که دائماً هم متمایل به نوعی تلخی گزنده و ترحمبرانگیز است.
پرداخت خوب شخصیتهای فیلم – از جمله الیسون تالمن که از اعتبار نامش برای افسر عفو مشروط جوون مایه میگذارد – با حس درست و ماهرانهای که از غرب میانه ترسیم میکند که در آن زندگیها با صنعت مرگ تعریف میشوند، در کنار چشماندازهای محدود و اختلافات نژادی سرسختانهاش، بیش از پیش تکمیل میشود.

مکگی در نقش مرد جوانی که هوشمندیاش نهایتاً به ضررش کار میکند، فوقالعاده است؛ فراز و فرود منحنی شخصیتاش، از آن استعفای در عین بیاعتناییاش که از شدت خشم نشأت گرفته، تا آن سیر تکاملی امیدوارانهترش در پایانی که به دستاوردهای خوبی نمیانجامد، خیلی ماهرانه به اجرا در آمده است.
حرکات لنگلنگان جنکینز با زانوانی فرسوده اما بدون ناله و شکایت تا جایی که آن خوشبینی قاطعانهاش در چهرهی شرمگین استنلی رنگ میبازد، نقش دقیق دیگری در مجموعهی پرترههای شخصیتی عالیاش خلق میکند.. دیدن آن چهرهی مغموم که در تصویر نهایی فیلم متحول میشود، واقعاً دردناک است.
همچنان که موسیقی تا حدودی سرخوشانهی مارک اورتون به خوبی مناسب این داستان کمهزینه و لطیف کان است، کارگردان هم میتواند حس بصری قویتری بگیرد؛ اما این ظاهر تخت و یکنواخت، برای جریان فیلم مناسبتر از اجرای ساختگی و غلوآمیز آن خواهد بود. اما به عنوان یک مرحلهی گذار از فیلمسازی غیرداستانی، «شیفت آخر» بیانگر ظهور صدایی نویدبخش است.
نوشته نقد فیلم شیفت آخر The Last Shift – ظهور صدایی نویدبخش اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.