
کار بیوقفه، بدون هیچ تفریحی، روری اوهارا را به مردی کسل و گرفته تبدیل میکند. از کنار مشترکات «درخشش» استنلی کوبریک با دومین فیلم بلند زیرکانه دلهرهآور شان درکین، یعنی «لانه» به راحتی نمیتوان گذشت. حتی اگر این یکی، فیلمی بسیار خستهکنندهتر باشد.
در اینجا پدر وسواسی با بازی جود لاو، همچون جک نیکلسون در درخشش به شکلی ناگهانی و تماشایی کنترلش را از دست نمیدهد. وحشت آرامآرام به خانه نزدیک میشود چرا که آنچه اوهارا را تسخیر میکند فراطبیعی نیست. فروپاشی خانواده بیش از آنکه بخاطر اسبابهایی باشد که با خودشان آوردهاند، به دنبال نقل مکان به یک خانهی بزرگ جدید رعبانگیز رخ میدهد.
نه سال پس از «مارتا مارسی مِی مارلِن»، فیلم هولانگیزی در ژانر سینمای جدّی وحشت که جایگاه شایان توجهی در میان سینمادوستان یافت، درکین با فیلمی بسیار چالشبرانگیزتر و همچنین بسیار پختهتر به جشنوارهی فیلم ساندنس بازگشته است. گرچه که به نظر مخاطبان جدی، کوشش کارگردان برای متبلور ساختن ساختار تودرتوی فیلم، چندان تحسین برانگیز نیست.

این بدان خاطر است که «لانه» فیلمی در ژانرهای سنتی نیست، با اینکه شاید احساس کنیم وارد یکی از آنها میشود. اما آنهایی که به دنبال مترسکهای بوگی-بوگی باشند انتظاراتشان را به راحتی با فیلم هماهنگ میکنند. تماشای فیلم از دریچهی تلویزیون مایهی تأسف است، چرا که صفحهی نمایش کوچک حق مطلب فیلمی که این چنین با وسواس ساخته شده را آنطور که باید ادا نمیکند و گاه چنان به نظر میرسد که انگار دچار نقص فنی در پخش باشد.
وجه تشابه واقعی لانه و فیلمی همچون درخشش در خسارات روحی و روانی است که یک پدر خودخواه میتواند به خانوادهی خود برساند. میتوان گفت لانه شباهتهای بیشتری با «داستان ازدواج» یا «سوغاتی» دارد؛ فیلمهایی دربارهی شخصیت یک مرد مخرب، لااقل از نقطه نظری زنانه. روری شاید اولین شخصیتی باشد که با او روبرو میشویم اما در نهایت شخصیت مورد توجه فیلم، اَلیسون (کَری کون) است. دردسر زن، ظاهراً از داستانهای ارواح یکی از فیلمهای کلاسیک که اتفاقات شومی در آنها رخ میدهد برداشت شده است، وقتی که یک خانواده به جای جدید عجیب و غریبی نقل مکان میکند.
پس از حداقل یک دهه زندگی در ایالات متحده، یک روز روری اعلام میکند که برنامه دارد اَلیسون و دو فرزندشان، پسرشان بِنجامین (با بازی چارلی شاتول) و دخترخواندهشان سامانتا (با بازی اونا راش) را از خانهشان آواره کند تا فرصتی را در کشور زادگاهش و در لندن دنبال کند. با اینکه الیسون عاشق شوهرش است، وقتی به مادرش میگوید: «یه چیزی انگار جور درنمیآد.» نسبت به آنچه میگوید مهیّا شده است.

مادرش میگوید: «وظیفهی تو نیست که نگران باشی.» و سپس ادامه میدهد: «بسپارش به شوهرت.»؛ جملهای که خط داستان را برملا میکند و همینطور نگرش متداول نسبت به زمانهای را منعکس میکند که «لانه» در آن قرار گرفته. درکین که سالها در هر دو کشور آمریکا (دوران کودکیاش) و انگلستان زندگی کرده است، فیلم را در میانهی دهه ۱۹۸۰ قرار میدهد، زمانی که از زنان انتظار میرفت شوهرانشان را عزیز و ارجمند بشمارند و طلاق مانند امروز معمول نبود.
فیلم با یک لانگ شات از یک خانهی بزرگ ویلایی و دو اتومبیل پارک شده در گذر ورودی آن آغاز میشود. خانوادهی اوهارا رؤیا را زندگی میکنند، رؤیای آمریکایی، چیزی که درکین سرنخهایش را بطور خلاصه به مخاطبانی اعلام میکند که الزاما با تفسیرش موافقتی ندارند. نمایش صِرف وسایل و لوازمی که ۳۵ سال پیش از این تجملی بودند و امروز عادّیاند، باعث نمیشود که در نظر بینندهی امروزی، به شکلی بدیهی تجملی جلوه کنند. چند خانه آن سالها دستگاه اسپرسوساز اتوماتیک در آشپزخانههایشان داشتند؟ روری به سطحی از موفقیت اقتصادی و درک هیجانی رسیده است که بتواند اسباب زندگی آسودهای را برای خانوادهاش، به نسبت اکثریت قریب به اتفاق خانوادههای آمریکایی، فراهم کند. اما این برایش راضی کننده نیست.
روری خانهی بزرگ مجللی در سارِی، در حومهی لندن پیدا و آن را به مبلغی بیش از استطاعتش اجاره کرده است. نگرانیهای الیسون با دیدن خانه بیشتر میشود، در حالی که بچهها (غافل از شرایط مالی خانواده) مرعوب و شیفتهی خانه میشوند. خانهی بزرگ برای انحراف از موضوع اصلی است و البته باید این نکته را در نظر داشته باشید که یک مشت صحنه از اسب الیسون شاید زخمهای عمیقی بر روان شما بگذارند.

روری در یک شرکت مالی کار میکند. تخصصش در زمینهی محاسبات پیچیدهی ریسک به پاداش است. اما او بر سر آسایش و خوشبختی خانوادهاش قمار میکند. در اواخر فیلم نعره میزند: «بچگی بدی داشتم و حالا لیاقتش رو دارم!» این جمله بعلاوهی دیدار از مادرش که سالهاست او را ندیده، فرجام ترسناک انگیزههایش را روشن میکند.
روری میخواهد که مادرش خانهی جدیدش را ببیند، «زن موطلایی آمریکایی خوشگلش» را نشانش دهد و عشقی که از روری کوچک دریغ شده را نثار پسرش کند. (او خیلی راحت از سامانتا غافل میشود، دختری که فرزند خونیاش نیست و او را به یک دبیرستان معمولی میفرستد، در حالی که هزینهی تحصیل بِنجامین را در بهترین مدرسهی خصوصی منطقه میپردازد.)
زمانی که آلیسون با روری ازدواج کرده، هرگز تصور نمیکرده که هویتش، با آنچه فیلسوف معاصر عامهپسند، آلن دوباتن تحت عنوان «اضطراب موقعیت» توصیف میکند، در محاق فرو رود. از قرار معلوم روری بیماری لاعلاج است که هرچه سختتر میکوشد خودش را به دیگران اثبات کند، برای خانوادهاش خطرناکتر میشود.

لاو با نقش درخشانی که ایفا میکند به نیمهی تاریک خودش یعنی طمعهایش میخزد، اگرچه درکین صحنهها را برای دراماتیزه کردن گرداب سقوط روری بکار میگیرد اما بیشتر بینندگانش را کسل میکند. اَلیسون بیشتر سعی میکند شخصیتی دلربا باشد اما همزمان که شوهرش کنترل موقعیتی که خود فراهم کرده است را از دست میدهد، آرامآرام قدرت بیشتری میگیرد.
در همکاری با فیلمبردار مجارستانی، ماتیاس اِردِلی (که فیلمبرداری آثاری همچون «پسر شائول» و «دوشیزه بالا» را در کارنامهی خود دارد.)، درکین بیشتر اوقات فیلم، فاصلهی سردی را از شخصیتهایش حفظ میکند. استثناهایی نیز وجود دارد، یک صحنه از رابطه نزدیک میان زن و شوهر که برای القای رابطهای است که امیدواریم آنها را از چالشهای پیش رویشان به سلامت عبور دهد. اما بیشتر اوقات، «لانه» گویی فیلمی بالینی است و مستلزم آن است که مخاطبانش را در سطحی از کار کارآگاهی برای کشف خطایی قرار دهد که خانوادهی اوهارا مرتکب آن نشده.
فیلمها تقریبا هیچگاه به پیچوخمهای زندگی مشترک اعم از مسائل مالی، درس و تحصیل و یافتن تعادل میان کار و زندگی نمیپردازند. در مقابل، «لانه» بطور جزئی به این مسائل نقب میزند و همراهی با خانوادهی اوهارا بیحاصل نیست، حداقل برای آنهایی که بخواهند بر سر حس ناکامی با فیلمی خطر کنند که با قواعد خود بازی میکند و الزاماً به پایان خوش اعتقاد ندارد.
نوشته نقد فیلم لانه The Nest – کوبریک در سایه اولین بار در نقد و معرفی فیلم و سریال. پدیدار شد.