در عصر دیجیتال که جهان سراسر در سیطرهی انبوه اطلاعات قرار دارد، یکی از معضلات همیشگی علاقهمندان به سینما انتخاب فیلم است. همه ساله در کشورهای مختلف، فیلم های بسیاری ساخته میشوند و فیلمسازان جدید از نقاط مختلف جهان سر بر میآورند و فیلمسازان قدیمی نیز در تکمیل گذشتهی درخشان خود، آثار جدیدشان را جلوی دوربین میبرند. از سوی دیگر تاریخ سینما با آن عظمت حیرت انگیز و تاریخچهی غنی خود در دسترس همگان قرار دارد.
امروز و با ظهور هاردهای کوچک، بیش از صد و بیست سال گنجینهی تمام نشدنی سینما در جیب ما جا خوش کرده و ما را به عیشی مداوم دعوت میکند. از آثار صامت تا ناطق، از سیاه و سفید تا رنگی و از کمدیها و وسترنهای کلاسیک تا فیلمهای مدرن و هنری، همه و همه به راحتی در جهان بیکران دیجیتال برای تماشا موجود است. در این هجوم اطلاعاتی، مخاطبان در بسیاری از موارد برای انتخاب فیلمها برای دیدن گیج میشوند و بین آثار متعدد سرگردان میشوند.
هر چهارشنبه در بخش “فیلم محبوب من”، منتقدان ما در یک موضوع خاص به معرفی آثار مورد علاقهشان به همراه یک بررسی کوتاه از آن میپردازند. در این نوبت، دانیال هاشمیپور، عباس نصراللهی، سیدمحمد نیاکی و امیرحسین رضائیفر به معرفی فیلمهای مورد علاقهی خود از بین انیمیشنهای دو دهه اخیر پرداختهاند.
دانیال هاشمیپور: کمپانی هیولاها (پیتر داکتر، ۲۰۰۱)
نوستالژی مشترک آنها که مابین نیمه دوم دهه شصت و نیمه اول دهه هفتاد چشم به جهان گشودند، «کمپانی هیولاها» است. از آن کارتونهای محبوبی که یکی دو نسل از کودکان با آن خاطره دارند و احتمالا بارها و بارها در دوران کودکی به تماشای آن نشستند. راز ماندگاری این انیمیشن به یاد ماندنی در وهلهی نخست کاراکترهای فوقالعادهایست که در دو ساحت پروتاگونیست و آنتاگونیست در بطن ماجرا حضور دارند.

در قطب مثبت داستان غول بزرگ و مهربان، جیمز سالیوان و موجود عجیب و تک چشمی به نام مایک وازوفسکی با آن قریحهی طنزپردازی دلنشین قرار دارند و در سمت مقابل رندال باگز و هنری واترموز بدجنس دیده میشوند که قهرمانان دوست داشتنی «کمپانی هیولاها» در تلاشند تا از به ثمر نشستن برنامههای آنان جلوگیری کنند.
در قدم بعدی، جذابیت «کمپانی هیولاها» از جهان فانتزی و خیالی بینقص آن نشئت میگیرد که قوانین مخصوص به خود را دارد. هنوز که هنوزه غرق شدن در کارخانهی بزرگ هیولاهایی که در جهانی موازی زندگی میکنند و از ترساندن کودکان و صدای جیغ آنها انرژی تولید میکنند، جذاب به نظر میرسد. در پایان نباید از دوبلهی فارسی قدیمی اثر هم غافل شد که بسیاری از همنسلان من بخش زیادی از لذتی که از «کمپانی هیولاها» بردند را مدیون آن هستند.
عباس نصراللهی: شهر اشباح (هایائو میازاکی، ۲۰۰۱)
شاهکار بزرگ میازاکی به راستی نمونهی اعلای یک انیمیشن و در سنت ژاپنی یک انیمه است. جایی که او آنچنان مرزهای خیالپردازی و ساختن جهانی دور از ذهن را درمینوردد تا در تمام مدت زمان این اثر، ما با چیهیرو و اتفاقاتی که برایش رقم میخورد همراه باشیم.
آنچه که میتواند یک انیمه را از دنیای واقعی فیلمها و تصاویر آنها جدا کند، دقیقا در همین خیالپردازیهای جذاب و عبور از مرز واقعیت و خلق جهان و کاراکترهایی است که میتوانند کارهای خارقالعاده انجام دهند و تعاریف خاصی در دنیای خود برای زندگی داشته باشند. از این نظر «شهر اشباح» میازاکی در قلهی چنین کارهایی مینشیند و از همان لحظهی ورود چیهیرو به شهر اشباح و رخدادن اولین اتفاق غیرمنتظره آنچنان دقیق و عمیق و البته پرکشش عمل میکند تا هرکسی با هر سلیقهای بتواند یکی از ابعاد اثر را دنبال نماید.

یعنی اغنای بیننده از لحاظ بصری، بار دراماتیک، هیجان و بازی با صور خیال در این انیمه به جایی میرسند تا ما در همهی این سالها شاهد آن باشیم که هر نسلی با هر سلیقهای میتواند «شهر اشباح» میازاکی را در فهرست انیمیشنهای محبوبش قرار دهد و از تماشای آن لذت کافی را ببرد.
این محبوبیت بیش از هر چیز حاصل درهمآمیزی قوهی خیال، قدرت ذهن، فرهنگ غنی، شناخت دقیق ابعاد سینمایی/کارتونی یک اثر و اجرای دقیق لحظهلحظهی آن است. المانهایی که با دستان و ذهن قدرتمند میازاکی دچار بیشترین میزان هارمونی میشوند و در نتیجه شاهکاری ماندگار را رقم میزنند.
سیدمحمد نیاکی: رنگو (گور وربینسکی، ۲۰۱۱)
در این سن و سال نوشتن از انیمیشنها در روز جهانی کودک نیاز به کودکی دارد که همهی ما کم یا زیاد در درون خود داریم و من هم باید به آن رجوع کنم تا محبوب انیمیشنهای خود را بنویسم. از تجربه تماشای بره ناقلا، تام و جری، پلنگ صورتی و… در تلویزیون تا شیرشاه، گارفیلد، در جستجوی نمو، راتاتوی، سری داستان اسباببازیها، پاندای کونگ فو کار، بچه رئیس، ماشینها، عصریخبندان تا همین اواخر فردیناند و ویلوبیها (که اصلا دوست نداشتم) بگویم و حسی که بعد از دیدن چند باره رنگو کودک درونم را شیفته خود کرد.
از این بگویم که رنگو یک آفتابپرست دیوانه (شما بخوانید خُل و چِل) تبدیل به یک مبارز و قهرمان میشود. اینکه جانی دپ صدا پیشهی رنگو چقدر بر دیوانگی شخصیتش اضافه میکند و یک انیمیشن وسترن کمدی تمام عیار را با آن چشمهای دایرهای ۳۶۰ درجهای یک آفتاپرست چنان در وجودمان عمیق میکند که بعد از دیدنش ما را به این فکر میاندازد که وقتی یک آفتابپرست نحیف و زشت تبدیل به یک قهرمان میشود چرا ما نتوانیم؟
همین شیفتگی بر دیوانگی اسکرات (سنجاب در جستجوی بلوط) انیمیشن عصر یخبندان نیز برای من وجود دارد اما دیوانگی رنگو و سرانجامی که رقم میزند او را حداقل برای من تبدیل به کاراکتری ماندگار در تاریخ انیمیشنسازی میکند.
امیرحسین رضائیفر: کوکو (لی اُنکریچ، ۲۰۱۷)
با اولین پویانماییهای والت دیزنی و به خصوص «سفید برفی و هفت کوتوله»(۱۹۳۷) بود که مولفههای ژانر موزیکال به بخش جداییناپذیر بسیاری از تولیدات انیمیشنی سالهای بعد بدل گشت. این روند نه تنها پس از افول سیستم استودیویی و کاهش چشمگیر موزیکالهای سینمایی همچنان ادامه یافت، بلکه حتی امروزه بخش عظیمی از انیمیشنها موزیکالاند.
یکی از انیمیشنهای موزیکال قابل توجه چند سال اخیر «کوکو»ی لی اُنکریچ است. دومین اثر اُنکریچ پس از «داستان اسباببازیهای ۳» در مقام نویسنده و کارگردان، که موفق به کسب اسکار بهترین انیمیشن و بهترین ترانه شد.
«کوکو» دربارهی کودکی مکزیکی به نام میگل است که رویای گیتاریست شدن را در سر میپروراند، اما غافل از اینکه موسیقی یک سنت ممنوعه در خانوادهی او است. میگل که گیتارش توسط خانواده شکسته شده، برای برداشتن گیتار مشهورترین نوازندهی آنجا، بر سر مزارش میرود.
او با برداشتن گیتار ارنستو دلاکروز و نواختن آن به جهان مردگان ورود میکند، و اینجا است که حوادث تلخ و شیرین فیلم به جریان میافتد. از این جهت ورود به دنیای مردگان و ارتباط این جهان با جهان زندگان، برای تماشاگر دهه هفتادی بیش از هر چیز یادآور اثر خاطرهانگیز «عروس مرده» تیم برتون است. انیمیشنی که همنسلهای من با آن خاطرات زیادی دارند، و «کوکو» میتواند تا حدی آن را زنده کند.
نوشته فیلم محبوب من – بهترین انیمیشن های دو دهه اخیر اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.