
«زرد» نخستین ساختهی مصطفی تقیزاده است که فیلمنامهاش را خودش نوشته و داستان چند نخبه را روایت میکند که برای سفری آماده میشوند، اما مشکلاتی سر راه رفتنشان پیش میآید و آنها را در مسیر دیگری قرار میدهد.
در میان فیلمهایی که پس از «درباره الی» ساخته شدند و به شدت دچار سندروم فرهادی از جهات مختلف بودند، یعنی چه از لحاظ مضمون، چه از لحاظ اجرا و چه از لحاظ سوتفاهمات بسیاری که در پرداخت یک روایت خردهپیرنگ با پایان باز برایشان پیش میآمد بسیار شبیه بودند، اما خیال میکردند اثری درست ساختهاند و خودشان هم تکلیفشان با اثر و روایت و مضمون مشخص نبود، شاید «زرد» مصطفی تقیزاده بیشترین قرابت را با اثر فرهادی دارا بود.
این فیلم را در المانهای مختلفش میتوان بررسی نمود و نزدیکی آنها را به فیلم فرهادی دریافت کرد. نخست ساختار سهپردهای کلاسیک فیلمنامه که در آن نقاط عطف و میانی و اوج به خوبی مشخص و جایگذاری شدهاند. نقطهی عطف فیلم جایی است که پس از معرفی شخصیتها و روابطشان با هم و نمایش وجود یک ثبات نسبی در جمع آنها، اتفاقی باعث تغییر مسیر پیرنگ میشود. یعنی تصادف یکی از شخصیتها و به کما رفتناش.

اتفاقی که در ساختار سهپردهای باید رخ دهد و هیچ اشکالی هم در اجرا کردن آن نیست. اما اشکال از اینجا پیش میآید که چند جوان میخواهند به سفر بروند، روابط دوستانهی خوبی با هم دارند و شوخی و خنده میکنند و به ناگاه مسالهای چون مرگ پیش میآید و مسیر را عوض میکند، و این مساله بیش از هرچیزی یادآور فیلم فرهادی در این ساختار است.
نقطهی میانی اثر دقیقا همانند فیلم «درباره الی» با حضور یک ضلع دیگر از مثلثی عشقی تعریف میشود که دروغی در پس آن نهفته بوده و این ضلع در اینجا به جای معشوق، یک معشوقه است و حقیقت پنهان شدهی آن در پس رخدادن این اتفاق عیان شده است. نقطهی اوج فیلم نیز دقیقا همانند آن اثر با مرگ و دروغ و مشخص شدن این دروغ همراه است و گرهگشایی پس از آن کوتاه و با پایانی تقریبا باز است.

از این رو میگویم این فیلم بیشترین شباهت را به فیلم فرهادی دارد و شاید هم به طور ناخودآگاه تا این حد تحت تاثیر آن اثر بوده است. زیرا بسیاری فیلم دیگر که میخواستند از فرهادی کپی کنند، تنها برخورد افراد با یکدیگر و داد و فریادهایشان به طور نصفه و نیمه و پایان خیلی باز را برمیگزیدند و متاسفانه دچار سوتفاهم هم میشدند و تقریبا هیچکدامشان در قالب این ساختار سهپردهای قرار نمیگرفتند و ساختاری (اگر دارای ساختار بودند) دیگر را برمیگزیدند.
اما اینکه چرا زرد با تیمی از بازیگران محبوب و موضوعی ملتهب و انتخاب شخصیتهایی از جنس نخبگان (که شاید در فیلمها خیلی به آنها توجه نمیشود و البته در اینجا هم تنها اسمی از آنها موجود است هیچ بعدی از نخبه بودنشان و تاثیر این نخبگی بر روند داستان دیده نمیشود که یکی از ضعفهای بزرگ فیلمنامه است. یعنی اگر در فیلمی چون «درباره الی» طبقهای متوسط رو به بالا در نظر گرفته شده، کاملا تاثیر خود را بر روند فیلم و تفکر شخصیتها میگذارد، اما دراینجا این شخصیتها هرچیز دیگری به جز نخبه هم میتوانستند باشند و اتفاق خاصی هم در اثر رخ ندهد) که در حال تبدیل شدن به مغزهای فرارکرده هستند، نمیتواند آنطور که باید و شاید تاثیرگذار و ماندگار باشد، باید مورد بررسی قرار بگیرد.
به نظر میرسد دلیلش این باشد که فیلمساز در عین آگاهی نسبت به این موضوع که از فیلم فرهادی کپی کرده و به شدت تحت تاثیر آن بوده و از این راه شاید قصد داشته موفقیت اثرش در گیشه را تضمین کند، اما در همین حال حفاظی دور اثر خود کشیده تا با عواملی بیرونی اثبات کند که چنین چیزی صحت ندارد. همین موضوع فیلم را در ورطهی رخدادن اتفاقاتی پیاپی میگذارد که از جایی به بعد مشکلات عدیدهای را برایش به وجود میآورند.

در برخورد با مسالهی خردهپیرنگ در فیلم یک اشتباه بزرگ وجود دارد آن هم فراموش کردن خط اصلی پیرنگ فیلم است. یعنی سفر این نخبگان به خارج و مشکلاتشان در داخل کشور. این سفر و آن مشکلات تنها به چند کلمه حرف و چند ملاقات منتهی میشود و فیلم تماموقت در حال بالا نگاهداشتن ضربان قلب بیننده و البته تمپوی خود از طریق بارآوردن مشکلات جدید و جدی برای شخصیتهایش است.
یعنی اتفاقی که در «درباره الی» رخ میداد و در آن هر خردهپیرنگی نشات گرفته از خط اصلی پیرنگ بود و اتفاقا برگ برندهی فیلمنامه نیز در ایجاد هارمونی بین همین فاکتورها بود، در اینجا برای فرار از نسبت دادن صفت کپی به فیلم، جای خود را به مشکلاتی بیرون از خط اصلی پیرنگ و تقریبا بیربط به آن میدهد.
داستان معشوقهی حامد (شهرام حقیقتدوست) درست است که پس از به کما رفتن او عیان میشود، اما ارتباطی به خط اصلی پیرنگ ندارد و نشات گرفته از آن نیست و حالتی بیرونزده و جدا از فیلم دارد به همین دلیل فیلمساز نمیتواند بیش از همان زمان محدود برایش وقت بگذارد و الکن و ناقص شروع میشود و همانطور هم باقی میماند.

یا داستان عشق بین شهاب (بهرام رادان) و نهال (ساره بیات) تنها به چند کلمه خلاصه میشود و چیزی که تماموقت در رفتار شهاب دیده میشود به هیچوجه بازگو کنندهی چنین مسالهای نیست و این در حالی است که فیلم زمان زیادی را صرف این موضوع میکند. اینها مسائلی هستند که هم میخواهند در روند فیلم تاثیرگذار باشند و هم این قدرت را ندارند تا بتوانند به درستی روی پیرنگ اثر بگذارند و با آن هماهنگ شوند.
حسی که در پس رخدادن این مشکلات پی در پی در بیننده ایجاد میشود این است که چرا تاکنون چنین مشکلاتی برای شخصیتها عیان نشده بوده (مشکلاتی که به اندازه کافی بزرگ و مشخص هستند)، زیرا بدون مرگ مغزی حامد و درگیر شدن آنها در این مساله نیز میتوانست چنین حقایقی آشکار شود و زندگیشان را تحت تاثیر قرار دهد.
در نتیجه فیلم موفق نشده تا هارمونیای بین این اتفاق و آن خردهپیرنگها ایجاد کند و طبیعتا دچار مشکل در روایت شده است. شاید اگر فیلمساز میپذیرفت که دارد از روی دست فرهادی فیلم میسازد و فیلمنامهی نیمبندش را که پتانسیل خوب شدن داشت تا این حد دچار خردهپیرنگها و موقعیتهای سردرگم نمیکرد، قطعا اثری بهتری را میتوانست بسازد و نتیجهاش نیز در بلند مدت بهتر خود را نشان میداد.
اما اکنون فیلم نه تنها نمیتواند ثابت کند که کپی از فیلم فرهادی نیست، بلکه حتی نمیتواند هویت خود را به عنوان اثری اجتماعی و مستقل (که چیزهایی را کپی کرده) بیابد و از میانه به بعد و در اوج ایجاد کشمکشها، ناتوان خواهد بود و لحظات حسی خوبی که ایجاد میکند هم در پس این بیرونزدگیها گم خواهند شد.
نوشته نقد فیلم زرد ساخته مصطفی تقی زاده – معضل خرده پیرنگ اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.