دیوید لولین وارک گریفیث یا همان دی دبلیو گریفیث، ۲۳ ژانویه ۱۸۷۵ در کنتاکی آمریکا متولد شد. پدر دیوید یک پزشک معالج بود که هم در جنگ با مکزیک (۱۸۴۶-۱۸۴۸) و هم در جنگ داخلی آمریکا بین شمالیها و جنوبیها شرکت کرده بود. حضور پدر گریفیث در جنگ داخلی آمریکا، تاثیر بسیاری روی او داشت.
دیوید از زمان کودکی به شدت تحت تأثیر داستانهای پدرش قرار گرفت و توسط خوانشهای خانوادگی آثار چارلز دیکنز، دبلیو شکسپیر و دبلیو اسکات به نویسندگی علاقمند شد. او پس از مرگ پدر در سال ۱۸۸۲ مجبور شد برای کمک به خانواده کار کند. زندگی سخت خانواده گریفیث پس از جنگ و نابودی مزرعه زراعی آنها باعث شد تا دیوید در فقر رشد کند و همین فقر تاثیر فراوانی در آثار او گذاشت.
او که حتی پول رفتن به مدرسه را نداشت، در خانه و نزد خواهر بزرگترش متی تعلیم دید. کار در کتابخانه باعث شد تا دیوید بیشتر از قبل با دنیای ادبیات آشنا شود. نویسنده محبوب او چارلز دیکنز بود. او مدتی هم در روزنامهای در لوئیزویل (کنتاکی) منتقد تئاتر بود و به همین دلیل با محیط فرهنگی و تئاتری این شهر تماس داشت؛ بنابراین شروع به بازیگری در گروههای آماتور کرد و در سال ۱۸۹۵ اولین بازیهای حرفهای خود را در نقشهای کوچک با کمپانی رپرتوار انجام داد.

در حقیقت دیوید دوست داشت که نویسنده شود، بخصوص نمایشنامهنویس؛ اما نمایشنامههایش مرتب با شکست مواجه میشد. او به همین دلیل به بازیگری روی آورده بود اما در این زمینه هم چندان موفق نشد. در دورهی بازیگری گریفیث، بعد از کمپانی کوچک رپرتوار، نوبت به کمپانیهای مختلف دیگر رسید و البته سفر به این سو و آنسوی کشور.
در این مرحله، تماس با یک کارگردان مهم تئاتری مثل دیوید بلاسکو قابل توجه بود. دیوید در سال ۱۹۰۶ یک متن کمدی نوشت که در پاییز سال ۱۹۰۷ در واشنگتن روی صحنه رفت. به توصیه یک بازیگر همکار، ادولف لستینا، او چند سناریو کوتاه را به ادوین اس پورتر، از شرکت تولیدی ادیسون ارائه داد. پورتر این فیلمنامه را نپذیرفت اما دیوید را در فیلمی به نام نجات یافته از آشیانه عقاب (۱۹۰۷) بازی داد. گریفیث با اکراه قبول کرد و فیلم بسیار ضعیف و ناامیدکننده شد.
همکاری گریفیث با استودیوی ادیسون چندان به طول نینجامید و او به کمپانی بیوگراف ملحق شد. او در بیوگراف، هم بازیگر بود و هم فیلمنامهنویس. در سال ۱۹۰۸ پس از بیماری کارگردان اصلی بیوگراف یعنی والیس مک کاچئون، این کمپانی به دنبال کارگردان جدید گشت. چند نفر از جمله پسر کاچئون یا رد شدند و یا کار را قبول نکردند تا در نهایت این شغل به گریفیث رسید. «ماجراهای دالی» نخستین فیلمی بود که وی برای این کمپانی ساخت. این فیلم داستان دختری بود که توسط کولیها ربوده میشد… کار با کمپانی بیوگراف، شروع دوره موفقیتهای گریفیث بود.

او در دوره فعالیتش در این کمپانی، از سال ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۳ ، بیش از ۴۵۰ فیلم را کارگردانی کرد که در آنها، اغلب با کمک اپراتور ماهر و وفادارش بیلی بیتزر یا اپراتور دیگرش آرتور ماروین، عناصر سینمایی مدرن را وارد فیلمها میکرد. استفاده بیانی از نور، نمایش مقدمه و جزئیات و موارد متعدد دیگری از این دست، از جمله این عناصر بودند.
همچنین نوآوریهای فنی مهم که حتی گاه به طور اتفاقی کشف میشدند هم جزء دستاوردهای این دوره کاری او هستند. گریفیث در همین دوره شیوه سنتی بازیگری را با یک ماتریس تئاتری تحول بخشید و بازیگری را از حالت غلوشده و درشت تئاتری درآورد. او باعث شد که بازیگران برای اولین بار جسارت کنند که بعضی شیوههای کاملا سنتی را کنار بگذارند.
خیلی از آن بازیگرها به زودی مشهور شدند. از میان این بازیگران میتوان به لیندا آرویدسون (همسر گریفیث از سال ۱۹۰۶ تا ۱۹۳۶)، بلانش سوئیت، مری پیکفورد، لیلیان و دوروتی گیش، می مارش، مک سنت، لیونل باریمور، هری کری و دیگران اشاره کرد. اما در نهایت با فیلم پرهزینه و طولانی مدت «جودیت بتولیایی» همکاری مشترک گریفیث با بیوگراف به پایان رسید؛ چون این کمپانی دست او را خیلی بسته بود و محدودش میکرد. مثلا آنها دوست نداشتند فیلمهای بلند و پرهزینه بسازند که این دقیقا نقطه مقابل بلند پروازیهای گریفیث بود.

گریفیث سپس به کمپانی میوچال پیوست و در سال ۱۹۱۵ فیلمی ساخت که تحول شگرفی در سینما ایجاد کرد. فیلم «تولد یک ملت». با جدا شدن از بیوگراف، گریفیث در ژوئیه سال ۱۹۱۴ او شروع به تصویربرداری اولین فیلم بلندپروازانهی خود، «تولد یک ملت» کرد. فیلمبرداری در مدت نه هفته با وسایل غیرمعمول آن زمان انجام شد.
این فیلم سهساعته غیر از نماهای لانگشات چشمنوازش و بازیهایی که تا آن زمان کمسابقه بودند و جزء اولین بازیهای غیر تئاتری و اصطلاحا سینمایی محسوب میشدند، یک پدیده جدید را به سینما معرفی کرد؛ یعنی نمای کلوزآپ. تولد یک ملت در تاریخ فن تدوین سینما یک نقطه عطف به حساب میآمد، چنانکه دانشجویان هر گرایشی از رشته سینما در هر جای دنیا، باید روندی را مطالعه کنند که توسط ملییس سینما را سکانسبندی کرد، توسط پورتر زمان تدوینی را جایگزین زمان واقعی ساخت و به گریفیث و نوع کامل فن تدوین رسید.
این روند با آیزنشتاین و پودوفکین و شیوهی تدوین انتزاعیشان در همان دوره صامت سینما به مرحله تکمیل دستورزبان سینما رسید. «تولد یک ملت» به رغم ارزشهای فنیاش، به دلیل نژادپرستی شدیدا مورد انتقاد قرار گرفت. گریفیث جنوبی بود و نسبت به سیاهپوستان یک نگاه منفی داشت.

گریفیث یک سال بعد با ساختن فیلمی به مراتب عظیمتر، بلندپروازانهتر و جاهطلبانهتر پاسخ منتقدانش را داد؛ یعنی فیلم «تعصب». این فیلم اولین جوابیهی سینمایی تاریخ بود و به این هنر نوپا هویت محتوایی داد؛ چنانکه فهمیده شد میتوان به جای مقاله و کتاب، جواب انتقادات را با فیلم داد. فیلم تعصب با ۴ داستان مختلف در ۴ دوره متفاوت روایت میشد و با شعار «هر یک از داستانها نشان میدهد که چگونه نفرت و تعصب در طول اعصار، علیه عشق و صداقت جنگیدهاند»، تلاش کرد تا پاسخی برای منتقدان «تولد یک ملت» باشد.
ساخت این دو فیلم را به نوعی میشد با تدارکات و آمادگی آمریکا برای دخالت در جنگ جهانی اول مرتبط دانست. اساسا چیزی که توانست گریفیث را در به ثمر رساندن پروژههای بزرگ و جاهطلبانهاش کمک کند، همین شرایط جنگی ایالات متحده بود. او پس از سپری شدن این دوران دیگر نتوانست روند صعودی پیشیناش را حفظ کند، هرچند که مسائل دیگری هم غیر از شرایط جنگی، روی این افول تاثیر داشتند.
پایان جنگ در سینمای آمریکا یک تحول اساسی و جایگزینی انحصار افرادی مثل ادیسون و گریفیث در عالم سینما را به همراه داشت. از آن به بعد اشراف یهود مهاجری به این صنعت وارد شدند که اغلب از دهکدههای یهودینشین اروپای شرقی به آمریکا مهاجرت کردند و از تجارت انواع و اقسام پوست، الماس، مشروبات الکلی و… به تصویر متحرک و سینما رسیده بودند و حالا کمپانیهای خود را در نیویورک برپا میکردند.

گریفیث در سال ۱۹۱۸ پس از ۵ سال باشکوه، از کمپانی میوچال جدا شد و به همراه چارلی چاپلین، داگلاس فیربنکس و مری پیکفورد، کمپانی جدیدی را با نام یونایتد آرتیستز پایهگذاری کرد. اولین فیلمی که او برای کمپانی خودش ساخت، فیلم ماندگار «شکوفههای پژمرده» بود. دهه بیست که اوج دوران صامت بود، برای گریفیث موفقیتهای قبلی را به همراه نیاورد.
یکی از نویسندگان سینمای آمریکا درباره گریفیث نوشته بود که او را اگر نتوان پدر سینما نام نهاد، به طور قطع می توان پدر سینمای آمریکا لقب داد. اما یک چیز دیگر هم درباره گریفیث قطعی است؛ او پدر کلوزآپ سینمایی در تمام جهان است.
او در همین دوره هم آثار قابل تاملی مثل «یتیمان در طوفان» را ساخت اما در مجموع روند نزولیاش در همین دهه شکل گرفت. بحران اقتصادی دهه ۳۰ آمریکا و همینطور ناطق شدن سینما و ناکامی آخرین اثر او یعنی «تقلا» در سال ۱۹۳۱، باعث شد که او کمکم از سینما روی برگرداند. گریفیث در ۲۳ ژانویه ۱۹۴۸ بر اثر خونریزی مغزی در تنهایی و انزوا درگذشت. او در دوره جنگ جهانی دوم، برخلاف جگ جهانی اول، دیگر جزء لیدرهای سینمایی ایالات متحده نبود و سالها میشد که با سینما قهر کرده بود.

گریفیث در محوری شدن نقش زنان در سینما هم تاثیرگذار بود. او عاشق دیدن صحنههایی بود که در آن زنی شکننده و ظریف در فضایی بسته مورد تهدید و تهاجم و کتک خوردن به وسیله مردانی قوی قرار گرفته است. گریفیث همیشه میخواست زنان فیلمش انرژی خود را با جست و خیزهای سنجاب وار در فیلم نشان دهند.
لیلیان گیش و میمارش از جمله هنرپیشههای زنی هستند که در کارهای گریفیث به اوج شهرت رسیدند. به علاوه، گریفیث پدر پروپاگاندای سینمایی هم هست. او را حتی میتوان پایهگذار بیانیهنویسی سینمایی دانست؛ هرچند که شاید آیزنشتاین در این زمینه مشهورتر باشد. فیلمهای گریفیث معمولا دغدغههای روز اجتماع را بازتاب میداد؛ از جمله فقر، جایگاه مردان و زنان در جامعه، رشد شهرنشینی، نژادپرستی و …
فارغ از نوع موضعگیری گریفیث در هرکدام از این موارد، او در حرکت سینما از سمت یک سرگرمی بدون محتوا که از ذوقزدگی بابت تماشای تصاویر متحرک حاصل میشد، به سمت بیانگری با زبان سینما بسیار تاثیرگذار بود. او سلطان احساسات ملودرام روی پرده هم بود. او در طول دوران فعالیتش ۵۳۵ فیلم سینمایی ساخت که بیشترشان کوتاه بودند.
لیندا آرویدسون، همسر گریفیث که در سال ۱۹۳۶ از او جدا شد، یک سال بعد از گریفیث در سن ۶۵ سالگی درگذشت؛ او خیلی زودتر از دیوید، یعنی در سال ۱۹۱۱ از کار سینما کنارهگیری کرده بود. ازدواج آنها تا مدتها بنا به صلاحدیدهای حرفهای مخفی ماند اما به هرحال بادوام نماند.
آرویدسون در خاطراتش اشاره میکند که گریفیت به او توصیه کرده است اگر میخواهی به عنوان یک بازیگر زن این حرفه را ادامه بدهی، هرگز ازدواج نکن. یک احساس طعنهآمیز در این جمله به چشم میخورد چون این دو نفر کمتر از دو سال بعد با هم ازدواج کردند و لیندا همسرداری را ادامه داد نه بازیگری را.

در عوض لیلیان گیش نوع دیگری از رابطه با گریفیث را تجربه کرد. لیلیان گیش، بازیگر افسانهای که تا ۹۴ سالگی فیلم بازی کرد و حتی صدسالگی سینما را دید، تا پایان عمر از هواداران گریفیث بود. حتی عنوان کتاب اتوبیوگرافی گیش با نام «سینما، من و آقای گریفیث» به قدر کافی توضیح میدهد که گریفیث چقدر برای گیش مهم بوده است و همچنین میتواند ما را متقاعد کند که گریفیث موجودی دوستداشتنی و با روح و البته در عین حال مردی گمراه بود.
گیش در نوشتن از مرگ گریفیث او را با مسیح و گاندی مقایسه میکند. در عین حال چیزهایی که گیش در این کتاب از گریفیث به یاد میآورد، گاه آزاردهنده است؛ مثل پیشنهاد گریفیث که به او میگوید باید به حیوانات نگاه کند و از آنها یاد بگیرد که حرکات بدنش در بازیگری چگونه باشد.
گریفیث به او میگفت: به آن سگ نگاه کن، بالا و پایین میپرد و برای صاحبش پارس میکند. کاش بازیگران من میتوانستند آنقدر بیان رسایی داشته باشند… این گفتهها تاثیر بدی روی کار کردن گیش و گریفیث گذاشت. بعدها مجموعهای از عکسهای آنها در کتابی دیده شد که در آنها گیش عاشقانه به لنز دوربین گریفیث خیره شده بود.
نوشته نگاهی به دست آوردهای دیوید وارک گریفیث برای سینما اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.