خاطرات موتورسیکلت عنوانی است که میتواند خیلیها را یاد کتاب «خاطرات سفر با موتورسیکلت»، نوشته ارنستو چگوارا، چریک چپگرا و آزادیخواه آمریکای لاتین بیندازد. اتفاقاً سال ۲۰۰۴، والتر سالس در آرژانتین فیلمی ساخته که نام آن دقیقاً مطابق با نام مستند امیرحسین نوروزی است؛ یعنی خاطرات موتورسیکلت؛ و ماجرای آن شرح همان وقایعی است که چگوارا در کتابش آورده است.
آن فیلم، روح کتاب چگوارا را چنین بازتاب میدهد که او به نیت سرگرمی و ماجراجویی به چنین سفری میرود و در راه، با درد مردم مظلوم آمریکای لاتین در مناطق مختلف آشنا میشود. این رویارویی غافلگیرکننده، چگوارا، یعنی دانشجوی رشته پزشکی که تنها یک ترم تا فارغالتحصیلیاش باقی مانده بود و داشت به استقبال یک زندگی مرفه میرفت را تبدیل به یکی از بزرگترین اسطورههای مبارزه در تاریخ معاصر جهان کرد؛ کسی که هنوز نام او نمادی از آرمانگرایی محض و نغلتیدن در دام هیچ مصلحتی، حتی پس از پیروزی و به قدرت رسیدن است. بین شهید چمران و چگوارا شباهتهای زیادی توسط هنرمندان ایرانی مورد توجه قرار گرفته است. حتی فیلم «چ»، ساخته ابراهیم حاتمیکیا، با وام گرفتن حرف اول نام خانوادگی دکتر چمران، کنایهای آشکار، هم به عنوانی که چگوارا توسط رفقایش با آن خطاب میشد میزند و هم به فیلمی که استیون سودربرگ در سال ٢٠٠٨ با همین نام درباره چگوارا ساخت.
مستند خاطرات موتورسیکلت هم از این شباهت استفاده کرده است. البته دکتر چمران خودش موتور سوار نبود، اما با شروع جنگ تحمیلی، گروهی از خبرگان پیستهای موتورسواری اطراف تهران را برای شرکت در عملیات چریکی گلچین کرد و به مناطق جنگی برد. داستان این جوانها از این جهت شبیه چیزی است که چگوارا در خاطرات کتاب خاطرات سفر با موتورسیکلت میگوید که او هم به نیت تفریح و ماجراجویی، موتورسواری را آغاز کرد؛ اما سر از افقهای جاودانه تاریخ درآورد. فیلم امیرحسین نوروزی داستان تحول است و قهرمانهای آن جوانان دوستداشتنی دیروز هستند. گروهی از جوانان که جز تفریح و سرگرمی، آن هم یک تفریح نسبتا پرخطر با موتورسیکلت، دغدغه دیگری در زندگی نداشتند و اگرچه به جنگ رفتند، این هم ابتدا به نیت ماجراجویی بود؛ اما مواجهه آنها با مرگ و واقعیت خشن جنگ، یک دوراهی سرنوشتساز پیش پایشان گذاشت؛ که یا باید برمیگشتند و پیش خودشان اعتراف میکردند روی کارهایی که تا پیش از آن در پیست موتورسواری انجام میدادند، یا در صحنه نبرد میماندند.
اما این بار نه به نیت هیجانطلبی و سرگرمی، بلکه با انگیزههای والاتر. این جوانها در شعاع شخصیت دکتر چمران قرار میگیرند و مثل اقماری میمانند که از نور خورشید، نور میگیرند و در شبها میتابند. خود دکتر چمران کسی است که یک زندگی مرفه در آمریکا را رها کرد تا به آرمانهایش برسد. چنین افرادی لذتطلبیهای مادی را با تصمیمگیریهای بزرگشان خوار و خفیف میکنند و گروه موتورسوارانی که توسط دکتر چمران انتخاب میشوند تا به مناطق جنگی بروند، تحت تاثیر شخصیت فرماندهشان دقیقا چنین تصمیمی میگیرند. یکی از راویان مستند خاطرات موتورسیکلت که یکی از موتورسواران گروه دکتر چمران هم بود، میگوید در پیست موتورسواری با تکچرخ روی تپه حرکت میکرد و وقتی به پایان رسید، کسی به او گفت که به داخل یک خودرو بیاید تا با وزیر دفاع صحبت کند. این راوی خودش میگوید که تا پیش از آن، آشناییاش با دکتر چمران بسیار مختصر بوده و اصلا از اینکه وزیر دفاع را در چنین وضعی ملاقات میکند، شوکه شده بود.
این بخش از مستند بهشدت در مخاطب همذاتپنداری ایجاد میکند؛ چون ما با اینکه امروز به خوبی میدانیم دکترچمران کیست، میتوانیم حال کسی را درک کنیم که چهل سال پیش در جوانی هنوز مصطفی چمران را به عنوان اسطوره جنگهای نامنظم نمیشناسد. این راوی میگوید به او گفته شده که اگر میخواهد پیشنهاد حضور در منطقه جنگی را قبول کند، در یک روز مقرر به دفتر نخست وزیری برود. آنها در روز موعود به دفتر نخستوزیری میروند و موتورهای هوندا که برای ماموریت در آنجا قرار داده شده، دلشان را میبرد. همین چیزهاست که روایت مستند را بسیار شیرین میکند. چه کسی است که لذت موتورسواری و شور آن جوانها را هنگام دیدن پارکینگی از موتورهای هزار درک نکند.
جالب اینجاست که این جوانها نمیدانند مهمتر از موتورها، جایی است که رفتهاند؛ یعنی دفتر نخستوزیری؛ و از آن مهمتر کسی است که در رکاب او قرار دارند؛ یعنی مصطفی چمران. حکایت حضور این جوانها در میدان جنگ و کنار آمدنشان با واقعیت و تکامل انگیزههایشان برای حضور در میدان نبرد، همه شیرین و جذاب است؛ اما بخش غمناک ماجرا سرنوشت قهرمان اصلی این گروه، یعنی جلیل است. این بخش از مستند به زمان حال حاضر برمیگردد. سالها گذشته و جلیل که در جنگ مجروح شده بود، قدرت تکلمش را از دست داده است. او حالا یک مغازه بسیار کوچک تعمیرات موتورسیکلت در جنوب شهر تهران دارد و شاید هیچکس هنگام عبور از جلوی تعمیرگاهش باور نکند که چه مرد تاریخساز و بزرگی را در این دخمه کوچک و ساده دیده است.
مخاطب هنگام دیدن این صحنهها دچار احساس دین و بدهکاری میشود و حس میکند که این جامعه، قدر قهرمانهایش را آنچنان که شایسته بوده، ندانسته است. همین جاست که مستند امیرحسین نوروزی از ژانر اسپرت، نهایت فاصلهاش را میگیرد و بحث قهرمانی را از برد و باخت در یک میدان مادی و قابل اندازهگیری خارج میکند. این البته از واقعیت ماجرا میآید، از یک دوره تکرارنشدنی در تاریخ ایران که انگار در ابتدای ازل جا مانده است و با اینکه بسیاری از رقمزنندگان آن دوران طلایی، هنوز زنده هستند و در بین ما نفس میکشند، این ما هستیم که مشغول حقیرترین دلمشغولیهای حیات روزمره شدهایم و بزرگیهای تاریخمان را فراموش کردهایم. اینجاست که جمله مرتضی آوینی خیلی به درد توضیح مسئله میخورد؛ «پندار ما این است که ما ماندهایم و شهدا رفتهاند، حال آنکه شهدا ماندهاند و زمان ما را با خود برده است» آوینی در جای دیگری میگوید؛ «زمان بادی است که میوزد، هم هست هم نیست، جنگ میآمد تا مردان مرد را بیازماید…» و آنچه در مستند خاطرات موتورسیکلت میبینیم، برشی کوتاه از آزمونی است که جنگ از بهترین فرزندان این سرزمین گرفت. آزمونی برای پرندهتر شدن از مرغان هوایی…
شاید امروز آزمون ما نوع مواجههمان با زمان و زمانه و قهرمانهایی که در پس غبار زمان، از چشمها پنهان شدهاند باشد. این احساس وقتی به ما دست میدهد که وضعیت امروز جلیل را میبینیم.
نوشته نقد مستند خاطرات موتورسیکلت – گواهینامه پرواز با موتورسیکلت اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.