
همیشه قرار نیست با فیلمی عمیق با شخصیت پردازیهای چند بعدی و پیچیده مواجه شویم تا آن را به عنوان فیلم خوب و قابل دیدن به دوستانمان معرفی کنیم. اتفاقا رسالت سینما هم در این نیست. سینما در وهلهی اول برای سرگرمی پدید آمده است و حتی به عنوان کالایی مدرن شناخته میشود که باید مصرف گردد. اینطور فیلمها گرچه شاید بیشتر از یک بار ارزش دیدن نداشته باشند؛ اما همان یک بار هم کافی است تا حس و حال خوبشان به ما سرایت کند و روزمان را بسازد.
«فرار از پرتوریا» را میتوان در همین دسته قرار داد. فیلمی کم حرف اما به شدت سرگرم کننده و پرتنش که وقتی پایان میگیرد، شور و شوق رهایی از پرتوریا – و حتی کمی بالاتر، رهایی از رژیم احمقانهی آپارتاید – را به ما نیز منتقل میکند و برای چند لحظه، به وجدمان میآورد. فیلم تمام قابل تحمل بودنش را مدیون بازیهای خوبش – مخصوصا بازی رادکلیف در نقش تیم جنکین – است و کارگردانی اندازهی فرانسیس آن. از طرفی مقصر تمام ضعفها و کاستیهای این فیلم، فیلمنامهی یک بعدی و کم دقت آن است که به پتانسیلهای خوب داستانش، بیتوجه بوده.

خوشبختانه این فیلم اصلا پرگو نیست و خود را به دام حرفهای پرطمطراق و پوچ نمیاندازد؛ گرچه در ابتدا اینطور به نظر نمیرسد اما کمی که از مقدمه میگذرد، فیلم از حرفها و اطلاعات کلی فاصله میگیرد، وارد جزییات و عمل میشود و قدرت فیلم نمایان میگردد. از طرفی متاسفانه خیلی از مسائل انسانی فیلم به هیچ انگاشته شده. ما در تمام طول فیلم متوجه انگیزهی شخصیت اصلی فیلم، تیم جنکین نمیشویم و چیز خاصی از زندگی خصوصی او و نقایص شخصیتیاش نمیفهمیم. انگار فیلمساز نیز چیز چندانی از آنها نمیداند و برای همین هم هست که بیشتر زمان فیلم به مهندسی دقیق نقشهی فرار و ساختن کلیدها میگذرد و صد البته به ترس و التهاب شخصیتها از لو رفتن.
آنجا هم که فیلم میخواهد به لحظات احساسی شخصیتهایش بپردازد بسیار پیش پا افتاده برخورد میکند. مثلا به یاد بیاوریم هنگامی که لئونارد – شخصیت سمپاتیک و دوست داشتنی فیلم که در نخستین مواجهه با او، کمی شاید پسش بزنیم – پیش پسر خود میرود و گفتگوی احساسیاش با او اصلا چنگی به دل نمیزند. خوشبختانه انگار خود فیلمساز هم به این نقص خود آگاه است و زمان کمی از فیلم او به این لحظات میگذرد. فقط کاش آنتاگونیست داستان، یعنی افسر نگهبان زندان کمی بیشتر پرداخت میشد و از تیپ فراتر میرفت و کمی هم از انگیزههای او میفهمیدیم که اصلا چرا تا این حد جدی است و با شخصیتهای خوب داستان مشکل دارد.

و اما مهمترین نقطهی مثبت و اساسی فیلم، لحظات پرتنش آن است. فیلم در لحظاتی با کلوزآپهای اندازه و به موقع خود، چنان ما را وارد صحنه میکند که حتی حضور کارگردان حس نمیشود. به یاد بیاوریم هنگامی را که تیم کلیدی را که ساخته، با جارو از پنجرهی سلولش به در میرساند و کلید به زمین میافتد. تلاشهای او و تاکید زیاد دوربین روی کلید و کاتهای مدام از اینسرت کلید به کلوزآپ تیم و سایههای نگهبانی که هر لحظه ممکن است متوجه قضیه شود، چنان ما را درگیر خود میسازند که احتمالا عرقی سرد بر پیشانیمان خواهند نشاند.
یا مثلا جایی که او وارد اتاقک کوچکی میشود و مجبور است در را با گرفتن دستگیرهی کوچک آن نگه دارد و کاتهای بیامان فیلمساز و تعلیق برآمده از آن، نفسمان را بند میآورد. فیلم چنان تجربهی دقیقی از فرار از این زندان لعنتی به ما میدهد که پس از آن حتی نگاهمان به قفل و کلیدها تغییر میکند. هر مانعی تبدیل به فرصت میشود. و جا نزدن و حرکت مدامی که در فیلم وجود دارد، تا حدودی ما را نیز آلودهی خود میکند.
و اما برسیم به انتهای فیلم یعنی جایی که سه شخصیت فیلم، یعنی تیم، استفان و لئونارد – که به نظرم هر سه در شخصیتپردازی مشکلات جدی دارند و مخصوصا استفان که بیش از اندازه منفعل و رباتی است – از زندان فرار میکنند و در ماشین نشستهاند. ناگهان خندهای عصبی سر میدهند که سرخوشی بیاندازهای در آن حس میشود.
اتفاقا این خنده به زندانیهای دیگر نیز سرایت میکند. گرچه در فیلم ظلم دیده نمیشود؛ اما این خنده انگار خندهای است به غلبه بر ظلم. و نهایتا ما را نیز به خنده وا میدارد. این خنده عجیب است. لحظهی بسیار کوتاه و کوچکی است که شاید اصلا مهم و قابل اعتنا به نظر نرسد؛ اما چنان علیه تاریکی و التهاب فزایندهی موجود در زندان، میایستد که گمان میکنم هر بینندهای ناخودآگاه خواهد گفت: به دردسرش میارزید!
نوشته نقد فیلم فرار از پرتوریا ساخته فرانسیس آنان – قفل و کلید اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.