
وقتی کسی با یک ماتروشکا، یعنی همان عروسک تودرتوی روسی، روبهرو میشود، واکنش غریزی او باز کردن عروسک است. باید با دقت عروسک بیرونی را بچرخاند، سرش را بردارد و به عروسک کوچکتر بعدی که زیر آن قرار دارد برسد. این روند آنقدر تکرار میشود تا به عروسک مرکزی برسد: کوچکترین عروسک اما تنها عروسکی که باز نمیشود و چیزی از دل آن بیرون نمیآید. این همان هسته است – یا حتی روح – اما با بودنش، موقعیت سایر عروسکها را هم تثبیت میکند. و بعد از درک و تحسین عروسکهای پنهان داخلی، میتوان آنها را دوباره روی هم جمع کرد.
این دقیقاً همان احساسی است که در هنگام تماشای «عروسک روسی» به شما دست میدهد. این سریال جدید نتفلیکس ساختهی «ناتاشا لیون» و «لزلی هدلند» (با کمک «ایمی پولر») با شخصیتهای خود مانند ماتروشکاهایی برخورد میکند که به بررسی کامل و رسیدگی ظریف نیاز دارند و شایستهی دریافت بیشترین عشق هستند. هر چیزی که دربارهی طرح داستان بگوییم لذت مواجههی اولیه را از بین بردهایم – هیچکس انتظار چیزی را ندارد که در میان پوستهی نیم ساعت اول این سریال هشت قسمتی درام و کمدی نهفته است. یعنی، نه دقیقاً. اما خیالتان راحت، سریالی زیبا، پیچیده و صمیمی است.

حتی در یک فصل سریع و چهارساعته از «عروسک روسی»، اتفاقات زیادی میافتد و شاید بهتر باشد اول از پایان فصل حرف بزنیم و بعد عقبگرد کنیم. به کسانی که میخواهند سریال را پشت سر هم ببینند میگویم مثل همیشه پیش بروید – و به دیگران میگویم قبل از اینکه سراغ قسمت بعدی بروید، حتماً خودتان عروسکتان را کالبدشکافی کنید.
بنیان داستان «عروسک روسی» در واقع بسیار ساده است اما به هیچ عنوان سادهانگارانه نیست: نادیا (لیون) باید آنقدر به زندگی خودش اهمیت بدهد که بخواهد زندگی کس دیگری را نجات بدهد و آلن (چارلی بارنت) هم باید همین کار را انجام بدهد. هر دوی آنها وارد یک چرخهی ظاهراً بیپایان از یک شب شدهاند و جشن تولد نادیا و جدا شدن چارلی از نامزدش را بارها و بارها زندگی میکنند. هر دو در ابتدا سرسختانه به خودِ سابقشان میچسبند: نادیا مدام هر کاری که دلش بخواهد انجام میدهد و حاضر نیست دوستان و خانوادهاش را به رسمیت بشناسد که درست روبهرویش ایستادهاند و میخواهند جدی گرفته شوند. (نامزد سابقش هم دقیقاً همین وضعیت را دارد.)

در همین حال، نامزد آلن مدام او را ترک میکند و آلن خود را قربانی میبیند و برای خود دلسوزی میکند. آلن و نادیا در قفسی خودساخته اسیر شدهاند و جهان آنها را به درون چرخهای دوباره و سهباره و دوازدهباره پرتاب میکند تا ببیند میتوانند با کمک هم کلید را پیدا کنند یا نه.
تا مدتی کلید مشخص نیست، حتی برای تماشاچیان. مثل بازیهای ویدیویی که نادیا طراحی و آلن بازی میکند، آنها روشهای مختلفی را امتحان میکنند تا ببینند کدام یک به نتیجه میرسد، اما هر بار فقط به نقطهی شروع بازی برمیگردند. آیا مواد مخدر او را دیوانه کرده؟ نه. آیا باید مشکل زندگی دیگران را حل کنند؟ نه دقیقاً. آیا تا وقتی که انسانهای بهتری شوند در این برزخ اسیر میمانند؟ نه، نه، نه. (نادیا تفسیر فیلم «روز گراندهاگ» را رد میکند و آن را «از لحاظ اخلاقی سادهانگارانه و نشانهی خودشیفتگی» مینامد، و این راهی عالی برای جدا کردن این سریال از اصلیترین نمونهی مشابه آن است.)
در آخرین قسمت – وقتی نادیا ۱۸۰ درجه تغییر میکند و به جای بیعلاقگی که شانه به شانهی اهانت میزند، با خوشحالی و هیجان واقعی به مهمانان جشن تولدش خوشآمد میگوید – مشخص میشود که کلید او دیگران هستند، او به دیگران نیاز دارد و باید بفهمد که به دیگران نیاز دارد. فهمیدن این موضوع همان چیزی است که او را از مارپیچ خودتخریبی تلویحی و واقعی بیرون میبرد. به سبک قبلی خودش زندگی کردن – یعنی کاملاً به میل خود رفتار کردن و دور راندن هر کسی که به او علاقه دارد – در واقع او را به کشتن داد. آنقدر او را به کشتن داد و آنقدر زندگی را تکرار کرد تا دریابد باید از دیگران کمک بخواهد.

آلن هم حاضر نبود از دیگران کمک بخواهد اما او به معنای واقعی کلمه از کسی کمک نمیخواست. او که از وسواس فکری و عملی رنج میبرد و به طور کلی دچار مشکلات کنترلی است، نمیخواهد پیش دکتر برود. او در اواسط سریال میگوید بزرگترین ترسش این است که به او برچسب «دیوانگی» بزنند و به همین دلیل از هر کسی که ممکن است بتواند بر شک و تردیدش صحه بگذارد، میگریزد. این یعنی او از کسی کمک نمیخواهد و در عوض هر کاری که فکر کند «درست» است انجام میدهد و ناراحتی از پاداش نگرفتن به خاطر رفتار خوبش در نهایت او را به سمت خودکشی سوق میدهد.
این رفتارهای احساسی پیچیده در یک روند فکریِ بیپروا بررسی میشوند. نادیا از شغل خود به عنوان مهندس نرمافزار استفاده میکند تا مسائلی مانند نسبیت زمان و اخلاقیات را توضیح دهد. آلن در حالیکه اغلب برای ارائهی توضیحات به تماشاچیان مورد استفاده قرار میگیرد، سنگِ محک بصیر بین شخصیتهاست و وقتی که نادیا به شدت سرگرم حل کردن معمایی است که دلش میخواهد باور کند درون خودش قرار ندارد، آلن نادیا را وادار میکند به بررسی درون خودش بپردازد. (البته این کار، خونبارترین لحظهی سریال را رقم میزند: درست مانند عنوان سریال، نادیا یک تکه شیشهی شکسته را از بدنش بیرون میکشد و با این کار نشان میدهد که برای روبهرو شدن با چنین افکار عمیق و سرکوبشدهای باید درد زیادی را تحمل کرد.)

این نظریهها و فلسفهها میتوانند بیش از حد تأثیرگذار باشند و وقتی که سریال به سرعت از یک مشکل سراغ مشکل بعدی میرود، اغلب داستان را زیر هالهای از ابهام فرو میبرند. این نظریهها همچنین میتوانند برقراری ارتباط با شخصیتها را دشوار کنند، با اینکه بازی بازیگرها اغلب ما را جذب داستان میکند. هیچ جواب سادهای در «عروسک روسی» وجود ندارد اما بسیاری از جوابها لابلای دیالوگها گنجانده شدهاند. در یکی از آخرین دیالوگهای سریال، نادیا به آلن که قصد دارد از بالای یک ساختمان پایین بپرد، میگوید که اوضاع ممکن است خوب نباشد. آلن میپرسد: «قول میدی اگه نپرم، در آینده خوشحال باشم؟» نادیا میگوید: «نه رفیق، معلومه که نه. اما میتونم قول بدم که تنها نباشی.»
این حرف کار خودش را میکند و لحظهی بزرگی برای نادیا هم رقم میخورد، زیرا او قبلاً سرسختانه خود را از دیگران جدا میکرد. در قسمت هفتم، «راه خروج»، وقتی نادیا در برابر حل کردن دربارهی مشکلات دوران کودکی با مادرش مقاومت میکند، آلن میگوید «تو خودخواهترین آدمی هستی که تا حالا دیدم. ممنون که زندگیم رو تغییر دادی. تغییر دادن زندگی آدما سخته.» تغییر دادن زندگی آدمها سخت است و این تجربهی دیوانهوار به سبک «روز گراندهاگ» همان چیزی است که آنها را وادار میکند زندگی خود را تغییر دهند.
همهی اینها هنر نویسندههاست – هدلند، لیون، پولر، آلیسون سیلورمن، فلورا برنهام، جاسلین بیو و سیروکو دانلپ – که هم داستانی چالشی ساختهاند که تماشاچیان را دستکم نمیگیرد و هم جرأت داشتهاند صادقانه و شجاعانه به سؤالات بزرگی دربارهی شادی و افسردگی بپردازند. خیلی راحتتر بود اگر در پایان، این دو در غروب آفتاب خوش و خرم میرقصیدند و همهی مشکلاتشان حل میشد، اما تماشای آنها که تقلا میکنند و اشک در چشمشان حلقه زده و شجاعانه پا در آیندهی ترسناک اما باارزششان میگذارند، بسیار تأثیرگذارتر است.
این سریال کوتاه و سریع زیرکانه نقاط قوت بسیار بیشتری دارد، از بازی روحانگیز بازیگران اصلی گرفته تا روند تند و تیز و ماجراجویانهی سریال. اما با «عروسک روسی» باید مانند یک ماتروشکا برخورد کرد. باز کردن مجدد آن میتواند نکات تازهای را آشکار کند. هر قسمت به دلایل مختلفی تحسینبرانگیز است و هر قسمت نتایج مختص خودش را دارد. تا مدتها دربارهی این فصل اول صحبت خواهیم کرد، پس یادتان نرود وقت بگذارید و از تماشای این سریال خوب لذت ببرید. فقط لذت ببرید که هدلند، لیون و پولر داستان را در هشت قسمت بیست و نه دقیقهای تعریف کردند. چیزهای عالی در بستههای کوچک عرضه میشوند و این ماتروشکای بینظیر هم استثنا نیست.
نوشته نقد سریال عروسک روسی – یک ماتروشکای بی نظیر اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.