
عدد ۴ معمولاً برای مجموعهفیلمهای چندقسمتی، عدد خوشیمنی نیست و به همین خاطر تعدادی از علاقهمندان «داستان اسباببازی» یک مقدار مضطرب و نگران بودند، که البته کاملاً قابل درک است. وقتی قرار باشد یک موج دراماتیک و احساسی، در خلال چند فیلم گنجانده شود، سهگانهها به نظر چرخهی طبیعیتر و معقولتری ارائه میدهند، که بعد از آن پدیدآورندگان آثار باید تصمیم بگیرند که آیا از نو تغییراتی در اثر ایجاد کنند (به عنوان مثال: سریفیلمهای «سریع و خشن» و «مکس دیوانه: جادهی خشم») و یا این که کار را با همان روال قبلی در قسمتهای بعدی، با امید بیرون نزدن از خط داستانی اصلی، پیش ببرند. (به شیوهی: «سوپرمن ۴: در جستجوی صلح» و «آروارهها: انتقام»)
اینها موانعی بودند که «داستان اسباببازی ۴» بر سر راه خود داشت. اما فراموش نکنیم که سخن از «پیکسار» در میان است، جایی که سریفیلمهای چندقسمتی، مدام بهتر از قبل میشوند و در مسیر پیشرفت قرار دارند. و این قسمت چهارم مجموعه به حدّی پیشرفت چشمگیری داشته است و مسائل انبوهی را در خود میگنجاند که مخاطبین دیگر قادر نخواهند بود این مجموعه را بدون قسمت پایانیاش متصور شوند.

گذشته از اینها، «پیکسار» از آن دسته استودیوهاییست که به قدری به کار درست و اصولی با استفاده از داراییها و ویژگیهای خاص خودش معتقد است که برنامههای دم دستی و سطحی دیزنی برای نمایش خانگی «داستان اسباببازی ۲» را نپذیرفت تا خودش یک دنبالهی درخور تماشا که از نسخهی اولیه بهتر باشد، بسازد. یک دهه بعد، «داستان اسباببازی ۳» که با مطرح کردن پرسشهای بنیادی مرتبط با «اسباببازی بودن به چه معناست؟» بسط داده شد، با یک صحنهی فوق احساسی و فراموشنشدنی به پایان میرسد. صحنهای که در آن، «اَندی»ای که حالا ناگزیر است به کالج برود، اسباببازیهایش را به کودک جدیدی که «بانی» نام دارد، واگذار میکند.
به عقیدهی بسیاری، نقش «وودی» (با صداپیشهگی تام هنکس) و «باز» (با صداپیشهگی تیم الن) در آن نقطه باید به پایان میرسید. ادامه دادن این مجموعه صرفاً بهانهای برای درآمدزایی بیشتر نبوده است، بلکه آغاز طبیعی و شهودی فصل جدیدی است که درک ما از شخصیتها را غنیتر میکند و یک پایانبندی متفاوت و رضایتبخش برای سفرها و ماجراجوییهای مشترک آنها ارائه میدهد. که شامل روز اوّل «بانی» در مهدکودک، یک سفر جادّهای خانوادگی و گشتوگذار در یک مغازهی عتیقهفروشی میشود. مغازهای که در آن، عروسکهای کهنهی غمگین چشمانتظار فرصت دوبارهای هستند.
در این بین، برای آن دسته از ما که شک و شبهههایی دربارهی فیلم قبلی داشتهایم، کارگردان جاش کولی (که بعد از آن که جان لستر به دلیل اتهامات وارده مبنی بر آزارگری جنسی، از «پیکسار» جدا شد، به جای او روی کار آمد) «داستان اسباببازی ۳» را همانطور که باید میبود، تحویل داده است. به طور خلاصه، آن فیلم در جایی تمام شد که باید شروع میشد.

بخش زیادی از زمانش را صرف حقّه و کلکهای طنزآمیز در یک مهدکودک پرماجرا میکند. مانند «خرگوش مخملی» اثر کلاسیک مارجری ویلیامز یا «پاف اژدهای جادویی» زمانی که «جکی پیپر» دیگر نیامد؛ این مسئله اجتنابناپذیر بود که صاحب «وودی» و «باز» سرانجام از آنها گذر کند و اتفاقی بود که دیر یا زود میافتاد. امّا با این حال با در نظر گرفتن این نکته که اسباببازیها تصادفاً دور انداخته شدند و نزدیک بود سوزانده شوند، خداحافظی «اَندی» در آن فیلم، رنگ و بوی خیانت داشت.
«داستان اسباببازی ۴» عمیقتر و به موازات آن، واقعگرایانهتر آغاز میشود: چگونگی کنار آمدن همراهان مخملی و پلاستیکی با این موضوع که وظیفهشان نسبت به کودک اصلیشان به پایان رسیده است. این همان درسیست که به نظر میرسد «بو پیپ» (با صداپیشهگی انی پاتس) ، چراغخواب چینی متعلّق به «مالی» خواهر «اَندی»، به خوبی آموخته بود. در طول یک فلشبک «بو پیپ» در قالب خداحافظی به «وودی» میگوید: «نوبت کودک بعدیست.» فیلم سوّم، «داستان اسباببازی ۳» این جدایی را از قلم میاندازد و از آن میگذرد و در فیلم چهارم از یادآوری این جدایی به عنوان یک پیشزمینهی احساسی برای تجدید دیداری غیرمنتظره استفاده میشود. تجدیددیداری که باعث میشود «وودی» توسط عشق قدیمیاش دچار لغزش شود و حال منتظر است که ببیند وجدانش او را راهی کدام مسیر خواهد کرد.

درخشندگی تمامی قسمتهای «داستان اسباببازی» در اثبات مکرر وفاداری و مسئولیتپذیری شخصیتها نسبت به صاحبانشان و نسبت به یکدیگر و چگونگی مدیریت این دو به کمک عواطف انسانوارشان، نهفته است. «وودی» یک سیاست «هیچ اسباببازیای را پشت سر نگذار» دارد (مناسب و درخور بازیگری که سرباز رایان را نجات داد)، که در همان ابتدا در طی یک عملیات نجات جسورانهی شبانه خود را دوباره نشان میدهد. عملیاتی که در آن گاوچران محبوب ما «آرسی» را زمانی که ماشین در حیاط و در زیر طوفان و باران شدید رها شده بود، نجات میدهد.
کودکان دائماً اسباببازیهایشان را گم میکنند. این موضوع به ما یادآوری میشود. و با این حال حس آماده به خدمت بودن همیشگی «وودی» امتدادی از همان ویژگی اخلاقی اوست که باعث شد سالها پیش «باز» را از شر همسایهی بدطینت، «سید»، نجات بدهد. در این قسمت، این حس نسبت به یک عضو جدید به کار گرفته میشود: «فورکی»، یک چنگال پلاستیکی است که «بانی» آن را به یک اسباببازی تبدیل میکند. در روز اوّلاش در مهدکودک، «بانی» عملاً برای خودش یک دوست «میسازد». دوستی با دستهای سیمی، پاهای چوببستنیای و چشمهای عروسکی. همهی چیزهایی که از سطل زباله پیدا شدهاند و با خاک رس به هم چسبیدهاند.

یک موجود تقریباً بیمغز با صدای نازک و احمقانه، ترکیبی مناسب از سادهلوحی و ترس و وحشت، با صدای تونی هِیل. «فورکی» اساساً با دیگر اسباببازیهای جدیدی که تا به حال دیدهایم، متفاوت است. (به یاد بیاورید که «باز» که ابتدا فکر میکرد یک کماندوی فضایی واقعی است، چگونه باید متقاعد میشد که فقط یک اسباببازی است.) این وسیلهی غذاخوری سابق که حالا مانند هیولای فرانکشتاین به موجودی عجیبالخلقه تبدیل شدهاست، هیچ علاقهای به خوشحالی «بانی» ندارد. بلکه در عوض دیوانهوار مشتاق است که به زبالهها بازگردد. – که با آن آهنگ معروف رندی نیومن به نام «نمیتوانم بگذارم خودت را دور بیاندازی» به طرز دلنشینی ترکیب میشود.
«وودی» دائماً خودش را وسط تلاشهای خستگیناپذیر «فورکی» برای خودکشی میاندازد و او را نجات میدهد. (چه کسی بهتر از یک چنگال قاشقمانند (spork) برای رنج بردن از بحران هویّت: آیا او یک چنگال است یا یک قاشق؟) امّا «فورکی» نهایتاً به این نتیجه میرسد که کاری که این گاوچران کنترلگر ما دارد میکند، در واقع امتناع ورزیدن از پذیرفتن این مسئله است که خودش هم ممکن است زباله باشد.

و اینگونه «داستان اسباببازی ۴» دوباره به این پرسش وجودی بازمیگردد. پرسشی که زمانی که یک اسباببازی دوران طلاییاش را گذرانده و یا زمانی که سودمندی و فایدهاش دستخوش تغییر شده است، مطرح میشود. همانطور که در فیلم دوم «وودی» توجه یک کلکسیونر بزرگسال را جلب میکند. نویسندهها اندرو استنتون و استفانی فلسوم آن موقعیت را در این فیلم کمی تغییر میدهند. زمانی که «فورکی» و «وودی» که از بقیهی اسباببازیها در طول سفر جادّهای به پارک ملّی «گرند بیزین» جدا شدهاند، در مغازهی عتیقهفروشیای که لامپ « بو پیپ» در ویتریناش دیده میشود، گشتی میزنند. منتهی با راهنمایی گمراهکننده و دروغین شخصیتهایی جدید.
این سرزمین عجایب مرموز، اشباع از تارعنکبوت و عتیقههایی از همه نوع، توسط «گبی گبی» (با صداپیشهگی کریستینا هندریکس) کنترل و نظارت میشود. یک عروسک کوکی قدیمی که به شدّت درگیر آن است که برای جعبهصدای ازکارافتادهاش جایگزینی پیدا کند. دقیقاً شبیه همانی که در تنهی «وودی» دوخته شده است. در اینجا باری دیگر، «پیکسار» به ما ایدهی اسباببازیهای بدذات را عرضه میکند. ایدهای که در تئوری بهتر است به سریفیلمهای «آنابل» سپرده شود، اما در این محتوا هم به خوبی مینشیند. چرا که زوایای جدیدی را از تجربهای که «وودی» آن را همیشگی پنداشتهاست، نشان میدهد. تجربهی اسباببازی محبوب یک کودک بودن برای مدتی طولانی. یکی دیگر از شخصیتهایی که به این فیلم اضافه شده است، موتورسوار ریسکپذیر کانادایی، «دوک کابوم» (با صداپیشهگی کیانو ریوز) است که به موازات این که در احساس شکست و سرخوردگی غوطهور است، مدام سعی میکند خودش را محبوب دیگران کند. چرا که دیگر توانایی انجام دادن حقّههای سابقش که به خاطر آنها تبلیغ شده بود را از دست داده و به همین دلیل هم دور انداخته شده است.

در فیلم اول نهایت وضعیتهای محتملی که اسباببازیها میتوانند در معرضشان قرار بگیرند، به تصویر کشیده میشوند. بهشتی که اتاق «اَندی» باشد با جهنمی که «سید» اسباببازیها را در آن گرفتار میکند، مقایسه میشود و سپس در این قسمت ایدهی برزخ کندوکاو میشود: یک اسباببازی زمانی که نادیده گرفته شود و یا کاملاً بلااستفاده بماند، چه حالی پیدا میکند؟ و با در نظر گرفتن این موضوع که شخصیتها اراده دارند، در چه مرحلهای برایشان معقول است که خوشحالی خودشان را به خوشحالی صاحبانشان ترجیح دهند؟
در حالی که «وودی» توسط وجدان و ضمیرش هدایت میشود، «باز» این مفهوم را به درستی درک نمیکند و دچار سردرگمی میشود و ندای درونیاش را با صداهای ضبطشدهاش که با فشردن دکمههایش قابل شنیدن خواهند بود را با یکدیگر اشتباه میگیرد. این پیامها «باز» را به طرز سرگرمکنندهای در طول یک مأموریت هدایت میکنند. مأموریتی که طی آن دو عروسک که در شهربازی به عنوان جایزهی یکی از بازیها در نظر گرفته شدهاند و بسیار خشن و پرسروصدا هستند را ملاقات میکند. یک خرگوش و یک اردک مخملی بههمچسبیده. «بانی» (با صداپیشهگی جوردن پیل) و «داکی» (با صداپیشهگی کیگان مایکل کی) و یک عروسک جیبی به نام «گیگل مکدیمپلز» (با صداپیشهگی الی مکی) که در یک ماجرای موازی نقش دستیار را ایفا میکند. مهم نیست که «وودی» و «باز» چه فکری میکنند، «بو پیپِ» تازه از بند رها شده نیازی به نجات یافتن ندارد. او کاملاً با زندگیای که به عنوان یک «اسباببازی گمشده» دارد، راضی و خوشحال است و به خوبی میتواند از خودش دفاع کند. (البته به کمک همکارانش) ویژگیهایی که او را آخرین قهرمان زن قدرتیافتهی دیزنی میکند. (نکتهی جزئی دیگر که پیشرفت دیزنی را نشان میدهد، دو زنی هستند که در جلسهی آشناسازی کودکان با مهدکودک، هر دو یک کودک را بغل کردهاند و در واقع یک زوج همجنسگرا هستند.)
تقریباً یک ربع قرن از اولین نسخهی «داستان اسباببازی» میگذرد. در حالی که فیلمهای «پیکسار» دائماً اعتمادشان را خرج احساسات راستین میکنند، استودیوهای دیگر این سانتیمانتال بودن را به سخره میگیرند. از کنایههای «شرک» گرفته تا خودآگاهی چشمکزن «فیلم لگو». اینها نیز همگی رویکردهای مؤثری هستند امّا به طرز چشمگیری به نسبت خلوص و صداقتی که کولی در اینجا به آغوش میکشد، کمتر مخاطرهآمیز هستند. امیدبخش است که شاهد این باشیم که «پیکسار» به حقیقتی که برای این شخصیتها خلق کرده است، وفادار مانده و اسباببازیها را همانگونه نشان میدهد که کودکان تصورشان میکنند: آغشته به احساست و عواطف انسانی.
برخلاف این که «پینوکیو» آرزو داشت که یک پسربچهی واقعی باشد و «خرگوش مخملی» در نهایت به یک خرگوش واقعی تبدیل شد، «باز» و «وودی» و دیگر اسباببازیها برایشان مقدور شدهاست که تا ابد اسباببازی باقی بمانند. امّا تفاوت در اینجا این است که اکنون آنها حق انتخاب و گزینههای دیگری برای سرنوشتشان دارند. در بخشهای زیادی از فیلم میبینیم که «وودی» برای «بانی» به نوعی نقش والد را ایفا میکند. حتی با این که «بانی» او را در کمد رها کردهاست، او مواظب و نگران خوشحال بودن «بانی» ست. این «وودی» را با آن «وودی» خودخواهی مقایسه کنید که زمانی که «باز» به اتاق «اَندی» آمد، واکنش شدید و حسابنشدهای نشان داد و متوجه خواهید شد که در حال حاضر تا چه اندازه بالغ شده است.
«داستان اسباببازی ۴» از تکنولوژیها و امکانات «پیکسار» به نحو احسن بهره میگیرد. در میان فیلمهای این مجموعه، نسخهی کولی تا به اینجا سینماییترین آنها به شمار میآید که به طرز خارقالعادهای از نورپردازی استفاده میکند. از آن صحنهی ابتدایی فیلم گرفته که حیاط بارانخورده را نشان میدهد که نور لامپها را منعکس میکند تا آن صحنهی نفسگیر پایانی در شهربازی. گرچه در بسیاری از جزئیات نزدیک به واقعیت است امّا این آخرین نسخهی مجموعه نمیتواند کاملاً لایو-اکشن به حساب بیاید. امّا سؤال اینجاست که اصلاً چرا باید بخواهد لایو-اکشن به حساب بیاید؟ «داستان اسباببازی» اوّلین بار در زمان انیمیشنهای کامپیوتری ساخته شد و فیلم چهارم با زیبایی هرچه تمامتر، حداقل فعلاً، این مجموعه را به پایان میرساند.
نوشته نقد انیمیشن داستان اسباب بازی ۴ – وداع عروسک ها اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.