
اگر سخاوتمندانه به «چهار شگفتانگیز» محصول ۲۰۱۵ نگاه کنیم، میتوانیم بگوییم دخالت استودیو حداقل یکی از دلایلی بود که باعث شد آن فیلم ابرقهرمانی بدترکیب آنقدر بد از آب دربیاید. حالا که «جاش ترنک» به عنوان نویسنده، کارگردان و تدوینگرِ فیلم جدیدش، استقلال بیشتری پیدا کرده و کنترل بهتری روی کار خود دارد، میتوان امیدوار بود که شاهدِ کمی از کیفیت و ابتکاری باشیم که در اولین فیلمش به نام «تاریخچه» محصول ۲۰۱۲ دیدیم. «کاپون» قطعاً نگاهی غیرمتعارف به دوران زوال یک گنگستر بدنام انداخته است. حیف که فیلم جالبی از آب درنیامده، هرچند بازی تام هاردی که تقلید جنونآمیزی از خودش است تا حدی دیدنی است.
در این درام زندگینامهای جنایی خامدستانه صحنهای هست که در آن «فونسه» – عزیزترین و نزدیکترین اطرافیان کاپون او را فونسه صدا میکنند – اسلحهای برمیدارد و سر تمساحی را که از لبهی قایق ماهیگیری او بالا خزیده و ماهی او را از سر قلابش دزدیده، سوراخ میکند. دوست گنگستر قدیمیاش «جانی» (مت دیلون) با لودگی میگوید: «میدونی، وقتی آدم زیادی تو فلوریدا بمونه اینجوری میشه. انگار از پشت کوه اومده.»

حیف. این دیالوگ نوعی حس شوخطبعی در خود دارد، حسی از شوخطبعی که عمدتاً از کاریکاتور عجیب و غریبی که هاردی از یک گردنکلفتِ غرغرو و یاوهسرا و سیگار به لب که جویده جویده حرف میزند و چشمان خونبارش زیر آن ماسک لاتکس همچنان برقی از شرارت دارد، غایب است. این چشمها هیچ نوع انسانیتی از خود بروز نمیدهند تا ما به دوران زوال درهمریختهی او علاقمند شویم. و واقعاً هم که درهمریخته است. ترنک نه یکی، که دو صحنهی ناجور از توالت رفتن در فیلم گذاشته و یک صحنهی تیراندازی دیوانهوار هم ساخته که در آن فونسه که زیر حولهی حمامش یک پوشک بزرگسالان شل و ول پوشیده، یک اسلحهی تامیِ طلایی و براق را برمیدارد و اطرافش را سوراخ میکند. این فیلم بابت نشان دادن زوایای خجالتآورِ دیوانگی، تحسین کسی را برنمیانگیزد.
فیلم داستان سال آخر زندگی کاپون را روایت میکند، زمانی که بعد از یک دهه حبس به جرم فرار مالیاتی و ابتلا به سفلیس عصبی که مغزش را از درون خالی میکرد، به ویلایش در فلوریدا تبعید شد تا تحت نظر حکومت زندگی کند. ظاهراً گرهی داستانیِ اصلی فیلم، تلاش مأموران افبیآی برای پیدا کردن ۱۰ میلیون دلاری است که کاپون یادش نمیآید کجا پنهان کرده است. صحنههای گذرایی از این تحقیقات را میبینیم که «کایل مکلاکلن» در نقش دکتری قلابی سعی دارد در طول هنردرمانی، بیمارش را وادار به پرده برداشتن از رازهایش کند. اما صحنهی بازجوییِ مأمور جوان و جاهطلب افبیآی «کرافورد» (جک لودن) – که حضور کوتاه و بیهودهای دارد – حدود یک ساعت پس از شروع فیلم و آنقدر دیر اتفاق میافتد که گویی در آخرین لحظه به فیلم اضافه شده است.
نویسنده-کارگردان بیشتر به جوانب روانشناختیِ یک ذهن فروپاشیده و یادآوری صحنههای عذابآور گذشتهی فونسه علاقه دارد و فونسه را در تقلا برای تشخیص مرز مبهم بین واقعیت با خاطرهها و تخیلاتش به تصویر میکشد. تأکید بر بیاختیاری مدفوع او و همچنین تعدد دفعاتی که او را در حال بالا آوردن زردآب میبینیم، مردی را پیش چشم ما مجسم میکند که از خودش متنفر است. اما هیچ نشانهی واقعی از خوداندیشی در شخصیتپردازی او یا هیچ دیالوگی که بر این برداشت صحه بگذارد، وجود ندارد. کاپون حتی وقتی که ترسیده و سردرگم است، آنقدر کارتونی به نظر میرسد که نمیتواند حس همدردی ما را برانگیزد. او شبیه یک بولداگِ مرده است که از بستر مرگ سربرآورده.
دوربین فیلمبردار توانمند «پیتر دمینگ» به زیبایی از روی آبهای فلوریدا میگذرد، از لابلای درختان رد میشود و اطراف چمنهای آراستهی املاک مجلل کاپون پرسه میزند. اما با وجود مناظر دلپذیر، رنگهای باشکوه و آسمان آبی، نوعی حس بیم و هراس در هوا موج میزند.
پارانویایی که فونسه را از درون تحلیل میبرد، با توجه به مأموران افبیآی که در اطراف خانهی او کمین کردهاند، کمی منطقی به نظر میرسد. به دلیل مشکلات مالی، مجسمههای خدایان و فرماندهان رمِ قدیم فروخته شده و از خانه بیرون برده میشوند و این نماد آشکاری از آگاهی او از تحلیل رفتن قدرتش است. و اگر این به اندازهی کافی واضح نبوده، علاقهی شدیدش به مجسمهی «بانو اطلس» کاملاً چشمگیر است زیرا این مجسمه بیتردید شبیه مردی است که در پارچه پیچیده شده است.

برای فونسه که به کسی اعتماد ندارد، مراقبتهای دلواپسانهی برادرش «رالفی» (ال ساپینزا) و پسرش «جونیور» (نول فیشر) رنگ و بویی مغرضانه دارد. «تونی» (میسون گوچیونه) که ممکن است پسر نامشروع فونسه باشد یا نباشد هم هر از گاهی تماس میگیرد و روان فونسه را به هم میریزد. حتی همسر دوشتداشتنیاش «ماء» (با بازی لیندا کاردلینی که متأسفانه حضور چندانی در فیلم ندارد) هم از اتهامهای خصمانه و طغیان بدزبانیهای او در امان نیست.
اما این عمدتاً یک فیلم ذهنی است که در راهروهای گورمانند ذهن خرفت کاپون میگذرد و مملو از عجایب گیجکنندهی لینچی و اشاره به فیلم «درخشش» ساختهی کوبریک است. در بسیاری از تخیلات فونسه یک پسر – که احتمالاً کودکیهای خودش است – با یک بادکنک طلایی حضور دارد که او را در راهروهای تاریک این خانهی درندشت این سو و آن سو میبرد. در یکی از این توهمهای طولانی او به اتاق رقصی زیرزمینی میرسد که در آن مشتی آدم ثروتمند توسط «لوئیس آرمسترانگ» (تروی وارن اندرسون) که آهنگ «تپهی بلوبری» را میخواند، سرگرم شدهاند. در یک توهم دیگر، او به اتاقی پشتی میرسد که در آن زیردستش «گینو» (گینو کافارلی) مشتاقانه با یک چاقوی ضامندار کار مرد نقابداری را تمام میکند که قبلاً تا حد مرگ کتک خورده است. از اینجا، فونسه وارد خیابانی در شیکاگو میشود که مملو از جسدهای تازهای است که از یک درگیری خونبار به جا ماندهاند.
این حس و حال کج و معوج با موسیقی ترنس الکترونیک «جیمی ملین»، هنرمند هیپ هاپی که با نام «ال پی» آهنگ میسازد، تقویت شده است. اما موسیقی او کمکی به حس داستانسرایی ترنک نمیکند که – احتمالاً عمداً، اما به شکل زیانباری – بیش از حد درهم و برهم است که بتواند توجه دائم تماشاچیان را جلب کند.

نکات بازیگوشانهای هم در فیلم هست، مثلاً کاپون به درام سریالیِ رادیویی دربارهی کشتار روز سنت ولنتاین گوش میدهد. اما هیچ رمز و رازی وجود ندارد، هیچ توطئهای در کار نیست، فقط خاطراتی که روان رنجور فونسه را آزار میدهند و هیچوقت هیچ حس واقعی و ملموسی مانند تاوان دادن، پشیمانی یا محاسبهی نفسی را تحریک نمیکنند. اگر ترنک نویسندهی با فکرتری بود، ممکن بود این داستان را به مفاهیم جدیدی مانند دلالان قدرتی ربط بدهد که بر اثر دورویی و بیرحمی خود شکست خوردهاند. از لحاظ داستانی، ماجرای گنج پنهان بینتیجه میماند، هرچند یک لحظهی گینگولی فوقالعاده در فیلم هست که در آن، کاپون در توهمات خود، جانی با بازی دیلون را میبیند که برای نشان دادن صداقتش، چشمهای خودش را از کاسه درمیآورد.
در اطراف نقش فکور و دشوار هاردی، فضای اندکی برای خودنمایی دیگر بازیگران وجود دارد. او نقش کاپون ۴۷ ساله را بازی میکند اما ده سالی پیرتر نشان میدهد و وقتی بعد از یک حملهی قلبی سیگار کشیدن برایش ممنوع میشود، به جای سیگار، هویج لای لبهایش میگذارد. (این سکتهی قلبی، طرز بیان چالشبرانگیز بازیگر برای جویده حرف زدن را دشوارتر هم میکند.) صحنهای که او به همراه شیر ترسوی «برت لار» در فیلم جادوگر شهر اُز، آهنگ «اگر من سلطان جنگل بودم» را میخواند، میتوانست به صحنهی خاطرهانگیزی تبدیل شود اما هنرنمایی بیش از حد هاردی مانع میشود.
در بین شخصیتهای گنگستری فراوان فیلمهای آمریکایی، فونسهی هاردی بیش از همه ما را به یاد کتککاریهای جنونآمیز «آل پاچینو» در نقش «بیگ بوی» کاپریس در فیلم «دیک تریسی»، که از شخصیت آل کاپون الهام گرفته بود، میاندازد. تنها تفاوت این است که هاردی خندهدار نیست. در بخش عمدهی این فیلم طولانی احساس میکردم باید بروم و بار دیگر بازی پیچیدهتر و رنگارنگتر هاردی در نقش تبهکار «الفی سولومون» در سریال «پیکی بلایندرز» را تماشا کنم.
نوشته نقد فیلم کاپون به کارگردانی جاش ترنک – ۱۰ میلیون دلار فراموش شده اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.