
«درساژ» نخستین ساخته پویا بادکوبه است که نویسندگی آن را حامد رجبی بر عهده داشته و با توجه به سبقه رجبی در پرداخت به مسائل روز جامعه، اینبار نیز فیلمنامه از لحاظ تماتیک به نوشتههای پیشین رجبی نزدیک است که با نگاهی به مساله چند نوجوان، مسائل بزرگتری در جامعه و زندگی را هدف قرار داده است.
رجبی که سابقه نوشتن فیلمنامه فیلم «پرویز» را در کارنامه دارد، نوع نگاه ناتورالیستیاش به یک جامعه کوچک که میتوانست مصداقی از جامعه بزرگتر باشد، فیلم را تبدیل به یکی از فیلمهای مهم اجتماعی سینمای ایران کرد. او این بار فیلمنامهاش را به یک کارگردان جوان با نگاهی خاص داده تا از دل یک موضوع در ظاهر مربوط به چند نوجوان، بتواند به حرفها و تفکرات بزرگتری در راه نمایش بخشی از جامعه و نوع نگاهها و زندگیهای متفاوت بپردازد.

نام فیلم، هوشمندانهترین انتخابی است که برای آن انجام شده، نامی کاملا همسو با حالات، درونیات و شکل زندگی شخصیت اصلی فیلم، یعنی گلسا (نگار مقدم). درساژ در اصطلاح به اسبهایی گفته میشود که تنها برای رقصپا و درساژ کردن آموزش میبینند و حق بیرون رفتن از اصطبل و کارهای بزرگتر را ندارند. اسبهایی که نیاز به نگهداری ویژه و محدودیتهای بیشتری نسبت به سایر همنوعان خود دارند. دقیقا مثل گلسا که میخواهد کارهای بزرگتری انجام دهد و قویتر از اطرافیان خود باشد، اما با محدودیتها و فشارهای زیادی مواجه است.
او نمیخواهد مانند پدر و مادرش محافظهکار و ترسو باشد که در گرفتن حق خودشان نیز دچار تردید و ترس هستند و همواره میخواهند راهی برای فرار از مقابله با انسانهای قویتر از خود پیدا کنند. آنها حتی نمیخواهند از کسی که پول و سرمایهاشان را نابود کرده شکایت کنند تا آن شخص بعدها نگاه منفیای نسبت به آنها پیدا نکند. از این روست که تفاوت رفتار گلسا با خانواده و اطرافیانش را به وضوح میتوان دید و حس کرد و نزدیکی او به اسب درساژی به نام الوند را ملموس دانست.

فیلم با صحنه دویدن گلسا و امیر (یسنا میرطهماسب) در شب که در حال خندیدن هستند آغاز میشود. به زودی آنها به دوستان دیگرشان ملحق شده و به مکانی مخروبه که گویی پاتوقشان است میروند. آنها سرخوش از هیجانی هستند که برای خود ایجاد کردهاند. دزدیای از یک سوپرمارکت که هرچند کوچک است و با توجه به وضع مالی دوستان گلسا، اصلا قابل توجه نیست، اما تجربهای هیجانانگیز برایشان بوده.
دیری نمیپاید که شادی آنها تبدیل به استرس و اضطراب میشود. آنها میفهمند که فیلم دوربین مدار بسته مغازه را برنداشتهاند. همه گلسا را مقصر این کار میدانند. پس از مشاجرهای سخت، امیر سیلیای به گوش گلسا میزند و از او میخواهد که برود و فیلم را بردارد. گلسا هم همینکار را انجام میدهد. و این شروع تغییرات گلساست.
داستان فیلم هرچه که هست در همان ده دقیقه ابتدایی تعریف میشود و حادثه محرکه برای شخصیت اصلی رخ میدهد. پس، از این نقطه به بعد فیلم ما میمانیم و رفتارها و عکسالعملهای گلسا با اطرافیان و دنیای بیرون. سیلیای که به گوش گلسا میخورد، آنهم از جانب یک بچهپولدار بیفکر، چیزی را در درون او بیدار میکند. او که سری ندارد تا در مقابل حرف زور خم کند، پس کار را به اجبار انجام میدهد، اما حالا تمام فکر و ذکرش این است که انتقام بگیرد، اما به سبک و سیاق خودش.

دختر کمحرف، درونگرا و مرموز فیلم، نمیتواند تحقیر را بپذیرد، پس شروع به دویدن میکند. او میدود تا به الوند برسد، تا لحظات خوش زندگی خود را در کنار موجودی بگذراند که بیشترین احساس نزدیکی را به او دارد. این که او از پوسته خود آرام آرام خارج میشود(موضوعی که به وضوح در فیلم «پرویز» هم دیده بودیم، اما آنجا با توجه به نوع شخصیتپردازی، واضحتر و عیانتر بود)سعی میکند در حد توان و ارتباطات خود با دنیای اطراف، هیچیک از رفتارهای نامناسب اطرافیان را بیپاسخ نگذارد و حق خود و حتی دیگران را بگیرد.
این شخصیت جذاب که حالا میتوانیم ابعاد مختلف رفتاری و حسیاش را درک کنیم، برایمان تبدیل به قهرمانی نابه هنگام و کمی نامانوس میشود که با آن جثه ریز و دهانی که به سختی برای حرف زدن گشوده میشود، در حداقلیترین حالت ممکن نمیخواهد در مقابل حرفهای مغرورانه امیر و پدرش و یا حرفهای از سر ضعف پدر و مادر خودش کوتاه بیاید و در همان دنیای کوچک اطرافش از همه جسورتر نمایان شود. لحظه اوج خواست او برای رهایی از این شرایط و خارج شدن کامل از پوسته پیشین، جایی است که او برای تماشای الوند بیرون از اصطبل در گرگومیش صبح قرار میگذارد.

حالا هر دوی آنها رها هستند و گلسا که میداند عواقب پخش کردن فیلم در اینترنت چیست، به دلیل رهایی یافتن از بندها و محدودیتها، این کار را میکند و در نهایت با غرور از پدر و مادر خود خداحافظی کرده و با پلیس میرود. این تنها لحظهای از فیلم است که او آشکارا راضی و خوشحال است. حالا نه پولدارها، نه دوستانش و نه حتی پدر و مادرش نمیتوانند در مقابل او بایستند. گلسا شخصیت مرموزی که هیچ نمیگوید اما همواره میتواند دردسری جدید برای خود و دیگران بسازد، اوج همراهی بیننده را در سکانس پایانی فیلم با خود به همراه میآورد.
فشاری که از دنیای اطراف به گلسا وارد میشود، مانند تمامی آثار ناتورالیستی که جبر بنمایه اصلی آنهاست، و این اجبارها و فشارها آنقدر زیاد میشوند که شخصیت بخواهد کاری بزرگ کند، باعث میشود تا او عکسالعمل نشان دهد. اما شخصیتی که برای ما تعریف شده، طبیعتا باید عکسالعملی به سبک و سیاق خود داشته باشد، اتفاقی که در فیلم به موقع و درست رخ میدهد. گلسا شاید نتوانسته کل اجتماع را تغییر دهد و تحتتاثیر بگذارد، اما به همان اطرافیان خود درسهای خوبی داده است. او قانون بخور تا خورده نشوی را سرلوحه کار خود قرار داد و دلش را به دریا زد.
نکته بارز فنی فیلم، دوربین دقیق و به اندازه آن است که در نمایش شخصیت اصلی فیلم، با توجه به اینکه بیشتر مدت زمان آن بر پایه رفتوآمدها و تصمیمات اوست، افراط ندارد و به موقع در فید کردن فضای پس زمینه عمل میکند. دقیقا در زمانهایی که گلسا نمیخواهد دیگران مزاحمش شوند و اندازه قابهای درست در نمایش هرچه بهتر حالات رفتاری گلسا کاملا موثر عمل میکنند.
در نهایت «درساژ» فیلمی است که به عنوان فیلم اول یک کارگردان، کاملا امیدوارکننده است. اثری که برآمده از دل اجتماع امروز با همه کژیها و ناملایمتهایش است و نگاه استاتیکی فیلمساز در راستای نمایش این اجتماع، نگاهی است همراه با جسارت و ظرافت که به نتایج خوبی ختم میشود. گرچه فیلم در پرداخت شخصیتهای فرعی و میزان تاثیرگذاری و نقش آنها در پیشبرد پیرنگ کمی دچار اشکال است، اما به طور کلی خود را به عنوان اثری مهم، محکم و استوار معرفی میکند.
نوشته نقد فیلم درساژ به کارگردانی پویا بادکوبه – سر خم نکن اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.