
فیلم «بلادشات» ساختهی «دیو ویلسون» درباره ی قهرمان کتاب مصوری به همین نام در سال ۱۹۹۲ از انتشارات ولیانت کمیکس، یک فیلم اکشن به سبک قدیمی است که اگر در اواخر دهه ۹۰ ساخته شده بود با موفقیت چشمگیری رو به رو میشد ولی حالا به نظر میرسد لحظه به لحظه فیلم محصول طنز و ابتکار آن دوران است. اما در دنیایی که با سرعت برق و باد تغییر میکند، این اتفاق ممکن است چیز چندان بدی نباشد.
«وین دیزل» نقش یک ابرسرباز را در فیلمی بازی میکند که درست در بحبوحهی یک همهگیری جهانی اکران شد و چند روز بعد به اکران در شبکههای ویدیوی خانگی روی آورد. هرچند این فیلم هیچوقت قرار نبود یک فیلم پرفروش باشد اما اکران این فیلم سرگرم کننده و بیش از حد پیچ در پیچ در خانههای مردم، درست در زمانی که سرگرمی خانگی اهمیتی روزافزون یافته است، تحسین برانگیز است.

با توجه به این شرایط، فیلم به نحوی قابل قبول میشود. «بلادشات» مملو از نورپردازیها و عمق احساسی فیلمهای «مایکل بی» است، از آن تجربههای سینمایی است که هرچند ضروری نیست، اما ناگهان با آغوزش باز تماشاچیان رو به رو میشود. از آن فیلمهایی است که نقش منفی داستان بعد از چندین بار گلوله خوردن میگوید «اااااه»، انگار که به جای یک زخم مرگبار، دچار مسمومیت غذایی خفیف شده.
از آن فیلمهایی که وین دیزل شهوتران لباسش را پاره میکند و میگوید فقط به خاطر همسرش است که برای آمریکا میجنگد، لعنتی. از آن فیلمهایی که همهی این اتفاقها در عرض پنج دقیقهی اول رخ میدهند و از آن جا به بعد، فیلم احمقانهتر هم میشود.
حتی خودِ خونگرفته هم (او هرگز خونگرفته نامیده نمیشود) انگار از وسط یک داستان قهرمانانه و اکشنِ متعلق به ده سال پیش بیرون پریده: یک سرباز قلدرمآب که خوب میداند چطور کتککاری کند اما هیچوقت یاد نگرفته چطور از مافوقهایش دستور بگیرد. «ری گریسون» (دیزل) پس از اتمام موفقیتآمیز مأموریتی در مومباسا، پیش همسر عزیزش «جینا» (تلولا رایلی) در ایتالیا برمیگردد تا مدتی استراحت کند و به قول همیشگیاش مبنی بر برگشتن پیش همسرش عمل کرده باشد.

اما خوشبختی خانوادهی گریسون چندان طول نمیکشد چون هر دوی آنها خیلی زود توسط مرد بدی ربوده و کشته میشوند (این اسپویلر نیست) که میخواهد بداند در آخرین مأموریت ری چه اتفاقی افتاده و برای رسیدن به هدفش، به هر کاری دست میزند.
و بعد، ری که به سرش شلیک شده بود، در یک فضای بیمارستانی شیک و تر و تمیز بیدار شده و با دکتر «امیل هارتینگ» (گای پیرس) و دستیار اخموی او «کی تی» (الیزا گونزالس) ملاقات میکند. ری واقعاً مرده است، یا حداقل مرده بوده است، اما حالا بخشی از یک آزمایش پزشکی دیوانهوار است و درونش را با یک مادهی نانو که همه جور قابلیتی دارد، پر کردهاند.
این بازسازی پیشرفته، همه چیز او را تغییر داده است: مغز ری حالا عملاً نوعی ابررایانه است و بدنش آنقدر قوی شده که برای سرگرمی، ستونهای بتونی را خرد میکند. (البته هوش و عقلش چندان پیشرفتی نکرده؛ چون به یک ستون باربر مشت میزند، از آن ستونهایی که اگر زیرِ زمین پنهان شده باشید قاعدتاً نباید خرابش کنید.)

اما هر چیزی قیمتی دارد: ری نمیتواند خودش را به یاد بیاورد، اما هنوز آنقدر سرش میشود که بفهمد یک نفر باید دنبالش باشد (نه، دکتر هارتینگ شانه بالا می اندازد و میگوید فقط آن سربازهایی را برای خود برمیدارد که صاحب نداشته باشند)، او آنقدر به این فکر خود میچسبد تا حافظهاش برمیگردد. دیزل احساسات چندانی به نمایش نمیگذارد – مرحلهی سوگواری چیزی است در مایهی همان آدم بدهایی که بعد از گلوله خوردن، داد میزدند «اه» – اما فیلم ویلسون بیشتر دنبال نشان دادن خشم (و «کتککاری اسلوموشن») است. و به این ترتیب مأموریت انتقام ری شروع میشود.
اما ماجرا به همین سادگیها نیست. «بلادشات» با وجود داستان مبتذلی که دارد، پیچ و خمهایی هم دارد، پیچ و خمهایی که هم بدیهی هستند (بخش عمدهی اتفاقاتی که در پردهی دوم فیلم رخ میدهند را در همان اولین تبلیغات فیلم دیده بودیم) هم مسخره (پردهی سوم فیلم آنقدر اتفاق عجیب و غریب دارد که صحنهای که در مغز دیزل اتفاق میافتد کم اهمیتترینِ آنهاست). اکثر صحنههای اکشن فیلم که فقط به کتک کاری دیزل بسنده نکردهاند، در واقع مبتکرانه و سرگرم کننده هستند، خصوصاً یکی از سکانسهای اولیهی فیلم که در آن کامیونی پر از آرد وسط یک تونل شهری راه آدم بدها را سد میکند.

فیلمنامهی «جف وادلو» و «اریک هیزرر» هرچند پیچ در پیچ و گیج کننده است اما یک سری از بخشهای اضافی کتاب مصور را حذف و بخشهای اکشنی اضافه کرده و همین باعث شده از پیچیدگیهای بعدی فیلم کاسته شود. (بعلاوه، این تغییرات باعث شدهاند که شخصیت ری دوستداشتنیتر شود.)
فیلمنامه همچنین چند شخصیت کتاب مصور را هم کنار میگذارد اما متأسفانه در همین گیرودار، چند شخصیت دیگر را هم از رنگ و رو میاندازد. پیرس ویژگیهای مخرب شخصیت دکتر هارتینگ را از آب درآورده است و صحنه هایش را کاملاً خراب میکند و نمیتواند صحنههای مختلف را به هم ربط بدهد. گونزالس از او هم بدتر است و نقش بیحال و یکنواختی را بازی میکند که به وجود آمده تا ری بتواند یک ابزار دیگر به سلاحهای ترسناکش اضافه کند.
«سم هیوین» هم نقش یکی دیگر از «مبارزان زخمی» دکتر هارتینگ را بازی میکند، شخصیتی که دلیل وجودی او در بیان دیالوگهای سنگین در لحظات حساس، خلاصه میشود و از اواسط فیلم هم سر و کلهی «لامورن موریس» پیدا میشود و تا آخر فیلم با شخصیت جذاب خود بر دیگران سایه میاندازد.
اما، بعضی از بخشهای دیگر فیلم موجبات شادی و سرور بینندگان را فراهم میآورند، مثلاً حضور «مارتین اکس» (توبی کبل) که ظاهراً شخصیت منفی داستان است و در ابتدا در حالی که آهنگ «قاتل روانی» گروه «تاکینگ هدز» پخش میشود، دور و بر یک یخچال گوشت قدم میزند و بعد معلوم میشود که در واقع خودش به نوعی یک قاتل روانی است.
کاملاً طبیعی است که این صحنهی جنونآمیز بعداً به کابوسی برای ری و مارتین تبدیل شود – نمیتوان بازیگر فوقالعادهای مانند کبل را برای چنین صحنهی احمقانهای به کار گرفت مگر اینکه صحنه تا سر حد امکان تکرار شود – اما در نهایت در این صحنه از بازیهای بسیار جدیتری استفاده میشود. خیلی حیف است که «بلادشات» نتوانسته به نمونهی کاملی از این ژانر تبدیل شود و به دستاورد جدیدی دست یابد، و در عوض، برای ایجاد یک سرگرمی کوتاه مدت به زنده کردن مردگان متوسل شده است.
نوشته نقد فیلم بلادشات Bloodshot – یک سرگرمی کوتاه مدت اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.