
«امروز» هفتمین ساخته سینمایی رضا میرکریمی است که پس از «یکحبه قند» ساخته شد و ادامه دهنده فیلمهای اجتماعی پیشین او و بازگشتش به نگاهی بود که در چند فیلم قبلیاش نیز داشت و پس از این فیلم نیز آن را ادامه داد. فیلمنامه اثر را میرکریمی به همراه شادمهر راستین نوشته است که روایتگر داستان یک راننده تاکسی به نام یونس (پرویز پرستویی) است که زنی (سهیلا گلستانی) با سر و شکل نامعمول وارد ماشینش میشود و از او میخواهد که تا بیمارستان همراهیاش کند. حضور یونس در بیمارستان، مسائلی را برایش به وجود میآورد.
داستان و پیرنگ، دو مفهوم جدا از هم در سینما هستند که البته یکی زیرمجموعه دیگری است، اما به هیچوجه یکی نیستند و پیرنگ نشات گرفته از داستان است. در واقع پیرنگ، دقیقاً تمام آن چیزی است که نمایش داده میشود، یعنی دقیقاً همان لحظاتی که بیننده آن را میبیند و داستان، پیرنگ است به اضافه دانستههای بیرونی و قبلی و خارج از پیرنگ که پیش از شروع فیلم نیز وجود داشتهاند و درباره آنها اطلاعاتی به بیننده داده میشود، اما در نهایت پیرنگ است که فیلم را پیش میبرد و چیزهایی که در آن مطرح و نمایش داده میشوند، عامل اصلی ایجاد درام هستند. هماهنگی بین پیرنگ و داستان، دادن اطلاعات دقیق بیرون از پیرنگ و تمرکز روی اجزای اصلی آن، برگ برنده فیلمنامه یک اثر است که میتواند پایه و اساس آن را درست شکل بدهد.

تلاش میرکریمی در فیلم «امروز» برای عدم نمایش همهچیز و رسیدن به تعلیق، پیرنگ، شخصیتپردازی و ایجاد منطق درام، تلاشی ناکام است، زیرا او نتوانسته هماهنگی بین داستان و پیرنگ را درست ایجاد کند و در ازای عدم نمایش همهچیز، اطلاعاتی درست به بیننده بدهد و منطقی درستتر برای درام اثرش ایجاد نماید. فیلم با تصویر مردی داخل یک ماشین آغاز میشود که مشغول صحبت کردن با تلفن است، او مسافر رانندهای به نام یونس است که وقتی متوجه میشود مسافرش در حال رفتن به دادگاه است، او را در میانه راه به بهانه خوردن ناهار پیاده میکند، شخصیتپردازیای که به ما میگوید، یونس حوصله دردسر ندارد و انسان آرامی است، زنی وارد میشود و از او میخواهد که تا بیمارستان همراهیاش کند و در داخل بیمارستان نیز میخواهد که برای تنها نبودن، خود را به پذیرش نشان دهد و آنگاه برود.
ظاهر ضعیف زن میتواند حس انساندوستی یونس را برای بیننده توجیه کند، اما در همین حد، در حد یک انساندوستی ساده، نه بیشتر. در ادامه یونس در بیمارستان میماند و در معرض اتهامات فراوانی قرار میگیرد و او را به اشتباه شوهر زن باردار فرض میکنند و در چشم به هم زدنی داستان حضور او و زن باردارش در بیمارستان میپیچد و همه از آنها خبر دار میشوند. نخستین اتهام، این است که زن را همسر صیغهای یونس میخوانند و او چیزی نمیگوید، اتهام ضرب و شتم زن را به او نسبت میدهند و او بازهم چیزی نمیگوید. شخصیتی که در مقابل بیننده قرار میگیرد، یک انسان کمحرف و منزوی است که با توجه به سکانس ابتدایی فیلم، دنبال دردسر نیز نمیگردد. حال چه اتفاقی میافتد که او متحول شده و میخواهد کمک کند، سوال بسیار مهمی است که پایه درام بر آن بنا شده، اما پاسخی به آن داده نمیشود.

وقتی فیلمسازی تصمیم میگیرد از طریق بیان مینیمال (اگر بشود اسم این فیلم را مینیمال گذاشت، که ظاهراً نمیشود) موضوعی را بیان کند، رعایت دو نکته بسیار مهم است، یک غنای تصویری که جایگزین تمام عدم نمایشها بشود، یعنی هر تصویر، هر قاب، هر پلان و در نهایت هر سکانس حرف مهمی را منتقل کند، و دو هماهنگی بین داستان و پیرنگ، که بیننده بتواند سوالاتی که در مورد شخصیت/شخصیتها، قصه و روابط آنها و اعمالشان که برایش پیش میآید را در ذهن خود پاسخ بدهد.
اتفاقاتی که در «امروز» رخ نمیدهند. از لحاظ تصویری و تصویرسازی برای بیننده، فیلم دچار اشکالات فراوانی است، مهمترین اشکالش نیز در ساخت جغرافیای بیمارستان، به عنوان محل کنش اصلی فیلم و البته رخ دادن اتفاق بسیار مهم نهایی آن است. اینکه بیمارستان قدیمی کجاست، و بیمارستان جدید کجا، و اینها چه شرایطی نسبت به هم دارند، موضوع بسیار بسیار مهمی است که در فیلم به هیچعنوان به آن توجه نشده و تنها در حد معرفی چند کلمهای و نه تصویری باقی مانده است.
اهمیت نمایش درست این جغرافیا، از آن جهت است که بیننده بتواند بپذیرد که در پایان فیلم، یونس توانسته (حتی با کمک سرپرستار) بچه را به راحتی خارج کند و مهمترین اتفاق فیلم را رقم بزند. بیمارستانی که در کنار یک پادگان است، ورود و خروج ماشینها به آن کاملاً نامحدود و بخش بزرگی از آن شبیه به یک خرابه است که هیچ نظارتی در آن وجود ندارد. نیاز به تصویرسازی برای بیننده دارد، زیرا تمام اتفاقات فیلم در آنجا رخ میدهند.

اما شخصیتها و روابطشان، که در دنیای عدم نمایش فیلم کاملاً به نابودی کشیده شدهاند. یونس در ظاهر رزمنده بوده است(این موضوع را بیننده باید از لنگ زدن او بفهمد، نه چیزی که فیلم از طریق قصهاش به او میدهد، که البته لنگ زدن نیز نمیتواند نشانه صد در صدی رزمنده بودن باشد) و ظاهراً این بیمارستان را میشناسد(این نشانه را اضافه کنید به پای لنگ او برای اثبات رزمنده بودنش، این منطق اشتباه فیلمساز بوده است)، اما او همچنان تصمیم دارد ساکت باشد.
پاسخ ندادن یونس، به اتهاماتی که به او وارد است، هیچ منطقی در درام ندارد، زیرا اگر بنا بوده تا فیلم قضاوت کردن را تقبیح کند، اینجا سختترین قضاوتها، در حالی که توانایی به پاسخ دادنشان است، بیجواب میماند، اگر نمایش حس نوعدوستی مطرح بوده، یونس میتوانسته با یک جواب ساده، همه را از شک و شبهه خارج کند و اتفاقاً کمک بیشتری به زن قصه نماید. اما ظاهرا پاسخ ندادن یونس یک تصمیم از جانب فیلمساز است(مانند مرگ شخصیت زن در پایان فیلم، و اینها از درون اثر نمیآیند) و به نظر میرسد پاسخ دادن او در هر زمانی از فیلم، میتوان اثر را به اتمام برساند. تمام کنشهای مهمی که در فیلم قرار است اتفاق بیفتند، در چند دیالوگ ساده خلاصه میشوند، بدون اینکه فیلم از پیش تلاشی کند تا از درون خود اینها را به بیننده بدهد و از دیالوگ به واکنش میرسد، نه از کنش درست به واکنش درستتر، چیزی که یک فیلم رئالیستی با این سبک بیان احتیاج وافری به آن دارد.
موضوع بعدی عجیب بودن فضای بیمارستان، آدمهایش و این حجم از کنجکاوی و بیکاری آنهاست، گویی هیچ بیمار دیگری در بیمارستان وجود ندارد و تنها دغدغه همه یونس و زن همراهش هستند. همه در کار آنها دخالت میکنند، دکتری که شبانه در حیاط بیمارستان سیگار میکشد! داخل ماشین یونس مینشیند و او را نصیحت میکند، اما بازهم پاسخی از جانب او شنیده نمیشود. این عدم پاسخگویی و کاری که در نهایت یونس انجام میدهد، اتفاقاً نتیجهای عکس دارد و میتوان این برداشت را داشت که او از موقعیت زن سواستفاده کرده و ضعف بزرگ زندگی خودش را از این طریق از بین برده است.
بیمارستانی که گویی امکانات کافی ندارد، اما تصمیمات مهمی را برای بیماران میگیرد. این شکل از بیتوجهی به یک جغرافیای مهم در فیلم، بزرگترین ضربه را به کلیت درام وارد میکند. همه این ضعفهای بزرگ میتوانند ناشی از عدم شناخت نویسندگان نسبت به فضایی که قصه فیلمشان را در آن تعریف میکنند، باشد. یعنی آنها نه شخصیتهایشان را به درستی میشناسند، نه در کم و کیف شرایط یک فضای بیمارستانی هستند و نه میتوانند یک رئالیسم اجتماعی درست ایجاد کنند، زیرا تمامی روابط تعریف شده در فیلم روی هوا هستند و هیچ منطقی ندارند.
این که فیلسماز قصد داشته، از یک تکنیک (عدم نمایش) به فیلم برسد، مسیر کاملاً اشتباهی بوده که در پیش گرفته و در نهایت اثری را ساخته که پر از اشکالات و گافها و گپهای فیلمنامهای است و اجرای تکنیک نیز به دلیل عدم همخوانی با قصه موجود، کوچکترین کارکردی پیدا نمیکند، فیلم به جز در همان سکانس نخست که شخصیت یونس را معرفی میکند، تماما یک اثر سر به هوا و ناقص است که نه دغدغهای را میتوان از آن بیرون آورد، نه میتوان آن را ادای دین به فیلمهایی دانست که یک شخص(قهرمان) را در برابر جمع قرار میدادند(مثل راننده تاکسی و یا آژانس شیشهای)، نه در ترسیم جامعه و یا بخشی از آن با توجه به نام فیلم موفق است و نه در نهایت حرف خاصی برای گفتن دارد. اثری که به عنوان یک تجربه در بیان مینیمال نیز نمیتوان آن را پذیرفت.
نوشته نقد فیلم امروز ساخته رضا میرکریمی ؛ خیلی عقب تر از دیروز اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.