
میلوش فورمن کارگردانی است که فیلم اولش نام او را سر زبانها انداخت؛ هرچند فیلم دوم او «آمادئوس» هم توانست تا حدود زیادی دیده شود؛ اما هرچه در ذهن فورمن به عنوان یکی از اهالی جمهوری چک و کسی که وقتی جوان بود در تظاهرات ضد کمونیستی شرکت داشت میگذشت، توانست در فیلم اولش تجلی پیدا کند و منجر به خلق یک شاهکار سینمایی در دوره خودش شود.
فورمن پس از «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» که در ایران با عنوان «دیوانه از قفس پرید» هم شناخته میشود، ایده و دغدغه تازهای نداشت و برای همین هیچگاه به سطحی بازنگشت که اثر اولش از آن گذشته بود. ایده و دغدغه میلوش فورمن در «دیوانه از قفس پرید»، سیستمهایی هستند که با توسل به ابزار «مصلحت جمعی» یک دیکتاتوری منطقی را در جامعه ایجاد میکنند.

این فیلم به طور مشخص تحت تاثیر آراء میشل فوکو، فیلسوف فرانسوی ساخته شد که از آباء پستمدرنیسم بهحساب میآید. نقد قدرت در فلسفه فوکو بحث مشهوری است. او به دو موضوع روانپزشکی و زندان هم به عنوان رهگذری که از آن میتوان نما و شمای یک قدرت سیاسی را دید نگاه میکند. بدون ورود مستقیم به فلسفه فوکو میشود سوای هر بحثی راجعبه چگونگی نمادینه شدن یک تیمارستان به مثابه جامعهای که دیکتاتوری و جمع گراست، به این هم توجه کرد که دیوانهها یا به طور کل کسانی که دارای اختلالات روانی هستند، چگونه و با چه بسامد بالایی در تمام شاخههای هنری، نماد چیزهایی قرار میگیرند که با کلانترین مسائل بشری سر و کار دارند.
دیوانهها در ادبیات عرفانی نماد اولیاء خدا شدهاند و در متون عاشقانه؛ قهرمانان عشق پاکبازانه. آنها حتی در داستانهای مختلفی که از قرنها پیش تا به امروز وجود داشت و حالا پایشان به سینما باز شده، نماد معترضین یا قربانیان سیستمهای سیاسی بودهاند.

دیوانههای فیلمهای سیاسی معمولاً آدمهایی آرام و صلحجو هستند که جامعه و سیستم حاکم بر آن، در حقشان ظلم میکند. فارست گامپ و جوکر دو نمونه از چنین افرادی هستند که یکی تا لحظه آخر جنس شخصیت خود را حفظ میکند و دیگری در انتها میشورد. اما «دیوانه از قفس پرید» کسی را نمایش میدهد که دیوانه نیست و یک سیستم زورگو اما در ظاهر مصلحتطلب، قصد دارد دیوانه جلوهاش بدهد.
مک مورفی (با بازی جک نیکلسون) به دلیل چند فقره زد و خورد در اردوی کار زندان، به ظن مشکل روانی، به یک تیمارستان انتقال داده میشود. او را به جرم اقدام به تجاوز زندانی کردهاند اما خودش به رئیس تیمارستان میگوید که زنی را از دست یک گروه اراذل و اوباش نجات داده است و آنها که کتک خورده و شاکی بودند، به پاسگاه پلیس رفته و دستهجمعی شهادت دادند که او قصد تجاوز به یک زن را داشته است. اینکه یک عده جمع شوند و با شهادت خود، حتی به دروغ، باعث شوند کسی به زندان بیفتد، ایرادی است که در نقدهای فوکو از سیستم قضایی و نهایتاً زندان مطرح شده است.

او دورانی از تاریخ فرانسه را مثال میزند که هرکس میتوانست به راحتی از کس دیگر شکایت کند و به قول خودمان او را از کار و زندگی بیاندازد. فوکو تیمارستان را هم چیزی برساخته از همان الگوی زندان میداند و نقش عنصر قدرت در آن محیط هم مثل زندان ارزیابی میشود. در مجموع تیمارستان و زندان مقیاسهای کوچکتری از جامعه هستند که قدرت در آن هم به شکل همان نمونههای کوچکترش عمل میکند. اینها نعل به نعل در فیلم میلوش فورمن وجود دارند. به علاوه همین روایت از شهادت دروغ و ناجوانمردانه دستهجمعی، به نوعی در حال القای این باور است که حق با اکثریت نیست.
در تیمارستانی که مک مورفی به آن میرود زن پرستار مستبدی به نام راچد هست که همیشه لبخندی زهرآلود روی صورت دارد و بهشدت مبادی آداب رفتار میکند. مک مورفی پس از ورود به تیمارستان در پی برهمزدن نظم ظالمانه این محیط برمیآید و همینها پرستار راچد را بهشدت سر لج میاندازد. دوران محکومیت مک مورفی کمتر از دو ماه و نیم دیگر به پایان خواهد رسید و تمام متخصصان تیمارستان هم در جلسه کمیسیون پزشکی به این نتیجه میرسند که او دیوانه نیست و باید به اردوی کار برگردد که طبیعتا دو ماه و نیم بعد آزاد خواهد شد. اما راچد در همان جلسه با ژست آدمی دلسوز میگوید که مک مورفی نباید از بیمارستان برود و به این ترتیب او را دچار حبس ابد در محیطی میکند که خودش حکمفرمای آن است.
دغدغه مک مورفی برای خلاصی از این وضع شدت میگیرد و او سعی میکند باقی بیماران را هم با خودش همراه کند؛ آنها را که بر خلاف او اکثراً داوطلبانه به این مکان آمدهاند. حضور داوطلبانه بیماران در دایره حکمفرمایی مستبدانه راچد، نقدی به سیستمهای سیاسی جمعگراست و این در ین در حقیقت دفاعی از فردگرایی بهحساب میآید. چنین مضمونی را میتوان در امتداد مضمون روایتی قرار داد که مک مورفی از دلیل محکوم شدنش به زندان بیان میکند.
در هر دو مورد، فرد، قربانی تصمیمات اکثریت میشود. راچد یک جا به عنوان دلیلی برای اجباری بودن جلسات گفتگوی جمعی، به بیماران میگوید «مدت زمانی که با هم هستید، جزء درمان است. وقتهایی که در تنهایی زانوی غم بغل گرفتهاید شما را دیوانه خواهد کرد» و یکی از بیماران میپرسد؛ «یعنی میخواهید بگویید هر کس که بخواهد تنها باشد، دیوانه است؟» البته میلوش فورمن نمیتواند با این چینش عناصر، به شکل قانعکنندهای نشان بدهد که راه نجات انسانها جدا شدن از جمع و شورش علیه آن است؛ در حالی که مثلاً فیلم «جوکر» تاد فیلیپس چنین چیزی را جا میاندازد.

فرومن علیرغم اینکه علیه کمونیسم و ایده جمعگرایی آن موضوع دارد، خودش بزرگ شده در یک جامعه اینچنینی است و افق ذهنی او در همان فضا شکل گرفته؛ چنان که خیلی از نقشههای مک مورفی هم با همکاری جمع بیماران میتواند پیش برود. مک مورفی با سرخپوست قوی هیکلی در تیمارستان آشنا میشود که همه فکر میکنند کرولال است. او که همه «رئیس» صدایش میزنند کسی است که میگوید پدرش را چون سرخپوست بوده، چنان تحقیر کردهاند که از مرگ بدتر بر او گذشته است. او این را البته فقط به مک مورفی میگوید و بقیه همچنان فکر میکنند که رئیس قادر به شنیدن و حرف زدن نیست.
رئیس و مک مورفی تصمیم میگیرند با هم به کانادا فرار کنند اما پس از یک شب پر شور که مک مورفی امکانات خوشگذرانی را برای بیماران فراهم کرد، برخورد سختی با همه آنها صورت میگیرد که باعث خودکشی جوانترین عضو جمع میشود. مک مورفی اینجا با عصبانیت به راچد حمله میکند تا با دستهایش او را خفه کند.

مورفی را پس از این اتفاق به طبقه بالای بیمارستان میبرند و با او کاری میکنند که واقعاً دیوانه شود. یک شب رئیس به طبقه بالا میرود و از ماجرا خبردار میشود. او مک مورفی را خفه میکند و با کندن آبخوری سالن از جایش و کوبیدن آن به پنجره، از بیمارستان میگریزد. کندن این آبخوری و کوبیدن آن به پنجره و فرار از قلمرو راچد، وعدهای است که مک مورفی به باقی بیماران داده بود اما زورش به این کار نرسید. وقتی رئیس به این شیوه فرار میکند، تمام بیماران شور میگیرند و فریاد میزنند که مک مورفی بلاخره آبخوری را به پنجره کوبید و فرار کرد؛ یا به عبارتی دیوانه از قفس پرید.
قصه در جایی تمام میشود که راچد شکست میخورد. حالا حتی مک مورفی زنده نیست که بشود از او انتقام گرفت و هیچجوره نمیشود ذهنیت بیماران را عوض کرد. در ابتدای فیلم یکی از پرستارها در بلندگوی آسایشگاه پیج کرد که وقت دارو است و همه بیماران به صف شدند تا داروی صبح را بخورند. پیرمردی که روی ویلچر در صف بود و نوبتش شد، پس از خوردن دارو گفت؛ «مثل همیشه، مثل هر روز، بدون تغییر» اما در انتهای فیلم هیچ چیز مثل همیشه، مثل هر روز و بدون تغییر نیست.
نوشته نقد فیلم دیوانه از قفس پرید ؛ پنجه های پرنده فراری روی گلوی صاحب قفس اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.