
«شنای پروانه» را میتوان یکی از دنبالههای آثار جدید ابن چند سال سینمای ایران دانست؛ آثاری که چند فیلمساز خوش قریحه به دور از روشنفکربازی به امر روایت و داستان بهشدت وفادار بودند و میزانسنشان جنوب شهر با الوات بود، فیلمهایی مثل «ابد و یک روز»، «مغزهای کوچک زنگ زده»، «متری شیش و نیم» و…. لاتهای مافیایی این فیلمها خوشبختانه لات کوچهی خلوت و قهرمان یا ضدقهرمان منفعل نبودند. اما فیلم محمد کارت «شنای پروانه» عصیانگرایانهترین آنهاست؛ اثری پر ضرباهنگ، پرسوناژ محور، کلاسیکگرا با روایتی خطی که خوشبختانه دوربینش تبدیل به تبلیغ یا گزارش مدل «در شهری» نمیشود، بلکه در ابتدا تیپ میسازد و یک نیمچه فضا و بعد در پایان تمام آن قداستهایی که به لاتها بوده شکسته میشود. فیلم دارد میگوید که در این دوران دیگر عصر بامعرفتی لاتها گذشته است چون امروزه با یک سری لُمپنِ گنده بازو طرفیم که گود چاله میدانشان شده اینستاگرام و بیهویتی.
این تعریف نمایشی فیلمساز به مثابهی جامعهاش است چون کارت خودش از جنوب شهر میآید و دفعات قبل دوربین مستند گونهاش در این فضاها پرسه میزد و امروز به عنوان نخستین اثر داستانیاش همهی توقعات فانتزیک ما را از این لات دکوریها ویران میکند و حقیقت را به تصویر میکشد. اگر زمانی دورهی قیصر و فرمان بود و پاشنهها بالا کشیده میشد برای انتقام ناموسی اما امروزه دیگر فضا و جهان به مثابهی گمگشتگیهای هویتی جامعهمان تغییر کرده و لاتهای با مرام که روزی در محلهها بر روی اسمشان مردم قسم میخوردند و برایشان درب قهوهخانه باز میشد و به احترامشان (و نه از ترس) صدای رادیو آوا کم میگشت (اشاره به سکانسی از فیلم قیصر)، امروزه این قهرمانهای پوشالی وجودشان مزیدی بر معضل شده است و فیلمساز در دو سکانس دیوانهوار و بهشدت منظم – با اینکه دوربینش روی دست است و کادرش میرقصد، اما این تکنیک میخواهد فاجعهی حضور این ارازل را به تصویر بکشد – آن را به تصویر میکشد؛ یکی عربدهکشی جلوی درب خانهای که تازه عزادار هستند (این را مقایسه کنید با بستن مغازهها و رفتار اهالی محل به احترام مرگ فرمان و خواهرش در قیصر) و فقط موضعشان انگیزههای شخصی خودشان است و دیگری سکانس دستگیری مصیب که نماهایی بسته از خوشحالی اهالی را میبینیم.

دوران قیصر و قیصرسازی تمام شده و محمد کارت این را به خوبی میداند چون زیستش در این محیط بوده و به حدی دوربینش در مرکز به این آدمها با تیپهای ثابتشان نزدیک است که ما چگالی و اتمسفر را لمس میکنیم. این همین موضوع است که میگوییم باید در فرم زیست باشد، یعنی بودوارگی مضمونی و تماتیک و بدین علت است که در نماهای دوربین روی دست ریتم و ضرباهنگ بهم نمیریزد و ما را از اثر به بیرون پرت نمیکند و میزانسن را تصنعی و ویترینی نمینماید. نماهای دوربین در عمق مناقشات فیلم، بهخصوص در شروع بهشدت پر ضرباهنگ و منتظم خود، گویی از pov مخاطب است، مخاطبی که این تیپها را در همه جا دیده و میبیند.
فیلم در شروعش بدون هیچ حاشیه و آسمان و ریسمان بافیهایی مستقیم به سراغ قصه میرود با اینکه موضوع فیلم در قضیهی ناموسی پروانه پتانسیل بازیهای سیاسی داشت و فیلمساز میتوانست اینها را به حکومت پیوند بزند و برای خود طَرف انتلکتی ببندد اما کارت بحران سببی و عِلی پیرنگ و درامش را از محوریت این موضوع میسازد؛ کارگردان به دنبال انتلکتبازی و سیاهبازی نیست که برای فرنگیها عشوهگری کند بلکه معضل و اصل مهم است نه پارامترهای سیاسی و ایدئولوگ.
ما سریعاً با یک گنده لات مثلاً ناموس دوست مواجهه میشویم، یعنی از جنس همان قیصر و در کنارش یک برادر نسبتاً آرام که تلاش کرده از آن جوها و تنشها دور باشد و به همین طریق روایت جلو رفته و ما گروه الواتی هاشم را میبینیم، بهخصوص در گشت و گذار بین معتادها برای گیر انداختن متهم اصلی پخش کلیپ، کمی اکتهای لاتها بهسوی سمپاتیسم میرود ولی وقتی از پردهی دوم سیر دگرکونی کاراکتر حجت با بازی خوب جواد عزتی آغاز میگردد همه چیز هم بهم میریزد و فیلمساز برای به فرم درآوردن انفکاک پایانی پیرنگش با آن دَوَران موضعی، پله به پله فضاهایی عجیب با تیپهایی منافعطلب به تصویر میکشد که اگر پایش بیافتد ماسک شعارهای «نوکرم، چاکرم، مخلصم» آنها فرو میریزد که اولینش را جلوی درب خانه با آن عربدههای بدون رعایت وضع خانوادهی هاشم میبینیم، یعنی همان هاشمی که این افراد پشتش نزد برادرش نوشابهی بامعرفتی برایش باز میکردند اما وقتی پای منافع فردی بیاید اینها از همه گرگترند و دومین فروپاشی این هیبت پر از ریا و دو رویی را زمانی مشاهده میکنیم که تمام تزویرها در ساحت مصیب و نهایتاً هاشم خلاصه میشود که در اینجا فیلمساز با یک عملیات ترورسیتیِ طوفانی تمام هویت چنین لُمپنهای ادایی را منفجر مینماید و آخر بازی تبدیل به یک رویارویی دوئلوار در تنهایی مفرط شهر گرگهاست.
ولی در این بین فیلمساز یک قهرمان اصولی را در کلیت درامش پرورش میدهد و خوشبختانه بنا بر مد این روزهای سینمای ایران، پایان را باز نگذاشته و او دست به یک عمل انفرادی میزند و تقاص را میگذارد به پای اشتباهات خود افراد. «شنای پروانه» در به تصویر کشیدن فضا و آدمهایش تن به یک عریانی روشن میدهد و نه زیادی به مرداب سیاهی فرو رفته و نه نماهایش کارت پستالی میشود. حجت اثر در سیری ناخواسته به وضعیتی بغرنج تن داده که باید به پروسهی انتخاب و عمل برسد و فیلمساز هم با اوست. در این بین نقش بازیگران با محدودیت کنشهایشان به خوبی و به اندازه است. مثلاً پدر پیر حجت بهشدت خوب درآمده و سکانس داخل ماشین به سانتیمانتالیسم سقوط نمینماید با اینکه فیلم در کلیتش بر روی تیغ پرتشدگی به دامان ابتذال و اغراق قرار دارد اما تا انتها یک ریتم کوبنده و یک درام معمایی را با پارامترهای استاندارد ادامه میدهد ولی در بعضی جاها ضعف دارد و اساساً دوربین گویی دچار سرگیجه میگردد؛ مثلاً سکانس تعقیب آن افراد زالو صفت با پرشهای بیرون زننده از کادر که به فرم و ساحت فیلم نمیخورد یا در انتها سر سفره آن مکث خوب درمیآید اما ای کاش دوربین لانگتر از سوژهها بود و مرکز را نشانه میرفت. با همهی اینها ولی مرز انتخاب برای این قیصر جدید (حجت) در پایان خوب به متن میچسبد و فیلم به دامن انفعال پرت نمیشود، بلکه فیلمساز انتهای درام فیلم را متقن میبندد و به دنبال سندرومهای پایانِ بازی نیست.
نوشته نقد فیلم شنای پروانه؛ مرثیهی لاتها اولین بار در مجله نقد فیلم گردی. پدیدار شد.